پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
هفته شهدا بود و دوشنبه روزی اگر اشتباه نکنم. قرار بود خودم را برای مراسم برسانم مدرسه.
هوا هم تازه بهاری شده بود و بی ژاکت و کاپشن می شد توی شهر چرخید و خستگی زمستان را در کرد.
در همین حال و هوا هم عده ای مشغول بازی در زمین دانشکده بودند. آن ها هم احتمالا در دلشان همین حس ها جاری شده بود که "حالا که اینقدر هوا خوب است، پس برویم یک دست والیبال بزنیم".
هوا واقعا خوب بود و دلیلی وجود نداشت که به جمع آن ها نپیوندم. شرایط به گونه ای برای بازی مساعد بود که در دانشکده ما با آن دانشجوعای خسته اش، تیم 3 تشکیل شده بود و منتظر ماندیم. بازی دو تیم داخل زمین تمام شد و نوبت تیم ما رسید. پست مورد علاقه ام پر بود و بالاجبار در پستی ایستاده بودم که خیلی راحت نبودم و تسلط کافی نداشتم. پاسور هم به صورت کاملا روباتیک، توپ ها را می انداخت آن طرف. بارها با انواع روش ها_از غر زیر لب تا انتقاد رو در رو_ درخواستم را نسبت به تغییر مسیر پاس ها که بیاید این طرف را مطرح کردم اما خیلی کارساز نبود. بازی اول را بردیم و بازی دوم شروع شد. حریف یک بازیکن خوب داشت که محور تیم بود و اکثر امتیاز ها را او برای تیمش می گرفت. در خلال بازی بودیم که یک لحظه رویم را برگرداندم دیدم همان بازیکن آمده اینطرف و روی زمین افتاده و ناله می کند. به خودم آمدم دیدم صحنه دلخراشی رخ داده. یک چیزی شبیه حادثه ای که برای فریدون زندی رخ داده بود را می دیدیم.

مصدومیت

بالطبع بازی قطع شد و حتی آن هایی که فوتبال بازی می کردند بازی را متوقف کردند و این سمتی آمدند. یک مصدوم در شرایط نه چندان خوب مانده بود و قشر دانشجوی فنی! چهره ها اکثرا مضطرب. اولین فکر که خیلی سریع به ذهن جمع رسید تماس با اورژانس بود. 115 را مطلع کردند ولی حادثه واکنش شدید تری را می طلبید. یک کمک فوری نیاز بود. بعد گذشت ثانیه هایی به ذهن عده ای رسید که در کوچه نزدیک دانشکده آمبولانس های خصوصی ای پارک هستند. یک نفر رفت تا همراه خود یکی از آن ها را بیاورد. بنده هم که واقعا متنبه شده بودم(در انتها عرض خواهم کرد چرا) و قرار هم داشتم که بروم مدرسه، صحنه را ترک کردم. در کوچه منتهی به دانشکده بودم که دیدم آمبولانس رسید. از حس کنجکاوی که پزشک آمبولانس چه می کند برگشتم و رسیدم به جمع. با قیچی شلوار مصدوم را برید. پا را بررسی کرد و به مصدوم واقعه را توضیح داد. به او گفت که باید بر روی کمر بخوابی و این طور نمی شود کاری کرد. با کمک دوستانت تو را می چرخانیم. با همکاری چند نفر، که یکی فقط پا را نگه داشته بود به روی کمر چرخانده شد. دیدم روند درمان خیلی طولانی تر از این حرف هاست و بمانم خیلی دیر به مدرسه می رسم. از دانشگاه خارج شدم و سوار تاکسی ون شدم. در مسیر فکر های گوناگونی به ذهنم می رسید. حس های متفاوت. سوال های بنیادی. مثلا چیزی شبیه اینها : این که چرا این طور شد؟ چرا در جمعی که من نوعی در آن حاضر بودم این اتفاق افتاد در صورتی که میشد روزی که نبودم این اتفاق بیفتد. چرا آن شخص برایش چنین اتفاقی افتاد و مشکل مذکور برای من پیش نیامد و سوال ها و حس های دیگر...
در مسیر مثل اوقات دیگر که بعضا با رایتل سرگرم می شدم گفتم این همه در مسیر لهو و لعب شارژ مصرف شد. بیا یک بار هم جستجو کن ببین وقتی بزرگان(ائمه)با بلایی مواجه می شدند چه واکنشی نشان می دادند. حدس زدم که ممکن است از امام علی(ع) مطلبی پیدا شود. جستجو کردم "امام علی هنگام دیدن بلا".
از بین نتایج یافت شده موردی توجهم را جلب کرد و آن چیزی بود که می خواستم. صفحه ای بود از Hadithlib.com با عنوان "دعا به هنگام دیدن فرد بلا زده- کتابخانه احادیث شیعه" .
باز که کردم و خواندم قدری آرام شدم. با خودم قرار گذاشتم که بیایم و شرح واقعه را اینجا بنویسم. همان موقع هم تصویری از صفحه گوشی گرفتم تا حال و هوای آن لحظه ها به یادگار بماند.

دعا هنگام دیدن بلا


و اما آن جامانده هایی که قول داده بودم در انتها بگویم:
- چند هفته پیش پای این جانب هم حادثه ای برایش رخ داد. خانواده خیلی خیلی دلسوز تر از بنده نگران این پا بودند. می گفتند دیگر بازی نکن. بگذار کامل خوب شود. در پیری بیچاره می شوی ها!! ما هم که اسیر کله داغی جوانی و هیچ جوره توی کتمان نمی رفت! این صحنه را که دیدم چنان متنبه شدم که احتمالا زین پس نکات بهداشتی و سلامت را بنده به خانواده گوشزد خواهم کرد. در این حد!!
- مورد بعدی هم حکمت پاس ندادن های پاسور. بعد از آن روز خوشحال بودم که به من پاس نمی داد. اصلا چه معنی دارد که به اسپکر پاس داد؟!!

و در پایان شکر ایزد منان به خاطر نعمات بی شمار. از جمله سلامتی، خانواده دلسوز و ...
والسلام

۱ نظر ۱۷ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۵۶
محمد حسن شهبازی

هفته شهدا ۹۲ هم فرا رسید.
از دوران تحصیلم مجموعه خاطرات خوبی دارم که مواقع دلتنگی به آنها فکر می کنم و غرق در زمان می شوم و شاید هم دلتنگ تر!
یکی از بخش های مهم آن مجموعه هفته شهداست. عصر های هر روز و نمازخانه و کلیپ و مقاله و فکر. شاید بعضی اوقات به ظاهر هیچ دستاوردی برای من نمی داشتند‍‍، اما در کل حالم خوب بود.
هفته شهدا امسال هم شروع شد.


هفته شهدا 92


به بهانه آن چند سوالی که مدتها ذهنم را مشغول کرده پخش می کنم اینجا،‌ تا هر کسی که اهل فن بود و جوابش را می دانست بیاید و تکلیف این آوارگان ذهنی را مشخص کند.
یک هفته برایمان مراسم می گذاشتند و هر روز کسانی را معرفی می کردند که آدم های خیلی خوبی بودند و رفتند و شهید شدند. خیلی سعی داشتند که جلوی این تفکر را هم بگیرند که آنها از آسمان نیفتاده بودند و انسان هایی بودند مثل بقیه!‌ و در همان مراسم ها هم کسانی را می آوردند از همرزمان همان ها که حالا در کنار ما بودند و از رفقای خود جا مانده بودند.
یکی از سوال هایم این بوده که چه شد که آن ها رفتند و این ها ماندند؟
آیا آن هایی که رفتند خالی خالی از هر گناهی بودند؟ بعید به نظر می رسد که چنین باشد. پس اگر گناهی هم داشتند چه بوده،‌ در چه سطح بوده و چگونه با آن ها حساب شده است؟
و اما یک سوال مهم تر از بقیه:‌ آن هایی که گناه کردند و گناهشان را یکی از آدم ها دید،‌ آیا رفتند یا آن گناه مثل میخی کوبیده شد بر روحشان و دوختشان به زمین؟
اگر این چنین باشد ،‌ پس با این حجم اشتباهات باید بنشینیم و انتظار بکشیم تا مرگ برسد و ما را در آغوش بگیرد. شانس بیاوریم موقع رفتنمان ذلیلانه نرویم و بعد رفتن عده ای نباشند که نفس راحت بکشند و بگویند: «آخیش،‌ راحت شدیم...»

۳ نظر ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۴۲
محمد حسن شهبازی
افقهای روشنی در مقابل شما جوانان قرار دارد، این کشور و انقلاب با دست پرتوان شما آینده‌ای امیدبخش در پیشِ‌رو خواهد داشت؛ بر تلاشهای خود بیفزایید و برای رسیدن به قلّه‌های پیشرفت و تعالی از همدیگر سبقت بگیرید.

مقام معظم رهبری ؛ ‍‍پیام شفاهی به تشکل های دانشجویی انقلابی؛ ۲۳ بهمن ماه ۱۳۹۲

بله؛ لابد می پرسید که چه؛ اما باید بدانید که بنده پس از چندین هفته و شاید هم حتی چندین ماه قله ای را فتح کردم که یقینا از آن دسته قله هایی خواهد شد که فراموش نخواهم کرد.
البته این ها قله های شخصیست. اما ارزشمند. حالا برای رفع هاله های ابهام بگوییم که آن قله چیست. (اهالی کامپیوتر قول بدهند که نخندند)
بله. پس از ماه ها تلاش مداوم بالاخره موفق شدیم که یک نسخه اوبنتو و ویندوز را به صورت موفق که هر دو بوت بشوند در کنار هم با صلح و صفا بنشانیم و کسی هم نق نزند!
مدتها درگیر بوت نشدن ویندوز و خطای invalid signature هنگام بوت ویندوز بودیم که بحمدالله با برنامه boot repair مشکل مرتفع شد!
دوستانی که احیانا مبتلابه همین مشکل هستند می توانند از دو کد زیر در ترمینال استفاده کنند!


sudo add-apt-repository ppa:yannubuntu/boot-repair && sudo apt-get update


sudo apt-get install -y boot-repair && (boot-repair &)

دستور ها را جداگانه وارد کنید. اگر در مرحله اول مشکل حل نشد ناامید نشوید. دوباره امتحان کنید. بشخصه در مرحله دوم نتیجه گرفتم.
این بود داستان فتح قله ما. پیش از این بارها به مسئول سایت دانشکده مراجعه کرده بودم و بخاری از آن جانب بلند نشده بود.(ولی از همکاریشان حقیقتا کمال تشکر را دارم ) بارها هم دستور بروزرسانی Sudo update-grub‌ را هم امتحان کرده بودم ولی نتیجه ای حاصل نشده بود. خلاصه برای کسانی که در به در دنبال یک راه حل تضمینی هستند این راه را پیشنهاد می کنم.
در انتها تشکر از سایت اصلی اوبونتو و پس از آن سایت اوبونتو.آی آر که از طریق آن به راه حل نهایی هدایت شدم. و در انتها که همان ابتدا باید می گفتیم "خداروشکر".
اوبونتو
پ.ن: چرا این همه ذوق؟ زیرا الان از طریق اوبونتو این مطلب را گذاشتم. اوبونتویی که حرف پ آن روی M جا خوش کرده. اوبونتویی که نمیدانم ویرگولش کجاست... (دقت کنید هیچ جای مطلب ویرگولی مشاهده نمی شود. شاید احیانا ناخوانایی مطلب به این دلیل باشد.) محسن چاووشی گوشان بر روی ذخیره و انتشار کلیک خواهیم کرد...
این بود ماجرای فتح قله ما و سبقتی که گرفتیم...
والسلام

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۶
محمد حسن شهبازی
    امروز روز به اصطلاح ترمیم یا همان حذف و اضافه مرسوم بود. به همین سادگی به ایستگاه چهارم قطار 14 ساله تحصیل رسیدیم! این 14 سال که این طور گذشت، پس دیگر چه امیدی می توان به طول باقیمانده های احتمالی داشت؟ به معنای واقعی کلمه مثل برق و باد!
می گفتم، روز حذف و اضافه بود و به بهانه آن برنامه کمی از مسیر عادی پیچید و نهایتا تصمیم گرفته شد که بمانم منزل!
ماندم و از سیستم منزل ثبت نام را کامل کردم. بعد از آن، در به در محتاج اینترنت بودم برای انجام قولی که به یکی از رفقا داده بودم! سرعت خیلی پایین بود، دسترسی به منابع هم محدود. با شرکت خدمات اینترنتمان(ISP) تماس گرفتم و قبل از اینکه وقت یکی از کارشناسان را بگیرم، خانم گویا پیشدستی کرد و گفت که اشکال از مخابرات و ... است. اگر می خواهید با کارشناس صحبت کنید ولی قضیه اینگونه است. ما هم قطع کردیم و هنوز هم که هنوز است اوضاع فرقی نکرده. از این طرف و آن طرف هم شنیدم که حوزه این اشکال ظاهرا خیلی وسیع است. یعنی کلا همه چی ترکیده! به هر زوری که شده به یکی از شبکه های اجتماعی هم که سر زدم تعداد حضار برخط(online) شاهدی بر آن مدعا بود!
برای رسیدن به آن شبکه اجتماعی لعنتی، منابعِ برای ادای قول دوستم و سایر کارها خیلی وقت گذاشتم. وسط این وقت گذاشتن ها هم کلی الکی از این سایت به آن سایت می پریدم و لحظه ای آرام نمی گرفتم! شیطنت های فیزیکیم فقط تغییر ماهیت داده بود.
    این فقط یک روز از زندگی بود. سایر روزها هم از فاصله خیلی دور همین طور است. همه کاری می کنم، برای هدف های بیهوده ام ساعتها وقت می گذارم اما یک کتابی همیشه در نزدیکی هایم است که خیلی مورد بی انصافیم قرار می گیرد. حتی امروز و دیروز کلی کتاب های مختلف خواندم! اطرافم پر از کتاب هاست و کلی توی نوبت وجود دارد، اما...
کتابی هست که همیشه توی کتابخانه، جدا از بقیه کتابها نزدیک شیشه قرار دارد، تا هر از گاهی مثل مغرب امروز که عذاب وجدان گرفتم، برش دارم و کمی بخوانم! که مبادا نامردی کرده باشم. و فقط کمی می خوانم، که مبادا دلزده شوم. پیش خودم می گویم: "آهسته و پیوسته می روم"!
از خطاها که بگذریم، این واقعه یک ویژگی دارد، آن هم اینکه وقتی با رضایت کامل همان مقدار خوانده می شود، از ته دل است و به دل می نشیند.
برای همین تصمیم گرفتم، بخشی در اینجا درست شود که "تذکره" هایی باشد از این کتاب!

Quran

برای خودم و برای بقیه، برای همه.
بخش های خیلی کوچکی که برایم جذاب بوده اند، و امیدوارم برای بقیه هم باشد، انشاالله.
امشب که "عشقی" قرآن را باز کردم، سوره "حاقه" آمد.
ترجمه را می خواندم، به آخرهایش که رسیدم، از ادبیات آن تعجب کردم. ابتدا نفهمیدم که مخاطب کیست. بعد که جلوتر رفتم و قضیه برایم جا افتاد، به نکته ای کنکوری برخوردم! نزدیکی خشم و محبت! باریک بودن این مرز. اصلا شاید به باریکی=هیچ. به سادگی تغییر رویه دادن و رها از احساس بودن.
این بود ترجمه:
پس نه؛ سوگند به آنچه می بینید
و آنچه نمی بینید
که این(قرآن) به یقین گفتار فرستاده ای گرامی است.
و آن گفتار یک شاعر نیست؛(ولی) کمتر ایمان می آورید.
و نه گفتار یک کاهن(اما) کمتر متذکر می شوید.
(این کتاب) فرو فرستاده ای است از جانب پروردگار جهانیان.
و اگر او برخی از گفتار ها را به ناحق به ما می بست،
مسلما او را به تمام قدرت می گرفتیم(و به عذاب می کشیدیم).
سپس بی تردید شاهرگ قلبش را می بریدیم.
در آن صورت هیچ یک از شما جلوگیر از (عذاب) او نبود.

این از تذکره 1!
نظرتان؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انشاالله که مداوم بماند...

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۰۲
محمد حسن شهبازی

ابتداءاً حضور آن دسته از افرادی که وسواس هستند و یا گاهی به صورت سینوسی افکار وسوسه انگیز فکرشان را مشغول می کند. (وسواس طهارت بیشتر منظور است)

vasvas
بد نیست این حکم را که مربوط به یکی از مراجع است ببینید:
فردی این گونه پرسیده:

خلاصه مطلب :
زنی هستم به شدت وسواسی، که طهارت در مسائل مذهبی و موارد نجس شده برایم خیلی سخت است. به پزشک هم مراجعه کردم ولی نتیجه نگرفتم.

پاسخ مرجع_ فقط بند های مدنظر آمده:
1. از نظر شرع مقدس، در طهارت و نجاست، اصل بر طهارت اشیاء است. یعنى در هر موردى که کمترین تردیدى در نجس شدن آن براى شما حاصل شد، واجب است حکم به عدم نجاست کنید.
2. کسانى که داراى حساسیت نفسانى شدیدى در مورد نجاست هستند (به این افراد در اصطلاح فقهى وسواسى گفته مى‏شود)، حتى اگر گاهى یقین به نجاست هم پیدا کردند، باید حکم به عدم نجاست کنند، مگر در مواردى که نجس شدن یک شى‏ء را با چشمان خود ببینند، به‌طورى که اگر فرد دیگرى هم آن را ببیند، یقین به سرایت نجاست پیدا کند، فقط در این موارد باید حکم به نجاست کنند.
استمرار اجراى این حکم در مورد افراد مزبور تا زمانى است که این حساسیت به‌طور کلى از بین برود.
5. دین اسلام داراى احکام سهل و آسان و منطبق با فطرت بشرى است، لذا آن را بر خود مشکل نکنید و با این کار باعث وارد شدن ضرر و اذیت به جسم و روحتان نگردید. حالت دلهره و اضطراب در این موارد زندگى را بر شما تلخ مى‏کند، و خداوند راضى به رنج و عذاب شما و کسانى که با شما ارتباط دارند، نیست. شکرگزار نعمت دین آسان باشید و شکر این نعمت، عمل بر اساس تعلیمات خداوند تبارک و تعالى است.

پ.ن 1: بله. دیدید که در چند بند و بسیار منطقی، حساسیت شما کاملا بی مورد است. پس بیایبد از این پس بهتر زندگی کنیم! :)
پ.ن 2: مورد بعدی عقل محور بودن دینه! خداوکیلی کجا اینقدر اعتدال هست(جز اونجا)؟
همین!

۱ نظر ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۲۶
محمد حسن شهبازی
اصلا از این قانون باقی تر نداریم.
اصلا نمیشود جایی باشد و بقا(پایستگی) وجود نداشته باشد.
ابتدا با مثال های متنوع شروع کرده و در آخر نتیجه گیری می کنیم و در انتها هم دور همی کمی "اسکل" می شویم! (برای سنین برابر و کمتر از خودم)
خوب، ابتدا با اولین مثالی که به ذهنم خطور می کند شروع می کنیم. رشته فوتبال را فرض کنید. یقینا تفاوت چندانی بین بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران و کشور های دیگر از نظر هوش و استعداد، قد و قواره، توان و ... وجود ندارد.(به غیر از موارد خاص عرض می کنم) اما چه می شود که یکی می شود سید مهدی رحمتی و یکی ویکتور والدس؟
آیا هوش والدس کمتر است؟
قدش کوتاهتر است؟
شرایط اقتصادیش ضعیف تر است؟
چه عاملیست که باعث می شود رحمتی خیلی بهتر از والدس باشد؟
مطمئنا تمرین های موثر است...
(این مقایسه به شدت به بازی دیشب بارسلونا مرتبط است. شکست در برابر والنسیا را عرض می کنم. می توانید این مثال را جدی نگیرید. از مثال بعد شروع کنید!)
حاج آقا قرائتی حرف جالبی می زنند. دقیق یادم نیست اما مضمون حرفشان این طور بود. می گفتند که مثلا هر انسان در طول عمرش، مقدار محدودی می تواند شیرینی بخورد. اگر همه را در کودکی و جوانی مصرف کند، در پیری چیزی برایش باقی نمی ماند و باید سبد غذاییش عاری از هرگونه قند و شیرینی باشد. اما اگر کودکی به اندازه مصرف کند، برای سنین دیگرش هم می ماند.
سایر قضایا هم همین طور است. مثلا در روند تحصیلی اگر خستگی شب امتحان در طول ترم تقسیم شود و حتی هر روزش دو برابر شود، هم نمره نهایی بالاتر خواهد بود، و هم فشار روزانه خیلی متعادل تر خواهد بود.
در فوتبال و رندگی و انرژی و ... هم همین طور است. اگر بیشتر تمرین کنیم ، عرق بیشتر بریزیم، خستگی شدیدتری حس کنیم بازیکن بهتری خواهیم شد.
اگر در لحظات توانایی دستگیر باشیم، در لحظات ناتوانی وسیله دستگیریمان خواهند شد.
اگر لامپ رشته ای مصرف کنیم، برق زیادی مصرف می شود و گرما و نور می شود و اگر کم مصرف باشد، برق کمتر ، نور خوب و گرمای کمتر خارج خواهد شد.
خلاصه سراسر ورودی ها ثبت و متناسب با آن ها خروجی خواهیم گرفت و تابع دنیا همین است و بس!
می توانید با شناسایی ورودی یا خروجی بخش مورد نظر زندگیتان، طرف دیگر را بیابید.

گهواره نیوتون

و اما دور همی: برای لحظاتی با سرعت مناسب رو به بالایی بگویید "بقا"، تند تر!
و همین طور بگویید و بگویید! پشت سر هم.
حالا وقتی خوب "بقابقابقابقابقابقابقابقابقابقا" گویان شدید و دیدید در حال گفتن آواهایی بی معنی هستید، به این فکر کنید که اولین بار چه کسی لفظ "بقا" را برای معنی باقی ماندن، به کار برد؟
سایر کلمات چه؟

۱ نظر ۱۳ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۰۸
محمد حسن شهبازی
یک امر پسندیده ای که اگر به هر کس بگویی بی برو و برگرد می پذیرد این است که: "حرف حق رو از هر کی شنیدی بپذیر، نگاه نکن کی میگه!"
من و تو هم موافق این مورد هستیم.
اما آیا واقعا همه با این جمله باطنا هم موافق هستیم؟
آیا واقعا به صورت عملی هم به آن پایبندیم؟
یک سری هستند، دمشان گرم!
اما یک سری دیگر هم ممکن است اینطور نباشند و ظاهرا با آن جمله انطباق دارند و در باطل آنجایی که غیرهم خطانشان حرف حقی می زنند، نمی پذیرند. ممکن است گاهی انگ امّلی و ... را هم بزنند. (این انگ ها بیشتر در مواردی زده می شود که حرف طرف ، حرفی انقلابی باشد)
مثالی بزنم و تمام:
چندی پیش در صفحه فیس بوک دکتر صادق زیباکلام عکسی منتشر شد با موضوع مربیان خارجی سه تیم مهم ورزش کشور.

عمق سیاست های ورزشی

همانطور که در تصویر هم می بینید ایشان اشاره کردند به این نکته مهم که چرا سرمربی سه تیم مهم کشور که بعضا هم در این اواخر نتیجه های خیلی خوبی هم کسب کرده اند، از کشور های بیگانه اند. سوالی بسیار خوب برای بررسی است.
کار به جنبه های + و - این ادعا ندارم، فقط با این مورد کار دارم که اگر شخص دیگری(شخص خاصی مدنظرم است) از این دست حرف ها می زد، (که خیلی هم زده است) آیا سیل انتقادات مبنی بر توهم توطئه و بدبینی و ... هوار نمی شد بر سر آن نفر؟
قضاوت با خودتان...
پ.ن: با تشکر از دکتر.


۲ نظر ۰۷ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۵۱
محمد حسن شهبازی

یکی از چیز هایی که جزو مشتری های ثابت سیرهای آفاق و انفس است، موضوع تمدن می باشد.
اینکه از کجا آمدم، از کجا آمدیم و البته از کجا آمدند؟
چه بودم، چه بودیم و چه بودند؟
اینکه ملت ما صدها سال بیش و حتی هزاران سال پیش که آنگونه زندگی می کردند، چه شده که حالا عده ای محتاج یک گوشه نگاه کدخداهای ساختگی شده اند...
این سوال هایی است که هرگاه سرمان جلویی کسی خم می شود، بسان پتکی عظیم، با دورخیزی چند متری میخورد توی سرم. دلم می سوزد و انصافا هم دل سوختن دارد. حالا بیش از حد وارد توصیف نشوم.
کوتاه بگویم...
وقتی سرنوشت دنیا به سمتی رفت که عده ای بشدت درگیر جنگ شدند و عده ای مصون ماندند، فرصت طلب ها میخ خود را کوبیدند و در گیر و دار زین به پشتی و پشت به زینی از بخش خوبش که به آنها رو کرده بود نهایت استفاده را کردند و تمدن بی پشتوانه ای را تاسیس کردند.
تقریبا واضح است که منظورم چه کسانی هستند. پس از شکل گیری حکومت ها و مرزبندی های جدید، حالا نوبت برنامه ریزی و حرکت در مسیر هدف بود. عقده ها باید گره گشایی می شدند. با هر ضرب و زوری که شد، عده ای به اوج رسیدند. در مسیر به اوج رسیدنشان همه کاری کردند، قتل و غارت و خونریزی. آخر وقتی هیچ قید و بندی به آدم وصل نباشد، آزادانه می شود هر کاری کرد. شاید بتوان گفت می توان هر غلطی کرد. و اینگونه دنیا افتاد دست بی قید و بندی که هر غلطی می کرد.
به واسطه این آزادی مفرطش، در اوج برای بقا هم تلاش کرد.
برای نشاندن گرد و غبار ها بشر را خوب شناخت. نیاز به هنر احساس کرد تا به وسیله آن همه را ساکت کند و با پوشاندن سیاهی ها در لباسی زیبا، راحت تر به مسیر ادامه دهد.
بخش کوچکی از این هنر هم که روز به روز گسترده شد، شد صنعت بازی!
بریم تو جلد خودمون:
یکی از بازیهایی که خیلی باحاله، کلی هم طرفدار داره COD ، کال آو، یا کامل تر Call of Dutyه.
cod MW3
این بازی سبک شوتر سوم شخصه. جذابیتش خیلی بالاست، بخش های مختلف داره که عملا خسته کننده بودن رو از بازی می گیره و هر وقت بخشی از بازی دلتون رو زد، سریع بخش دیگه ای رو می کنه تا دوباره مدتها مشغول شید.
یکی از بخشاش Survival هست. تو این بخش اولش یه دونه کلت میده به شما و والسلام. با بیسیم هم میگه که تنهایی و ما نمی تونیم کمک کنیم و از این حرفا و باید بترکونی! خلاصه دست اول یه سری غیر نظامی میان با شاتگان و اونارو که به خاک و خون کشیدی هر دست دشمنا حرفه ای تر و مسلح تر می شن. بعضی جاها هم تنها میشی و دوتا هلیکوپتر مثلا، یا سه تا جاگرنات(فردی با زره به شدت قوی و مسلح) و ...!
بعد دست اول، دوم و سوم هم بترتیب امکان خرید اسلحه، تجهیزات و درخواست کمک هوایی هم باز میشه!
این از معرفی بازی.
اما نکته جزئی که من رو بر اون داشت تا بیام اینجا بنویسم این بود.
بریم تو جلد جدی:
بخشی در هر لحظ از بازی وجود دارد که به ازای آنها پول(دلار) به شما خواهد داد تا با آنها بتوانید بسته به ذخیره تان اسلحه و ... تهیه کنید. خیلی جالب است. یکی از این موارد که اندازه گیری می شود عبارتست از Rampage. "وحشیگری"!
هر چه وحشی تر ، پول بیشتر!
دیگر ادامه نمی دهم...

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۳۲
محمد حسن شهبازی

اگر اشتباه نکنم روزهای منتهی به امتحان انقلاب بود. خروار ها فصل تل انبار شده، چندین امتحان پشت سر هم و ذهن خسته، و البته دو امتحان در یک روز مواردی بودند که ذهنم را به شدت آشفته می کردند.
یکی از گریزهایی که بدترین گریزهای ایام امتحان هم هست، فاضلاب فیس بوک بود!
بی پروا هر وقت که گر می گرفتم از هرم دروس، پناه می بردم به آغوش مارک(زوکربرگشون) و لحظاتی را با من نجوا می کرد! انگلیسی غلیظ بلغور می کرد، اما بهتر از درس خواندن بود! بگذریم! خیلی جالب بود. امتحان انقلابم مصادف شده بود با امتحان بعضی دیگر...

همین طور که Scroll صفحه را بالا و پایین می کردم، قاطی پست های زرد (زرد که چه عرض کنم! ) و بعضی پست های تکراری و خسته کننده، پست های به چشم می خورد که مرا به فکر فرو می برد! حسی ترکیبی از افسوس، تعجب، سوال، چاره یابی و همدردی مرا فرا می گرفت. (با عرض پوزش از حس هایی که به دلیل فراموشی اینجانب از قلم افتادند).
با هم ببینیم:
زور



 این تصویری که مشاهده می کنید، سه مورد از تخلیه هایی بود که به چشم بنده خورد.
بدون شک نارواست که فقط این درس را بکوبم و با بلدوزر از روی نویسندگان کتاب، مسئولین آموزش رده بالا، متوسط و پایین مملکت انتقاد کنم، و نهایتا دم را روی کول گذاشته و بروم. حرف ها برای گفتن هست.
اولا: فی الواقع چه اجباری است که تنوع دروس عمومی اینقدر کم باشد که یک دانشجو مجبور شود ، این درس را بر دارد؟ اصلا برفرض این را برندارد، چرا مابقی دروس اینقدر تنوعشان کم است؟
دوما: اصلا برفرض یک بشر با رضایت کامل این درس را اخذ نمود. چرا باید این درس طوری دانشجو را خسته و کلافه کند، که سرنوشتش تصویر بالا شود؟ نمی گویم فقط این درس جزو درسهای چندش دانشجوهاست، بله، همه دروس موی دماغند، اما آیا نباید جساسیت ما نسبت به موضوعاتی از جمله انقلاب، امامت، دفاع مقدس، اندیشه های دینی و ... بیشتر باشد تا مبادا تنفری از این موارد پیش نیاید؟
سوما: آیا اساتید دروس این چنینی نباید بار بیشتری روی دوش خود احساس کرده، و جذاب ترین شیوه های ارائه را انتخاب کنند که اگر حتی دانشجویی به اجبار درس را گرفت، با چند جلسه حضور در برابر موضوعات نرم شود؟
آیا انقلاب و امثالهم، شامل موضوعاتی سفت و خشن و دور از عقلانیت، عاطفه و انسانیت است؟ اگر اینطور است که دیگر چرا میخواهید آن ها را به زور به خورد ذهن ها بدهید!؟ یقینا کار باطلیست و هر عقل سلیمی حکم می کند که نتیجه نخواهد داد. و اگر دربردارنده مفاهیم ارزشی است، پس چرا آنطور که باید نتیجه نداده؟ آیا فطرت ها کلا نابود شده؟!

سرتان را درد نیاورم! می شود کلی حرف بافت در این باب.
اما با ذهن ناقصم چند پیشنهاد بدهم، شاید روزی یک بزرگی، استادی، روشنفکر درست حسابی ای راه گم کرد و آمد اینجا و از این ایده های حلبی تکه پاره، شاه ایده ای ساخت و فصلی نو در معرفی ارزش ها آغاز کرد...
به نظر بنده، کلاس های این چنینی، بیش از هر چیز به مخاطب شناسی نیاز دارند! قبل از موضوع شناسی و تسلط به آن.
شما هر چقدر هم به کنه انقلاب پی برده باشید، اگر ندانید طرفتان کیست و چه روحیه ای دارد، حالا هی کنه را بشکافید! اصلا کنه های جدید خلق کنید، انگار نه انگار اگر به زبان آن ها نباشد.
مخاطبان شما مدرسان این سبک دروس دانشجو هستند. دانشجو جوان است. جوان بروز است، پس شما هم باید بروز باشید!
دیگر خودتان بگردید دنبال یک بروز بودن واقعی و تمام عیار. تمام عیار هم نشدید، نشدید. اما فقط بروز باشید. خواهش می کنیم!
بله، یک کار بروز انجام دهید.
اصلا بیایید جلسه نقد فیلم بگذارید.یک بار بیایبد آرگو را در کلاس پخش کنید، در لحظه های مهم ظرافت های فیلم را بیرون بکشید و روشنگری کنید. نگران خوراک هم نباشید. کلی سوژه ی دیگر هم هست. هر کجا کم آمد. باقیش را با همین روش الانتان پر کنید. عیبی ندارد. به مرور زمان درست می شود.
یقینا کار شما ساده تر می شود وقتی بیایید و یک کتاب 200 صفحه ای را کامل بخوانید و در طول چند جلسه به دانشجو منتقل کنید. نگران این هم نباشید. دانشجو شب امتحان یک بار این کار را خودش سریع السیر انجام خواهد داد. یک کاری کنید که بماند... لطفا!
کارهای دیگر هم خیلی وجود دارد که می توان انجام داد.
جذابیت مفاهیم را بالا ببرید! نمی دانم دقیقا چطوری، اما فقط تکراری نباشید!

والسلام!

۳ نظر ۲۶ دی ۹۲ ، ۱۶:۳۱
محمد حسن شهبازی
یادم نمیاد داشتم به چی فکر می کردم!
اما تو همین گیر و دار امتحانا و خلاص شدن ازشون، فکر کردن به زبان فارسی، دغدغه ها، کلنجار ها و... یهو این به ذهنم رسید که واقعا چرا؟
چرا تو کشور ما که زبون رسمیش فارسیه!
تو شهر ما که همه فارسی صحبت می کنن، وقتی میریم پاپکو بخریم(و اگر اشتباه نکنم همه کالاهای مشابهش، لااقل غریب به اتفاقشون) با چنین سربرگی به فروش می رسن؟
Persian language
مگه ما ایرانی نیستیم و فارسی صحبت نمی کنیم؟
مگه اکثریت دانشجوهای ما فارسی زبون اولشون نیست؟ اصلا اونایی که خارجین مگه فارسی بلد نیستن؟
پس چرا تمام تولیدی های کاغذ سبک پاپکو، برای بخش تاریخ از معادل های انگلیسی استفاده می کنن؟
اشکالی داره بنویسن " روز ، ماه ، سال"؟
نامفهومه؟
به جان خودم ضایع هم نیست! آخه بعضیا گاهی وقتا که میخوان یه چیز وطنی و مرتبط به وطن استفاده کنن به سرعت جنبه ضایع بودن / نبودنشو تست می کنن و اکثر اوقات به نتیجه "ضایع است" میرسن!
اما این یکی انصافا ضایع نیست!
قویا به عنوان یک دانشجو که با این محصولات سر و کار زیاد دارم، درخواست می کنم از تولیدی ها و تلاشم رو برای رسوندن این پیغام به گوش مسئولینشون می کنم "که لطفا بخش Subject و Date رو به معادل فارسیشون تبدیل کنید، و دمتون گرم!"
شما هم اگر دستتون به جایی میرسه بگید بهشون، و اگر نمیرسه حداقل این کار رو تا حد توان انجام بدید...
تکراری اما گویا: "قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود..."
زمین های از دست رفته رو باید بازپس گرفت...
۰ نظر ۲۵ دی ۹۲ ، ۱۵:۴۴
محمد حسن شهبازی