پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم» ثبت شده است

بخش دوم اورست را این بار در مترو داشتم دنبال می کردم. حالا تیم صعود بالاخره به قله رسیده و در حال بازگشت است، اما با توجه به تحمل فشار سنگین و بیش از حد در صعود، پیش بینی می شد که پایین آمدن دشواری داشته باشد. با دیدن این صحنه ها یاد سختی های صعود های کوچکی که در دوران دانش آموزی و صعودهای کوچک تر از آن در دوران دانشجویی افتادم که گاهی به نفس نفس می افتادم و می بریدم. اما در میانه کوه، هیچ دستاویزی وجود ندارد. استراحت بیش از حد بی فایده است و بدتر گرمای آفتاب و بعضا حضور حشرات آزار دهنده می شود؛ پس بهتر است مدام بروی، حالا با رو به پایین، یا رو به بالا. و کوه پیمایی از ورزش های عجیبی است که مسیرش خوش است، انتهایش قله است و آن چنان ماندن ندارد و مزد زحمت را باید در راه گرفت.
اما گوشه ای هم درباره اورست و کوهپیمایی. با خودم گفتم سری بعد که در کوه بریدم، یاد این صحنه های فیلم بیفتم و صبر کنم. تحمل کنم و چیزی نگویم، نه در کلام و نه حتی در ذهن. فقط بروم و از فرصت های ناب مسیر بهترین استفاده را بکنم. حتی فراتر رفتم و گفتم اصلا قبل صعود، بنشینم بار دیگر این صحنه ها را گزیده ببینم تا بیشتر در جانم اثر کند، اما همان موقع به ذهنم رسید که این فیلم دوباره نیشش را زد. حافظه و تخیل ناب را چنان به حاشیه و گوشه رینگ می برد که دیگر نفسشان بالا نیاید و خودش یکه تاز میدان باشد... 

پ.ن: الحق که راست می گویند فیلم و محتواهای بصری قوه خیال را با پنبه سر می برد...

۰ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۰
محمد حسن شهبازی

به صورت یک رهگذر ساده در جشنواره فجر می مانم. کسی که یک دور ساده ای حول آن می زند و می رود. از برنامه های آن هم فقط یک فیلم را آن هم به طور اتفاقی و به اصطلاح یکهویی دیدم. منتقد نیستم، فیلم باز قهار هم نیستم. از بین این فیلم هایی که دیده ام یک حس نسبی ای به این هنر پیدا کرده ام و الان هم در حد همان حس نظرم را می گویم. 
فیلم دیده شده "جشن تولد" بود. از حجم یادداشت های زیاد اخیر درباره جشنواره درباره بعضی فیلم ها پیش زمینه ای دارم و اگر مثل همین فیلم ناگهانی قسمت شود بروم سینما احتمالا غافل گیر نخواهم شد. جشن تولد هم از این قاعده مستثنا نبود و فضای کلی را می دانستم. ان قلت های بزرگی به فیلم دارم از جمله ناگهانی عجیب جنگ در دمشق و بعد از آن ویرانی کامل شهر در زمانی کوتاه و از این دست مسائل. اما یک خداقوت بزرگ هم فیلم دارد که عیب ها را زیر سایه قرار می دهد و آن هم ریسک بالاست. در وضعیت کنونی سینمای کشور و با توجه به شرایط فعلی لوکیشن فیلم باید مدال شجاعت و ریسک پذیری را به عوامل فیلم داد که اولا جرأت کردند تا در این حوزه فیلم بسازند، ثانیا سختی های فیزیکی سوژه را هم به جان خریدند.
بعدها اگر فیلم های به مراتب قوی تر از "جشن تولد" درباره جنگ سوریه، تکفیری ها، دفاع از حرم و حضور ایرانی ها ساخته شود، نقش "جشن تولد" به عنوان اولین فیلم کمرنگ نخواهد شد.
۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۳۳
محمد حسن شهبازی
دیکتاتور بزرگ هم از آن دسته فیلم هایی بود که با نشانه های اطراف به سراغ آن رفتم. یک مدل هایپرلینکی. مثلا دارم کتاب "کم عمق ها" را می خوانم. در یکی از فصل ها به فیلم یک ادیسه فضایی اشاره می کند. کلیک راست می کنم و open in new tab. بعد می روم تب جدید را نگاه می کنم و تمام که شد بر می گردم سر ادامه مطلب. نظامی که فکر کنم نیکلاس کار(نویسنده همان کتاب) و مک لوهان(نویسنده ای دیگر که کار از او الهام می گیرد) را حسابی عصبانی کند. :)
خلاصه این دیکتاتور بزرگ را هم با سبکی شبیه این دیدم. 
اثر چارلی چاپلین، چیزی حدود 75 سال پیش. طبیعتا یک فیلم سیاه و سفید! و قاعدتا دیدنش حوصله بیشتری می خواهد. در پرانتز بگویم. (نگرانم که نسل جدید نتواند دیگر فیلم سیاه و سفید ببیند. فیلم سیاه و سفید عاری از جلوه های ویژه. چرا که الان با گوشی هم می توان جلوه های نسبتا ویژه ای ایجاد کرد. )
داستان دو دیکتاتور است. دقیقا شبیه تاریخ. آدونید هینکل(آدولف هیتلر) ،دیکتاتور تومانیا(Germany) و ناپالونی(موسولینی) ،دیکتاتور باکتریا(ایتالیا). داستان روحیات هینکل را روایت می کند و در بخشی دیگر کشمکش بین این دو دیکتاتور. و در پس زمینه روایت مظلومان همیشگی که از آزادی محرومند و هر از گاهی زندگیشان زیر چکمه سربازان دیکتاتور له می شود. بهتر است فیلم را خودتان ببینید اما خیلی جالب است که با رویه تغییر نام هایی که در بالا دیدید اسم این مظلومان ناز jew است. عینا jew!
البته خوب با نگاه به گذشته چاپلین توجیه پذیر به نظر می آید.

بدین وسیله باز هم نگرانی خود را از نسل آینده ابراز می کنم.

پ.ن: بنده نه منتقدم، نه فیلم دوست افراطی. فقط گاهی فیلم ها را کنجکاوانه می بینم. پس نقد فیلم بماند برای اهل خودش. 


۱ نظر ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۷
محمد حسن شهبازی

بعید میدونم تا حالا وقفه این چنینی رو اینجا دیده باشیم، اما هیچ دور از انتظار نیست بعد محکم و تند چرخوندن قاشق چای خوری توی لیوان زندگی ای که تهش کلی رسوب جمع شده، یک تلاطمی به وجود بیاد و در اثنای این تلاطم، به وبلاگ هم کم محلی بشه؛ هیچ!
هنوز هم خیلی دلم و دستم و کیبوردم به نوشتم نیست، اما! اما خوب یه روزی باید برای خروج از دوران نقاحت تلاش کرد.
ایها الناس؛ توجه کنید: من خواستم که عوض شم. شدن یا نشدنش با خدا! ولی من خواستم.

این از مقدمه و دلیل برای نبودن چند وقته.
و اما اصل مطلب، نگاه به ساعت.

به عنوان یک نظر و عقیده به این معتقدم که زمان در اختیار ما برای زندگی خیلی کمه. خیلی. نگاه دور و دراز داشته باشیم به نظر زیاد میاد، اما به عقب راه هم نگاه کنیم می بینیم که چه جالب این سال ها سپری شدن...
همین الان ها یادم اومد. یکی از رفقا یک لینک فرستاد، بد نیست صرفا جهت تلنگر بهش نگاه بندازید. اطلاعات خوبی راجع به عمرتون بهتون میده: 

http://www.mvcteam.ir/age-calculator/

هر عقل سلیمی که تنگی وقت رو بپذیره و نیم نگاهی هم به حجم کارهای پیش رو (اعم از وظیفه و هدف و آرزو و...) داشته باشه، می بینه که باید جنبید. البته که این جا فقط و فقط بازیه؛ اما بازی هم قواعد خودشو داره. بهرحال موجز بگم، نظرم با اینه که حالا که وقت تنگه، واقعا خیلی کارارو نمیشه انجام داد. شاید دوست داشته باشم، تا یک هفته بخوابم، بعد همش برم مسافرت، به تفریحات مورد علاقم برسم، وقت تلف کنم. بیهوده بچرخم اصلا! اما نمیشه. نه تنها وقت این ها هم نیست، بلکه وقت بعضی کارهای جدی تر و در گروه وظایف هم فراهم نمیشه. به همین دلیل گاهی به اطرافیان خرده می گیرم که مثلا فلانی چرا برای بار nام داری فلان فیلم یا سریال رو می بینی؟ واقعا احساس خسران نمی کنی؟ کار به جوابی که میدن ندارم...
همه این هارو نوشتم که بگم:
من خودم امشب از اون کارا کردم. 
شیطنت کردم برای بار چندم Inception رو دیدم.
و باز هم با پایانش حس خسران نداشتم هیچ، بلکه به وجد هم اومده بودم.
به نظر شما دفعه بعدی که Inception رو می بینم کی خواهد بود؟
۲ نظر ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۰۷
محمد حسن شهبازی