پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

یکی از رفقا فیلمی در گروه رفقای هم مدرسه ای گذاشت که در باب مقایسه دانشگاه ها و دانشجوهای داخل و خارج بود. مفهوم کلی آن این بود که آن ها خیلی کار می کنند و میزان کار مفیدشان فلان قدر است و در مقابل در ایران این میزان 45دقیقه می باشد. وسط فیلم هم حالا یک صحبتی درباره وجه استعماری یک دانشگاه آمریکایی کرد.
حالا یک نفر این وسط کل داستان را ول کرده و گیر داده فلان دانشگاه وجه استعماری دارد؟! خیلی هم شاکی شده بود.

پ.ن: بخشی از جوانان ما این گونه به مسائل اطراف خود نگاه می کنند.
۱ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۷
محمد حسن شهبازی

ظهر بود. در حین درس خواندن و خبرهایی که از چپ و راست درباره مرحوم حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی به گوشم می رسید، تصمیم گرفتم برای خودم تمامی ورودی ها و اتفاقات این یکی دو روز را به طور خلاصه جمع بندی کنم. برای همین از سینی پرینتر که نزدیکم بود یک کاغذ برداشتم، نصفش کردم و شروع کردم به نوشتن. پس از پایان تصمیم گرفتم اینجا هم آن را منتشر کنم:

21 دی ماه 1395 / سه شنبه
حجت الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی دو شب پیش دار فانی را وداع گفت. خیلی اتفاقی تر از آن که به نظر بیاید. همان شب که امیرحسین_از رفقای دانشگاه_ خبر بستری شدن و وخامت حال ایشان را داد، این بیماری را هم مثل یک بیماری عادی دیگر تلقی می کردم و وقتی خبر فوت(اخبار غیررسمی) منتشر شد باور نمی کردم. در هر صورت این اتفاق افتاد و برگشت پذیر هم نیست. هاشمی انسان بزرگی بود و زندگی پرفراز و نشیب و تاثیرگذاری داشت. سال های قبل و بعد انقلاب و سختی های آن روزها چیزی نیست که هر کس توان تحملش را داشته باشد. 
اکنون که ساعت های نه چندان زیادی از فوت ایشان می گذرد، رسانه های داخلی و خارجی اعم از ریز و درشت و مخالف و موافق  شدیدا فعال هستند. یک ویژگی مشترک و عجیب بین آن ها تلاش برای بیان خوبی‌ها، خاطرات خوش و وحدت‌آمیز است، به طوری که اصلا نشود و یا سخت باشد که بتوان روزهای بد و اتفاقات ناگوار را یادآوری کرد. به طور مثال پخش فیلم تازه معروف شده ای که ایشان می گویند آقای خامنه ای عشق من است و من حجت شرعی دارم که از ایشان اطاعت کنم اما ایشان ندارند و... رویه کنونی در هر صورت دهان ضدانقلاب را بسته و از طرفی دیگر فوت ناگهانی ایشان فرصت را از عناصر فتنه جو و تفرقه طلب گرفت تا نتوانند برنامه خاصی را پیاده و اجرا کنند. [ناگفته نماند که سعه صدر و رفتار صحیح افراد مخالف ایشان در پیشگیری از وقوع بسیاری از اتفاقات بی تاثیر نبود.] اما رویکرد رسانه هایی مثل صدا و سیما بیشتر ناشی از احساسات به نظر می آید. یعنی در پشت تمام این ها یک حس عاطفی نهفته است که قبل از فوت ایشان فرصت بروز پیدا نکرده بود. اگرچه قبل و بعد از فوت کماکان تمام اتفاقات و اعمال در گوشه اذهان باقی‌ست و به زودی نوبت به ظهور و بروز آن ها هم می رسد، اما حس از دست دادن چنین شخصی خیلی ها را وارد فضای احساسی-عاطفی کرده است. فضایی از این جهت که تا قبل از مرگ داستان جور دیگری بود و الان بازی به یکباره تمام شده است؛ ای کاش این سال‌های اخیر این طور نمی شد و حالا که نمی توان کاری کرد، لااقل کمی به یاد آن چهره گذشته ها سوگواری کنیم و با در نظرگرفتن شخصیت تماماً خوب و مثبت هاشمی این احساسات خفته و تل‌انبار شده را اکنون تخلیه کنیم تا ببینیم فردا چه پیش خواهد آمد...
۰ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۹
محمد حسن شهبازی
مرکز رشد دانشگاه خواجه نصیر قصد برگزاری جشنواره ای در حوزه ی کسب و کار دارد. این جشنواره که برای اولین بار برگزار می شود، بر این اصل تاکید دارد که برگزارکنندگان آن از افراد درون دانشگاه و دانشجوها باشد. از طرف دیگر یکی از شعارهایی که قصد مانور بر آن را دارد، حمایت از تولید ملی است. 
یکی از مواردی که معمولا در جلسات در مورد آن بحث می شود، پیگیری همین موضوع حمایت از تولید ملی است که بررسی می شود تا کنون چقدر در تبلیغات های جشنواره به این موضوع پرداخته شده است. در طول یکی از همین جلسات قرار شد که یک عکس از جلسه گرفته شود. بحث شد که با گوشی چه کسی عکس را بگیریم و در حین همین بحث تعداد زیادی از افراد حاضر در جلسه تکیه هایی که در مورد گوشی GLX در جامعه رایج هست را تکرار کردند. اگرچه گوشی خود بنده هم اکنون از یک برند غیرایرانی خریداری شده اما مفتخر هستم که برای مدتی از همین گوشی GLX استفاده می کردم. در آن لحظه صرفا سکوت کردم و در دل خود ریشخندی به این جمع خوش خیال کردم. بین خودمان بماند که کمی افسوس هم خوردم. اول از این جهت که این جا هم این روحیه شعاردهی نفوذ کرده و حمایت از تولید ملی در حد حرف باقی مانده؛ دوم هم فارغ از مباحث این جلسه و جشنواره، آیا یک ایرانی این قدر باید از قضیه پرت باشد؟ حمایت که نمی کند هیچ، تمسخر هم بکند؟ بدون شک این ظلم در حق یک هموطن است و آخر سر دودش در چشم خودمان می رود. الحمدلله نمونه های مشابه خارجی هم تا دلمان بخواهد وجود دارد. مثلا شرکت تولید خودرو استرالیایی که ماشین های خارجی را با کیفیت پایین تر صرفا مونتاژ می کند و آخر سر هم لوگوی شرکت را روی آن می زند و با استقبال گسترده استرالیایی ها مواجه می شود! اما این جا بعضی از مردم نه تنها از تولید ملی حمایت نمی کنند، بلکه نیش و کنایه‌شان هم این مهم را نشانه گیری می کند. اشکالی ندارد اما آن روزی تلخ است که این خنجر در پشت خودمان فرو برود. 

۰ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۲
محمد حسن شهبازی

پنجشنبه به رسم رفاقت، پس از مدت ها دور هم جمع شدیم. اما جمعی که کامل نبود. یعنی نمی شد که کامل باشد. ساعت ها هماهنگی هم که می کردیم، با همه تماس می گرفتیم و همه جوره امکانات را ردیف می کردیم باز نمی شد که کامل باشیم. یک نفر نمی آمد، نمی توانست که بیاید. علی دیگر رفته است.
راستش حواسمان از قضیه به کلی پرت شده بود. اصلا توی باغ نبودیم. خوش خوشان گذران زندگی می کردیم و قواعد بازی یادمان رفته بود. اما این داستان شوخی بردار نیست. آنی می رسد که می بینی یک نفر خط خورده است. به چشم بر هم زدنی می بینی که یکی نیست؛ و دیگر هم نخواهد بود. و این جدایی درست شبی رقم خورد که داستان به روزهای خوش خود رسیده بود. 

داستان به اینجا رسید که در گروه تلگرام، یکی دو عکس از قدیم ها گذاشتیم. همین دو عکس سفره دل بقیه را هم باز کرد و عکس ها پشت سر هم ردیف شدند. یکی از عکس ها اما خاص بود. چهره های کودکانه اکثر بچه ها در عکس دیده می شد و شده بود سوژه خنده! گذشته مان را می دیدیم و یاد دوران می کردیم و لبخند می زدیم.اما  این لبخند و حال خوش خیلی طول نکشید. همان شب بود که عکس علی با نوار سیاه کنارش به گروه ارسال شد. شوکه شدیم و خیلی طول کشید تا باورمان شود این عکس حقیقت است و دروغ نیست! تا دقایقی فکر می کردیم شوخی است. حتی اصرار داشتیم شوخی باشد؛ اما...

حالا یک روز از مراسمی که به همت رفقای علی برگزار شد می گذرد و این خاک سرد روز به روز داغ این جدایی را کمرنگ تر می کند. اما آن چیزی که این چند روز و تا وقتی که فکر و یاد علی در ذهنم زنده و تازه است جلوی چشمم تکرار می شود، خنده های اوست. خنده هایی که صدای تیزش از خنده دیگران به سادگی قابل تشخیص بود. و این خنده ها گریه همه را در آورد. کلیپی که به یاد علی ساخته و پخش شد پر بود از این خنده ها. خنده هایی که هر چه بیشتر و بلندتر بود، گریه بیشتری هم پشت بندش شنیده می شد...
و این چنین دوره 32 دبیرستان،یک نفرش را از دست داد و هر چقدر هم که تلاش کند، دیگر کامل نخواهد شد.
پ.ن: شادی روح همه رفتگان فاتحه ای بخوانیم...
۱ نظر ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۸
محمد حسن شهبازی