پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

وقتی بحرانی پیش می آید، اگر پیش بینی شرایط را نکرده باشم احتمال وقوع فاجعه بالاست. مثالش همین بلای زلزله که اگر کشوری مثل ژاپن آمادگیش را نداشته باشد معلوم نیست چه بلایی سرش خواهد آمد. مثال عدم آمادگی در برابر آن را هم خودتان احتمالا می دانید. اما چه بحران هایی ممکن است زندگی ما را با خطر مواجه کند؟
شاد و خوش خیال سوار جت اسکی گوگل شده ایم و روی دریای اطلاعات موج سواری می کنیم و از تابش آفتاب و نسیم و قطرات آبی که روی صورت می پاشد لذت می بریم. از قضا این جت اسکی سالهاست شارژ شارژ است و خاموش نمی شود. هر بار دکمه اش را بزنی می تازد و روز به روز هم چابک تر می شود و بهینه تر روی آب سر می خورد. با استفاده از آن کمتر ضربه آب را حس می کنی، ریسک افتادنت تقریبا به 0 رسیده و خلاصه موج سواری را برایت ساده تر از قبل کرده.
خوش بینی خیلی خوب است اما تا حدی. بیایید برای 1 درصد هم که شده بدبین باشیم و فرض کنیم ناگهان جت اسکی خاموش شد، کفش سوراخ شد و بساط موج سواری تعطیل. حال باید چه کنیم؟ اگر عمری مشغول موج سواری بوده باشیم و خوش خوشان چشم ها را بسته و خنکای قطرات آب و بادی که به صورت می خورد خاطره همیشگی مان باشد آن وقت شاید دیگر روزی را به خاطر نیاوریم که با تخته پاره را همین مسیر آبی را طی می کردیم. شکی نیست که عصر جت اسکی رفت و آمدمان را متحول کرد اما همیشه بودن جت اسکی بدعادت مان کرد. وقتی خراب شد دیگر دستمان به هیچ جا بند نیست. فراموش کردن فنون شنا و با تخته شناور ماندن مصیبت بعدی است...
اوضاع امروز بعضی های مان همین است. این گوگل همیشه حاضر که همه روز هفته 24 ساعته در خدمت ماست، بد عادتمان کرده. همه چیز را باید در نهایت لذت و راحتی در اختیارمان بگذارد. اگر یک روزی کلا اینترنت قطع شود چه بر سر بعضی های مان خواهد آمد؟ شاید خنده دار باشد اما می شود تصور کرد که در بعضی نقاط دنیا وقتی این نبود اینترنت کمی طولانی شد، شاهد تظاهرات، اعتصاب ها و تبعات بعدیش باشیم. همین که کسی خودکشی نکند جای امیدواری دارد.
زیاده گویی نکنم، در این شرایط که تکیه مان به گوگل و رفقایش زیاد شده گاهی هم روی پای مان بایستیم بدک نیست. یک مانوری می شود و یک دوری که روی پاهای خودمان بزنیم می بینیم با همین گوگل بد جوری عضلاتمان تحلیل رفته است. شاید لازم باشد کمی رژیممان را بازنگری کنیم...

پ.ن: بر خلاف بعضی که خاطرات جت اسکلی سواری شان ثبت شده، بنده تجربه عملی ندارم و فقط خیالش را کردم...
۱ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۲۱:۰۲
محمد حسن شهبازی

وقتی داشتم به موضوع این پست فکر می کردم تا فضای اصلیش شکل بگیرد و بعد اینجا منتشر کنم، یک ایده خوب و راضی کننده به ذهنم رسیده بود. اما حالا که وقت منتشر کردن است، چیز خاصی از آن یادم نمی آید. این یک ساعت بین راه که با اتوبوس طی شد ظاهرا ذهن را ریست کرده است.

بگذریم. آن شعر معروف "نرم نرمک می رسد اینک بهار" فریدون مشیری را باید از همین روزها زمزمه کرد. نه روزهای پایانی اسفند چراکه آن موقع بهار دیگر آمده و اصلا نرم نرمک هم نیست. بلکه الان نرم نرمک است. وقتی که چشمم به دکاغذ تبلیغ دکه روزنامه می خورد که نوشته:"تقویم ۹۵ رسید!"


پ.ن:

لم برای آن ایده فراموش شده تنگ می شود، خداحافظ!

-این قافله عمر عجب می گذرد...

۲ نظر ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
محمد حسن شهبازی

مثل هر روز صبح پل عابر جنت آباد را از این سر به آن سر می رفتم و آرزو کردم لپتاپ در کیف از سمت راست به چپ قرار گرفته باشد. به پورت آخر سمت چپ که حتی در حالت خاموش هم برق دارد نیاز داشتم. میخواستم گوشی را شارژ کنم و در این یک ساعتی که توی راهم دیدن فیلمی که نصفه مانده را تمام کنم. به ایستگاه اتوبوس رسیدم و کیف را زمین گذاشتم. خودم هم زمین نشستم. کیف را باز کردم و بله! همان طور بود که میخواستم. فقط چون محل اتصال شارژر در سمت چپ گوشی قرار گرفته بهتر می شد که لپتاپ یک چرخش ۱۸۰ درجه ای هم می داشت ولی خب کاچی بهتر از هیچی. کابل را وصل کردم و زیپ را بستم. کیف را هم به دوش انداخته و کابل را از چپ گردنم کشیدم تا به گوشی برسد.حالا همه چی خوب بود. فقط اگر این آهنربای شارژر را هم کمی قوی تر می ساختند که با ضربه های کوچک کنده نشود خیلی بهتر هم می شد. خلاصه صبح را با باتری ۹ درصد شروع کردم و حالا در همین جای متن با باتری ۱۳ درصد با شما صحبت می کنم.

پس از نصب شارژر نوبت هندزفری بود. آن را وصل کردم و رشته اصلی را از همان سمت چپ تا پشت گردن برده و یکی از رشته سیم ها را از راست گردن انداختم پایین. یک لحظه خودم را از بیرون تصور کردم. انسان ۲۱ ساله ای که محصور سیم کشی هاست. الان است که سیم ها را می بینم و همه چیز مشهود است. اما گاهی خیلی بیشتر از این ها سیم به دور خودم و وسایل اطرافم می کشم و نه خودم و نه کسی دیگر آن ها را می بیند. امیدوارم منظورم را رسانده باشم.




پ.ن: 

-مطالعه بخش های نهایی "کم عمق ها" و تماشای "اونجرز،  دوران آلترون" شاید لمس لایه های زیرین عصر کنونی را ممکن تر ساخته باشد.

-خیلی کوتاه بود؛ نه؟

۲ نظر ۱۵ مهر ۹۴ ، ۰۸:۱۷
محمد حسن شهبازی
بسم الله الرحمن الرحیم
کُلُّ أمرٍ ذى بالٍ لَم یُذکَر فیهِ بِسمِ اللّهِ فَهُوَ أَبْتَرُ

شاید اهمیت این مطلبی که قصد نقل آن را دارم مرا وادار کرد که بار دیگر بسم الله بگویم.(yon.ir/oWwx)
و آن چه وادار کرد بیایم و در این ساعت پس از یک روز پرفشار از کار فیزیکی و غیرفیزیکی نوشتن این مطلب را آغاز کنم می تواند این ها باشد:
-دوره رسانه شناسی ، از کتاب تا کامنت
-بحث های درگرفته در میان رفقا
-آن اقدام انقلابی امین صمدی
-و تفکرات زمان های خلوت با خود، که هدیه گرانبهای خداست به بشریت...
و...
برویم سر اصل مطلب.

دقیق حضور ذهن ندارم که کجا مشغول قدم زدن بودم، اما تصویر راه رفتن در کناره خیابانی که جدول کوتاهی داشت را راحت به خاطر می آورم. در آن لحظات آن چیزی که بیشتر ذهنم را مشغول می ساخت حقیقت بود. مقایسه ای بین این زمان و زمان گذشته و حرف های دیگران ،به همراه فکرهای جدید در ذهنم شکل می گرفت.
بخشی از نامه صادق(یکی از دوستان که درباره موضوع همین رسانه ها و تاثیراتش اخیرا نامه ای الکترونیکی فرستاده) برای شروع نقطه خوبی به نظر می رسد. آن قسمت که می گفت: اخیرا جایی خوانده که حجم اطلاعات وارد شده به ذهن یک انسان امروزی اعم از خبر ها،کتاب ها، تابلوهای تبلیغاتی و دیده ها و شنیده ها در یک روز برابر کل اطلاعات دریافتی توسط یک انسان قرن هجدهمی است. باور کردنش کار راحتی نیست و رد کردنش هم در مقابل اصلا ساده نیست. حتی می توان گفت که باور کردنش راحت تر از رد کردنش است. حقیقت به درستی آن گزاره نزدیک تر است تا عکس آن. در چنین محیطی بشر همان قرنِ 18 چطور باید انعطاف نشان دهد؟ با این تغییر وحشتناک (که انفجار اطلاعات هم نامیده می شود)، آیا بشر هم ایمنی لازم را بدست آورده است؟
مقایسه بین زندگی بشر در یک دوره زمانی نه چندان بلند و با توجه به ذات ثابت بشری می تواند بعضی چیز ها را روشن تر کند. قدیم تر در دوران پدران ما و پدرانشان زندگی ها با سرعت بسیار پایین تری پیش می رفته. تغییر ها خیلی کند تر بوده و همه چیز تحت کنترل بشر بوده است. اما این روز ها گاهی شاهد اتفاقاتی متفاوت هستیم. باید صبح تا شب دوید و دوید تا تازه بتوان به قافله روزگار رسید(اگر برسیم). و این اولین مشکل زندگی در این روزهاست. زندگی ای که کمتر فرصت خلوت را پیدا می کنیم. اصلا شاهکارترین لحظات زندگی در همین ساعات خلوت شکل گرفته و می گیرد. و با وایبر و واتس اپ و تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک و توییتر و لنزور و و یاهو و جیمیل و البته پلاس و ... آیا خلوتی می ماند؟ ظاهر جملاتم شاید شبیه تندروهایی باشد که تماماً گردن تکنولوژی و کاربردهایش را از دم تیغ می گذرانند اما بگذارید این ضمانت را به شما بدهم که از مسیر طی شده با شما صحبت می کنم. از خیلی زودتر ها :) فیس بوک و توییر را تجربه کردم، ساعت ها در وایبر چرخ زده ام و شب زنده داری ها کرده ام. تجربه ادمینی ها داشته ام و... :) و در این حیطه شاید از نظر تجربه غنی که نه ولی خام هم نباشم. مسلما آن چه موجب اقبال عوام شده مزایایی هم دارد اما از تمامی مزایای این ها بگذریم رواست که مضرات را هم در نظر بگیریم و ببینیم آیا مزایا به مضرات می چربد یا بالعکس؟ و اگر این عکس صحیح است پس این چه بیماری و چه خودآزاری است که بعضا بشر گرفتار و اسیر آن شده؟
در گذشته ها سیر می کردیم، در باب ارتباطات اوضاع با این روز ها خیلی تفاوت می کرد. مردم به سبک این روز ها شهر زده نشده بودند. فواصل منازل بعضا بسیار دور بود و شاید هم بر عکس همه در یک خانه زندگی می کردند. آن چیزی که در هر دو این حالات ثابت بود کیفیت بالای روابط بود. اگر نامه می دادند، پر از ارادت و علاقه بود و پر از انتظار پاسخ. و اگر دور هم جمع می شدند از نگاه هایشان محبت بود که رد و بدل می شد.
درست است که این روز ها من اگر بخواهم با توِ رفیق صحبت داشته باشم، به طور میانگین فقط چند دقیقه زمان انتظار را باید سپری کنم اما آیا عمق این ارتباط هم آن چیزی هست که موجبات رضایت ما را فراهم آورد؟
این واقعا از بزرگترین دردهای بشر امروز است. دردی که به آن دارد جان می دهد اما درمان را نمی یابد. در بین روزهای هفته شش روز را درگیر همین ارتباطات رایج است و اتفاقی یک روز با رفقا بیرون می رود و کوهِ احساسات مثبت می شود و وقتی آن روز تمام می شود دوباره تارهای قبلی دور وجودش تنیده می شود تا فرصتی دوباره دست بدهد و آن جمع با کیفیت قبلی.
و لذت دیدن و یک ساعت با دوست بودن کجا و چند ساعت صحبت کردن از جنس کلمات دیجیتالی؟
بیایید با هم رو باشیم... 
بیایید بعضی تارها که در ذهنمان هم تنیده شده است و حتی قدرت تامل و تفکر عمیق را گرفته پاره کنیم و آزاد بیندیشیم...
و چاره حل این مشکل چیست؟
گام اول این است که اصلا بپذیریم ما مشکل زده ایم. بپذیریم که ما در شرایط ایده آل نیستیم. همه چیز خوب و فوق العاده نیست. 
و پس از طی این گام مسیر روشن تر می شود. بنده نه جامعه شناسم، نه روانشناس و نه نظریه پرداز. یک دانشجوی معمولی در یک رشته مرتبط(کامپیوتر) که شاید در این موارد بیشتر در معرض هجوم بوده است و در آینده هم اگر بخواهد در همین مسیر بماند بیشتر تعامل خواهد داشت. و آنچه قرار است بگویم حاصل شنیده ها ، دیده ها و تفکرات شخصی است. بد نیست به هر حال از زبان یک انسان درگیر دغدغه مند این چیز ها را بشنوید. پس برویم سر راه حل ها:
روی کاغذ "بلک ایجنت طلایی" برای بهترین ایده تعلق می گیرد به:     "ترک همه این ها و زندگی با تکیه بیشتر به دنیای فیزیک"
و حقیقت این است که ما بر روی کاغذ زندگی نمی کنیم. پس ترک همه آن ها ممکن نیست. آن چیزی که کار را مشکل کرده مزایایی است که نمی توان آن ها را نادیده گرفت. سرعت دسترسی بالا در مواقعی که واقعا گره های بزرگی را باز می کند را چه کنیم؟
یا صرفه جویی بزرگ در هزینه ها؟ قابلیت های اعلام عمومی ، اطلاع رسانی و... که انصافا مزایای خوبی است.
و چطور می توان این ها را کنترل کرد؟ آیا اصلا کنترل پذیر هستند؟ اگر نه که این خیلی وحشتناک است. اگر بلی چه چیز جلوی این شمشیر دو لبه را می گیرد؟
به نظر می رسد با توجه به بررسی های نظری و بالینی :) چیزی جلوی این ها را نمی تواند نگه دارد الا "تقوا" و به معنی عام اراده.
و در مورد کل قضیه می توان این سوال را پرسید که: 
آیا عصری که بشر اکنون در آن زندگی می کند با تمام پیشرفت های چشمگیری که داشته در مسیر مستقیم حرکت کرده؟ و یا اینکه به بیراهه رفته و در مسیر انحرافیست که به تاخت می رود؟
#قضاوت_با_شما ;)


پ.ن: آنچه که خواندید شاید یک نوشته اصولی نباشد، اما به هرحال هدف، انتقال بعضی دغدغه ها که بعضا به مسائل سطح بالا مرتبط است بود. شاید چیزی شبیه technical writing.
از غیر اصولی بودنش عذرخواهی می کنم. ;)

و همه با نگاهی باز تر به زندگی نگاه کنیم و ببینیم دنبال چه هستیم؟ و آن چیز ها آیا همین جایی است که هم اکنون به سویش می رویم؟
۰ نظر ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۵۹
محمد حسن شهبازی