پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

مقام سقایت در کربلا از آن عباس است؛ ماه بنی هاشم. در این تردید نیست، اما آنچه شاید تو ندانی این است که شب عاشورا، آب را ما آوردیم. من و سوارم علی اکبر با سی سوار و بیست پیاده دیگر. بانی ماجرا هم علیِ کوچک شد؛ علی اصغر؛ علی دردانه.
   من بیرون خیمه ایستاده بودم و صدای گریه او را می شنیدم. گریه اندک اندک تبدیل به ضجه شد و بعد ناله و آرام آرام التماس و تضرع.
   ما اسب ها هم برای خودمان نمی گویم آدمیم ولی بالاخره احساس داریم، عاطفه داریم، بی هیچ چیز نیستیم. از گریه های مظلومانه او دل من طوری شکست که اشک به پهنای صورتم شروع به باریدن کرد. خدا خدا می کردم که سوارم از جا برخیزد و داوطلب آوردن آب شود. با خودم گفتم آنچنان او را از سپاه دشمن عبور می دهم که آب در دلش تکان نخورد و گرد و خاشاکی هم بر تنش ننشیند. و هنوز تمامت آرزو بر دلم نگذشته بود که سوارم _علی_ از مقابل دیدگانم گذشت. به وضوح، بی تاب شده بود از گریه برادر کوچک.
   از پدر رخصت خواست برای آب آوردن و اشاره کرد به دردانه، که من بیش از این تضرع این کودک را تاب نمی آورم. امام رخصت فرمود، اما سفارش کرد که تنها، نه. لااقل بیست پیاده و سی سوار باید راه را بگشایند و شمشیر ها را مشغول کنند تا دسترسی به شریعه میسر باشد.
   سوارم دو مشک را بر دو سوی من آویخت و ما به راه افتادیم. شب، پوششی بود و مستی و غفلت دشمنان، پوششی دیگر. اما حصار شریعه هیچ روزنی برای نفوذ نداشت. سدی چند لایه از آدم بود که اطراف شریعه را بسته بود. همه چیز می باید در نهایت سرعت و چابکی انجام می شد چه اگر دشمن، آن دشمن چندهزار، خبر از واقعه می برد، فقط سم اسب هایش آب شریعه را بر می چید.
   ناگهان برق شمشیرها در فضا درخشیدن گرفت و صدای چکاچک آن سکوت شب را در هم شکست. من و سوارم در میانه ی این قافله راه می سپردیم و اولین برخورد شمشیرها در پیش روی قافله بود.
   راه بلافاصله باز شد و من سوارم را برق آسا به کناره شریعه رساندم. علی پیاده شد و گلوی مشک ها را به دست آب سپرد و به من اشاره کرد که آب بنوشم. من چشم هایم را به او دوختم و در دل گفتم: "تا تو آب ننوشی من لب تر نمی کنم."
   او بند مشک ها را رها کرد تا من بند دلم پاره شود و آمرانه به من چشم دوخت. این نگاه، نگاهی نبود که اطاعت نیاورد. من سر در آب فرو بردم و چشم به او دوختم بی حتی تکان لب و زبان و دهان. اما او کسی نبود که آب نخوردن مرا نفهمد. دست مرطوبش را به سر و چشمم کشید و نگاهش رنگ خواهش گرفت. آنقدر که من خواستم تمام فرات را از سر نگاه او یکجا ببلعم.
   مشک ها پر شد بی آنکه او لبی به خواهش آب تر کند. وقتی که بر من نشست و خنکای دو مشک را به پهلوهای عرق کرده ام سپرد، دوباره صدای چکاچک شمشیرها در گوشم پیچید. و من مبهوت از اینکه چگونه در این مدت کوتاه، در نگاه او گم شده بودم که هیچ صدایی را نمی شنیدم و هیچ حضور دیگری را احساس نمی کردم.
   آب به سلامت رسید، بی آنکه کمترین خاری بر پای این قافله بخلد. سرخی سم های ما همه از خون دشمن بود. سد آدم ها شکسته بود و خون، زمین را پوشانده بود آنچنان که شتک های آن تا سر و گردن ما خود را بالا می کشید. علی دو مشک را پیش پای امام بر زمین نهاد و در زیر نگاه سرشار از تحسین امام، چیزی گفت که جگر مرا کباب کرد آنچنان که تمام آب های وجودم بخار شد:
 - پدر جان! این آب برای هر که تشنه است. بخصوص این برادر کوچک و ... و اگر چیزی باقی ماند من نیز تشنه ام.

آرام بگیر لیلا! من خود از تجدید این خاطره آتش گرفته ام.

گزیده ای از کتاب "پدر ، عشق و پسر" نوشته سید مهدی شجاعی.

پ.ن:
-چقدر دیر این کتاب را خواندم و چه جالب هم سر راهم قرار گرفت...
-برکات محرم، نیامده آمد...
-ارباب صدای قدمت می آید...
-یک سوال: کسی هست این کتاب را نخوانده باشد؟
-بالاجبار: منبع تصویر در پایین عکس خورده بود: فطرس والپیپر fotroswallpaper.mihanblog.ir

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۳ ، ۰۸:۳۶
محمد حسن شهبازی

صرفا یک طرح سوال...

اول face unlock ؛
بعد iphone fingerprint unlock  
حالا هم حسگر چشم Galaxy S6

.

.

.

۰ نظر ۲۹ مهر ۹۳ ، ۱۱:۲۰
محمد حسن شهبازی

این جدول فوق العاده ست.


نگاه کنید.

"برنامه ریزی کوهی از کارها رو تبدیل به کاه می کنه! "
                                                           محمدحسن شهبازی :)

۰ نظر ۲۹ مهر ۹۳ ، ۱۰:۵۳
محمد حسن شهبازی

مختار: تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟
کیان: راه گم کردم ابواسحاق!
مختار: راه بلدی چون تو که راه را گم کند، نا بلدان را چه گناه؟
کیان: راه را بسته بودند، از بیراهه رفتم، هر چه تاختم مقصد را نیافتم، وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود.
مختار: "شرط عشق جنون است". ما که ماندیم، مجنون نبودیم...



پ.ن:

-وقتی تلویزیون پخش مختار را شروع کرد، من هم یاد این افتادم و از پست های قدیمی یکی از شبکه های اجتماعی کپی کردم.

-اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند...

۱ نظر ۲۵ مهر ۹۳ ، ۱۵:۰۹
محمد حسن شهبازی
پس از قبول شدن در رشته فخیمه ای که الان مشغول به تحصیل آن هستم، با افرادی در فامیل آشنا شدم که از منابع ارزشمند برای کسب اطلاعات در زمینه همان رشته به حساب می آمدند، اما به دلیل این حس که بنده لایق بهره برداری از آن نیستم، بر خلاف میلم خیلی مشتاق به ملاقات با ایشان نبودم. 2 سال گذشت و بعد از آن در یک مهمانی بالاخره قسمت شد که ایشان را ملاقات کنم. بحث خیلی سخت رسید به آن جایی که بنده می خواستم و به طور کامل در کنترل نبود، اما در نهایت نسبتا آن خروجی که مطلوب بود به حمدلله حاصل شد. آن چیزهایی که برای شخص خودم هست ، بماند برای خودم و آن چیزهایی که شاید به درد شما بخورد عرض می کنم شاید یک جایی به درد یک نفر خورد.
این طور که به خاطر می آورم این دلیل را برایش ذکر کردند که وقتی در خارج از کشور مشغول تحصیل بودند در مواقع اذان به مشکل می خوردند. آن موقع ها خبری از اندروید و ... هم نبود که بیایند و اپ های مختلف برای اوقات شرعی بنویسند. برای همین ایشان دست به کار شد و این مشکل را از طریق افزونه ای که برای فایرفاکس نوشته شد، حل کردند. این طور هم که شواهد نشان می دهد، ظاهرا یکی از پرطرفدارترین add-on ها می باشد.
می توانید از این آدرس اطلاعات بیشتری از آن را ببینید و اگر تمایل داشتید آن را نصب نمایید:
https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/praytimes/#reviews
پ.ن:
#گیرم_پدر_تو_بود_فاضل...
#به_من_ربطی_نداره_ولی_اگه_خواستید_ستاره_دادن_یادتون_نره
۰ نظر ۲۵ مهر ۹۳ ، ۱۴:۵۲
محمد حسن شهبازی

به قول آقا آ.ص: انتظار یعنی همه کاراتو کرده باشی، قرضاتو صاف کرده باشی، رضایتاتو گرفته باشی؛ که وقتی آقا اومدن و گفتن: بریم، تیز بگی من آمادم، بریم!

۲ نظر ۱۹ مهر ۹۳ ، ۲۲:۵۲
محمد حسن شهبازی

به نظر بنده اصلا به این فکر نکنید که آیا اطرافیان در حال حاضر مشغول سواری گرفتن از شما هستند یا نه؛ به طور کلی می توان گفت همیشه یک سری انسان بی شعور وجود دارند که فکر می کنند "ما چقدر زرنگیم و بلدیم" و اقدام به سوار شدن بر دیگران می کنند اما شما بی اعتنا از کنار این جور موارد بگذرید. به مقصد کار و تسهیلات آن فکر کنید که چه چیز هایی بهتری در انتظار شماست...
از فرصت های بهتر؛ شرایط بهتر؛ پاداش های برتر و ...

پ.ن ها:
امیدوارم سیل انتقاد ها هم اکنون جاری نشود که : آآآی تو چقد دنبال حساب کتابی!
ما به جز تکلیف به نتیجه هم نگاهی داریم.

۴ نظر ۰۸ مهر ۹۳ ، ۲۲:۲۸
محمد حسن شهبازی

در مورد پست قبلی که اجالتا از دسترس خارج کردم (عنوان پست "عصبانی" بود و از آنجایی که ذاتا عصبانیت حالت لحظه ایست پست هم دائمی نخواهد بود؛ اما احتمال زیاد دوباره باز می گردد) درباره نظرات منتشره اش که اکنون بالطبع خارج از دسترس است، ضمن تشکر از نظر اول باید بگویم که ایکاش معرفی هم می کردند و احتمال زیاد بنده ایشان را نمی شناسم ، به عنوان پاسخ باید بگویم که خیلی زود قضاوت کردی برادرم! ینی بهتر بگم: به ظاهر فقط قضاوت کردی؛ اونم نه همش! ضمنا برای نشریتون آرزوی موفقیت روز افزون می کنم ;)
#سرنوشت این مطلب در آینده اگر عمری باشد بسته به سرنوشت پست قبلی مشخص خواهد شد.

۱ نظر ۰۴ مهر ۹۳ ، ۲۲:۴۱
محمد حسن شهبازی