پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۵ مطلب با موضوع «تجربه های کارشناسی» ثبت شده است

دو نقطه عطفِ سرنوشت ساز...
یکی همین تغییر نام وبلاگ که بعد از آن کمر بازدید های وبلاگ شکسته و راست نمی شود؛ دیگری هم دیروز عصر، انتخابات انجمن ورزشی!

در مورد وبلاگ، بازدیدهای حول 200 حالا با 10،20 عدد جایگزین شده و در مورد دیروز همان طور که از نامش می توان فهمید، آخرین ساعات ما در کسوت اعضای انجمن ورزشی رقم خورد. هزاران نفر تا به حال کار دانشجویی کرده اند و رفته اند اما بعید می دانم از بین این ها ، نمونه هایی زیادی مانند ما پیدا شود. از تاسیس انجمن، از نداشتن دفتر، از نبودن هیچ! تا دفتردار شدن، رسمیت پیدا کردن و حالا شورای مرکزی جدید. بعد دو سال الان کمی نیاز به استراحت دارم. در طول این مدت کمتر اسمی از انجمن ورزشی آورده ام و موضوعی غریب است، اما زین پس به شرط حیات، احتمالا بیشتر نام «انجمن ورزشی» را می شنوید و بیشتر خواننده داستان ها و حواشی آن خواهید بود.
حالا با برداشته شدن بار مسئولیت آن، ذهن و وقتم آزاد نشده، فقط کمی از شلوغی های ذهنم کاسته شده. خدا به روزهای آینده رحم کند تا دوباره این سر پر سودا کار دستمان ندهد.
پ.ن: سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید  /   تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
۰ نظر ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۱
محمد حسن شهبازی

بعد از مدت ها و به همت یکی از فعالترین بچه های بسیج دانشگاه، یک حرکت خیریه توسط گروه جهادی شهید مومنی برگزار شد. اگرچه باز هم ایده اولیه حرکت از فعالیت خیریه دانشجویان ورودی ۹۴ که از رسانه ها بازتاب شد، به دست آمد اما باز به خودی خود همین که بسیج دانشجویی بتواند یک برنامه ای را در این سطح از ابتدا تا انتها به صورت موفق اجرا کند نسبت به روزهای گذشته اش پیشرفت خوبی داشته است. آن چه که در رابطه با بسیج دانشجویی می توان گفت این است که با توجه به رویه ای که تا کنون در پیش گرفته و شرایطی هم که در ترم های گذشته پیش آمد، عملا توان رقابتی و ایفای نقش خود را تا حد زیادی از دست داد. این مساله که بسیج همواره باید در ایده آل ترین شرایط با اهداف عالیه پیش برود به نظر موردی است که بیش از همه بسیج را زمین گیر کرده و با مخلوط شدن مصادیق همان اهداف، تشخیص این که در لحظه کدام کار بهتر است انجام شود مشکل شده است و مانند دو انتخابات گذشته(ریاست جمهوری ۹۲ و مجلس ۹۴ تهران) جریان انقلابی تا حدی از کف مردم فاصله گرفته است. به همین منظور برای خروج از این شرایط به نظر می آید باید برنامه و استراتژی آینده خود را بیشتر روی نزدیک شدن به توده دانشجوها سرمایه گذاری کند و با برقراری روابط عمیق تر با دانشجوها و همراه کردن عمده آن ها ابتداءاً فضا را به دست بیاورد و سپس در شرایطی که فضا به ثبات قابل قبولی رسیده است، اقدام به پیاده سازی همان اهدافی که امروزه در پی رسیدن به آن ها و پیاده سازی شان است بنماید.

برگردیم به بحث ضیافت ولی نعمتان. این حرکت خیریه که اولین گام خود را بر می داشت برای شروع از سایر گروه های مشابه کمک گرفت و برنامه اش توزیع ارزاق بین خانواده های نیازمند شهر تهران و تلاش در شناسایی و حل مشکلات آن ها بود. با انتقال اطلاعات از سایر گروه های خیر، چند منزل مشخص شد و جمع دانشجویی حدودا 40 نفره عازم مناطق محروم همین شهر تهران شدند و با توزیع بسته های ارزاق(برنج، گوشت، لبنیات و ...) چند دقیقه ای را نیز با آن خانواده صحبت کردند تا هم از نزدیک با محرومین همشهری خود آشنا شوند و زندگی آن ها را ببینند و هم با شنیدن مسائل و مشکلات آن ها سعی در رفعشان داشته باشند. گروهی که ما توفیق همراهی با آن ها را داشتیم جمعی 5 نفره بود که باید به دو منزل مراجعه می کرد. منزل دوم هم قسمت ما شد که با اطلاعات قبلی باید به دیدار یک زن و شوهر مسن می رفتیم. اگرچه به دلیل ناهماهنگی ما در آن روز برای بار دوم به منزل ایشان می رفتیم اما به هر حال وقتی داخل شدیم جمعی حدودا 10 نفره منتظر ما بود. از آن جمع دو نفره مادر پیری حضور داشت و اثری از شوهرش نبود و به جای او به نظر دو فرزند یکی پسر و یکی دختر و چندین نوه جوان و نوجوان حضور داشتند. با آن مادر که صحبت می کردیم و از مشکلاتش می پرسیدیم می گفت من فقط با اجاره ام مشکل دارم و از نظر سایر مسائل مشکل خاصی نیست. بیمه هستیم و فقط همین اجاره برایمان سخت است. مبلغ اجاره هم با هزینه قبض ها و... از 350 تا 400هزار تومان متغیر بود. از طرفی قرار بود ما به عنوان گروهی که به آن جا مراجعه می کردیم بررسی کنیم و در انتها گزارشی تهیه کنیم تا اطلاعات مربوط به آن خانواده تکمیل شود. آن چیزی که با توجه به تجربه هر چند اندک بنده به نظر می آید این است که مشکل اصلی فقر مالی نیست و با این ظرفیتی که مشاهده می شد خانواده می توانست از عهده مخارجش بر بیاید؛ اگرچه نیازمند تلاش بیشتر می باشد اما به هر حال خانواده مورد نظر از جهت تعداد افراد که بتوانند کمکیار باشند مشکلی ندارد. البته این مساله در نگاه اول قابل استنباط است و شاید مشکلات فراتر از این ها باشد اما با این چیزهایی که مشاهده شد تا به اینجا این نتایج را می توان گرفت. با این اوصاف این که خانواده مذکور در تامین هزینه اجاره که خیلی هم سنگین نیست و ظاهرا فرزند خانواده هم در شرکت های مرتبط به حوزه نفت شاغل است و بیمه خانواده هم از آن جا تامین می شود، مشکل دارد نسبت به موارد مشابه خیلی وضعیت بغرنجی ندارد و خانواده شاید مشکلش فقر مادی نباشد و مساله اصلی فقر فرهنگی باشد. این را در اردوی های جهادی هم قبلاً حس می کردیم که جوانان روستایی دغدغه خاصی نسبت به روستای خود نداشتند و حتی وقتی که گروه ها مشغول کار برای اعضای روستا بودند خیلی تمایل به اضافه شدن به جمع جهادگران و کمک در انجام پروژه ها نداشتند. 

پ.ن1: خدایا از تمامی عیوب بالا مارا هم مصون بدار!

پ.ن2: بحث جهادی و فقر و کمک شد، یاد یک مساله ای افتادم. در پی انتشار پیام سیدحسن نصرالله در رابطه با کمک های مالی ایران، یکی از هم دانشگاهی ها به خاطر این مسائل و فقر داخلی گریبان چاک می کرد. احسنت به این روحیه عدالت طلبی! اگر فرصت کنم ان شاء الله در این رابطه نیز یک مطلبی خواهم نوشت...

۱ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۷
محمد حسن شهبازی

همانا وقتی خداوند ناب ترین نعماتش را می آفرید، نسیان را هم در میان آن هذ قرار داد.

"اه، کلافه شدم .  هیچی یادم نمی مونه. لعنت!" شاید این شکواییه یک نفری باشد که اتفاقا سن چندانی هم ندارد ولی زیاد احساس می کند که حافظه اش آبکی شده. اگر واقعا خیلی وضعش خراب است که برود دکتر و یک فکری به حال علل این اتفاق بکند، اما اگر کلا انتظار حافظه کامپیوتر از خود دارد بیاید دو کلام با هم حرف بزنیم. 

رفیق تا بحال فکر کردی اگر فراموشی نبود چه بر سرمان می آمد؟ تا بحال تصور کردی اگر قرار بود اشتباهاتت دائمی در ذهنت ثبت می شد و هر وقت دلش می خواست مثل آینه در جلو چشمانت ظاهر می شد چه بلایی سرت می آمد؟ مگر می شود دوام آورد؟ هر اشتباهی که بیشتر زجرت داده را سعی کن بخاطر بیاوری. هر چه قدیمی تر، بهتر. دیدی؟  کمی طول کشید تا کامل یادت بیاید. حالا فکر کن همین دیروز این اشتباه را مرتکب شدی و تلاش کن حال و هوای بعد از آن را هم شبیه سازی کنی. آه، خیلی وحشتناک است. اصلا حسرت عین جذام وجود آدم را می خورد. آن روزها احتمالا منتظر بودی زمان هر چه زودتر بگذرد تا این حس لامصب کمتر در فکرت رژه برود. 

حالا نظرت چیست؟ فراموشی خوب تست یا بد؟ اگر قرار بود اشتباهاتت همیشه دنبالت صف کشیدند چند تن بار باید هر روز میکشیدی؟ نهایتا چند قدم می توانستی برداری؟


پ.ن: بیا خدا را شکر کنیم...


۲ نظر ۲۲ دی ۹۴ ، ۲۰:۲۸
محمد حسن شهبازی

پس از تاسیس انجمن و پیگیری ها برای تخصیص یک مکان فیزیکی به عنوان دفتر، دانشگاه مشترکا دفتر شورای صنفی را پیشنهاد داد. سه نفر عضو شورای دانشکده بودند. سه تایشان را هر کدام با یک بهانه می شناختم. یکی به عنوان هم ورودی، یکی را با تبلیغ شورای صنفی و نشریه اش و دیگری را هم اول از فوتبال و بعد به عنوان عضو همین شورا و هماهنگی های اتاق. به خاطر روابط دوستانه گرمی که با همه داشتم با این آخری هم ارتباط معمولی ای داشتم. از قضا این ترم یک کلاس با هم برداشتیم. کلاسی که از 89 تا 93 دانشجو دارد. طبعا قدیمی ها نطقشان بیشتر باز می شود. استاد داشت درباره مراسم های همیشگی دانشگاه و تبلیغ آن صحبت می کرد و بحث را کمی عمیق کرد. به فضای امامت وارد شد و گفت: اصلا آیا امروز به امامت نیاز است؟ امامت داریم؟ و همان نفر مذکور یک گستاخی ای کرد و یک حرف هجو آلوده به سیاسی بازی های کف خیابانی زد. تعدادی هم خندیدند. استاد واکنشی نشان نداد. شاید نشنیده باشد(که بعید می دانم). شاید برایش خط قرمز نیست و خیلی شاید های دیگر. ولی از آن موقع به بعد سخت ذهنم را مشغول کرده است. خیلی اهل این نیستم که صدای بال پشه ها آزارم دهد، اما این بار نمی دانم چه شده! شاید چوب خطی پر شده است و نیاز به واکنش احساس می شود. خلاصه فعلا با یک بزرگتر آشنا به ابعاد مساله ای قضیه را مطرح کرده ام و منتظر جواب هستم....

پ.ن: راستی خوشحالم که دیروز در واپسین لحظات صدایم به گوش نماینده ها رسید. هنوز نمی دانم چه نتیجه ای داشته؛ امیدوارم مثمر ثمر بوده باشد؛ ان شاء الله...

۱ نظر ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۱
محمد حسن شهبازی
اکثر اوقات وقتی قصد نوشتن یک مطلبی را می کنم و بر اثر یک اتفاق، آن نوشته می پرد، دست و دلم می لرزد. انواع فکر و خیال به سرم می آید تا علت آن را بیابم و اولین فکر معمولا این است که لابد خوب نیست این متن منتشر شود. این فکر وقتی قوت می گیرد که از ابتدا با تردید و دودلی برای نوشتن آمده باشی؛ بگذریم...
در این حدودا ۳ سالی که مشغول تحصیل در دانشگاه بودم، اتفاقاتی رخ داد که که نتایجی در بر داشت. وقایعی که با سیل فکرو خیال ذهن من منجر به خروجی هایی شد و حالا مفید می دانم که بعضی از آن ها را با شما به اشراک بگذارم. حقیقتا کمی دلم پر است که آمده ام اینجا و این چنین می نویسم اما مطالبی هم از سر دل خالی دارم که بخواهم بیان کنم. پس اینجا الزاما یک مشت غر غر در انتظارتان نیست. شاید مخلوطی از تجربه های تلخ و منطقی...
ما ورودی ۹۱ بودیم، کامپیوتر. رشته ما که کامپیوتر بود هنوز در دانشگاه ده ساله نشده بود و نهال نوجوانی بود اما تا دلتان بخواهد این برقی ها قدمت داشتند. تنها ساختمان کلاس ها هم که به نام رشته آن هاست کاملا گویای این مساله می باشد. شاید از کامپیوتر چند ساله انتظاری نرود اما از درخت تنومند برق انتظار و توقع بیشتری وجود دارد. اما وقتی ما وارد شدیم اصلا این طور نبود. بگذارید با مثال بگویم. از زاویه ای شبیه خانه سالمندان! همه خسته زندگی تحصیلی، و حالا که نسبتا ناکام مانده اند، در لحظات آخر به خواجه نصیر پناه آورده اند و این چند صباح را هم باید تحمل کنند تا بگذرد، لذا اکنون که شرایط این چنین است چه خواهد شد؟ پر واضح است که فضا ، فضای غر زدن است. ای کاش غر زدنی که در پی آن جنبش و حرکتی از این جماعت مثلا جوان و پرانرژی باشد، اما یادتان نرود، مثال خانه سالمندان را زدیم. خیلی سرتان را درد نیاورم. درصد زیادی از هم دانشکده ای هایم خسته اند، عده ای قابل توجهی هم هستند که کاملا بر عکس اند، اما هر گلی خاری هم دارد...
همین، برای این مطلب کافی است...
ما را دعا کنید، لطفا.
پ.ن: اگر اشتباه نکنم این اولین پستی است که کاملا با موبایل نوشتم. تجربه بدی نیست...
۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۶:۳۷
محمد حسن شهبازی