پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۳۸ مطلب با موضوع «میکرو بلک بلاگ» ثبت شده است

یکی از رفقا فیلمی در گروه رفقای هم مدرسه ای گذاشت که در باب مقایسه دانشگاه ها و دانشجوهای داخل و خارج بود. مفهوم کلی آن این بود که آن ها خیلی کار می کنند و میزان کار مفیدشان فلان قدر است و در مقابل در ایران این میزان 45دقیقه می باشد. وسط فیلم هم حالا یک صحبتی درباره وجه استعماری یک دانشگاه آمریکایی کرد.
حالا یک نفر این وسط کل داستان را ول کرده و گیر داده فلان دانشگاه وجه استعماری دارد؟! خیلی هم شاکی شده بود.

پ.ن: بخشی از جوانان ما این گونه به مسائل اطراف خود نگاه می کنند.
۱ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۷
محمد حسن شهبازی

در مملکتی که قدرتمندانش به افراد ضعیف تر از خود چه مستقیم و چه غیر‌مستقیم زور بگویند، این فرهنگ تبدیل به عادت خواهد شد و آن فرد ضعیف تر هم به دنبال فرصتی خواهد گشت تا به کسی زور بگوید. مثالش هم همین امروز صبح وقتی دو افغانی از تاکسی پیاده شدند و راننده با یک لحن حق به جانب کرایه شان را راحت، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رو به بالا گرد کرد و به جای ۴۲۰۰, ۴۵۰۰ از آن دو بیچاره گرفت. و این می شود زورگویی در سطح خرد.

۳ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۸
محمد حسن شهبازی
می بینید دوباره وبلاگ سوت و کور شده؟ فکر می کنید چه علتی می تواند داشته باشد؟
با توجه به مطالبی که قبلا گفته ام، اگر خوانده باشید باید بتوانید حدس بزنید. بله؛ میزان مطالعه من کم شده. مهم نیست جایش با چه پر شده، درس دانشگاه، روزهای آخر انجمن ورزشی، پروژه های افترافکت و کارهای خرده ریز عقب مانده این روزها به کلی فرصت را برای مطالعه تنگ کرد که خروجی اش می شوذ همینی که می بینید. برای مطلب بعدی به شدت مشتاقم «پرباز» را که از مدت ها پیش به عنوان پیش نویس در وبلاگ و یادداشت ها منتظر است، منتشر کنم. یک جورهایی می خواهم از دستش خلاص شوم...

۲ نظر ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۶
محمد حسن شهبازی

از همین حالا دلم برای عاشورا تنگ می شود.

و فقط این است که دل را آرام می کند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
محمد حسن شهبازی

نمیدونم نکته جالب این که یه نفر یه فیلم 7،8 ثانیه از پخش یه موسیقی تو ماشین که نه هنرمندانه س و نه چیز خاصی داره بگیره و بفرسته و اینستاگرام برای من نوتیفیکیشن(اعلان) بفرسته بگه اولین story فلانی رو ببین، کجاست!

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۵
محمد حسن شهبازی
اگر در آشنایان و اطرافیان منشی ای، اپراتوری یا فرد مشابهی سراغ داشتید که هنگامِ تماسِ یک بنده خدا برای پرسیدن یک سوال و یا حل مشکل، بی ادبانه و بدون اینکه اجازه بدهد صحبتش تمام شود تماس را به فرد دیگری(چه مقصد و چه پاسکاری به یک نفر دیگر) منتقل می کند، مشفقانه نصیحتش کنید که خواهر/برادر عزیز این کار شما خیلی زشت است؛ همین!
۱ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۸
محمد حسن شهبازی
در بازار تهران به دنبال یک چیز عجیب و غریب که احتمال می دهم درصد زیادی از بازاری ها اصلا نمی دانند چیست و به چه دردی می خورد کوچه و پس کوچه ها را گز می کردیم و در حالی که به انتهای یکی از راه های اصلی نزدیک می شدیم جمعیت پرتعدادی را دیدیم که از یک فرعی به همان راهرویی که ما در آن بودیم وارد شدند. از افعال لابد حدس زده اید که تنها نبودم و همراه یکی از رفقا که از قضا پدرش در بازار حجره داشت آمده بودیم. او حدودا می دانست که قضیه از چه قرار است اما برای من اولین بار بود که با چنین صحنه ای مواجه می شوم.
جمعیت با ذکر صلوات بر لب از کوچه ای که عمود بر این خیابان بود وارد شدند و دو سه نفر جلوی صف را راحت می شد دید که پیراهن مشکی بر تن داشتند. در عقب آن ها هم مرد میانسالی بود که مدام از جمعیت پشت سرش صلوات می گرفت. جمعیت قدم زنان جلو می آمد. رفیقم می گفت برای باز کردن حجره بنده خدایی آمده اند که به خاطر فوت صاحبش چند روزی تعطیل بوده و رسم است که چنین مراسمی برگزار شود و آن چیزی که برایم خیلی جالب و شگفت انگیز بود خاموش شدن نوبتی چراغ مغازه هایی بود که جمعیت از کنارشان رد می شد و به احترام آن مرحوم چند لحظه ای خاموش می ماند.

پ.ن: بار قبل هم که بازار آمده بودم از بعضی اتفاقات و رفتارها که تا به حال ندیده بودم متعجب شدم(به گمانم درباره آن نوشته ام. دلارفروش های کنار خیابان،گاری وسط خیابان پانزده خرداد و ... ) و این بار نیز این اتفاق اسباب غافلگیری مان را فراهم کرد. قسمت بعد چه خواهد شد را خدا داند و بس...
۲ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۷
محمد حسن شهبازی

موقع خوشی آدم خیلی حواسش به دور و برش نیست، خوشه دیگه،  دردی نداره و نمی فهمه زمان چه طور میگذره؛ اما وقتی اوضاع پیچیده میشه و زمونه به آدم تنگ می گیره و هیچ کس نیست حال آدمو خوب کنه(چه خالی شدن دور آدم از رفقا، چه نتونستن آدمای بامعرفت همیشه حاضر)؛ درست همون وقت که طناب به آخرین نخش بسته ست، خداست که بازم با تمام بی معرفتیای ما آروم داره نگاهمون می کنه...

فقط سوالم اینه اونایی که برای خودشون خدایی نمیشناسن، این جور وقتا چه می کنن؟ اصلا شاید خودکشیا برا همینه...

۱ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۳
محمد حسن شهبازی
تلگرام جوری با زندگی ما ایرانیا پیوند خورده که اگر حتی رویترز بگه حساب کاربری 15میلیون ایرانی هک شده؛ باز هم عده ای یا به چشم تردید به این خبر نگاه می کنن یا اصلا خودشون رو می زنن به اون راه که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده...

۱ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۶
محمد حسن شهبازی

عامیانه بگم؛ گاهی حقیقت به حدی روشن و واضح خودشو نشون میده که آدم دیگه نمی بینتش، مثل نگاه کردن به قرص خورشید و نابینایی موقت بعدش. حالا قضیه حقایق این دوره زمونه هم همین طوریه؛ ترامپ میاد میگه داعشو همین هیلاری کلینتون با اوما درست کردن، ولی نه کسی میشنوه و نه کسی باور! 

یه سری هم که فقط اون چیزی که میخوان میشنون و جوری بلدش می کنن که انگار حقیقت فقط اونه و بس؛ میدونید کیارو میگم دیگه؟!

۱ نظر ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۰
محمد حسن شهبازی