پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهـــر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب

۲۰ مطلب با موضوع «مطالب اتوبوسی» ثبت شده است

سر سفره باصفای مادربزرگ، سس قرمز هاینز را می‌بینم! این پدیده دیدنش آن‌قدر خارج از قاعده است که مطلب را با آن شروع کردم. حدس زدنش خیلی سخت نیست که از کجا آمده. یکی از اعضای فامیل که ید طولایی در این نوع کارها دارد آن را خریده و حالا این سس قرمز عجیب وصله ای است در سفره مادربزرگ. تابحال نشده و یادم نمی‌آید سس قرمز خارجی خریده باشم، خصوصا در شرایطی که تنوع تولیدات داخلی‌اش آن‌قدر بالاست که اگر هم خارجی در ویترین مغازه باشد، باید یک به چند رقابت کند. از کمیت که بگذریم، در کیفیت هم سرآمد هستند این تولیدات داخلی؛ حالا نگوییم همه‌شان، ولی اکثرا این طور هستند. اما خب حالا که سس بر سر سفره است و پولش را هم من نداده‌ام که خبطی مرتکب شده باشم[که به زعم بنده خرید کالای خارجی خطاست. در این حالت خاص با نکاتی که در بالا اشاره کردم، دو برابر خطاست]. گفتم یک تست بکنم که فردا روز نگویند از روی هوا و متعصبانه قضاوت می‌کند. ظرف همان ظرف، رنگ همان رنگ و مزه همان مزه. شاید بگردید یک برتری بخواهید پیدا کنید، ظرف شفافش است که سس از پشت آن معلوم است! همین و بس.

حالا شما اسم این کار که در شرایط اقتصادی فعلی و با این وضعیت اشتغال، یک نفر بین خیل سس قرمزها بگردد و خارجی‌اش را پیدا کند را چه می‌گذارید؟

پ.ن: خیلی سعی کردم طوری بنویسم تا آن شخص عزیز که سس را خریده اگر روزی این متن را دید، ناراحت نشود. طوری که درد وطن را بیشتر از کنایه متن حس کند.

۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۶
محمد حسن شهبازی
     داستان از جایی شروع می شود که استاد، در وبلاگشان فراخوان کوهپیمایی منتشر می کنند. من هم چند هفته ای است عزمم را جزم کرده ام که تا هوا گرم است، هر چقدر جا دارد کوه بروم و کوپن کوهپیمایی سالم را مصرف کنم. 2 هفته برنامه با موفقیت اجرا شد و با همراهی رفقای هم دانشگاهی کلکچال و شیرپلا را سیر کردیم که گزارش مبسوطش را با کلیک بر روی اسم هر کدام می توانید بخوانید. در صدد اجرای برنامه سوم هم بودیم، اما مسافرت دو تن از پای کار ترین رفقا، برنامه را لغو و به زمان دیگری موکول کرد. اما انگار قسمت بوده که این آخر هفته هر طور که شده من بالای کوه باشم. بدین صورت که استاد و سایر دوستان، قرار گذاشته اند پنج شنبه بند عیش را برای بار دوم صعود کنند. کوه زیاد نرفته ام، اما کم هم نرفته ام. راستش اسم بند عیش را تا بحال نشنیده بودم. پس از اعلام آمادگی، مرا در گروه 26 نفری در پیامرسان بله که مختص هماهنگی برنامه های کوهپیمایی بود، اضافه کردند. چند روز قبل از برنامه درباره این قله و ویژگی هایش صحبت می کردند. ظاهرا در گذشته نه چندان دور به این قله صعود کرده اند و حالا برای بار دوم از یک یال دیگر قصد صعود داشتند. یکی[آقا مهدی] می گفت که بخش عمده مسیر کوهپیمایی صاف و هموار است، به جز بخش آخرش که تمام آن صافی ها را جبران می کند. استاد اما در جوابش می گفت پیاز داغ ماجرا را زیاد نکن و از این حرف ها. اگر تا آخر این مطلب بخوانید احتمالا خواهید فهمید که حق با کدامیک بوده؛ استاد یا آقا مهدی. پیش‌تر گفتم که اسم بند عیش را نشنیده بودم. این ناشناخته بودن، بر خلاف اکثر ندانستن ها برایم جالب بود. جالب تر اینکه این قله بسیار نزدیک منزل ماست و مجبور نیستم کیلومتر ها از دل شهر سفر کنم و تازه برسم به ابتدای مسیر. یکی از سوالاتی که همیشه گوشه ذهنم بوده اما به آن اهمیت نمی دادم همین بود. چرا همه برنامه های کوهپیمایی در کوه های شرق شهر برگزار می شود؟ دارآباد، دربند و درکه! سال هاست هر کس کوه بخواهد برود، انتخابش از بین این هاست. در این مدت که جواب آن سوال کذا را نمی دانستم، با خودم فکر می کردم که لابد کوه های غرب تهران، همین هایی که در طول عبور از منزل به سمت دانشگاه و یا برگشت و یا حتی کوه های نزدیک خانه که هر روز صبح از پنجره به داخل خانه سرک می کشند، غیر قابل صعودند. لابد بسیار صعب العبورند و چیزی به نام مسیر پاکوب وجود ندارد. اما الان قرار است یکی از آن ها را پاگشا کنم و کمی هیجان زده ام. یعنی می شود وقتی به پایین کوه می رسیم، یک ربع بعد خانه باشم؟ 
     چند ساعت قبل از سرپرست برنامه و مسئول هماهنگی پرسیدم برای خوراکی چه بیاورم؟ گفت بگذار تعدادمان مشخص شود بعداً در گروه می گویم. تعداد اعضا کمی دیر مشخص شد. وقتی تعداد را دیدم که دیگر فرصت نشد بروم خوردنی های لازم را تهیه کنم. شب هم دیر به خانه رسیدم و فقط توانستم 7 عدد تخم مرغ که در یخچال بود را همراه ببرم. یعنی برای هر نفر کمتر از 2 عدد. این کوه علاوه بر ویژگی «اولین بار صعود» یک اولینِ دیگر هم داشت. ساعت 4 صبح قرار شد استاد زحمت بکشند و دنبال بنده هم بیایند. «اولین کوه 4 صبحی». تا بحال این ساعت به قصد کوه بیرون نزده بودم. کمی دیر کردم و نهایتا با تاخیری حدودا 15 دقیقه ای سوار ماشین استاد شدیم و به سمت محل قرار با سایر اعضا حرکت کردیم. اندکی طول کشید تا در آن تاریکی و خلوتی کم نظیر سحرگاه یکدیگر را پیدا کنیم. 
     چند دقیقه بعد، ماشین ها در خط مقدم وسایل نقلیه و تا جایی که می‌شد پیشروی کرد، پارک شده بودند. زیرانداز را انداختیم و نماز را به نوبت خواندیم. آسمان هنوز تاریک بود، اما سطح شهر را چراغ های پرنور پوشانده بودند. حتی کمی پایین تر از جایی که ما ایستاده بودیم، آتشی بزرگ برپا بود و ماشین‌های آتش نشانی مشغول آتش خواری. انگار بعضی از آن‌ها هم اهل کله پاچه صبح خروسخوانند. 
     پس از تبادل نظر کوتاهِ «بند عیش ۲ ای‌ها» درباره اینکه شروع مسیر دقیقا از کجاست، بالاخره حرکت آغاز شد. قسمت ابتدایی مسیر پر بود از نخاله های ساختمانی. حتی این نخاله ها در بخش هایی از مسیر به حدی زیاد بودند که راه بسته شده بود. سر یکی از این دوراهی ها مردد شدیم که از راه باز برویم یا با گذر از سد نخاله‌ها مسیر مستقیم را ادامه بدهیم. در همان لحظه یک گروه سه نفره در حال نزدیک شدن به همان نقطه بودند. تصمیم بر این شد که از آن‌ها راه اصلی را بپرسیم. یک مرد مسن در جلوی گروه ایستاده بود و دو نفر دیگر که جوان تر بودند پشت سر او در حال حرکت. جواب سوالمان مسیر بدون مانع بود. یک راه پیچ دار که با شیب به سمت بالا می‌رفت. پس از آن‌ها ما هم پشت سرشان حرکت کردیم. پس از کمی بالا رفتن، به منطقه ای رسیدیم که برآیند نیروهای جلوبرنده و عقب کشنده صفر بود. هر چه تلاش می کردم بالا بروم بعد از یکی دو قدم، جاذبه با کمک سنگریزه های زیر پا، به عقب هلم می‌داد. ۳ نفر دیگرِ گروه بالا رفته بودند و منتظر من بودند. مدام هم به من روحیه می‌دادند اما نمی‌دانم چرا موفق به صعود نمی‌شدم. شاید کمبود خواب و شاید هم گرسنگی عجیب سحرگاهی ناتوانم کرده بود. ناگفته نماند، دیشب هم بخاطر هندوانه و شیرینی زیادی که در هیئت خوردیم، نتوانستم شام بخورم. چاره ای نبود. تا ابد که نمی‌شد آن جا ماند. باید کمی ریسک می‌کردم ‌‌و با جهش به سمت بالا این قسمت سخت را پشت سر می‌گذاشتم. همین کار را هم کردم. منتها فقط بخش جهشش را و متاسفانه نشد که قسمت سخت را پشت سر بگذارم. هر قدر که نیرو صرف کرده بودم حالا داشت تلافی می‌کرد و به پایین هلم می‌داد. چاره ای نیافتم جز این که از دستانم کمک بگیرم تا این سقوط متوقف شود. همان جا سنگریزه هایی تیز در دستم فرو رفت و ۵ نقطه قرمز روی دست راستم پدیدار شد که هم اکنون و در حالیکه مشغول نوشتن این متن هستم هنوز این ۵ نقطه باقی‌ است. دستانم خاکی بود و سوزش کمی حس می‌کردم. هنوز ذهنم از این معرکه فارغ نشده بود که بخواهم ببینم چه شده. به هر ضرب و زوری که شد [و به گمانم] آخر سر با کمک سرپرست گروه، این چند متر را رد کردم و به زمین صاف رسیدیم. همان جا ایستادیم و از سرپرست ۲ عدد خرما گرفتم تا هم مقداری این گرسنگی فروکش کند و هم کمی انرژی بگیرم. چالش بعدی رد شدن از همان زمین صاف بود. زمینی پر از درختچه های نه چندان بلند که از لابلای‌شان صدای پارس سگ ها و رد شدن‌شان شنیده می شد. انگار در واپسین ساعات شب، وقت بازی گوشی‌شان است و دو تا دو تا با تمام توان دنبال هم می‌دوند و با هم کشتی می‌گیرند. اگر می‌دانستند این بازی‌شان چقدر روح و روان ما را آزار می‌دهد شاید هیچ وقت این کار را نمی‌کردند. شاید هم اصلا این بازی گوشی نیست و قضیه کاملا جدی است، وارد جایی شده ایم که نبایدً این فرضیه وقتی بیشتر قوت گرفت که جلوتر محوطه های فنس کشی شده ای را دیدیم که سگی جلوی آن ایستاده بود و کل مدت زمان عبور ما پارس کرد و وقتی رفتیم دوباره خزید پشت فنس ها. به قدر وسع و توان‌ خودمان را مجهز به سلاح کرده بودیم و هر کس چند سنگ در دستانش داشت. به قدر کافی که از آن‌ها دور می‌شدیم هر کس سنگ هایش را رها می‌کرد. من اما آخرین نفری بودم که سلاحم را زمین گذاشتم. حالا پس از این همه صعود ما در اراضی دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات بودیم. سرپرست می‌گفت این که چیزی نیست، یک دانشکده‌شان آن بالاست و با انگشتش ساختمانی بزرگ در بالای تپه سمت راست‌مان نشان می‌داد. احتمالا اگر می‌رفتیم بالای بام آن ساختمان سرپرست یک ساختمانی را در بالای تپه سمت راست‌مان نشان می‌داد و می‌گفت این دانشکده فلان است. و سمت راست آن تپه ی دیگری که رویش دانشکده بهمان و ...؛ دانشگاه آزاد است دیگر. آزادش گذاشته اند و هر جا خواسته دانشگاه زده. اما میان ساختمان های متعددش هر چه گشتم آبی یافت نشد که دستان خاکی و خونی ام را بشویم. از گروه جدا شدم تا بلکه یک سرویس بهداشتی و یا شیر آبی پیدا کنم، اما دریغ. آب را بسته و سگ‌ها را گشاده بودند. دست خالی به سمت گروه برگشتم و مسیر را ادامه دادیم. چند دقیقه ای طول کشید که به دروازه دانشگاه برسیم. دو میله زرشکی که به نظر می‌آمد اینجا آخرین جایی بوده که دانشگاه دستش رسیده؛ فعلا! بعد از آن ولی دیگر کوه خدا بود. سنگی و خاکی. همین طور که جلو می‌رفتیم خورشید هم بالا می‌آمد و رفته رفته هوا روشن می‌شد. این ویژگی بی‌نظیر کوهپیمایی سحرگاهی است که بعد از کلی راه رفتن، تازه آسمان کمی روشن می‌شود و هنوز خبری از تابش آفتاب نیست. ناگفته نماند که ابرها هم در تلطیف هوا بی تاثیر نبودند. من هنوز دنبال آب بودم. از دانشگاه که آبی گرم نشد، منتظر رودهای خدا بودم. اما انگار دانشگاه آزاد بی‌تقصیر است. کوه خشک‌تر است از آنچه که انتظار داشتم. مسیر رودها مشخص است، اما خشکِ خشک. پس از چند دقیقه آبراه کوچکی پیدا می‌کنم و با کمی سختی خودم را به لبه آب می‌رسانم و با اندک آبِ عبوری دست هایم را می‌شویم. سریع به جمع اساتید باز می‌گردم و مسیر را ادامه می‌دهیم. کمی سخت است که دیر به دیر استراحت می‌کنند، اما به نظرم بهتر است. استراحت های طولانی و مکرر در کوهپیمایی های قبلی را به اندازه کافی تجربه کرده ام و می‌دانم نهایتا ضررشان به سودشان می‌چربد و بیشتر از انرژی، تنبلی تزریق می‌کنند. برای همین حرفی در این باره نمی‌زنم و سعی می‌کنم تابع گروه باشم. چند باری فقط ایستادم که یا کمی آب بنوشم یا دوباره از سرپرست خرما بگیرم. پیشروی همین طور ادامه داشت تا در بخشی از مسیر متوجه شدیم یکی از اعضای گروه نیست. مسیر مستقیم مشخص بود و جز آن به نظر نمی‌رسید کسی راه دیگری را انتخاب کند. اما بیراهه ای در سمت چپ مسیر، بذر تردید را که نکند از اینجا رفته باشد بارور کرده بود. در نقطه ای ایستادیم تا تصمیم بگیریم چه باید کرد. قرار شد من در همان نقطه بمانم، استاد به جلو حرکت کند و سرپرست هم همین مسیر را برگردد و بیراهه را بررسی کند. بدم هم نیامد از ماموریتم. همان جا روی سکویی که جلویش مرداب کوچکی بود نشستم. ارتفاع سکو زیاد بود و پایم به زمین نمی‌رسید و این کشش و شیب اندک سکو بیشتر اذیت می‌کرد تا کمک! با طمانینه و آرامش پایم را به زمین رساندم و برگشتم و روی زمین نشستم. خیلی طول نکشید که هر دو نفر برگشتند اما دست خالی. نمی‌شد به استراحتم ادامه می‌دادم و باید بلند می‌شدم تا گزینه بعدی اجرا شود. بررسی جدی تر دوراهی کار بعدی بود که زود به این نتیجه رسیدیم که احتمالش خیلی خیلی کم است عضو جدا شده آن جا باشد. فقط پارس کردن مداوم سگ‌ها کمی شک برانگیز بود که نکند خبری باشد. نکند مثل آن سکانس پایتخت ۲ که سگ با دزدیدن کفش بابا پنجعلی، نقی و ارسطو را بالای سر شکارچی سقوط کرده در چاه کشانده بود و باقی ماجرا. اما سریع سرم را از افکار هالیوودی خالی کردم. قرار شد با این پیش فرض که دوست استاد با سرعت بیشتری از ما جلو افتاده، همان مسیر اصلی را ادامه بدهیم. و درست فرض کرده بودیم. پس از چند دقیقه دوباره گروه کامل شده بود و ادامه صعود. من کمی خسته شده بودم و حالا سوالی ذهنم را مشغول کرده بود. آیا قرار است تا قله برویم؟ اوایل این سوال فقط در ذهنم وول می‌خورد و در آن‌جا حبس شده بود. اما بالاخره راه خروج را پیدا کرد و به زبان آوردم که: «آیا قرار است تا قله برویم؟» به گمانم چند بار با چند رویکرد متفاوت سوال را مطرح کردم ولی هیچ یک از دفعات جواب متقن و واضحی دریافت نکردم. از این پاسخ که «قله آن جاست و خیلی راهی نیست» فقط این را می‌توانستم برداشت کنم که هدف قله است. البته با صعود به قله مشکلی نداشتم. بلکه این گونه مواقع به یاد لحظات سخت برگشت می‌افتم که چگونه با بدن خسته، زیر تیغ تیز آفتاب و با ذخیره کم و یا حتی تمام شده آب باید مسیر را برگشت. امیدم بعد از خدا به همنوردان بود که آن ها مانع این صعود شوند. اما اتفاقی افتاد که دیگر نیازی به هیچ کدام از این ها نشد. 
     مقصد بعدی که قرار بود در آن‌جا توقف کنیم چشمه ای فعال و سرسبز بود که در بند عیش ۱، هنگام برگشت به آن رسیده بودند. در یک دو راهی متوقف شده بودیم و داشتند مثل لحظه شروع کوهپیمایی در آرا مضاربه می‌کردند که باید مسیر مستقیم را برویم یا از فرعی سمت راست بالا برویم. خودمانیم؛ هر توقفی مطلوب من بود. اگر می‌دانستم چشمه چه داستان هایی دارد، خیلی بیشتر استراحت می‌کردم. شاید اصلا می‌گفتم: «کافی‌ است، برگردیم.» 
     در راه چشمه، خاک حاشیه بخشی از مسیر سست شد و پای استاد لغزید. مثل هر کس دیگر که سریع دست هایش را حائل می‌کند که کمتر آسیب ببیند، استاد هم دست هایش را پایین آورد تا از سقوط جلوگیری کند، درست مثل من. اما گاهی خدا می‌خواهد دست من روی سنگریزه فرود بیاید و نهایتش چهار‌، پنج نقطه کوچک خونریزی حاصلش باشد، گاهی هم می‌خواهد که دست استاد روی یک بوته پر از خار فرود بیاید. دیدنش هم دردناک بود، چه برسد به حس کردنش. حالا سرپرست مشغول در آوردن دانه به دانه خارها بود. 
    در آن نقطه مسیر چشمه را نمی‌دانستیم و نیاز به مشورت دوباره بود. اما مشغول استخراج خارها بودند و شرایط طوری نبود که بشود استاد و سرپرست در این مورد با هم صحبت کنند. من اما سرم خلوت بود. قرار شد تپه وسط مسیر را بالا بروم و ببینم آیا چشمه را می بینم یا خیر. شیبش کمی زیاد بود. برای همین با سرعتی ملایم و تنها در حال پیشروی بودم. پس از دقایقی یکی دیگر از اعضای گروه هم با فاصله مشغول بالا آمدن بود. دو طرف این مسیر دره بود که دره سمت چپ به دلیل عبور آب، سرسبزتر به نظر می آمد. اما هر چه بالا می‌رفتم چیزی که قیافه اش به چشمه بخورد نمی‌دیدم. در حین این ماموریت در پایین مسیر اتفاقاتی افتاده بود که من از آن بی خبر بودم. ظاهراً قرار شده بود یک نفر مسیر دره سمت راست را هم بررسی کند‌. اما حالا خیلی گذشته بود و خبری از آن شخص نبود. دقایق زیادی با دوست و همکار استاد داخل گودالی که روی مسیر وسط قرار داشت نشسته بودیم تا ببینیم آیا خبری می‌شود یا خیر. با فریاد زدن از سرپرست سعی می کردیم از آخرین وضعیت مطلع شویم. پس از گذشت مدت زمانی طولانی، تپه را به نقطه اولیه بازگشتیم. هر مسیر را دست کم ۲ بار گشتیم و لحظه به لحظه ناامیدتر می شدیم...
    سرتان را درد نیاورم. پس از تلاش های مکرر جوینده یابنده شد و دوباره گروه کامل شد. استاد ما پس از عبور از دره به چشمه رسیده بود. در لحظه ای که در کمال ناامیدی ایشان را دیدم، در پوست خود نمی‌گنجیدم. سریع عزم برگشتن کردم و در راه هم با فریاد این خبر خوب را به سرپرست دادم. سعی کردم نفر چهارم را هم که در آن لحظه‌ مشغول جستجوی دره راستی بود، باخبر کنم. ولی هر چه فریاد زدم صدایم نرسید. انگار دره سمت راست عایق صوتی بود. در راه برگشت سرپرست به من گفت به آن ها بگویم برگردند. ولی نشد که دوباره مسیر طی شده را بالا بروم و این پیام را به آن ها برسانم. در نتیجه برگشتن را ادامه دادم. به پایین تپه که رسیدم ماوقع را شرح دادم. پس از تحمل دقایقی سخت، پرفشار و پراسترس، به مدت ۱۰ دقیقه به همراه سرپرست یک چرت مشت و تکرارنشدنی زدیم. 
     در حین این که خواب بودم سرپرست رفته بود که دو نفر دیگر را برگرداند. وقتی بیدار شدم، صدای صحبتشان را که به ما نزدیک می‌شدند شنیدم. سرپرست به این که چرا وقتی آن بالا بودم نگفتم برگردند پایین مدام انتقاد می‌کرد. نشسته بود روی لبه یکی از استخرهای آب و قلب دومش را سپرده بود به آب، برای همین از جایم بلند شدم و به طرف صدا رفتم. خودم را نشان دادم تا سریع تر پیدایمان کنند. با آمدن آن ها بالاخره وقت خوردن تخم مرغ ها فرا رسیده بود. بار سنگین سرپرست که بخش قابل توجهی از آن را گاز، کپسول، تابه و... تشکیل می‌داد بالاخره به کار آمد و جایتان خالی در ساعت ۹ و خرده ای نیمرو به سرآشپزی سرپرست را زدیم به بدن. این صبحانه بدون دسر هم نبود. پسته های سرپرست و آلوهای ارگانیک استاد را هم پشت بند نیمرو خوردیم و پس از استراحتی کوتاه، برگشت را شروع کردیم.
     در مسیر برگشت وقتی دوباره به دانشگاه رسیدیم باز شده بود و در زندگی این فرصت دست داد که آب دانشگاه آزاد را هم بخوریم. از کجا؟ از آبخوری کنار سالن پینگ پونگ و اسکواش. یک شیرموز هم مهمان همکار استاد شدیم و سرپرست در اقدامی فداکارانه بنده را تا منزل رساند و بار دیگر ثابت کرد که چقدر شایسته این عنوان است. 

 پ.ن ها: 
- می‌خواستم قله نرویم؛ این طور شد! 
- آن بخش عملیات جستجو پتانسیل یک پست جداگانه و شاید یک فیلم را داشت. طولانی شدن پروسه نوشتن مطلب و یک سری معذوریت های دیگر مانع پرداخت بیشتر شد.
- در حین صعود، یک شاخه نسبتا صاف که شکسته بود را پیدا کردم. اضافاتش را شکاندم و یک چوب دستی بلند از توی آن در آمد. به دوستانی که قصد همسفری با بنده در یک برنامه کوهپیمایی را دارند، توصیه می شود اگر در شرایطی نیاز به چوب دستی داشتند، درخواستشان را کامل بگویند. مثلا اگر می خواهند چوب را به آن ها بدهم بگویند: «چوبت را بده» و اگر قصد دارند با چوب کمکشان کنم، بگویند: «با چوب مرا بالا بکش!». همین تعارف ها و عدم شفافیت در کلام داشت به قیمت جان یکی تمام می شد. خلاصه از ما گفتن!
- این برنامه مربوط به اواخر تیرماه بود.
۱ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۶
محمد حسن شهبازی

اگر «و اینک پس از مدت ها کوه» را نخوانده اید، بد نیست قبل از خواندن این مطلب نگاهی به آن بیاندازید.

 اکثر این کوه هایی که ما مبتدی ها می رویم، اسمش کوهپیمایی است، نه کوهنوردی. یک مسیر پاکوب با شیب ملایم است که بدون امکانات خاصی می توان آن را طی کرد. اما بخش هایی از مسیر شیرپلا را می توان کوهنوردی نامید؛ خصوصا با آمادگی بدنی ما!

    حقیقتش قرار نبود مقصد برنامه شیرپلا باشد. می خواستیم تنوعی ایجاد شود. برای همین پلنگ چال را انتخاب کرده بودیم. روز یکشنبه هم شده بود تاریخ برنامه. مثل برنامه های قبلی بدون محدودیت خاصی به اکثر افرادی که بالقوه سنخیتی با کوه داشتند، اعلام کردیم، اما تقریبا جز همان افراد قبلی کسی اعلام آمادگی نکرد. خب طبیعی بود. هنوز تنور امتحانات داغ است و سر این برقی ها برود، از ۲۵ صدم نمره درسشان نمی‌گذرند. اگرچه معمولا با تغییر برنامه های تنظیم شده مخالفم و معتقدم به دردسرش نمی ارزد، اما با نظر جمع تصمیم گرفتیم که برنامه را کمی به تعویق بیاندازیم تا با جمعیت بیشتری اجرا شود. چهارشنبه روز منتخب بعدی بود. تغییر روز باعث شد محل برنامه هم عوض شود و مقصد جدید شیرپلا باشد. در حالی که به صورت رسمی امتحانات تمام شده بود، نه تنها بیشتر نشدیم، بلکه یک نفر هم از گروه کم شد. هر جا جلوی ضرر را می‌گرفتیم منفعت بود و قبل از این که تنهای تنهای تنها شوم همان چهارشنبه عازم شدیم. مجددا سه‌شنبه های بدون خودرو را بهانه کردم و برنامه چهارشنبه را هم با نقلیه عمومی سر قرار حاضر شدم. خدا را شکر بچه ها این بار وقت شناسانه تر حرکت کردند و توانستیم زودتر از زمان قبلی حرکت را شروع کنیم. بدن ها به وضوح آماده تر از قبل بود. اولین استراحت به مراتب دیرتر از برنامه قبلی به وقوع پیوست. این بار با چشمانی بازتر حرکت می کردیم که مبادا آن مار خوش خط و خال کلکچال، برادری شیرپلایی هم داشته باشد و این بار ملخک جست زده را به مشت آورد. آفتاب هنوز از پشت کوه ها در نیامده بود و هنوز در سایه دل کوه، خنکای ذخیره شده دل سنگ ها را که چند ساعت چشم آفتاب را دور دیده بودند و حسابی بادی به کله‌شان خورده بود، را حس می کردیم. روستایی های کوهپایه تک تک از دل کوه به سمت شهر روانه می شدند و کافه دارها تک و توک کرکره شان را بالا می دادند و بساط آب‌نما و ساز و آوازشان را راه می انداختند. اما تابستان ، تابستان است. دومین فصل سال و در اوج جوانی. و آفتاب هم از این غرور جوانی مستثنی نیست و فعل تابیدن را به معنای واقعی کلمه صرف می‌کند. همین ساعات اولیه وقت کِرِم‌مالی است. اما ای دل غافل! نه سروش مثل هفته قبل زحمت آوردنش را کشیده و نه من یادم مانده که بیاورم. هر دو فراموش کرده ایم و حالا باید هر طور شده سر و صورت را بپوشانیم تا کمتر کبابی شویم، اما از بد ماجرا چفیه ای چیزی هم همراه نداریم. دو عدد آستین از مادرم قرض کرده بودم تا کمکاری تی شرت آستین کوتاهم را جبران کند و لاغیر. نه کلاهی و نه دستمالی. چشمتان روز بد نبیند، هنوز هم که هنوز است هر از گاهی ورقه های پوست لایه لایه مث برگ خزان پایین می ریزند.

    آن روز آهسته و پیوسته تر از بار قبل پیش می‌رفتیم که در یک سکو مثل کلکچال به تور سگ‌ها خوردیم. اما این بار یک تفاوت بزرگ داشت، سگ ها توله داشتند. در واقع همین توله ها بودند که کار را خراب کردند. یکی از توله ها که به نظر از بقیه ژن شیطنتش فعال تر بود دوید به سمت یکی از اعضای گروه و همین باعث شد مادرش هم پشت بند او به سمت نفر مورد نظر بدود. نمی‌دانم آن توله چیزی می‌دانست که آن سمتی رفت یا کاملا اتفاقی انتخاب کرده بود. حساس‌ترین فرد گروه حالا شده بود سوژه سگ‌ها و لحظه به لحظه به او نزدیک‌تر می شدند. او می دوید و آن ها هم پشت سرش. هر لحظه هم از گوشه و کنار بر تعدادشان اضافه می‌شد. برای احتیاط و بر اساس شنیده ها چند سنگ برداشتیم تا در برابر حمله احتمالی آن‌ها ما هم آمادگی حالت تهاجمی داشته باشیم، شاید بیخیال شوند. حس می‌کردم قضیه از یک دویدن ساده که گاهی مایه تفریح سگ‌هاست دارد خارج می‌شود و رنگ و بوی خشم و خصومت به خود می‌گیرد و الان است که یکی از سگ‌های بالغ گاز اول را بگیرد و جنگ شروع شود. در‌ این لحظه مثل بار قبل برای این که دقایقی هم حواس سگ ها از او پرت شود، هم بذر دوستی نشانده باشیم، یک تصمیم فوری گرفتیم. بالاجبار سنگ‌ها را رها کردیم و سید، سریع کیسه نان ها را از کیفش بیرون آورد و شروع به توزیع کردیم. اگرچه همین کار هم کم دردسر نداشت ولی در آن فرصت کم و آن شرایط بحرانی کاری بهتر از این به نظرمان نرسید. از گروه ۵ نفره سه نفر خودشان را نجات دادند و من و سروش به عنوان توزیع کننده اصلی غذا بین سگ ها گیر کرده بودیم. اوایل خیلی نزدیک نمی‌شدند و غریبی می‌کردند، شاید هم از این رفتار بدشان که ما را قضاوت کرده‌اند خجالت‌زده بودند. اما رفته رفته یخشان وا رفت و نزدیک و نزدیک تر شدند. ما برای این که خیلی خودمانی نشوند لقمه های نان را یکی دو متر آن طرف‌تر می انداختیم و قصد داشتیم این فاصله را زیاد و زیادتر کنیم و در فرصت مناسب جیم بزنیم و از این مهلکه فرار کنیم. اما دو مشکل این نقشه را خراب کرد. اول این که تعدادشان آن قدر زیاد بود که در هر لحظه دست کم سه چهار تا سگ با پوزه های بالا گرفته غذا طلب می‌کردند. دومی از اولی بدتر؛ دیگر دنبال غذاهای یکی دو متر آن طرف تر نمی رفتند! اتفاق بدتر بعدی هم افتاد. نان سروش تمام شد و ... من مانده ام تنهای تنها. من مانده‌ام تنها میان خیل سگ‌ها، حبیبم. خیــــل سگ‌ها! دیگر واقعا ترسیده بودم. هر لحظه سگ‌ها نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. بین آن ها اسیر شده بودم و مثل چوب خشک ایستاده بودم. حتی سر این لقمه های نان با هم درگیر شده بودند و به جان هم افتاده بودند. با خودم تصور می کردم که نکند این غریزه گرسنگی وفا و مرام و هر چه که هست را از سر سگ بپراند و غذای اصلی، بعد از سرو پیش غذای سبکی مثل نان من باشم. اصلا چرا یک سگ ولگرد باید به من وفا کند؟! همه این‌ها باعث شده بود نرخ توزیع نانم هم بیش از حد سریع شود و هر آن به لحظه ترسناک اتمام آذوقه سگ‌ها نزدیک می‌شدم. این لحظه اجتناب ناپذیر بود. بالاخره که این نان تمام می‌شود؛ چه چاره؟ و تمام شد... دست هایم را بالا گرفتم و گفتم: تمام! بروید دیگر، چیزی ندارم. واقعا چیزی ندارم. خیلی آرام سعی کردم خودم را از دایره‌شان بیرون بکشم. سعی می‌کردم این اتفاق بسیار خونسرد و مقتدرانه باشد. حتی بنا داشتم پست سرم را نگاه نکنم، اما واقعا نمی‌شد. نیروی غیر ارادی ای تمام تلاشش را می‌کرد که از پشت سر باخبر شود و ببیند که وضعیت چه رنگی است. و عاقبت هم کار خودش را کرد و دست کم توانست کمی این گردن را بچرخاند و دید که وضعیت سفید نه، ولی قرمز هم نیست. سگ ها شاید به پاس همان چند لقمه حرمت نگه داشته بودند و حتی چند قدمی هم بدرقه‌مان کردند. کمی که فاصله زیاد شد، سرعتم را بیشتر کردم و پس از چند ثانیه دیگر دور شده بودیم. واقعا خدا را شکر می‌کردم. چه کسی به ضعیف رحم می‌کند، جز قوی؟

    از آن منطقه که همیشه در آن استراحت می‌کردیم گذشتیم و به خاطر این وضعیت عطای استراحت را به لقایش بخشیدیم. تا مدت زیادی پیوسته به بالا رفتن ادامه دادیم و پس از گذشتن از چند پیچ و گذر از صخره ها از فاصله خیلی دور همان مکان و سگ‌ها را می‌دیدم و گروهی دیگر که به آن ها نزدیک می‌شدند. امیدواریم خدا حافظشان بوده باشد...
    مسیر هر طور که بود طی شد و پس از چند ساعت به پناهگاه شیرپلا رسیدیم. در استراحت ها و آبشار های مسیر با گز کرمانی (معروف ترین گز اصفهانی‌ها!) و طالبی و... انرژی مسیر رفت را تامین کرده بودیم و حالا، در بالای پناهگاه وقت صبحانه اصلی بود. آب جوش و چایی تمام شده بود و از بوفه آب جوش گرفتیم و با همراهی پنیر، خامه، گوجه و پنیر صبحانه را خوردیم و مثل پتوهایی که روی طناب بودند پهن شدیم زیر سقف آسمان. و کسی که در کوه نخوابیده باشد چه می‌داند خواب بعد از کوهپیمایی چیست؟ 

    بعد از استراحت کافی وقت برگشتن رسیده بود. مسیر رفت و بخش سخت سنگی که باید با طناب‌ها طی می‌شد، بچه ها را متفق القول به این نتیجه رسانده بود که برای برگشت تله‌کابین را انتخاب کنند. هر چه تلاش کردم که منصرفشان کنم فایده نداشت. چاره ای نبود که همراهشان بروم. از همان ادامه مسیر به سمت ایستگاه پنجم تله‌کابین حرکت کردیم. ساعت خوبی برای حرکت نبود ولی چاره ای هم نبود. ذهن ها آمادگی برگشت از مسیر سنگی را نداشت و تله‌کابین را منجی خودشان می‌دانستند. در واقع بخش اصلی سوختگی در همین ساعات اتفاق افتاد. اما از طرفی بد هم نشد که این نوع برگشت را انتخاب کردیم. در طول مسیر بر روی یک قله سنگی گله گوزن های وحشی را دیدیم که بر روی شیب تند کوه حرکت می‌کردند و کوه را دور می زدند. قله هم از سنگ های رسوبی چین خورده شکل گرفته بود و با حرکتشان تکه هایی از آن ها جدا می‌شد و از بالا سقوط می‌کرد و با بدنه کوه برخورد می کرد و صدای دلنشینی تولید می‌کرد. همین صداها باعث می‌شد مثل زنگوله که جای گوسفند را به چوپان اعلام می‌کند ما هم در فضای یک دست قهوه ای کوه بتوانیم گوزن ها را پیدا کنیم. افسوس که دوربینی مناسب همراهم نبود تا از این صحنه شگفت انگیز که شاید دیگر در طول زندگی نصیبم نشود عکس بگیرم، صحنه دیدن گله آزاد گوزن ها در طبیعت، آزادِ آزادِ آزاد. طبیعت بکر تا چند ده متری ایستگاه ادامه داشت. صدای مستمر حشرات در دو طرف مسیر، مارمولک بزرگی که اسم علمی اش را نمی‌دانم، گله گوسفندان و بزها که بخش عظیمی از تپه را فرش کرده بودند و مشغول چرا بودند. سگ آزاد این گله هم خان دیگری بود که به نسبت مابقی خان‌ها به سادگی از آن گذشتیم. در حالی که به گله نزدیک می‌شدیم شروع به پارس کردن مداوم کرد و ما در جای‌مان ایستادیم. مسلما در آن شرایط بدترین چیز این بود که یک سگ عصبی که صاحبش چند صد متر دور تر ایستاده و حالا یگانه امید گله است، بیاید یکی را گاز بگیرد. بدون غذا، بدون آب و زیر تابش مستقیم آفتاب. تنها ماده قندی تیم، یکی دو گز آردی بود که خوردنش بدون یک لیتر آب همان کاری را می‌کند که تخصص ساقه طلایی است. با صدای بلند در حالی که ایستاده بودیم سعی کردیم از چوپان کسب تکلیف کنیم. مسلما در آن لحظه صدای ما به او نمی‌رسید و نمی‌فهمید چه می‌گوییم. اما تقلای ما را که دید شستش خبردار شد که چه اتفاقی افتاده و درد ما چیست. از همان بالا با دستش چند بار اشاره کرد که رد شوید. خبر خوبی بودید چرا که اگر می‌خواستیم بایستیم تا گله خودش منطقه را ترک کند و راه باز شود، شاید مجبور می‌شدیم مستقیما با آن سگ بر سر تصاحب یکی از گوسفندان برای رهایی از مرگ ناشی از گرسنگی بجنگیم. با سلام و صلوات در حالی که چشم ها قفل بر روی سگ بود، از جلوی گله رد شدیم. کمی آن طرف‌تر از خستگی بر روی سکوی کناره راه نشستیم. برای تسکین تشنگی کمی گوجه خوردم و پس از آن ادامه مسیر را طی کردیم. در حدود ۲ ساعت از پناهگاه زمان برد تا به ایستگاه برسیم. بین خوف و رجای این‌که آیا تا ما برسیم، تله‌کابین باز خواهد بود یا نه، قرعه به نام رجا افتاد. پس از کسب اطمینان درباره باز ماندن تله‌کابین، از دفعه قبلی عبرت گرفته و نماز را هم همانجا خواندیم. فشار وارده بیشتر از حد معمول بود و ریه هایم به سرفه افتاده بودند. قبل از حرکت آخرین طالبی را هم کنار ایستگاه خوردیم و حرکت کردیم. این اولین بار بود که من با تله‌کابین بر می‌گشتم و کاملا بی تجربه از مسیر. دیگر خودتان مسخره بازی های پنج جوان را در طول مسیر تصور کنید. وسطش آخرین تکه گز را که چطور بین ۵ نفر تقسیم می‌شود را هم بگنجانید. اگرچه با برگشت از طریق تله‌کابین مخالفت داشتم، اما خوشحال بودم که بالاخره رسیدیم. اما این خوشحالی خیلی پایدار نبود. چرا که مجبور شدیم از ایستگاه اول تا خود شهر و ورودی محوطه پیاده برگردیم و در طول مسیر به ازای هر کدام از این ماشین های برقی که افراد را جابجا می‌کرد و جای خالی برای ما نداشت نمکی بر روی زخم بی تجربگی ما پاشیده می‌شد.

    اما هیچ سختی و هیچ لذتی ابدی نیست. لذت کوهپیمایی و سختی پیاده روی‌ها هم به پایان می رسد. حالا در شهر بودیم و جایی که ظاهر ها همه شهری است. تاکسی ها رفت و آمد می‌کنند و دیگر افراد با کوله و باتوم و ... دیده نمی‌شود. با یک تاکسی از آن نقطه مذکور به میدان تجریش می‌رویم. کرایه تاکسی طبق تابلو ۱۷۰۰ خورده است و حتی برای سال ۹۷ است. اما نمی‌دانم چرا یکی از بچه ها به ازای ۴ نفر به او ۸ هزار تومان می‌دهد و تاکسی می‌رود. برایم سوال است چرا نباید ۱۲۰۰ باقیمانده پولش را بگیرد؟ و این پول چرا بی هیچ دلیلی باید برود در جیب راننده؟ به او این را می‌گویم و امیدوارم بار بعدی یا بگذارد خودم حساب کنم یا خودش الکی پول بی دلیل به کسی ندهد. تجریش محل جدایی است. یک نفر قبل تر پیاده شد، یک نفر به سمت محل پارک ماشینش که دربند است  می‌رود و سه نفر باقیمانده هم به سمت مترو می‌رویم. در طول راه یکی از دوستان می‌گوید بیابید از داخل پاساژ برویم که در شلوغی پیاده‌رو گیر نکنیم. وارد پاساژ می شویم تا با یک میانبر و اجرای الگوریتم بهینه، زمان را کوتاه‌ تر کنیم. اما در نهایت نه در مسیر و مسافت و نه در زمان صرفه جویی می‌شود و نهایتا پس گز کردن راه رو ها و طبقات پاساژ سرخورده از پیدا کردن در خروجی، از همان دربی که وارد شدیم خارج می‌شویم و خیلی سنگین قاعده حمار را اجرا و مسیر مستقیم را می‌رویم. یک نفر دیگر هم که یکی از اقوامشان در پاساژ بود از ما جدا شد و دو نفری به متروی تجریش و قعر زمین داخل شدیم. این جدایی ها ادامه داشت. گرسنگی و مسیر طولانی من تا منزل، نگذاشت تا از خیر ساندویچ های آماده نامی‌نو بگذرم. همان جا از سید خداحافظی کردم. حالا همه تنها شده‌اند و هر کس به سمت مقصدی در حال حرکت است. این ماجرا برای من ساعت ۷ شب به پایان رسید و یک کوهپیمایی ۱۳ ساعته با کلی حواشی و خاطرات در تابستان ۹۷ ثبت شد. 


پ.ن: از دیگر حواشی این کوهپیمایی از دست دادن مصاحبه دانشگاه امام حسین (ع) بود. زحمت خبر دادنش را امیرحسین داد. یک بار دیگر هم در اوایل دانشجویی در همین شیرپلا، سروش خبر افتادنم در درس ریاضی ۲ را داده بود. البته آن دفعه ریاضی ۲ را خیلی شیرین پاس شدم. ببینیم پایان این دفعه چطور خواهد بود.

۱ نظر ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۴
محمد حسن شهبازی
متنی که در ادامه می خوانید تایپ شده ی یادداشت های دست نویس بنده است که از سررسید به این وبلاگ منتقل می شود:
هفته گذشته با سروش، سید احمد و میثم برنامه را چیدیم. پس از مدت ها قسمت شده بود که دوباره پایمان به کوه باز شود. اگر اشتباه نکنم پیش از یک سال و یا حتی دو سال بود که کوه نرفته بودم. سال گذشته به خاطر آسیب دیدگی زانو فعالیت ورزشی‌ام محدود شد و وقتی که وضعیت به حالت عادی برگشت، دیگر هوا سرد شده بود و نمی توانستم بزنم به کوه. اما حالا هوا دوباره خوب شده است. البته کمی گرمتر از آن چیزی است که دوست داشتیم در آن هوا به کوهپیمایی بپردازیم. امسال به خاطر کنکور و ماه رمضان نشد که از فروردین و اردیبهشت برنامه ها شروع شود.
برای شروع و اولین برنامه سال، به دنبال یک گزینه سبک می گشتیم. بین گزینه های موجود کلکچال را انتخاب کردیم و قرارهای معمول را گذاشتیم. به دلیل بعد مسافت و البته سه شنبه های بدون خودرو، قرار صبح خیلی زود فراهم نشد و بنا به نظر جمع، محل جمع شدن را مترو تجریش و ساعتش را 7 انتخاب کردیم. شب قبلش به دلایل مختلف از جمله تغییر ساعت خواب در ماه مبارک، بازی های جام جهانی و کمی هم استرس همیشگی ناشی از حس بد جا ماندن از کوه، علیرغم تلاش کافی نتوانستم زود بخوابم. حتی در طول خواب چند باری هم از خواب پریدم. ولی خدا را شکر خواب نماندم و صبح خیلی زود از خانه بیرون زدم و برای اولین بار توانستم اولین اتوبوسی که از پایانه نزدیک منزل خارج می شود را سوار شوم. بر خلاف تصورم که خیال می کردم اتوبوس تا مقصد خالی یا نهایتا یکی دو مسافر خواهد داشت، دیدم که پس از مدت کوتاهی هفت، هشت نفر مرد در اتوبوسی که ساعت 5:30 راه افتاده است در کنارم نشسته اند و خیلی خوشحال و سر حال به هم صبح به خیر هم می گفتند! این سحرخیزی من باعث شد به ترافیک هم نخورم و خیلی زودتر از آن چیزی که قرارمان بود به مقصد برسم. حتی برای این که خیلی هم معطل نشوم، راهرو ها و پله های مترو را سلانه سلانه طی می کردم و با این اوصاف باز زود رسیدم. تصمیم گرفتم حالا که قرار است چند دقیقه ای منتظر بمانم و از طرفی رفقا 10 دقیقه ای هم دیرتر خواهند رسید و هم چنین قرب مسافت امام زاده صالح(ع)، بروم زیارت. از کنار مغازه ها و بازار تجریش که هنوز خواب بودند آرام آرام به سمت امامزاده رفتم و زیارت مختصری کردم. در هنگام خروج هم فاتحه ای برای دانشمندان هسته ای که از قضا یکی‌شان قرار بود هم دانشگاهی ما بشود، خواندم. بخاطر خواب نصفه نیمه دیشب، کمی گیج بودم. گرسنگی صبحگاهی که انگار دارند معده آدم را هم با دریل سوراخ می کنند خیلی بی حالم کرده بود. از فرصت باقی مانده و نیمکت خالی جلوی درب ورودی حرم نهایت استفاده را کردم و یک چرت کوتاه زدم. کمی که حالم بهتر شد از حرم خارج شدم و رفتم به سمت محل قرار، مترو. سر راه هم برای اینکه از این حس گرسنگی تلف نشوم، از یک شیرینی فروشی که از آن ساعت باز کرده بود یک بسته 5 تایی کلوچه فومن به قرار 3500 تومان خریدم و داخل کیف گذاشتم. کمی بعد با تماس رفقا، همدیگر را پیدا کردیم و سوار تک ماشین جمع شدیم و حرکت کردیم به سمت بوستان جمشیدیه. در ماشین کلوچه ها را تقس کردم و پس از چندین دقیقه تحمل گرسنگی جانکاه، بالاخره مرهمی بر این درد نهادم. خیلی طول نکشید و به پارکینگ بوستان رسیدیم، ماشین را پارک کردیم، وسایل را برداشتیم و وارد مسیر شدیم. با توجه به ماه ها دوری از کوه و افت بدنی شدید، قصد نداشتیم که خیلی بالا برویم. من هم به دلیل این که تا بحال این کوه را به صورت جدی بالا نرفته بودم، دیدی نسبت به قضیه نداشتم. برای همین قرارمان این شد که فعلا برویم بالا تا ببینیم تا کجا کشش خواهیم داشت. مدت زمان کوهپیمایی بیشتر از آن چیزی که باید و شاید طول می کشید و این اتفاق کاملا طبیعی بود. آمادگی بدنی ناکافی و بالتبع استراحت های مکرر و طولانی زمان پیمایش را طولانی می کرد. نهایتاً توانستیم تا تپه نورالشهدا صعود کنیم و مواد غذایی که تحت عنوان صبحانه به همراه داشتیم را در آن ارتفاع خوردیم. گیجی من که از آن چند خط قبل نام بردم، کماکان تا حدودی باقی بود و سکوهای سنگی صاف و سایه درختان و البته سکوت دل نشین آن جا، مرا وادار کرد که درازی بکشم و خستگی این چند ساعت پیاده روی را در کنم. خواب در آن شرایط آن قدر دلنشین بود که چند متر آن طرف تر هم یک مرد مسن حدودا 60 ساله نیز داشت حسابی چرت می زد. پس از استراحت، به زیارت قبور شهدا رفتیم و بعد از آن برگشت را آغاز کردیم. مجدداً به دلیل افت انرژی به استراحت های مکرر رو آوردیم اما سعی کردیم که خیلی طولانی نباشد. سفتی جلوی کفش، نپوشیدن جوراب دوم و البته برخورد یکی از پاهایم با سنگی بزرگ مسیر برگشت را با پنجه درد همراه کرده بود. نهایتا پس از چند ساعت پیاده روی و در حالی که آفتاب از بالا می تابید، به نقطه اولیه رسیدیم.
در مسیر بازگشت یک اتفاق جالب و البته ترسناک افتاد. [همین جا قبل از بیان آن اتفاق، باید اشاره کنم که ادامه این متن به دلایل نامعلوم ذخیره نشده است. یعنی آن اتفاق جالب و ترسناک را در حد توانم «جالب» و «ترسناک» شرح داده بودم. اکنون باید دوباره تلاش کنم که مثل بار اول از نظر خودم خوب توصیف کنم ولی تجربه نشان داده که توصیف اول تکرارناشدنی است. در هر صورت قسمت این بود که اگر خواننده این متن بودید، مابقی ماجرا را این طور بخوانید، نه آن طور که اول نوشته شده بود.] در یکی از استراحت ها و در حالی که روی حاشیه مسیر پاکوب، پشت به بخش دره مانند مسیر نشسته بودیم، پدر جوانی به همراه پسرش در حال صعود بود. همان لحظه که آن دو نفر را دیدیم تعجب کردیم و گفتیم در این ساعت و زیر تابش این آفتاب داغ و مستقیم چرا یک پدر و پسر باید توی کوهی که گاهی در طول چند ده دقیقه هیچ جانداری در آن دیده نمی شد باشند؟ آن هم در حال صعود! پس از چند ثانیه ای که این پدر و پسر از جلوی ما گذشتند، چند متر بالاتر ایستادند. پدرِ پسر چرخید و رو به ما گفت: از آن جا بلند شوید؛ یک مار دارد می آید! ما تشکر کردیم و خیلی با طمانینه و در حالی که هنوز مشغول حرف زدن با یکدیگر بودیم از جایمان بلند شدیم تا راه بیفتیم. چند ثانیه ای نگذشت که مار دقیقا از محلی که ما نشسته بودیم رد شد! ماری حدودا یک متری و نسبتا کلفت با رنگ زمینه خاکستری و خال های روشن. اگر اشتباه نکنم این اولین مواجهه من با یک مار غیر آبی آزاد در طبیعت بود. کوه آن روز را می توان به دو بخش قبل از مار و بعد از مار تقسیم کرد. باورش هنوز هم سخت است که چرا آن روز وسط هفته، در ساعت تیغ آفتاب، در آن لحظه یک پدر و پسر در حال صعود از جلوی ما رد شوند و مار را ببینند. می شود این یک اتفاق معمولی باشد؟


پ.ن: مار وقتی راه می رود، خیلی سریع است؛ خیلی!
نگارش این متن را 3 تیر آغاز و امروز 10 تیر به پایان رساندم.
۰ نظر ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۰
محمد حسن شهبازی
اگر اشتباه نکنم دو سالی است که دیگر مثل سابق، نمایشگری نمی‌کنم. قبل از نمایشگاه لیستی را تنظیم می‌کنم و فقط برای خرید همان‌ها به غرفه‌های از پیش تعیین شده سر می‌زنم و خریدها را انجام می‌دهم. وقتی به دوران دانش‌آموزی و تا حدودی دانشجویی فکر می کنم که چه طور کل نمایشگاه را می‌چرخیدیم و هر غرفه ‌و هر کتاب بی‌ربطی را سر می‌زدیم، واقعا به نیرو، توان و حوصله آن روزها درود می‌فرستم. البته خوشحالم که دیگر شرایط آن طور نیست.
شاید با خودتان بپرسید این لیست که می گویم چه‌طور تهیه می‌شود؟ پر شدن لیست چند منشأ دارد. یکی از آن ها از طریق پیوندهاست. وقتی کتابی می‌خوانید ممکن است در مقدمه، پاورقی و یا حتی خود متن کتاب از کتابی دیگر نام برده شود و یا به آن ارجاع داده شود. این پیوندها گاهی در راستای علاقه هایمان قرار می‌گیرد و درست همان چیزی است که دوست داریم بخوانیم. همان لحظه در یک یادداشت keep با عنوان کتاب یه سطر جدید اضافه می‌کنم و نام کتاب را می‌نویسم. یکی دیگر از منشأها، معرفی هایی است که در طول یکسال، بین این نمایشگاه تا آن نمایشگاه از افراد سرشناس و یا دوستانم انجام می‌شود. به طور مثال کتاب خاطرات عزت‌شاهی و چند کتاب دیگر در کانال سعید جلیلی معرفی شده بود و به لیست اضافه شد. یا گاهی دوستانم را می‌بینم که مشغول خواندن کتابی هستند و نظرشان را درباره کتاب می‌پرسم. توضیح کوچکی می‌دهند و گاهی هم توصیه می‌کنند. اگر موضوع را بپسندم به لیست اضافه خواهم کرد. منشأ آخری که قصد معرفی آن را دارم کتاب های دیگر یک نویسنده است که اثر او را خوانده و پسندیده ام. مثلا این اتفاق برای سید مهدی شجاعی یا رضا امیرخانی تا به حال اتفاق افتاده است و به واسطه چند اثری که خوانده ام ‌و پسندیده ام سایر کتاب‌ها را نیز به لیست اضافه کرده ام.
از لیست امسال چند موردی را به دلیل محدودیت مالی و تجاوز از سقفی که تعیین کرده بودم، نتوانستم تهیه کنم. یک مورد هم چاپ نشده بود و یا تمام شده بود که در لیست می‌مانند تا در آینده اگر فرصتی بود در طول سال یا نمایشگاه تهیه کنم. اما از بین مواردی که توانستم بخرم چند تایی را نام می برم. شاید شما هم خوشتان آمد و بعضی از آن ها را به لیست خود اضافه کردید. از نشر سوره مهر دو کتاب نشان کرده بودم. یکی «سفر به روسیه» اثر هدایت الله بهبودی و دیگری هم «خاطرات سفیر» بود که نوشته های دختری دانشجو که در فرانسه به تحصیل پرداخته است. متاسفانه فقط مورد دوم را توانستم بخرم و اولی موجود نبود. کتاب دیگری که دنبالش می گشتم داستان سیستان به قلم رضا امیرخانی بود که به شرح سفری 10 روزه همراه با مقام معظم رهبری به سیستان و بلوچستان پرداخته است. مثل بقیه کتاب های این نویسنده گمان می کردم باید در نشر افق به دنبال داستان سیستان بگردم ولی وقتی جستجو کردم دیدم ناشر این کتاب قدیانی است. اول کمی تعجب کردم؛ چراکه از قدیانی کتب کودک در ذهنم بود. یکی از دوست داشتنی ترین هدایای دوران کودکی ام مجموعه فسقلی ها از همین نشر بود. در کنار این کتاب، کتابی دیگر به اسم «سرای اژدها» که چند داستان از سید جمال الدین اسدآبادی بود نیز هدیه دادند. البته به نظر می آید این هدیه مدت ها پیش چاپ شده و هر خرید بهانه خوبی است برای رد کردنش. کتاب بعدی که در لیست وجود داشت، جلد دوم سفرنامه منصور ضابطیان، به نام مارک دو پلو بود. بعد از این که جلد اول را خریدم و از متن روان و جذاب آن لذت بردم تصمیم گرفتم در نمایشگاه سال بعد جلد دوم را بخرم و اگر عمری بود سایر سفرنامه ها را هم به ترتیب در سال های آتی تهیه کنم. الان هم که این متن را دارم کامل می کنم، مارک دو پلو را خوانده ام و مثل جلد اول که مارک و پلو نام داشت، راضی هستم و این روند ادامه خواهد داشت؛ ان شاء الله. بنیاد چمران نشر دیگری بود که برنامه داشتم به آن سر بزنم. بعد از اینکه کتاب «مرگ از من فرار می کند» روایت فتح را خواندم و بیش از پیش شیفته شخصیت شهید دکتر مصطفی چمران شدم، تصمیم گرفتم به صورت جزئی تر مراجع آن کتاب را بخوانم. برای همین سری به این غرفه زدم و از بین کتاب های موجود سه عدد را انتخاب کردم. «کردستان»، «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» و «خدا بود و دیگر هیچ نبود» سه کتابی بود که با توجه به بودجه، انتخاب کردم. که اگر دستم باز بود سایر کتاب های غرفه بی ریای بنیاد چمران را هم تهیه می کردم. یک کتاب دیگر از یک نشر معروف هم هست که روزی یکی از دوستان به بنده هدیه داد و نمی دانم بر اثر چه اتفاقی دیگر در کتابخانه ندیدمش. شاید بین کتاب های انبار باشد و شاید هم بین کتاب های اهدایی به کتابخانه محل رفته باشد. هر چه که سرنوشتش باشد، امسال بالاخره آن را خریدم تا لااقل متن کتابی را که دوستم دوست داشته بخوانم را مطالعه کنم. شاید هم دوباره بدهم تا نوشته اول کتاب را برایم بازنویسی کند. مورد آخر هم که مدت ها بود می خواستم تهیه کنم، یکی از کتاب های حاج آقا مجتبی تهرانی رحمت الله علیه بود. با توجه به این که شناختی نداشتم، در همان نمایشگاه در یکی از گروه های فضای مجازی از دوستانی که قبلا کتاب های ایشان را مطالعه کرده بودند مشورت گرفتم و یکی از همان گزینه هایی که معرفی کردند_سلوک عاشورایی | منزل اول | تعاون و همیاری_ را تهیه کردم.
امیدوارم کتابی از قلم نیفتاده باشد. 
۰ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۹
محمد حسن شهبازی
حتی کنکور نتوانست مانع این شود که دیدن به وقت شام را به بعد از برگزاری‌ش موکول کنم. همان روزهای اول تعطیلات عید، با خانواده یک روز را به سینما اختصاص دادیم و اول به وقت شام و بعد هم لاتاری را دیدیم. آن روزهای اول دلم می‌خواست بیایم در باب این‌که چرا واجب است عده ای به وقت شام را بیینند مطلبی در وبلاگ منتشر کنم، اما احتمالا کنکور و بی حالی ناشی از آن مانع شده است. اگرچه الان نمی‌شود با همان انگیزه، همان مطلب را نوشت اما بخش هایی‌ش را هم می‌توان گفت. در روزهای پس از اختتامیه جشنواره فجر و آن سخنرانی غیرمنتظره ابراهیم حاتمی‌کیا، تا یکی دو روزی در محافل سینمایی دو گروه به جان هم افتادند. عده ای مدافع حاتمی‌کیا و گروه مقابل هم جماعت مخالف او و آرمان‌هایش. این اتفاقات شاید انگیزه عده ای را برای تحریم یا چیزی شبیه به آن بیشتر کرد، اما آن‌چه بیم آن می‌رفت تا «به وقت شام» با بی‌مهری هوادارانش مواجه شود، اتفاق نیفتاد و تاکنون اگرچه باید خیلی از این بهتر باشد، ولی باز عامل اثبات حرف‌های گروهی که از حرف‌های حاتمی‌کیا فقط ظاهرش را دریافت کردند و نفهمیدند او از چه می‌رنجید و چه می‌خواست بگوید، نشد. بدون شک اگر همه آن‌هایی که پس از اختتامیه فجر ۳۶ شبانه روزی در فضای مجازی مشغول دفاع از حاتمی‌کیا بودند، اگر می‌رفتند حداقل یکبار به وقت شام را می‌دیدند فروش فیلم خیلی بیشتر از مقدار مناسب کنونی هم می‌شد. منتها عده‌ای در تشخیص مفاهیم و مصادیق گاهی دچار خطا می‌شوند و اولویت ها را گم می‌کنند.
امروز در حالی‌که ۲ روز از کنکور می‌گذرد، با جمع دوستان کنکوری برای تماشای به وقت شام راهی دانشکده مکانیک شدیم. دوباره در بخش‌هایی از فیلم عمیقا بخاطر بعضی اتفاقات و حقایق ماجرای شام غصه خوردم و منقلب شدم. بعد از فیلم با جمع دوستان در مورد مسائلی صحبت کردیم و باعث شد کمی از حال و هوای فیلم بیرون بیایم وگرنه تراژدی به وقت شام چیزی نیست که بشود به سادگی فراموشش کرد. القصه خوشحالم امروز برای بار دوم فیلمی را دیدم که در روزگار فراموشی و غفلت، به جای تخدیر بیشتر، تلنگر می‌زند.
۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۷
محمد حسن شهبازی
در فرصت کم، فشرده و با حجم افکاری که در آن برهه زمانی به من تحمیل می‌شد، تصمیم گرفتم در کنکور ارشد ثبت نام کنم و بر خلاف دفعه قبلی که کلا توی باغ نبودم و حتی نمی‌دانستم کدام درس ها می‌آیند و کلا چند تست در‌ کنکور می‌آید، با تلاشی چند ماهه سر جلسه حاضر شدم. این اواخر برای خودم بارها شرایط مخلتف اعم‌ از ادامه تحصیل و یا ورود کامل به بازار کار را بررسی می‌کردم. روی کاغذ در ستون های مجزا برای هر کدام معایب و مزایا رو می‌شمردم. اگرچه این اواخر گاهی به این نتیجه می‌رسیدم که خواندن کارشناسی ارشد با شرایط فعلی سراسر باخت است، اما هم به جهت احترام به اطرافیان، به پایان رساندن کار ناتمام و البته از حق نگذریم مقداری هم بخاطر تمایلی که هنوز به ادامه تحصیل داشتم (دلایلش بماند) بازی را تا آخر ادامه دادم. حالا در شرایطی که فردای کنکور است و فرصت من تمام شده، اما محتاج به دعای خیر همه هستم. اما اصل مطلب، قصد داشتم در دو بند ، نظراتم را در مورد دو موضوع مهم و کاربردی برای داوطلبان کنکور ارشد سراسری رشته کامپیوتر  در همین وبلاگ منتشر کنم. موضوع اول درباره موسسه مدرسان شریف و موضوع دوم درباره کتاب هایی است که خواندم و در آن نکاتی را برای بعضی از کتب بیان خواهم کرد. 
۱) شاید علت اینکه آزمون های ده‌گانه مدرسان شریف را ثبت نام کردم، تخفیف زیادش بود. بعلاوه اینکه پولش را خودم ندادم! که اگر قرار بود خودم حساب کنم وسواس بیشتری به خرج می‌دادم و عمیق تر بررسی می‌کردم که آیا به درد می‌خورد یا نه. اگرچه پیش بینی می‌کنم در آن صورت هم باز ثبت نام را انجام می‌دادم. چراکه در آن شرایط به دلیل عدم شناخت کافی ( هم از موسسه مدرسان شریف و هم فضای کنکور ) همه تصمیمات غیر دقیق و گاها مبتنی بر احساس است. آدم با خودش می‌گوید همه امکانات را بسیج کنم و با تمام قوا و به صورت برنامه‌ریزی شده به مصاف کنکور بروم. اما در عمل معمولا شرایط متفاوت می‌شود و اگر هر کس از قبل خودش را بشناسد و باز این اشتباه را بکند، کلاه بزرگی سرش می‌رود. اما فارغ از تمام این ها، چند خطی درباره آزمون‌های مدرسان می‌نویسم. از بین ده آزمون تعدادی را شرکت نکردم، اما از بین کنکور های آزمایشی بخصوص نمونه های جامع‌تر و انتهایی نکاتی قابل استنباط بود. اول تلاش این موسسه برای پوشش مطالب بود، اما به طرزی که گاهی به نظر می‌آمد انگار بعضی مباحث را فراموش کرده اند و این پوشش را بجای سراسری کردن در کل آزمون ها، با شیوه توزیع فصلی در تک آزمون ها پیاده سازی کردند. یعنی به جای این که در همه آزمون ها از هر فصل یک درس سوال آمده باشد، در هر آزمون از یک فصل سوال می‌آمد. البته عده ای این توجیه را می‌آوردند که بهرحال این موسسه سعی در شبیه‌سازی کنکور دارد و اگر در کنکور اصلی به همین سبک سوال بیاید، این موسسه می‌گوید: «دیدید؟ من دقیقا شرایط را پیش بینی و شبیه‌سازی کردم» که درست هم می‌‌گوید. اما نکته ای وجود دارد که در انتها عرض خواهم کرد. مساله بعدی در این آزمون ها گاها سختی و یا آسانی غیر طبیعی است که باز هم توجیه بالا برای آن صادق است و بنا به تجربه های گذشته کنکور، سعی دارند تمام حالات ممکن را پیاده سازی کنند. پس انتقاد و مشکل بنده چیست؟ نکته مدنظر بنده این است که اگر قرار است مدرسان شریف کنکورهای قبلی را شبیه‌سازی کند و بر اساس آن ها کنکور بعدی را پیش بینی کند (که امسال کنکوری عجیب و غریب را شاهد بودیم و غافلگیر شدیم) ، دیگر چه لزومی به وجود چنین موسسه ای و شرکت در آزمون هایش است؟ اینجانب به عنوان شخصی که از راهی طی شده صحبت می‌کند می‌گویم که همان کنکور های سراسری برای تمرین و ارزیابی کفایت می‌کند و شرکت در آزمون های مدرسان جز اثرپذیری از تبلیغات، جو و البته مزیت نه چندان مهم و سرنوشت ساز جامعه آماری بالا (که هر ساله تقریبا از نظر پوشش سطح علمی ثابت است) چیز دیگری ندارد.
۲)درباره کتاب های بعضی از دروس که برای کنکور انتخاب کردم، چند خطی خواهم نوشت. کتاب پایگاه داده پارسه که به توصیه دوستان خریدم (به مبلغ ۴۰ هزار تومان) واقعا کتاب خوبی بود. هم کامل، هم جامع و هم مثل همه کتاب های پارسه دارای دسته بندی بسیار مناسب که روند پیشروی را خیلی روشن نشان می‌دهد. برای درس شبکه از کتاب شبکه های کامپیوتری نشر پوران پژوهش استفاده کردم که واقعا خوب نبود. تیترهای نامنظم و بدون شماره و بعضا عدم معرفی و تدریش صحیح بعضی بخش ها. اما در عوض کتاب شبکه های کامپیوتری دکتر حقیقت از نشر پارسه که به گفته خود ایشان در سال آینده منتشر خواهد شد، با توجه به سابقه خوب ایشان و نشر پارسه گزینه مناسب تری به نظر می‌آید. متاسفانه این کتاب چاپش متوقف شده بود و نتوانستم تهیه کنم. مورد بعدی کتاب سیستم عامل پارسه است. نویسنده این کتاب دکتر ابوالفضل طرقی حقیقت است که در بالا اشاره شد. این کتاب بسیار کامل و جامع است به حدی که شاید این طول و تفصیل و شرح بسیط همه مفاهیم برای یک کنکوری خیلی مناسب نباشد و موجب اتلاف وقت شود. بیشتر برای قوی شدن در این درس و در طول تحصیل به تظر مفید است و اگر هدف مطالعه کنکور می‌باشد، بهتر است که خیلی سر مطالعه وسواس به خرج نداد و مستمر و با سرعت نسبتا بالا پیش رفت و مشکلات را پس از تست زدن رفع کرد. کتاب زبان نصیر هم کتاب خوبی است. اگرچه حجیم و زیاد است ولی در باب گرامر و لغت کنکور را تا حد خوبی پوشش می‌دهد. کتاب کامپایلر نشر پوران پژوهش هم مناسب می‌باشد. چند کتاب دیگر هم بود که به دلایلی از جمله به اتمام نرسیدن یا مسائل دیگر ترجیح می‌دهم درباره آن‌ها نظری ندهم. 
پ.ن: در نظر داشته باشید این‌ها صرفا نظرات اینجانب می‌باشد. ممکن است نظر فردی دیگر به طور کامل یا در مواردی کاملا بر خلاف نظرات بنده باشد. بنابراین بهتر است از منابع دیگر هم پرس و جو کنید و مشورت بگیرید. 
امیدوارم انصاف را در نگارش هر دو موضوع رعایت کرده باشم و احساسات بر روی نظرم تاثیر نگذاشته باشد، بهرحال کنکور است و حال و هوای خاص خودش. 
در پایان از همه دوستان و آشنایان و کسانی که این مطلب را مطالعه کردند طلب دعای خیر دارم.
۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۵
محمد حسن شهبازی

از کودکی به یاد دارم که هر از گاهی میانه ایران و آمریکا شکرآب تر از همیشه می شد و راننده سرویس‌مان که ماهواره هم تماشا می‌کرد می‌گفت آمریکا به ایران اولتیماتوم داده. آن روزها هم باور نمی‌کردم و با خودم می‌گفتم حرف الکی است. خیلی هم متوجه نمی‌شدم دقیقا اولتیماتوم چیست و چگونه آمریکا اولتیماتوم می‌دهد و چه‌طور به گوش مردم می‌رسد. مثلا در ذهنم تصور می‌کردم در شبکه های ماهواره ای یکهو رییس جمهور آمریکا می‌آید و خیلی صریح تهدید به جنگ می‌کند و می‌گوید این سری خیلی جدی هستیم [این تو بمیری از اون تو بمیری ‌ها نیست!] چون همیشه راننده سرویسمان می‌گفت این بار واقعا قضیه جدی است. از آن سال ها خیلی می گذرد و حالا من شخصا می‌توانم آن اولتیماتوم ها را که هنوز هم جدی هستند را ببینم و اگر راننده سرویس شدم به بچه ها بگویم دیشب آمریکا به ایران اولتیماتوم داده و خیلی خیلی جدی است. اما نمی‌توانم واکنش‌شان را پیش بینی کنم، شاید آن ها باور کنند. 

خلاصه از کودکی ما با این اولتیماتوم ها بزرگ شدیم. عده ای از همان موقع باور می‌کردند و در ذهن از غولی که ساخته بودند هر باره شکست می‌خوردند. عده ای اما با این غول می‌جنگیدند و مثل هر جنگی گاهی پیروزی و گاهی هم شکست نصیبشان می‌شد، یک گروه دیگر هم بودند که اصلا غولی نمی‌دیدند. آمریکا را بچه لات و جاهل محله بغلی می‌دیدند که اهل اولدورم بولدورم است. از این‌هایی که چک اول را که بخورد مثل بادکنکی که سوزن خورده، بادش خالی می شود و حتی از فسقل‌ترین بچه محل خودشان هم کتک خورش ملس تر است. این گروه ها هر کدام با نوع تفکر خودشان بزرگ شدند و هر کدام به دستاوردهای مختص خودشان رسیدند. گروه اول که عطای مبارزه و پیروزی را به لقایش بخشید. همان اول کار قبل این‌که کسی دلخور شود پا را تا جایی که جا می‌شد جمع و جور کرد تا مبادا حتی به لبه گلیم نزدیک شود. بخشی هم از گلیم که باقی ماند را هم پیشکش غول کرد تا روابط حسنه شود. گروه دوم اما نمی‌خواست به غول سواری بدهد. به غول زورگو معترض بود ولی گاهی می‌گفت هیکل غول کجا و هیکل من کجا! آرزو داشت شاخ غول را بشکند ولی هر وقت هیبت غول را تصور می‌کرد دست و پایش شل می‌شد. برای اینکه از این حس نفرت‌انگیز و تحقیر آمیز رها شود فکری به سرش زد. گفت من که نمی‌توانم دائم با این غول سر شاخ شوم، بهتر است بروم با غول این وری از باب دوستی و منافع مشترک صحبت کنم و دوتایی بریزیم سر غول آن وری. این طوری حتما شاخش می‌شکند. غول این وری واقعا قوی است و کارهایی می‌کند که غول آن وری هم نمی‌تواند انجام دهد. در همین خیالاتش کارهایی که خودش دلش می‌خواست انجام دهد را هم در قامت غول این وری تصور می‌کرد و از این هیبت ذوق زده می‌شد و حس می‌کرد که خودش دارد یک تنه با غول آن وری می‌جنگد و این طوری تمام حس و حال بدش را سرکوب می‌کرد و از خود دور می‌کرد.

گروه آخر هم که از ابتدا در ذهنش غولی نبود. نهایتش بچه لات محله بغلی بود که کارش همان چک اول است. شاید چک را بخورد کلی مشت و لگد بپراند و بخاطر هیکل گنده‌اش درد هم بگیرد ولی چک اول همانا و نفس آخر همان! برای همین بچه لات محل خودش همیشه حواسش به این گروه آخر بود که کاری نکند چک اول زده شود. 

بنده فکر می‌کنم مردم سرزمینم در این سه گروه توزیع شده اند. فراوانی هر کدام را نمی‌دانم اما شاید توزیع نرمال باشد، شاید هم تصاعدی، به ترتیب گروه ها از زیاد به کم باشد. نمی دانم...

اما چه شد که این متن را نوشتم؟ بعد از سفر به یاد ماندنی عتبات که تابستان سال گذشته نصیبم شد یک گروه تلگرامی از بچه های مجرد کاروان تشکیل شد و هنوز هم هر از گاهی پیام هایی رد و بدل می‌شود. چند روز پیش یکی از دوستان گروه که از قضا از همه بزرگتر هم هست ویدئویی ارسال کرد که در آن یک سلاح عجیب و غریب و کاملا تخیلی در یک سناریوی تخیلی تر حملاتی را انجام می‌دهد. نکته تکمیل کننده و جالب این ویدئو توضیح زیرش بود که بدین شرح است:

«بعد از کل کل های تند ترامپ علیه روسیه، پوتین از مخوف ترین سلاحش رونمایی کرد!

ترامپ بعد دیدن این ماشین کشتار عجیب روسی انگشت به دهان خواهد ماند!»

بدیهی است که نگارنده عنوان فیلم(کپشن) و کسانی که با آن هم نظرند و فیلم را به اشتراک می‌گذارند در کدام گروه از گروه های بالا قرار می‌گیرند و نیاز به توضیح اضافه نیست.

به نظر شما توزیع این گروه ها در کشور ما به چه ترتیب است؟

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۰
محمد حسن شهبازی

امسال ۲۸ اسفند که به صورت رسمی آخرین روز سال به حساب می آید نه افتاده آخر هفته و نه اول هفته که بگوییم تق و لق است[که اساسا همین تق و لقی از ابتدا پدر ما را در آورد و حالا شده یک رسم ملی که اعتراض به آن گویی اعتراض به مقدسات است]

دیروز برنامه ریزی کردم که کل روز را به چند کار اداری اختصاص دهم تا آن ور سال که از ابتدای سال ملت خسته شروع می‌کنند و ۱۵ روز نیاز به استراحت دارند، معطل و اسیر حضرات نشوم. صبح را با تمدید بیمه شروع کردم که البته قابل تقدیر بود. افراد به طور میانگین نسبت به سایر ادارات دولتی با نرخ بیشتری کار می کردند. حتی یک جا یک نفر از یک اتاقی بیرون آمد و کار یک گروه که در صف طویل منتظر خدمات مختلف بودند را حل کرد. پس از بیمه باید به سازمان سنجش می رفتم. پس از این که ال سی دی گوشی قبلی شکست و اطلاعات ثبت نامی در آن مدفون شد، دیگر به آن ها دسترسی نداشتم و در تاریخی که می توانستیم معدل را ویرایش کنیم و در حالی که تهران نبودم، موفق به انجام این کار نشدم. با لطایف الحیلی که اگر حوصله بود کامل شرحش می دادم، پس از تماس با بانک و پیدا کردن کد پیگیری تراکنش بانکی که برای خرید کارت ثبت نام اختصاص یافته بود و تلاش های مکرر توانستم کد کارت ثبت نامی را پیدا کنم و این آخرین قدمی بود که توانستم در این باتلاق رو به جلو بردارم. پس از آن علیرغم این که سازمان سنجش مدعی بود سیستمی برای دریافت اطلاعات پرونده و ثبت نامی دارد، اما من موفق نشدم که آن ها را دریافت کنم و هر بار هم که تماس گرفتم، یا بالکل تماس برقرار نمی شد و با بوق های عجیب و غریب مواجه می شدم، یا وصل می شد ولی هیچ کسی گوشی را برنمی داشت. در آن لحظه که در مشهد بودم کمی برافروخته شدم اما نهایتا این نقص و بی در و پیکری را فراموش کردم. این فراموشی تا دیروز دوام آورد و با خودم گفتم آن ور سال که آخرین روزهای مانده به کنکور است خیلی درگیر این موارد نشوم و همین ور سال کار را تمام کنم و برای همین بود که حضوری به سازمان عریض و طویل سنجش مراجعه کردم. ابتدا از درب اصلی که اسم سازمان سنجش می آید همه به یاد آن می افتند وارد شدم اما دیدم که برای ورود عموم نیست و باید از در پشتی وارد شد! بخش روابط عمومی سالنی شبیه بانک داشت و دور تا دور عزیزان زحمت کش سازمان سنجش نشسته بودند و سخت مشغول تکریم ارباب رجوع بودند. شماره ای گرفتم و پس از مدت زمان اندکی نوبتم شد و داستان را در حالی که ایستاده بودم، برای خانمی که نشسته بود شرح دادم. ایشان انگار که بعضی سیناپس های مغزش شبیه رود نیل و ما بقی مثل آبریزش بینی بچه نوزاد بود، حرف توی کله اش نمی رفت و در برابر توضیحات بنده هی یک عبارت را تکرار می کرد که «الان سیستم کار نمی کند» و من هم بلافاصله تکرار می کردم «الان را نمی گویم، همان روزی که باز بود را عرض کردم» و پس از چند بار تکرار به نظر آن آب باریکه گشاد شد و صحبت هایم توانست در مغزش بنشیند. این اتفاق مبارک که افتاد، مرا به باجه روبرویش در آن سوی سالن حواله داد، جوری که انگار دمغ شده باشد. آن سمت سه مرد حضور داشتند و بالای سرشان تابلویی نصب شده بود که نوشته بود رفع نقص. به نظر می آمد که کار من اصلا به آن ها مربوط نیست ولی چون مرد بودند گفتم شاید کارم راه بیفتد. دوباره این داستان طولانی تکراری را برایشان تعریف کردم و گفتند بالا را ببین، کار ما نیست! با کارت ملی برو روبرو باجه یک. دوباره برگشتم همان جا و از همان خانم پرسیدم باجه یک تشریف ندارند؟ گفتند نه، اگر بود که خودم می گفتم بیایی همین جا[خدا خیرشان بدهد خیلی دل سوز هستند]. گفتم امروز نمی آیند؟ گفت: نه؛ بعد عید می آیند! قیافه ام در آن لحظه شبیه یک ایموجی شد. همان که چشم هایش تماماً گرد و بزرگ شده و شدید متعجب است. در جواب گفتم خانم امروز روز کاری است. فردا و پس فردا هم همین طور. آن وقت ایشان از الان رفته اند؟! در جوابم خیلی سریع گفتند: شما تعیین می کنی؟! با خودم گفتم نه من تعیین نمی کنم. اصلا شاید جا داشت بیاید و بزند توی گوش من. چون من و امثال من آن خانم بیچاره را تا 24 اسفند روی صندلی اسیر کرده بودیم. این بیچاره که تا 26ام هم هنوز اینجاست! اما در ظاهر جور دیگری بود و کم نیاوردم و نهایتا با تغییر زاویه این بار مرا به یک آقایی که پشت سرش در حال صحبت با یک نفر دیگر بود پاس داد. دیالوگ آن دو نفر خیلی عمیق بود و دیدم حالا حالاها این سمت را نگاه نمی کند. دستی تکان دادم و صدایش کردم و از همان دور واقعه را شرح دادم. او هم مثل سایر همکارانش و یا شاید زیردستانش همان فرمان را رفت. اصلا شاید این مدل را خود او ابداع کرده بود و نگارنده بنر بزرگ در سالن که با خط ریز حقوق ارباب رجوع و طرح تکریمش را شرح داده بود و به مسئولیت پذیری این سازمان و تعهد حرفه ای و اخلاقی اشاره می کرد هم نوشته همین بزرگوار بوده باشد. این آقا به من گفت برو در سالن کناری و از طریق تلفن های دیواری با داخلی فلان و آقای بهمان صحبت کن. مسئول سامانه ایشان هستند. رفتم و پس از تلاش برای تماس با آقای بهمان، متوجه شدم که ظاهرا کشی هم که او را به صندلی شکنجه بند کرده و احتمالا خیلی آزارش می داده آزاد شده و او هم نیست. البته شاید هم رفته باشد دوری بزند، قضاوت بیجا نکنیم. القصه این سعی بین روابط عمومی و باجه تلفن ها ادامه داشت و نفر بعدی که باید تماس می‌گرفتم آقای شکری نام داشت. داخلی ایشان را از حراست گرفتم و تماس که گرفتم گفتند من آن شکری که باید نیستم! شماره یک شکری دیگر را گرفتیم و چه شکری خوبی هم بود. سرتان را درد نیاورم. هر چقدر افراد قبلی بدقلق، یکدنده، مسئولیت ناپذیر و کوشا در تحقیر ارباب رجوع بودند و انگار گوش هایشان عایق صوتی شده بود و حرف توی کله‌شان نمی‌رفت، برعکس آقای شکری آرام، منطقی، کار راه انداز و با حوصله بود و حتی گفت که همان افراد می‌توانستند کارت را راه بیاندازند. الان که فکر می‌کنم این طور به نظر می‌آید که ارتباط چهره به چهره در سازمان سنجش نتیجه عکس می‌دهد و هر چه روابط سطحی تر باشد بهتر به نتیجه می رسد.  یک احتمال قوی‌تر هم وجود دارد، اینکه اساسا آقای شکری نفوذی بوده است. آقای شکری هر چه که بودی خدا خیرت بدهد.

۰ نظر ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۸
محمد حسن شهبازی

خیلی وقت نیست که به محل کار فعلی می‌روم و البته خیلی هم قرار نیست بمانم. اما برای این روزهای ماندن باید بهترین راه هم از جهت قیمت و هم از جهت مسافت به سمت منزل را پیدا کنم.
امروز چندمین راهی بود که آزمایش می‌کردم. اولین مورد از آزمایش‌ها با شکست عجیبی روبرو شد. مبدا بلوار مرزداران بود و می‌خواستم به بزرگراه حکیم برسم. یکی از خیابان‌های شمالی بلوار را انتخاب کردم و مستقیم بالا رفتم. وقتی به چند متری بزرگراه رسیدم، با یک سازه عایق صوتی چند متری مواجه شدم. عبور از بالای آن غیرممکن است. پس باید یا چپ و یا راست را برای گریز از این مانع ناخواسته امتحان می‌کردم. اما مشکل بعدی این بود که تا چشم کار می‌کرد از همین دیوار دیده می‌شد و بس. مجبور به انتخاب تصادفی بودم. با یکی دو استدلال ساده به این نتیجه رسیدم که احتمالا این دیوار از چپ زودتر تمام می‌شود. یاعلی گفتم و به راه افتادم. اما هرچه می‌رفتم انگار دیوار هم با من می‌آمد. هوا بسیار گرم بود اما خوشبختانه قبل از حرکت بطری آبم را پر کرده بودم و بخش زیادی از آب را در همین مسیر تنها و در سکوت فیلتر شده بغل اتوبانی خوردم. دیوار چه می‌خواست و چه نمی‌خواست باید تمام می‌شد و لحظه رفع محدودیت‌ها فرا رسید و بالاخره به بزرگراه حکیم دست پیدا کردم. ولی خوب قطعا این راه را دیگر انتخاب نخواهم کرد.
یکی دیگر از روش‌ها این بود که مرزداران را تا انتهای شرقی‌اش بروم و بعد تا حکیم پیاده بروم. به جز گذر از چند معبر نسبتا خطرناک و یک پل عابر که چند دقیقه ای بر زمان مسیر اضافه می‌کند و البته هزینه اضافی تاکسی برای رسیدن به سر شیخ فضل الله این روش گزینه خوبی‌است.
اما داستان امروز شاید متفاوت‌ترین و ماجراجویانه‌ترین آن‌ها باشد. قبل از شروع آن این نکته را اضافه کنم که پای ثابت راهنماهایم در سفرهای درون شهری نقشه داخل موبایل است. ناگفته نماند در مسیر اول که ذکر شد، عامل همه بدبختی‌ها همین نقشه بود که اعلام نکرد آن دیوار آن جا سبز شده است. 
امروز در حالی که چندین روز از تجربه ناموفق مورد اول می‌گذشت دوباره قصد کردم تا از راهی که شبیه آن بیراهه کذا بود بروم به شرطی که اشکالاتش رفع شده باشد. ریسکش را پذیرفتم و راه افتادم.
در واقع امروز روزی است که انگار درهای جدیدی دوباره به رویم باز شده است. پس از آن ضربه ی دردناکی که در یک عصر تابستانی و در حالی که دوستانه فوتبال بازی می‌کردیم به زانویم وارد شد، تا همین چند روز پیش پیش پا افتاده ترین کارها را هم نمی‌توانستم انجام دهم. حدود ۶۰ روز می‌گذشت اما کماکان این زانو میل به خم شدن نداشت. عاقبت مجبورم کرد کلی مسکن و کپسول های نه چندان شبیه به کپسول‌های خوراکی را بخورم، تا بحمدالله برسد به این روزها که می‌توانم با اراده خودم در حالی که فشار خاصی رویش نیست و قرار نیست ضرب الاجلی برایم کاری انجام بدهد، خمش کنم و توی مشتم باشد_به جایی رسیدم که خم شدن زانو برایم مثل گرفتن یک هدیه دوست داشتنی شد و از وقوعش چشمانم برق زد_ و البته کلی قول و قرار با هم گذاشتیم و وعده و وعید به هم دادیم که مراعات حال هم را بکنیم. هم من کارهایی که او دوست دارد را_اعم از ورزش‌های روزانه‌ای که ظاهراً خیلی به آن علاقه‌مند است چون زود به آن‌ها واکنش مثبت نشان داد_ انجام بدهم و هم او زودتر بشود همان زانوی دوست‌داشتنی که ساعت‌ها دویدن و فشار و راه رفتن را تحمل می‌کرد بی آن که زبان به شکوه باز کند.
امروز هم یک رزمایش موفق را پشت سر گذاشت و الان هم او خوشحال است و هم من. مشروح رزمایش را بخوانید:
گفتم که راهی شبیه راه اول را قرار شد آزمایش کنم، اما بدون ایرادات قبلی. دوباره مسیر یکی از خیابان‌های شمالی را در پیش گرفتم، اما این بار آخرین خیابان قبل از یادگار امام، به نام نسیبه. از روی نقشه انتهای نسیبه به یک فضای سبز می رسد و پس از آن هم حکیم دیده‌ می‌شود. پیش بینی کردم مثل یکی از راه‌های قبلی پس طی فضای سبز به ورودی یادگار به حکیم خواهم رسید و خیلی ساده و سریع از کنارگذر بزرگراه وارد مسیر ماشین‌رو خواهم شد. نسیبه را که از همان ابتدا معلوم بود خیابان خلوتی است بالا می‌رفتم و هر از چند گاهی یک یا دو نفر را در حال قدم زدن می‌دیدم. گاهی هم ماشینی رد می‌شد. خیابان پهن دو بانده ای که ظاهرا خیلی مشتری ندارد. شاید همه ۱۵ متر جلوتر را که بزرگراه یادگار شمال است را به آن ترجیح می‌دهند. آن لحظه خیلی به این مسائل فکر نمی‌کردم و بیشتر این فکر در ذهنم تلو تلو می‌خورد که هر چه کالری اضافی در روز ذخیره می‌کنم در چنین پیاده‌روی‌هایی خصوصا با این سطح شیب سوخت می‌شود و در ادامه به ذهنم رسید که خوب آن‌هایی که اضافه وزن دارند چرا از چنین راه‌های رایگانی برای لاغر کردن استفاده نمی‌کنند؟ بلافاصله بعد از این فکر دنباله‌اش آمد که چاق‌ها چون از این جور جاها بالا نمی‌روند چاق شده‌اند و حالا که چاق شده‌اند دیگر توان بالا رفتن ندارند، توان هم اگر باشد، اصلا دلشان نمی‌خواهد چنین مصیبتی را تحمل کنند. در همین فکر ها بودم که به انتهای نسیبه نزدیک شدم. همان فضای سبزی که در نقشه دوبعدی دیده بودم. اما مشکل کار همین‌جا بود. نقشه دوبعدی! انتهای نسیبه، یک تپه های چند متری که دیواری صاف و غیرقابل صعود دارد، اکنون جدی‌ترین مشکل است و سد راه شده. بنا به تجربه چنین تپه‌هایی اگرچه صعب الوصول، اما معمولا یک راهی برای ورود دارند. دیدن دو نفر بالای تپه این گمانه را تقویت می‌کرد. کمی که تپه را برانداز کردم یک مسیر پاکوب را پیدا کردم که بخش هایی از آن شیب زیادی داشت. اولین چالش سخت برای زانو! چاره ای نبود. به خیال این‌که بالای تپه، به‌ حکیم می‌رسم، حرکت از مسیر مذکور را شروع کردم. درست مثل مسیرهای کوه‌پیمایی که مجبور می‌شویم مسافت بیشتری را طی کنیم تا شیب سنگین سرشکن شود، این‌جا هم در ابتدا کمی از هدف دور شدم، اما بعد مسیر پاکوب چرخید و در راستای مقصد قرار گرفت. با کمی ریسک و البته توکل، بالا رفتم و پس از کمی صعود به بالای تپه رسیدم. درست همان جایی که آن دو نفر ایستاده بودند. چند متر آن طرف‌تر اما یک موتور دیده می‌شد که نشان می‌داد پای پیاده نیامده اند و قطعا این بالا یک مسیر سواره رو لااقل برای موتور دارد. 
آن چیزی که آن بالا دیدم با آن چیزی که دیدم مغایرت داشت. شرایط برای این‌که به حکیم غرب دست پیدا کنم فراهم نبود. ماشین‌های حکیم شرق با سرعت زیادی در حال حرکت بودند و امکان عبور از بزرگراه به هیچ وجه وجود نداشت. از این بخش رد می‌شدم، در جهت مخالف هم وضعیت مشابه همین سمت بود. تصمیم گرفتم از همان استراتژی حرکت از کنار گذر یک بزرگراه شمالی جنوبی به یک بزرگراه شرقی غربی استفاده کنم. اما ظاهراً سبک کنار گذر تقاطع یادگار و حکیم نیز با آن‌چه در ذهنم از مسیرهای قبلی ثبت شده بود فرق داشت. کمی اطراف را برانداز کردم و پس از مدت کوتاهی نقشه جدید را انتخاب کردم. حرکت از عرض یادگار و ورود به حکیم. 
اما مشکل فعلی شیب زیاد تپه تا کف یادگار بود. چاره ای نبود. برای رسیدن به کف بزرگراه مجبور بودم این مسیر را طی کنم. با احتیاط فراوان که مبادا این فشار زانوجان را آزرده‌خاطر کند، پایین رفتم و یک بخشی را هم به دلیل شیب تند مجبور شدم بدوم. از عرض اولین خروجی گذشتم. به فضای سبز بین دو بزرگراه رسیدم. با خودم فکر می‌کردم آیا اصلا کسی تا بحال پایش را در این نقاطی که الان مشغول پیاده‌روی هستم گذاشته است؟ پوشش گیاهی عجیبی داشت. بوته‌هایی با برگ های دراز و باریک و انبوه که هر کدام در یک چاله کاشته شده بودند. در میانشان گه گاهی گیاه دیگری نیز دیده می‌شد. بین‌شان هم خاک بود و خبری از چمن و چیزهای دیگر نبود. در حدی این مکان بکر جلوه می‌کرد که انتظار وجود حیوان های عجیب و غریب را داشتم و در خیالم تصور می‌کردم الان یک سوراخ کف زمین پیدا می‌شود و مار لاغر بی حال و رمقی که اسیر زندگی شهری شده بیرون می‌آید و به قدر وسع خودش به این تجاوز که به قلمرواش صورت گرفته اعتراض می‌کند. برای همین این بخش را خیلی سریع و تند رد کردم و بعد از آن رسیدم به سطح صافی که سراسر سبز بود. چیزی شبیه چمن، اما قطورتر و خشن‌تر. در بخش‌هایی هم همیق. به حدی که در یکی دو جا غافل‌گیر شدم و پایم در چاله فرو رفت. پس از مرحله، عبور از یک پیچ ماشین رو را در پیش داشتم، که البته به سادگی انجام شد. حالا دوباره باید بررسی می‌کردم که الان کجا هستم و کجا باید بروم؟ نگاه سرتاسری به اطراف کردم و سعی کردم منطقه را به طور دقیق ارزیابی کنم و هر مسیر را آن طور که هست نامگذاری کنم. پس از این دوباره راه افتادم. تصمیم گرفتم از کنار بزرگراه شرقی-غربی که یک پل بود حرکت کنم تا در یک موقعیت مناسب به نقطه مقابل بروم و مابقی راه را با تاکسی بروم. اگرچه نزدیک غروب بود و معمولا کل شریان‌های ارتباطی شهر شبیه پارکینگ، اما در این مورد خاص، ترافیک بسیار روان و همه خوشحال و شادان، پا بر روی گاز و دست از پنجره بیرون مشغول رانندگی بودند. این شرایط سخت مانع عبور از وسط بزرگراه می‌شد و می‌بایست یک راه دیگر را انتخاب می‌کردم. از کنار مسیر همین‌طور مستقیم پیش‌رفتم تا به یک خروجی دیگر رسیدم. در واقع در این نقطه بخش پل مانند بزرگراه مذکور به پایان می‌رسید. سمت چپ همین نقطه، یک مثلثی وجود داشت با یکی دو پله سیمانی که خیلی هم راحت نمی‌شد از آن استفاده کرد. برای خروج از این جریان، زیر پل بهترین مسیر بود. از زیر مسیر عبور ماشین‌ها، به فاصله اندکی از کف پل که سقف بالای سر را تشکیل می‌داد و در حالی‌که لرزش ماشین‌ها حس می‌شد به سمت مقابل رفتم و پس از طی چند دقیقه ماجراجویی و مواجهه با معماهای مسیریابی بالاخره به نقطه ‌ای رسیدم که بتوان با تاکسی ادامه مسیر را رفت.
درست همین‌جا:

پ.ن: این مطلب را در چند مرحله نوشتم. اگر اشتباه نکنم همه مطلب را در وسایل نقلیه نوشتم. از تاکسی گرفته تا اتوبوس و بخش آخر را که به دلیل طولانی شدن فاصله زمانی بین روز مذکور و زمان‌های نوشتن، با انگیزه کمی نوشته شد، در قطار نوشتم.
۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۴
محمد حسن شهبازی