پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

چهارشنبه سوزی
فردا می شود سه شنبه آخر سال.
از زوایای زیادی می توان به فردا و آن چیزی که این روز ها رخ می دهد نگاه کرد.
هر کسی با هدفی بیرون می آید و با خاطراتی به خانه می رود(اگر نهایتا به خانه برسد!!)
فردا در شهر به ظاهر جشنی برپا می شود.
فردا در این شهر درندشت، عده ای بیرون می آیند که خیلی چیزها را زیر پا می گذارند و این را جشن می گیرند.
فردا میلیاردها تومان دود می شود می رود هوا... (بخوانید)
فردا چشم هایی از وحشی بازی آتش می گیرند و چشم هایی هم از هوسرانی!
خلاصه فردا خیلی اتفاق ها می افتد!
خوب به خاطر دارم که سالهای پیش در وحشی بازیشان هم خیلی پرشور تر بودند. جدیدا کمرنگتر شده. حالا هر دلیلی دارد، داشته باشد. مهم اینست که بزودی این وحشی بازی ها کلا تمام می شوند؛ انشاالله!
اما حالا که هست و تریبون هم که موجود، بگذارید نظرم را بگویم!
بنده هم جوان هستم و شور جوانی دارم و عاشق هیجان. بنده هم دلم می خواهد بزنم یک چیزی را بترکانم و از احساس سوپرشعفی کنم و خرکیف شوم. اما...

شاید کلیشه ای باشد، ولی حقیقت است. در کنار آتش بازی های من و انفجارهای شعفناکم، در خانه ای، شاید پیرزنی زندگی کند که پسرهایش او را تنها گذاشته اند و شب می ترسد از این همه سر و صدا. شاید دانش آموزی کنکوری مانده باشد و کلی کار  که آن شب از این همه سر و صدا به هیچ کدام از کارهایش نرسد. شاید خانواده ای هنوز نرسیده باشد کارهای خانه و خرید را به سرانجام رسانده باشد و یک روز هم برایش غنیمت باشد. شاید پسری چشمش به حقوق یک روز پادویی بیشتر در مغازه و فروش بیشتر در شب عید باشد. شاید پسری در شهرستان نگران مادر مریضش باشد که بیماری قلبی دارد. و هزاران شاید دیگر که احتمالا فقط برای همسایه است و هیچ وقت گریبان ما را نمی گیرد...
باور کنید این وقایع را...
باور کنید ترسیدن از صدای مهیب یک انفجار را.
باور کنید میلیاردها پول را که دود می شود، سلامتیتان را به خطر می اندازد، گوش هایتان را می خراشد و عیدتان را تلخ می کند.
باور کنید این سرمایه ها را که با آن می شود گره ها از زندگی ها باز کرد.
شاید به ذهنتان خیلی مسخره و خنده دار بیاید اینکه هر کس در کل کشور، خریدش از این لوازم را چند هزار تومان کاهش دهد و آن را به صندوق صدقاتی بیندازد.
اما نهایتا با همین ها شاید کودکانی برای اولین لذت پوشیدن لباسی نو هرچند ساده را در سال جدید بچشند.
لباس نویی که تبدیل شده به انتظارات پیش پا افتاده بعضی از فرزندان امروز. انتظاری که برای بعضی ها رویاست.

حقیقت به همین سادگیست...
باور کنید!
پ.ن: دلم خیلی پر بود؛ از بی سر و تهی متن پوزش!
۲ نظر ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۵۴
محمد حسن شهبازی
هفته شهدا بود و دوشنبه روزی اگر اشتباه نکنم. قرار بود خودم را برای مراسم برسانم مدرسه.
هوا هم تازه بهاری شده بود و بی ژاکت و کاپشن می شد توی شهر چرخید و خستگی زمستان را در کرد.
در همین حال و هوا هم عده ای مشغول بازی در زمین دانشکده بودند. آن ها هم احتمالا در دلشان همین حس ها جاری شده بود که "حالا که اینقدر هوا خوب است، پس برویم یک دست والیبال بزنیم".
هوا واقعا خوب بود و دلیلی وجود نداشت که به جمع آن ها نپیوندم. شرایط به گونه ای برای بازی مساعد بود که در دانشکده ما با آن دانشجوعای خسته اش، تیم 3 تشکیل شده بود و منتظر ماندیم. بازی دو تیم داخل زمین تمام شد و نوبت تیم ما رسید. پست مورد علاقه ام پر بود و بالاجبار در پستی ایستاده بودم که خیلی راحت نبودم و تسلط کافی نداشتم. پاسور هم به صورت کاملا روباتیک، توپ ها را می انداخت آن طرف. بارها با انواع روش ها_از غر زیر لب تا انتقاد رو در رو_ درخواستم را نسبت به تغییر مسیر پاس ها که بیاید این طرف را مطرح کردم اما خیلی کارساز نبود. بازی اول را بردیم و بازی دوم شروع شد. حریف یک بازیکن خوب داشت که محور تیم بود و اکثر امتیاز ها را او برای تیمش می گرفت. در خلال بازی بودیم که یک لحظه رویم را برگرداندم دیدم همان بازیکن آمده اینطرف و روی زمین افتاده و ناله می کند. به خودم آمدم دیدم صحنه دلخراشی رخ داده. یک چیزی شبیه حادثه ای که برای فریدون زندی رخ داده بود را می دیدیم.

مصدومیت

بالطبع بازی قطع شد و حتی آن هایی که فوتبال بازی می کردند بازی را متوقف کردند و این سمتی آمدند. یک مصدوم در شرایط نه چندان خوب مانده بود و قشر دانشجوی فنی! چهره ها اکثرا مضطرب. اولین فکر که خیلی سریع به ذهن جمع رسید تماس با اورژانس بود. 115 را مطلع کردند ولی حادثه واکنش شدید تری را می طلبید. یک کمک فوری نیاز بود. بعد گذشت ثانیه هایی به ذهن عده ای رسید که در کوچه نزدیک دانشکده آمبولانس های خصوصی ای پارک هستند. یک نفر رفت تا همراه خود یکی از آن ها را بیاورد. بنده هم که واقعا متنبه شده بودم(در انتها عرض خواهم کرد چرا) و قرار هم داشتم که بروم مدرسه، صحنه را ترک کردم. در کوچه منتهی به دانشکده بودم که دیدم آمبولانس رسید. از حس کنجکاوی که پزشک آمبولانس چه می کند برگشتم و رسیدم به جمع. با قیچی شلوار مصدوم را برید. پا را بررسی کرد و به مصدوم واقعه را توضیح داد. به او گفت که باید بر روی کمر بخوابی و این طور نمی شود کاری کرد. با کمک دوستانت تو را می چرخانیم. با همکاری چند نفر، که یکی فقط پا را نگه داشته بود به روی کمر چرخانده شد. دیدم روند درمان خیلی طولانی تر از این حرف هاست و بمانم خیلی دیر به مدرسه می رسم. از دانشگاه خارج شدم و سوار تاکسی ون شدم. در مسیر فکر های گوناگونی به ذهنم می رسید. حس های متفاوت. سوال های بنیادی. مثلا چیزی شبیه اینها : این که چرا این طور شد؟ چرا در جمعی که من نوعی در آن حاضر بودم این اتفاق افتاد در صورتی که میشد روزی که نبودم این اتفاق بیفتد. چرا آن شخص برایش چنین اتفاقی افتاد و مشکل مذکور برای من پیش نیامد و سوال ها و حس های دیگر...
در مسیر مثل اوقات دیگر که بعضا با رایتل سرگرم می شدم گفتم این همه در مسیر لهو و لعب شارژ مصرف شد. بیا یک بار هم جستجو کن ببین وقتی بزرگان(ائمه)با بلایی مواجه می شدند چه واکنشی نشان می دادند. حدس زدم که ممکن است از امام علی(ع) مطلبی پیدا شود. جستجو کردم "امام علی هنگام دیدن بلا".
از بین نتایج یافت شده موردی توجهم را جلب کرد و آن چیزی بود که می خواستم. صفحه ای بود از Hadithlib.com با عنوان "دعا به هنگام دیدن فرد بلا زده- کتابخانه احادیث شیعه" .
باز که کردم و خواندم قدری آرام شدم. با خودم قرار گذاشتم که بیایم و شرح واقعه را اینجا بنویسم. همان موقع هم تصویری از صفحه گوشی گرفتم تا حال و هوای آن لحظه ها به یادگار بماند.

دعا هنگام دیدن بلا


و اما آن جامانده هایی که قول داده بودم در انتها بگویم:
- چند هفته پیش پای این جانب هم حادثه ای برایش رخ داد. خانواده خیلی خیلی دلسوز تر از بنده نگران این پا بودند. می گفتند دیگر بازی نکن. بگذار کامل خوب شود. در پیری بیچاره می شوی ها!! ما هم که اسیر کله داغی جوانی و هیچ جوره توی کتمان نمی رفت! این صحنه را که دیدم چنان متنبه شدم که احتمالا زین پس نکات بهداشتی و سلامت را بنده به خانواده گوشزد خواهم کرد. در این حد!!
- مورد بعدی هم حکمت پاس ندادن های پاسور. بعد از آن روز خوشحال بودم که به من پاس نمی داد. اصلا چه معنی دارد که به اسپکر پاس داد؟!!

و در پایان شکر ایزد منان به خاطر نعمات بی شمار. از جمله سلامتی، خانواده دلسوز و ...
والسلام

۱ نظر ۱۷ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۵۶
محمد حسن شهبازی

هفته شهدا ۹۲ هم فرا رسید.
از دوران تحصیلم مجموعه خاطرات خوبی دارم که مواقع دلتنگی به آنها فکر می کنم و غرق در زمان می شوم و شاید هم دلتنگ تر!
یکی از بخش های مهم آن مجموعه هفته شهداست. عصر های هر روز و نمازخانه و کلیپ و مقاله و فکر. شاید بعضی اوقات به ظاهر هیچ دستاوردی برای من نمی داشتند‍‍، اما در کل حالم خوب بود.
هفته شهدا امسال هم شروع شد.


هفته شهدا 92


به بهانه آن چند سوالی که مدتها ذهنم را مشغول کرده پخش می کنم اینجا،‌ تا هر کسی که اهل فن بود و جوابش را می دانست بیاید و تکلیف این آوارگان ذهنی را مشخص کند.
یک هفته برایمان مراسم می گذاشتند و هر روز کسانی را معرفی می کردند که آدم های خیلی خوبی بودند و رفتند و شهید شدند. خیلی سعی داشتند که جلوی این تفکر را هم بگیرند که آنها از آسمان نیفتاده بودند و انسان هایی بودند مثل بقیه!‌ و در همان مراسم ها هم کسانی را می آوردند از همرزمان همان ها که حالا در کنار ما بودند و از رفقای خود جا مانده بودند.
یکی از سوال هایم این بوده که چه شد که آن ها رفتند و این ها ماندند؟
آیا آن هایی که رفتند خالی خالی از هر گناهی بودند؟ بعید به نظر می رسد که چنین باشد. پس اگر گناهی هم داشتند چه بوده،‌ در چه سطح بوده و چگونه با آن ها حساب شده است؟
و اما یک سوال مهم تر از بقیه:‌ آن هایی که گناه کردند و گناهشان را یکی از آدم ها دید،‌ آیا رفتند یا آن گناه مثل میخی کوبیده شد بر روحشان و دوختشان به زمین؟
اگر این چنین باشد ،‌ پس با این حجم اشتباهات باید بنشینیم و انتظار بکشیم تا مرگ برسد و ما را در آغوش بگیرد. شانس بیاوریم موقع رفتنمان ذلیلانه نرویم و بعد رفتن عده ای نباشند که نفس راحت بکشند و بگویند: «آخیش،‌ راحت شدیم...»

۳ نظر ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۴۲
محمد حسن شهبازی
افقهای روشنی در مقابل شما جوانان قرار دارد، این کشور و انقلاب با دست پرتوان شما آینده‌ای امیدبخش در پیشِ‌رو خواهد داشت؛ بر تلاشهای خود بیفزایید و برای رسیدن به قلّه‌های پیشرفت و تعالی از همدیگر سبقت بگیرید.

مقام معظم رهبری ؛ ‍‍پیام شفاهی به تشکل های دانشجویی انقلابی؛ ۲۳ بهمن ماه ۱۳۹۲

بله؛ لابد می پرسید که چه؛ اما باید بدانید که بنده پس از چندین هفته و شاید هم حتی چندین ماه قله ای را فتح کردم که یقینا از آن دسته قله هایی خواهد شد که فراموش نخواهم کرد.
البته این ها قله های شخصیست. اما ارزشمند. حالا برای رفع هاله های ابهام بگوییم که آن قله چیست. (اهالی کامپیوتر قول بدهند که نخندند)
بله. پس از ماه ها تلاش مداوم بالاخره موفق شدیم که یک نسخه اوبنتو و ویندوز را به صورت موفق که هر دو بوت بشوند در کنار هم با صلح و صفا بنشانیم و کسی هم نق نزند!
مدتها درگیر بوت نشدن ویندوز و خطای invalid signature هنگام بوت ویندوز بودیم که بحمدالله با برنامه boot repair مشکل مرتفع شد!
دوستانی که احیانا مبتلابه همین مشکل هستند می توانند از دو کد زیر در ترمینال استفاده کنند!


sudo add-apt-repository ppa:yannubuntu/boot-repair && sudo apt-get update


sudo apt-get install -y boot-repair && (boot-repair &)

دستور ها را جداگانه وارد کنید. اگر در مرحله اول مشکل حل نشد ناامید نشوید. دوباره امتحان کنید. بشخصه در مرحله دوم نتیجه گرفتم.
این بود داستان فتح قله ما. پیش از این بارها به مسئول سایت دانشکده مراجعه کرده بودم و بخاری از آن جانب بلند نشده بود.(ولی از همکاریشان حقیقتا کمال تشکر را دارم ) بارها هم دستور بروزرسانی Sudo update-grub‌ را هم امتحان کرده بودم ولی نتیجه ای حاصل نشده بود. خلاصه برای کسانی که در به در دنبال یک راه حل تضمینی هستند این راه را پیشنهاد می کنم.
در انتها تشکر از سایت اصلی اوبونتو و پس از آن سایت اوبونتو.آی آر که از طریق آن به راه حل نهایی هدایت شدم. و در انتها که همان ابتدا باید می گفتیم "خداروشکر".
اوبونتو
پ.ن: چرا این همه ذوق؟ زیرا الان از طریق اوبونتو این مطلب را گذاشتم. اوبونتویی که حرف پ آن روی M جا خوش کرده. اوبونتویی که نمیدانم ویرگولش کجاست... (دقت کنید هیچ جای مطلب ویرگولی مشاهده نمی شود. شاید احیانا ناخوانایی مطلب به این دلیل باشد.) محسن چاووشی گوشان بر روی ذخیره و انتشار کلیک خواهیم کرد...
این بود ماجرای فتح قله ما و سبقتی که گرفتیم...
والسلام

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۶
محمد حسن شهبازی