پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

دیروز که به فیض ادای نماز مغرب و عشاء پس از یک روز خسته کننده(انشاالله در پست های آتی شرح خواهم داد چرا!) نایل شدم، پس از نماز طلبه جوانی که خیلی وقت ها پیش خارج از لباس روحانیت او را دیده بودم و خوب به خاطر داشتم، پشت میکروفون آمد و گفت پنج شنبه این هفته از ساعت شش با رهبری یکی از افراد با سابقه محل پس از برگزاری جلسه های ظاهرا آموزشی و هماهنگی، حرکت می کنند در سطح محل برای ادای فریضه امر به معروف و نهی از منکر.
از صمیم قلب امیدوارم که لحظه لحظه انجام واجبشان، از مسیر اعتدال منحرف نشوند و تلاششان سراسر موفقیت باشد و به زودی شاهد فراگیر شدن کامل و صحیح این واجب "به شدت خفن" در بین همه جامعه مذهبی کشور باشیم، انشاالله.

۰ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۰۲
محمد حسن شهبازی

.:بدون شرح:.

خواب


کاری از فرهنگ نیوز



۱ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۰۵
محمد حسن شهبازی



۵ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۳۹
محمد حسن شهبازی
چندی پیش در دیدار با دانشجویان دانشگاهی یکی از من پرسید: «فناء فی الله یعنی چه؟» گفتم: «نمی دانم فناء فی الله چیست، اما می توانم برایت تشبیهی بیاورم. اگر برای تو اتفاقی بیفتد و تو خودت، حواس و احساساتت و آن چه را که اطراف توست، فراموش کنی و جز به چیزی که در برابرت قرار دارد، مشغول نشوی. گمان می کنم این همان فناء است.» و ماجرای حسینیه ی جماران را برایشان نقل کردم. گفتم: « از همان لحظه ای که امام وارد شد تا لحظه ای که خارج شد، فشار شدیدی بود. ما نشسته بودیم و جایمان بسیار تنگ بود. امام بیش از نیم ساعت سخنرانی کرد و من در طول مدت حضور امام، چیزی حس نکردم. نه فشاری که بر من بود، و نه روح و جسمم و نه چیز دیگری. اصلا شک دارم که پلک زده باشم. می ترسیدم در آن لحظه از نگاه به صورت امام محروم شوم. کلا غرق در امام شده بودم.»

از کتاب “سید عزیز” ؛ زندگی خود گفته حجت الاسلام و المسلمین سید حسن نصرالله به کوشش حمید داودآبادی

سید عزیز
۱ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۳۳
محمد حسن شهبازی
یکی از همین وسیله هایی که الان روبروی شماست و با آن در حال دیدن blackagent.blog.ir هستید، طبق یک محاسبه میدانی در هر ثانیه حدودا 22537 بار محاسبات ریاضی انجام می دهد!
شما چند تا انجام می دهید؟
و تا کی ادامه می دهید و کی خسته می شوید؟
محاسبه

۴ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۳۱
محمد حسن شهبازی

بسان نرم افزار ها که هر گاه بروز رسانی جدیدی می آید هشدار می دهند، این روز ها هم بروزرسانی ای برایم بارگزاری شده!
در این فاز از زندگی، که نیاز به تلاشی دو چندان و حتی بیشتر دارم؛
نیاز به پرکاری و خستگی ناپذیری دارم؛
و در دورانی که خیلی چیز ها را باید نادیده بگیرم؛
و بر خلاف علایق، خواسته ها و هواهای نفسم پیش بروم،
همه اش ذهنم درگیر می شود و آدم هایی می آیند توی ذهنم که این طور بودند.
و در این لحظات یک نفر گوشه ذهنم عجیب برق می زند.
دکتر چمران!

دکتر چمران

۲ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۵۳
محمد حسن شهبازی
سالن مطالعه دانشکده ساعت 7 در را می بندد و باید کوچ کنیم برویم جای دیگر. از آنجایی که بنده راحت نیستم بروم جای دیگر و البته چندی دلیل دیگر، ترجیح می دهم برگردم منزل. با توجه به حجم ترافیک در آن ساعات و ساعت اذان و متراژ پیاده روی ای که دارم ، نزدیک های اذان از جلوی مسجد محل رد می شوم. در آن لحظات زمان کند می شود، همه کائنات به من می نگرند، چشم در چشم تمامی اشیاء در مقابل تصمیم گیری بزرگ و سختی قرار می گیرم که آیا بروم مسجد یا نروم؟
کیفم معمولا خیلی سنگین است و راحت ترم که اگر هم قرار است مسجد بروم ، ابتدا کیف را بگذارم خانه و بعد سبکبال بیایم مسجد. اما آن تردید لعنتی دست از سرم بر نمی دارد. اگر نروم عذاب وجدان. و اگر هم بروم شیطان لامذهب فرو می کند توی مخ که تو به زور و اجبار آمدی و کار اجباری هم خالی است از لذت. اما همین طور که از جلوی مسجد رد می شوم، جوانی را می بینم که در راه رفتن ناتوان است و جلوی در ورودی شبستان ایستاده و می خواهد برود داخل. البته سالها پیش جوان بود. وقتی کودک بودم هم توی هیئت ها می دیدمش. اما الان کمی سپید کرده! خلاصه این صحنه را که می بینم یکهو همه افکار بر باد می روند و این بار فکر حاکم این می شود که :
"شرم بر تو"؛ همین! با خودم قرار می گذارم که بروم خانه و اگر شرایط خوب بود برگردم. بحمد الله شرایط خوب بود و وضویی ساختیم و برگشتیم. برای اینکه به نماز برسیم از بین چند مسجد، مسجد نزدیک تر را که مسجد بزرگ محله هم هست را انتخاب کردم. وارد شدم و خیلی بی حاشیه رفتم نشستم در انتظار نماز. شخصی اذان می گفت. عده ای سر صف ها نشسته بودند و تعداد نه چندان کمی هم انتهای مسجد ایستاده بودند. سن بالا ها هم سمت راست مسجد روی نیمکت هایی منتظر بودند. اذان به آخرش رسیده بود که به ذهنم آمد گوشی را در بیاورم و ضبط صدا را روشن کنم. اما خوب آن موقع هم خیلی دیر نبود. ضبط را زدم و گوشی را در دست گرفتم تا صدای فضای کلی ضبط شود. نسبتا گویای شرایط است؛ بشنوید:
 


خیلی وقت بود به مسجد نیامده بودم و این همهمه خیلی توی ذوق می زد. دوست داشتم ، موقع اذان که موذنی خوش صدا هم اذانگو باشد، همه جا ساکت و فضا معنوی و روحانی باشد. این طور نباشد که از شدت همهمه آدم سردرد بگیرد. اگر هم صدایی می آید ، یک فضایی مانند حرم امام رضا(ع)...
جوری که انگار تبدیل به عادت شده؛ حرف زدن قبل نماز و استارت ناگهانی پس از بستن نماز توسط امام جماعت برای اقامه نماز!
خلاصه نماز را خواندیم و آمدیم بیرون؛ و در آرزوی روزی هستیم که مسجد، کانونی باشد ایده آل، مأمنی برای لحظات خستگی و در کل آرامش بخش...
(یکی باید بیاید خودم را جمع کند بعضی وقتها!)
۳ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۵۲
محمد حسن شهبازی