پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهـــر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بی ویرایش» ثبت شده است

    تا چند روز پیش نمی دانستم رولت روسی چیست. وقتی این عبارت را شنیدم، حدس می زدم یکی از همین بازی های کازینویی باشد؛ شاید هم یک نوع شیرینی. تردید ادامه داشت تا اینکه در کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»، همان کتاب معروفی که مثل خیلی از کتاب های دیگر، برای مدتی در جامعه موج خواندنش آمد و رفت، فصلی را درباره آن خواندم. 
    رولت روسی یک نوع بازی شرط بندی است که در آن به شرکت کننده در ازای مبلغ زیادی، یک هفت تیر می دهند که فقط یک گلوله دارد(در مواردی تا 5 گلوله هم گزارش شده). سپس خشاب چرخانده می شود تا معلوم نشود کدام سوراخ خشاب قرار است شلیک شود. شرکت کننده تفنگ را روی شقیقه اش می گذارد و تق؛ ماشه را فشار می دهد! 14 درصد امکان شلیک وجود دارد. به احتمال 86 درصد هم اتفاقی نخواهد افتاد و شرکت کننده با کیسه پر از پول به زندگی باز خواهد گشت. این مبلغ اگر خیلی زیاد باشد، معامله وسوسه کننده ای است.
    حالا فرض کنید،به صورت زیرزمینی امکان چنین بازی ای در کشور فراهم شده و می توانید در ازای پرداخت مبلغی اندک، در این قمار بزرگ شرکت کنید و اگر جزو 86 درصدی ها باشید، با کیسه ای پر از پول محل قربانی شدن افراد زیادی را ترک کنید و تا آخر عمر از آن پول لذت ببرید! آیا این کار را می کنید؟ آیا یک عقل سلیم تن به چنین بازی ای می دهد؟ این تازه تصمیم خودتان است. سوال اصلی این جاست که اگر یکی از آشنایان و عزیزان شما در دام این وسوسه بیفتد چه کار می کنید؟ آیا به او اجازه می دهید در این بازی مرگ و زندگی شرکت کند؟ جلویش را نمی گیرید؟ مگر 86 درصد ، دست کم 6 برابر 14 درصد نیست؟ پس چه می شود که وقتی پای جان عزیز می‌آید، چنین بازی ای این قدر هولناک می شود؟ 
    پس از مدتی تصاویر افراد بلندپروازی که رویای زندگی مرفه تا آخر عمر را در سر داشتند و حالا در کیسه های سیاه از اتاقکی بیرون آورده می شوند، در جرابد و سایت ها منشتر می شود و خبرگزاری ها پر می شود از مصاحبه با خانواده قربانیان رولت روسی! پیش بینی اش سخت نیست که جامعه به سرعت و با شدت با این گروه زیرزمینی مقابله خواهد کرد و تمام تلاشش را می کند تا آن را ریشه کن کند. این 14 درصد اگرچه 14درصد است و 6 برابر کمتر از رقیبش، اما به قیمت جان تمام خواهد شد! هزینه ای بسیار گران که معلوم نیست با چند کیسه پر از پول برابری کند. انسان های خارج از گود رولت روسی که هنوز وجودشان مسخ نشده، این مساله را به خوبی درک می کنند و از بین بردن بساط این بازی را وظیفه خود می دانند، چون دیگر تاب ریختن خون بیشتر را ندارند و این مساله که نکند عزیزان خودشان به این ورطه هلاکت کشانده شوند، انگیزه ای بسیار قوی در آن ها ایجاد می کند.
    من در خلوتم خیلی وقت ها به محدودیت هایی که دین اعمال کرده فکر می کنم. حرمت شرب خمر، قوانین سفت و سخت در روابط بین نامحرم ها و موارد دیگر. یکی از دلایل این ها را چیزی شبیه همین بازی رولت روسی، و واکنش عقلای جامعه می دانم. منتها شاید مرز بین سیاه و سفید در رولت روسی بسیار واضح باشد و همه بتوانند آن را ببینند و درک کنند، اما در بعضی مسائل این طور نباشد. البته ناگفته نماند، مخالفان رولت روسی وقتی بیشتر و قاطع تر شدند که خون ها بر زمین ریخته شد. جامعه هم وقتی در برابر شرب خمر قاطعانه می ایستد که راننده مست 5 نفر را زیر بگیرد! هر چه این نوع رفتارها بیشتر شود، دایره مخالفین گسترده تر خواهد شد و حتی آن هایی که کمتر از عقل شان استفاده می کنند نیز به این گروه مخالفین اضافه خواهند شد. اما چه کسانی از همه عاقل ترند؟ آن ها که قبل از ریختن خون، جلویش را بگیرند!

پ.ن: شهرت این کتاب در ایران، بیش از محتوا و نویسنده اش، به خاطر ترجمه عادل فردوسی پور و تیمش است.
۰ نظر ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۵۶
محمد حسن شهبازی
تاریخش را دقیق یادم نیست. ولی بعید می دانم بیشتر از 6 ماه از آن گذشته باشد. روزهایی که متفق القول همه به من انگ تنبلی می زدند. البته من حرفشان را قبول نداشتم ولی شاید هم گاهی حق داشتند. آن روزها یادم نیست چرا، اما مثل همین روزها که وضع آب خوزستان این طور است و وضع برق ما هم این طور، در ذهنم به آبی که روزانه هدر می رود فکر می کردم. مدام به این فکر می کردم که چه می شد اگر فلان شخص بجای شستن آسفالت کف دانشگاه صرفا با جارو تمیزش کند و بهمان شخص به جای این که آب شستشوی سبزی اش را روانه فاضلاب کند نگهدارد برای آبیاری گل های باغچه و دیگر از آب آشامیدنی شیر استفاده نکند و بیسار شخص در فلان جا بهمان طور آب را هدر ندهد. با خودم حساب و کتاب می کردم که همین صرفه جویی ها اگر رخ می داد، دیگر خیلی کم آبی یا بی آبی ها رخ نمی داد یا لااقل دیرتر رخ می داد (در جواب عده ای که سریع بحث 5 درصد مصرف شرب و 95 درصد مصرف صنعتی را مطرح می کنند). لازم به ذکر است که بهبود مصرفی که منجر به بقای 1 درصد از آن 5 درصد می شود،‌ در دراز مدت روی آن 95 درصد هم اثر خواهد گذاشت. فکر و نحوه نگرش اگر درست شود، بعد از این 5 درصد، متولیان 95 درصد هم مجبور خواهند شد فکری کنند. القصه، این فکرها در سرم وول می خورد. از طرفی دیگر، آن روزها به عنوان یکی از مصادیق تنبلی، کثیفی ماشین را هی تقدیم ما می کردند(اگر نخواهیم بگوییم توی سرمان می زدند؛ که خودمانیم، نمی زدند.) و می گفتند این همه با ماشین این ور و آن ور می روی، تا به حال شده یک بار آن را بشویی؟ رگ غیرتم سوراخ بود و باد نمی کرد و دیگر داشتم سر می شدم. اما یک روز با خودم گفتم تا کی رکورد دست نزدن به سر و روی ماشین را نگه دارم؟ تا ابد که نمی شود. عزمم را جزم کردم که دندان لق را بکنم و بیاندازم دور. تاریخ ها و ساعات را دقیق یادم نیست،‌ اما کلیتش را صادقانه روایت خواهم کرد. همان روزها بود که عصر خانه بودم؛ آسمان هم آماده بارش. آسمان که شروع کرد، ذهن من هم طوفانش گرفت و آن فکر های همیشگی از جمله آب و صرفه جویی و شستن ماشین و تنبلی و ... مثل ابرهای سیاه در هم تنیدند. و ناگهان یک رعد و برق کار را تمام کرد. پریدم و لباس ها را پوشیدم و ماشین را از پارکینگ بردم زیر باران خدا. چند دقیقه ای داخل ماشین نشستم تا خوب خیس بخورد. بعد دستمال و شیشه شوی (اسمش را همین الان گذاشتم. منظورم نسخه کوچک تی هایی است که با آن آب کف زمین را جمع می کنیم) را برداشتم و افتادم به جان ماشین. من بودم و ماشین و یک دریا آب. با یک بار آب قصد تمیز شدن نداشت،‌ اما چه باک! الحمدلله سیل آب هم روی زمین جاری بود. هر چقدر دستمال و شیشه شوی کثیف می شد،‌ همان جا بدون نیاز به رفتن پای شیر آب یا حتی باز و بسته کردن شیر هر دو را می شستم و می چلاندم و به قول عامیانه: دِ بشور! شیر آب همان جا بود، بازِ باز. دیگر خیس خیس شده بودم و حس می کردم چیزی برای از دست دادن نداشتم، برای همین علاوه بر شستشوی بدنه، یک ناخنکی هم به توشویی زدم! البته ناگفته نماند که دست هایم یخ کرده بود و به کلی خیس شده بودم. ولی فدای سر هم وطنانی که به خاطر زیاده خواهی من و امثال من، شیرشان جای آب، کاکائو دارد! اصلا چرا برای آن ها دلم بسوزد؟ فدای سر خودم که فردا روزی چله تابستان و زیر تیغ آفتاب از تشنگی گلو مجبور نباشم پول زور به آب معدنی احتکار شده سوپر مارکت بدهم! آب معدنی made in israel !

پ.ن: این متن را به گمانم همان روزها، نصفه و نیمه نوشته بودم. ولی پیدایش نکردم. اگرچه این بازنویسی باب میلم نشد، ولی انتشارش بر عدم انتشارش ارجح است.
۰ نظر ۲۵ تیر ۹۷ ، ۱۹:۱۶
محمد حسن شهبازی

اگر «و اینک پس از مدت ها کوه» را نخوانده اید، بد نیست قبل از خواندن این مطلب نگاهی به آن بیاندازید.

 اکثر این کوه هایی که ما مبتدی ها می رویم، اسمش کوهپیمایی است، نه کوهنوردی. یک مسیر پاکوب با شیب ملایم است که بدون امکانات خاصی می توان آن را طی کرد. اما بخش هایی از مسیر شیرپلا را می توان کوهنوردی نامید؛ خصوصا با آمادگی بدنی ما!

    حقیقتش قرار نبود مقصد برنامه شیرپلا باشد. می خواستیم تنوعی ایجاد شود. برای همین پلنگ چال را انتخاب کرده بودیم. روز یکشنبه هم شده بود تاریخ برنامه. مثل برنامه های قبلی بدون محدودیت خاصی به اکثر افرادی که بالقوه سنخیتی با کوه داشتند، اعلام کردیم، اما تقریبا جز همان افراد قبلی کسی اعلام آمادگی نکرد. خب طبیعی بود. هنوز تنور امتحانات داغ است و سر این برقی ها برود، از ۲۵ صدم نمره درسشان نمی‌گذرند. اگرچه معمولا با تغییر برنامه های تنظیم شده مخالفم و معتقدم به دردسرش نمی ارزد، اما با نظر جمع تصمیم گرفتیم که برنامه را کمی به تعویق بیاندازیم تا با جمعیت بیشتری اجرا شود. چهارشنبه روز منتخب بعدی بود. تغییر روز باعث شد محل برنامه هم عوض شود و مقصد جدید شیرپلا باشد. در حالی که به صورت رسمی امتحانات تمام شده بود، نه تنها بیشتر نشدیم، بلکه یک نفر هم از گروه کم شد. هر جا جلوی ضرر را می‌گرفتیم منفعت بود و قبل از این که تنهای تنهای تنها شوم همان چهارشنبه عازم شدیم. مجددا سه‌شنبه های بدون خودرو را بهانه کردم و برنامه چهارشنبه را هم با نقلیه عمومی سر قرار حاضر شدم. خدا را شکر بچه ها این بار وقت شناسانه تر حرکت کردند و توانستیم زودتر از زمان قبلی حرکت را شروع کنیم. بدن ها به وضوح آماده تر از قبل بود. اولین استراحت به مراتب دیرتر از برنامه قبلی به وقوع پیوست. این بار با چشمانی بازتر حرکت می کردیم که مبادا آن مار خوش خط و خال کلکچال، برادری شیرپلایی هم داشته باشد و این بار ملخک جست زده را به مشت آورد. آفتاب هنوز از پشت کوه ها در نیامده بود و هنوز در سایه دل کوه، خنکای ذخیره شده دل سنگ ها را که چند ساعت چشم آفتاب را دور دیده بودند و حسابی بادی به کله‌شان خورده بود، را حس می کردیم. روستایی های کوهپایه تک تک از دل کوه به سمت شهر روانه می شدند و کافه دارها تک و توک کرکره شان را بالا می دادند و بساط آب‌نما و ساز و آوازشان را راه می انداختند. اما تابستان ، تابستان است. دومین فصل سال و در اوج جوانی. و آفتاب هم از این غرور جوانی مستثنی نیست و فعل تابیدن را به معنای واقعی کلمه صرف می‌کند. همین ساعات اولیه وقت کِرِم‌مالی است. اما ای دل غافل! نه سروش مثل هفته قبل زحمت آوردنش را کشیده و نه من یادم مانده که بیاورم. هر دو فراموش کرده ایم و حالا باید هر طور شده سر و صورت را بپوشانیم تا کمتر کبابی شویم، اما از بد ماجرا چفیه ای چیزی هم همراه نداریم. دو عدد آستین از مادرم قرض کرده بودم تا کمکاری تی شرت آستین کوتاهم را جبران کند و لاغیر. نه کلاهی و نه دستمالی. چشمتان روز بد نبیند، هنوز هم که هنوز است هر از گاهی ورقه های پوست لایه لایه مث برگ خزان پایین می ریزند.

    آن روز آهسته و پیوسته تر از بار قبل پیش می‌رفتیم که در یک سکو مثل کلکچال به تور سگ‌ها خوردیم. اما این بار یک تفاوت بزرگ داشت، سگ ها توله داشتند. در واقع همین توله ها بودند که کار را خراب کردند. یکی از توله ها که به نظر از بقیه ژن شیطنتش فعال تر بود دوید به سمت یکی از اعضای گروه و همین باعث شد مادرش هم پشت بند او به سمت نفر مورد نظر بدود. نمی‌دانم آن توله چیزی می‌دانست که آن سمتی رفت یا کاملا اتفاقی انتخاب کرده بود. حساس‌ترین فرد گروه حالا شده بود سوژه سگ‌ها و لحظه به لحظه به او نزدیک‌تر می شدند. او می دوید و آن ها هم پشت سرش. هر لحظه هم از گوشه و کنار بر تعدادشان اضافه می‌شد. برای احتیاط و بر اساس شنیده ها چند سنگ برداشتیم تا در برابر حمله احتمالی آن‌ها ما هم آمادگی حالت تهاجمی داشته باشیم، شاید بیخیال شوند. حس می‌کردم قضیه از یک دویدن ساده که گاهی مایه تفریح سگ‌هاست دارد خارج می‌شود و رنگ و بوی خشم و خصومت به خود می‌گیرد و الان است که یکی از سگ‌های بالغ گاز اول را بگیرد و جنگ شروع شود. در‌ این لحظه مثل بار قبل برای این که دقایقی هم حواس سگ ها از او پرت شود، هم بذر دوستی نشانده باشیم، یک تصمیم فوری گرفتیم. بالاجبار سنگ‌ها را رها کردیم و سید، سریع کیسه نان ها را از کیفش بیرون آورد و شروع به توزیع کردیم. اگرچه همین کار هم کم دردسر نداشت ولی در آن فرصت کم و آن شرایط بحرانی کاری بهتر از این به نظرمان نرسید. از گروه ۵ نفره سه نفر خودشان را نجات دادند و من و سروش به عنوان توزیع کننده اصلی غذا بین سگ ها گیر کرده بودیم. اوایل خیلی نزدیک نمی‌شدند و غریبی می‌کردند، شاید هم از این رفتار بدشان که ما را قضاوت کرده‌اند خجالت‌زده بودند. اما رفته رفته یخشان وا رفت و نزدیک و نزدیک تر شدند. ما برای این که خیلی خودمانی نشوند لقمه های نان را یکی دو متر آن طرف‌تر می انداختیم و قصد داشتیم این فاصله را زیاد و زیادتر کنیم و در فرصت مناسب جیم بزنیم و از این مهلکه فرار کنیم. اما دو مشکل این نقشه را خراب کرد. اول این که تعدادشان آن قدر زیاد بود که در هر لحظه دست کم سه چهار تا سگ با پوزه های بالا گرفته غذا طلب می‌کردند. دومی از اولی بدتر؛ دیگر دنبال غذاهای یکی دو متر آن طرف تر نمی رفتند! اتفاق بدتر بعدی هم افتاد. نان سروش تمام شد و ... من مانده ام تنهای تنها. من مانده‌ام تنها میان خیل سگ‌ها، حبیبم. خیــــل سگ‌ها! دیگر واقعا ترسیده بودم. هر لحظه سگ‌ها نزدیک و نزدیک تر می‌شدند. بین آن ها اسیر شده بودم و مثل چوب خشک ایستاده بودم. حتی سر این لقمه های نان با هم درگیر شده بودند و به جان هم افتاده بودند. با خودم تصور می کردم که نکند این غریزه گرسنگی وفا و مرام و هر چه که هست را از سر سگ بپراند و غذای اصلی، بعد از سرو پیش غذای سبکی مثل نان من باشم. اصلا چرا یک سگ ولگرد باید به من وفا کند؟! همه این‌ها باعث شده بود نرخ توزیع نانم هم بیش از حد سریع شود و هر آن به لحظه ترسناک اتمام آذوقه سگ‌ها نزدیک می‌شدم. این لحظه اجتناب ناپذیر بود. بالاخره که این نان تمام می‌شود؛ چه چاره؟ و تمام شد... دست هایم را بالا گرفتم و گفتم: تمام! بروید دیگر، چیزی ندارم. واقعا چیزی ندارم. خیلی آرام سعی کردم خودم را از دایره‌شان بیرون بکشم. سعی می‌کردم این اتفاق بسیار خونسرد و مقتدرانه باشد. حتی بنا داشتم پست سرم را نگاه نکنم، اما واقعا نمی‌شد. نیروی غیر ارادی ای تمام تلاشش را می‌کرد که از پشت سر باخبر شود و ببیند که وضعیت چه رنگی است. و عاقبت هم کار خودش را کرد و دست کم توانست کمی این گردن را بچرخاند و دید که وضعیت سفید نه، ولی قرمز هم نیست. سگ ها شاید به پاس همان چند لقمه حرمت نگه داشته بودند و حتی چند قدمی هم بدرقه‌مان کردند. کمی که فاصله زیاد شد، سرعتم را بیشتر کردم و پس از چند ثانیه دیگر دور شده بودیم. واقعا خدا را شکر می‌کردم. چه کسی به ضعیف رحم می‌کند، جز قوی؟

    از آن منطقه که همیشه در آن استراحت می‌کردیم گذشتیم و به خاطر این وضعیت عطای استراحت را به لقایش بخشیدیم. تا مدت زیادی پیوسته به بالا رفتن ادامه دادیم و پس از گذشتن از چند پیچ و گذر از صخره ها از فاصله خیلی دور همان مکان و سگ‌ها را می‌دیدم و گروهی دیگر که به آن ها نزدیک می‌شدند. امیدواریم خدا حافظشان بوده باشد...
    مسیر هر طور که بود طی شد و پس از چند ساعت به پناهگاه شیرپلا رسیدیم. در استراحت ها و آبشار های مسیر با گز کرمانی (معروف ترین گز اصفهانی‌ها!) و طالبی و... انرژی مسیر رفت را تامین کرده بودیم و حالا، در بالای پناهگاه وقت صبحانه اصلی بود. آب جوش و چایی تمام شده بود و از بوفه آب جوش گرفتیم و با همراهی پنیر، خامه، گوجه و پنیر صبحانه را خوردیم و مثل پتوهایی که روی طناب بودند پهن شدیم زیر سقف آسمان. و کسی که در کوه نخوابیده باشد چه می‌داند خواب بعد از کوهپیمایی چیست؟ 

    بعد از استراحت کافی وقت برگشتن رسیده بود. مسیر رفت و بخش سخت سنگی که باید با طناب‌ها طی می‌شد، بچه ها را متفق القول به این نتیجه رسانده بود که برای برگشت تله‌کابین را انتخاب کنند. هر چه تلاش کردم که منصرفشان کنم فایده نداشت. چاره ای نبود که همراهشان بروم. از همان ادامه مسیر به سمت ایستگاه پنجم تله‌کابین حرکت کردیم. ساعت خوبی برای حرکت نبود ولی چاره ای هم نبود. ذهن ها آمادگی برگشت از مسیر سنگی را نداشت و تله‌کابین را منجی خودشان می‌دانستند. در واقع بخش اصلی سوختگی در همین ساعات اتفاق افتاد. اما از طرفی بد هم نشد که این نوع برگشت را انتخاب کردیم. در طول مسیر بر روی یک قله سنگی گله گوزن های وحشی را دیدیم که بر روی شیب تند کوه حرکت می‌کردند و کوه را دور می زدند. قله هم از سنگ های رسوبی چین خورده شکل گرفته بود و با حرکتشان تکه هایی از آن ها جدا می‌شد و از بالا سقوط می‌کرد و با بدنه کوه برخورد می کرد و صدای دلنشینی تولید می‌کرد. همین صداها باعث می‌شد مثل زنگوله که جای گوسفند را به چوپان اعلام می‌کند ما هم در فضای یک دست قهوه ای کوه بتوانیم گوزن ها را پیدا کنیم. افسوس که دوربینی مناسب همراهم نبود تا از این صحنه شگفت انگیز که شاید دیگر در طول زندگی نصیبم نشود عکس بگیرم، صحنه دیدن گله آزاد گوزن ها در طبیعت، آزادِ آزادِ آزاد. طبیعت بکر تا چند ده متری ایستگاه ادامه داشت. صدای مستمر حشرات در دو طرف مسیر، مارمولک بزرگی که اسم علمی اش را نمی‌دانم، گله گوسفندان و بزها که بخش عظیمی از تپه را فرش کرده بودند و مشغول چرا بودند. سگ آزاد این گله هم خان دیگری بود که به نسبت مابقی خان‌ها به سادگی از آن گذشتیم. در حالی که به گله نزدیک می‌شدیم شروع به پارس کردن مداوم کرد و ما در جای‌مان ایستادیم. مسلما در آن شرایط بدترین چیز این بود که یک سگ عصبی که صاحبش چند صد متر دور تر ایستاده و حالا یگانه امید گله است، بیاید یکی را گاز بگیرد. بدون غذا، بدون آب و زیر تابش مستقیم آفتاب. تنها ماده قندی تیم، یکی دو گز آردی بود که خوردنش بدون یک لیتر آب همان کاری را می‌کند که تخصص ساقه طلایی است. با صدای بلند در حالی که ایستاده بودیم سعی کردیم از چوپان کسب تکلیف کنیم. مسلما در آن لحظه صدای ما به او نمی‌رسید و نمی‌فهمید چه می‌گوییم. اما تقلای ما را که دید شستش خبردار شد که چه اتفاقی افتاده و درد ما چیست. از همان بالا با دستش چند بار اشاره کرد که رد شوید. خبر خوبی بودید چرا که اگر می‌خواستیم بایستیم تا گله خودش منطقه را ترک کند و راه باز شود، شاید مجبور می‌شدیم مستقیما با آن سگ بر سر تصاحب یکی از گوسفندان برای رهایی از مرگ ناشی از گرسنگی بجنگیم. با سلام و صلوات در حالی که چشم ها قفل بر روی سگ بود، از جلوی گله رد شدیم. کمی آن طرف‌تر از خستگی بر روی سکوی کناره راه نشستیم. برای تسکین تشنگی کمی گوجه خوردم و پس از آن ادامه مسیر را طی کردیم. در حدود ۲ ساعت از پناهگاه زمان برد تا به ایستگاه برسیم. بین خوف و رجای این‌که آیا تا ما برسیم، تله‌کابین باز خواهد بود یا نه، قرعه به نام رجا افتاد. پس از کسب اطمینان درباره باز ماندن تله‌کابین، از دفعه قبلی عبرت گرفته و نماز را هم همانجا خواندیم. فشار وارده بیشتر از حد معمول بود و ریه هایم به سرفه افتاده بودند. قبل از حرکت آخرین طالبی را هم کنار ایستگاه خوردیم و حرکت کردیم. این اولین بار بود که من با تله‌کابین بر می‌گشتم و کاملا بی تجربه از مسیر. دیگر خودتان مسخره بازی های پنج جوان را در طول مسیر تصور کنید. وسطش آخرین تکه گز را که چطور بین ۵ نفر تقسیم می‌شود را هم بگنجانید. اگرچه با برگشت از طریق تله‌کابین مخالفت داشتم، اما خوشحال بودم که بالاخره رسیدیم. اما این خوشحالی خیلی پایدار نبود. چرا که مجبور شدیم از ایستگاه اول تا خود شهر و ورودی محوطه پیاده برگردیم و در طول مسیر به ازای هر کدام از این ماشین های برقی که افراد را جابجا می‌کرد و جای خالی برای ما نداشت نمکی بر روی زخم بی تجربگی ما پاشیده می‌شد.

    اما هیچ سختی و هیچ لذتی ابدی نیست. لذت کوهپیمایی و سختی پیاده روی‌ها هم به پایان می رسد. حالا در شهر بودیم و جایی که ظاهر ها همه شهری است. تاکسی ها رفت و آمد می‌کنند و دیگر افراد با کوله و باتوم و ... دیده نمی‌شود. با یک تاکسی از آن نقطه مذکور به میدان تجریش می‌رویم. کرایه تاکسی طبق تابلو ۱۷۰۰ خورده است و حتی برای سال ۹۷ است. اما نمی‌دانم چرا یکی از بچه ها به ازای ۴ نفر به او ۸ هزار تومان می‌دهد و تاکسی می‌رود. برایم سوال است چرا نباید ۱۲۰۰ باقیمانده پولش را بگیرد؟ و این پول چرا بی هیچ دلیلی باید برود در جیب راننده؟ به او این را می‌گویم و امیدوارم بار بعدی یا بگذارد خودم حساب کنم یا خودش الکی پول بی دلیل به کسی ندهد. تجریش محل جدایی است. یک نفر قبل تر پیاده شد، یک نفر به سمت محل پارک ماشینش که دربند است  می‌رود و سه نفر باقیمانده هم به سمت مترو می‌رویم. در طول راه یکی از دوستان می‌گوید بیابید از داخل پاساژ برویم که در شلوغی پیاده‌رو گیر نکنیم. وارد پاساژ می شویم تا با یک میانبر و اجرای الگوریتم بهینه، زمان را کوتاه‌ تر کنیم. اما در نهایت نه در مسیر و مسافت و نه در زمان صرفه جویی می‌شود و نهایتا پس گز کردن راه رو ها و طبقات پاساژ سرخورده از پیدا کردن در خروجی، از همان دربی که وارد شدیم خارج می‌شویم و خیلی سنگین قاعده حمار را اجرا و مسیر مستقیم را می‌رویم. یک نفر دیگر هم که یکی از اقوامشان در پاساژ بود از ما جدا شد و دو نفری به متروی تجریش و قعر زمین داخل شدیم. این جدایی ها ادامه داشت. گرسنگی و مسیر طولانی من تا منزل، نگذاشت تا از خیر ساندویچ های آماده نامی‌نو بگذرم. همان جا از سید خداحافظی کردم. حالا همه تنها شده‌اند و هر کس به سمت مقصدی در حال حرکت است. این ماجرا برای من ساعت ۷ شب به پایان رسید و یک کوهپیمایی ۱۳ ساعته با کلی حواشی و خاطرات در تابستان ۹۷ ثبت شد. 


پ.ن: از دیگر حواشی این کوهپیمایی از دست دادن مصاحبه دانشگاه امام حسین (ع) بود. زحمت خبر دادنش را امیرحسین داد. یک بار دیگر هم در اوایل دانشجویی در همین شیرپلا، سروش خبر افتادنم در درس ریاضی ۲ را داده بود. البته آن دفعه ریاضی ۲ را خیلی شیرین پاس شدم. ببینیم پایان این دفعه چطور خواهد بود.

۱ نظر ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۴
محمد حسن شهبازی
عده ای در بعضی کارها ناخودآگاه و بدون این که آموزشی ببینند، موفق عمل می کنند. این افراد اگر آموزش همان حوزه استعدادشان را ببینند می بینند در اکثر موارد مطابق با اصول حرکت کرده اند و مابقی مواردی را هم که از چشمشان مغفول مانده اصلاح می کنند و به حد اعلی نزدیک می شوند. از سمت مقابل هم البته می شود نگاه کرد که اصول را از بررسی رفتار همین افراد موفق استخراج کرده اند و با مشاهده و بررسی یک جامعه آماری گسترده پرتکرارترین عوامل را مشخص و به عنوان اصول معرفی کرده اند.
حالا حرفم سر شبکه های اجتماعی است. فعلا برایمان مهم نیست که چه انگیزه ای پشت فعالیت در آن هاست، بلکه مهم این است موارد ذیل را قبل از ورود بدانیم:
 برای چه می رویم؛ به کجا می رویم و با چه کسانی در تعاملیم.
مورد اول که می شود همان هدف. اگر می رویم به قصد خوش گذرانی لااقل در هنگام استفاده از آن بدانیم هدف خوش گذرانی است و مثلا هدف کسب یک سری اطلاعات خاص نیست. پس لزومی هم ندارد که خیلی مراقب رفتار بود و به اصطلاح چراغ خاموش حرکت کرد. یا شاید هدف فعالیت حرفه ای و نشر یک سری اطلاعات تخصصی باشد. این جا باید در نظر گرفت که انتشار مطالب نامرتبط هیچ کمکی به سیر فعالیت ما نخواهد کرد و شاید باعث کندی و یا حتی پسرفت نیز بشود.
مورد بعدی شناخت آن شبکه اجتماعی است. هر کدام محیط خود و فضای خاص خود را دارد. فارغ از این که جامعه مخاطبین و اکثریت آن ها معمولا یک محیط غالب برای آن درست می کنند، باید شناخت که آن شبکه چه حال و هوایی دارد. حتی اگر قصدمان این باشد با دیدگاه و نگرش خودمان در آن جا فعالیت کنیم لازم است آن محیط را بشناسیم. نشناختن محیط همان و گم شدن در آن همان! پس هر کدام با یک رویکرد و با ایدئولوژی خاص خود ارتباطات را برقرار کرده اند. توییتر به یک نحو، اینستاگرام نیز به نحوی دیگر و هر کدام با ویژگی های خود. به طور مثال همین توییتر مدتی به طور فزاینده ای تبدیل به لانه عده ای خاص شده بود. اکثرا با هویت غیرواقعی و بسیار بی پرده تر از سایر شبکه ها صحبت می کردند. شبکه ای که اگرچه امکان انتشار تصویر و فیلم را دارد، اما بیشتر بر پایه متن است و آن هم متن کوتاه(با محدودیت اعمال شده توسط خود توییتر). بیشتر هم افراد با ژست اپوزیسیون افراطی که از ریشه با همه چیز مخالفند در آن جا حضور دارند و تقریبا قید و بند خاصی هم ندارند. هر چه دلشان بخواهد می گویند و اکثرا هم فضای شکست خورده دارند و توییتر را مانند یک غار که به آن پناه آورده اند می بینند. 
و اما مورد سوم هم مخاطب است. پس از کسب آگاهی و شناخت محیط ، شناخت مخاطبین گام مهم دیگری است که باید صورت بپذیرد. باز هم بسته به اینکه هدف چیست و محیط چگونه است، مخاطب بر روی نوع فعالیت اثر خواهد گذاشت. نگاه از بالا به محیط و درک نیاز مخاطب و شناخت روحیات او به بهبود فعالیت،بهبود اثرگذاری و تسهیل رابطه متقابل کمک خواهد کرد.
پ.ن: اگرچه این مطالب به نظر خیلی ها بدیهی و ساده باشد، اما حاصل ساعت ها فعالیت عملی و تفکر و بررسی است. تا حد زیادی هم صحت آن ها برای شخص بنده ثابت شده و از وارسی وسیع در سطح ابزارهای رسانه موجود داخلی و خارجی به نظر می آید رعایت همین نکات ساده در رسیدن به نتیجه تاثیرگذار خواهد بود. البته موارد ریز و درشت دیگری هم هست که در صورت اضافه شدن به متن بالا، آن را کامل تر خواهد کرد.
۱ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۱
محمد حسن شهبازی

جای شما خالی در یک سفر کوتاه اما دلچسب سری به قم و کاشان زدیم. دو روز بیشتر طول نکشید اما الحمدلله بیشتر از این ها روحمان را تازه کرد. ابتدا سری به حضرت معصومه(س) زدیم و بعد جمکران و عصر هم کاشان بودیم. شب یک برنامه خانوادگی تماشای آسمان کویر داشتیم که سر فرصت از آن بیشتر خواهم گفت ان شاءالله. و فردایش هم به بازدید از تپه های سیلک و خانه بروجردیها و دو امامزاده(هلال ابن علی(ع) و نوه امام جواد(ع)) به همراه گشت و گذاری کوچک در نیاسر سپری شد. اما آن چیزی که کاشان را با آن کاشانی که در دوران دبیرستان رفته بودیم متمایز می کرد بافت جمعیتی حاضر در مکان های گردشگری بود. به طوری که گاهی احساس غربت هم می کردیم بس که دور و برمان را چینی ها و اروپایی ها اشغال کرده بودند. می رفتند و بلند بلند با هم حرف می زدند. در حدی که حتی داخل امامزاده هم سر و کله شان پیدا شد و تعداد افراد حاضر در محوطه امامزاده اگر نگوییم بیشتر از زایرین نبود، کمتر به نظر نمی آمد. و آثار مراجعه شان به آن جا را با دلارهایی که در ضریح بود نیز می شد به وضوح مشاهده کرد. اما در میان همه این ها، وقتی خانه بروجردی ها را بازدید می کردیم با صحنه هایی مواجه شدیم که خبر از یک عقب ماندگی عمیق می داد. در حالی که گردشگران خارجی به احترام قانون کشور میزبان از روسری استفاده می کردند و حتی یک خانم اهل آسیای شرقی در امامزاده چادر به سر داشت، دختران ایرانی که در کنار بعضی از آن ها یک آقا پسری هم حضور داشت، روی زمین، روبروی ساختمان تاریخی مشغول طراحی نمیدانم چه اثر هنری ای بودند، اما آنقدر غرق در آفرینش شاهکاری هنری بودند که از خود بیخود شده و از بند تن گریخته بودند، به طوری که دیگر از محیط اطراف خود به کلی فارغ شده و روسری شان از سرشان افتاده بود. یکی هم بود برای نیفتادن از این حال با همراهش در سیر و سلوک هنری چیزی لوله مانند را در دهان می گذاشتند و لحظاتی بعد دودی از دهانشان خارج می شد. خلاصه وضعیتی بود... در مجموعه سیلک نیز چند گردشگر اروپایی دیگر [که فرانسوی به نظر می آمدند] را دیدیم که به بازدید تپه های کشف شده توسط گیرشمن، هم وطن فرانسوی شان آمده بودند. پیرمردی در دفتر مجموعه نشسته بود که اتفاقا بلیت را از او خریدیم. در هنگام بازدید گردشگران از نمایشگاه مستقر در دفتر، چند کلامی را با آن ها فرانسوی صحبت کرد و بعدا کاشف به عمل آمد که پیرمرد در کارنامه اش مرمت آثار باستانی دارد و کوزه بزرگی که چند متر جلوتر از درب دفتر در شیشه ای قرار داشت نیز به دست او مرمت شده. از مکالمه شان پرسیدیم و گفت یکی از آن گردشگران گفته که در این چند روزی که به ایران آمده ام شما اولین نفری هستید که فرانسوی صحبت کردید و پیرمرد هم گفته این وظیفه سفارت شماست که مترجمی برایتان دست و پا کند. دو نکته از کلامش برداشت کردم یکی این که افسوس بر وضعیت گردشگری مان که با این همه آثار نتوانسته ایم آن طور که باید استفاده کنیم که نبود مترجم و راهنما گوشه ای از آن است؛ دوم اینکه درود بر غیرت پیرمرد که بی معطلی مملکتش را نفروخت و بگوید بله اینجا فلان است و بهمان و خوش به حال شما، که از بعضی افراد نسل امروز بعید نیست روزی در جایگاهی مشابه بنشینند با یک اشاره تا ته خط تخریب و خود باختگی را بروند. ان شاءالله که آن پیرمرد سال ها برقرار باشد و با خدمتش جور کمکاری ما و امثال ما را بکشد. سرتان را درد نیاورم؛ مخلص کلام، این است درد جامعه ما؛ اجنبی در حفظ هویت و فرهنگ و قانون ما بیشتر می کوشد تا خود ما!

۱ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۵
محمد حسن شهبازی

طبق برنامه قرار بود امروز علاوه بر برنامه های ثابت یومیه دو کار دیگر نیز انجام دهم. قید یکی را همان روز قبلش زدم و موکول شد به پنج شنبه. دومی را هم پس از کلی سبک سنگین و بروم نروم های ذهنی، آخر سر یاعلی گفتم و به راه افتادم. آدرس داده بودند تقاطع خ کارگر و هلال احمر. از گوگل چند باری مسیر را برانداز کردم و قرار شد اگر مترو رازی کار می کرد که از آن جا با کمی پیاده روی به مقصد بروم، اگر نه ایستگاه راه آهن پیاده شوم و مابقی راه را به نحوی طی کنم و باز هم مقصد. خوب ایستگاه رازی هنوز راه اندازی نشده بود و نقشه دوم باید پیاده می شد. با دیر به دیر آمدن متروی خط ۳ و مسیر طولانی بین دو ایستگاه که در واقع یک ایستگاه میان راه را رد می کردیم بالاخره رسیدیم و از تونل مترو که خارج شدیم سر از محوطه جلوی راه آهن درآوردیم. ناخودآگاه به یاد سفر افتادم به خصوص که اکثر سفرهای قطاری با جمع رفقا انجام شده. بگذریم، پیاده کمی جلو رفتم و از یک اتوبوس در پایانه که تازه حرکتش را شروع کرده بود پرسیدم :«میدون رازی هم میرید؟» با اشاره سر تایید کرد و سوار شدم و کمی بالاتر از میدان رازی پیاده شدم. در راه کلی فروشگاه توزیع لباس های ایمنی و نظامی دیدم و در حال و هوای همان ها بودم و بعد هم میدان رازی و مجسمه زکریای رازی بر سکوی وسط میدان و چهار شخص دیگر هم در چهارگوش سکو. نمی دانستم آن چهار نفر که بودند و نماد چه بودند اما در سرم افکار خنده داری می پروراندم. بدون شک اکثر افراد با شنیدن نام رازی به یاد الکل می افتند. من هم مثل بقیه میدان را که دیدم ذهنم قرابتی بین رازی و الکل برقرار کرده بود و فکر می کردم چه می شد حوض حاشیه میدان پر از الکل باشد، و اگر این میدان در کشور الحادی ای می بود، می شد پاتوق مستان عربده کش و جایی که شب ها دیگر احدی جرات نکند پایش را بگذارد. با رسیدن به ایستگاه رشته افکارم پاره شد و بعد از پیاده شدن همین طور که به سمت میدان رازی می رفتم ویترین مغازه ها را نگاه می کردم و جلوی یکی از مغازه ها که پوتین های نظامی خاکی رنگ مدرنی داشت کمی توقف کردم و به جهت کنجکاوی و از سر علاقه نگاهی هم به قیمت هایشان کردم و بعد هم راهم را ادامه دادم. از یکی از کسبه ها پرسیدم آقا این خیابان هلال احمر کدام است؟ با انگشت قطر میدان را نشان داد و من هم به راه افتادم. به تقاطع که رسیدم و آن طور که از تصویر مقصد در ذهنم بود در نبش خیابان ها به دنبالش می گشتم و بعد از کمی جستجو از پیدا کردنش ناامید شدم. شروع کردم دوباره از کسبه سوال کردن و این بار پرسیدن خود مقصد. «آقا ببخشید کتابفروشی فرهنگان کجاست؟» بعد از کمی مکث می فهمیدم که نمی شناسند و اضافه می کردم که آدرس داده اند تقاطع هلال احمر و کارگر، نزدیک میدان رازی. باز کسی در نزدیکی میدان، کتابفروشی ای نمی شناخت اما ویژگی هایش را که می گفتم در جواب می گفتند جلوتر که بروی(از میدان دور بشوم) یک کتابفروشی هست که تازه هم باز شده. به حرف یکی اعتماد نکردم و از یکی دیگر هم پرسیدم و همین جواب ها را شنیدم و راه مستقیم را ادامه دادم. به پردیس رازی رسیدم و کمی ناامید شدم ولی ادامه دادم تا گمانم به فرهنگسرای رازی رسیدم. از پشت درختان کنار خیابان تابلوهایی معلوم بود و نشان می داد چیزی نزدیک به آن چه می خواهم آن سوی خیابان است. بیشتر که جلو رفتم و دقت کردم از دور بنرهای نصب شده را دیدم و متوجه شدم که این همان مقصد است. اولش توی دلم یک غری به صفحه kntugram با این آدرس دادنش دادم و بعد وارد محیط مجموعه شدم. آن چه که از تصاویر و معرفی فروشگاه دیده بودم محوطه ای بزرگ، با محیطی روشن و نمای بیرونی چراغانی شده، به همراه فضایی خنک و ساکت که مسئولان فروشگاه آرام آرام در محیط قدم می زنند و حتی شنیده بودم فرصت گپ زدن با آن ها و یا حتی صرف یک فنجان چایی نیز فراهم است. با معرفی همان صفحه مذکور و این دیدگاه که کتابفروشی یک مکان دیدنی و جاذبه گردشگری شهر به حساب می آید و باید به آن سر زد، وارد شدم؛ اما خوب فضا را متفاوت با ایده آل ذهنیم دیدم. خوب بخشی بخاطر روز بودن و نبود امکان دیدن چراغانی نمای بیرونی بود :). اگر چه هوا هم خیلی گرم بود و در طول روز یکی دو بار حس کردم دارم گرمازده می شوم اما از تهویه فروشگاه انتظار بیشتری داشتم و تصور و انتظارم از کتابفروشی های بزرگ و معروف، همیشه یک جای فوق العاده خنک، که سرمای زیاد ماندن داخل فروشگاه اذیتم می کند بوده است. البته که این فروشگاه خیلی بزرگ تر از فروشگاه های دیگر بود، اما خوب امکانش موجود است که خنکش کرد. یک موردی دیگری که با تصوراتم تطابق نداشت تعداد پرسنل حاضر بود. قفسه ها دور تا دور دیوارهای جانبی و انتهایی فروشگاه چیده شده بودند و وارد بخش آن ها که شدم، در پشت یکی شان چند نفر به نظر مشغول باز کردم کارتن کتاب می آمدند و جوانی هم در منتهی الیه روبرو، کنار درب ورودی، پشت میز صندوق نشسته بود. یعنی یک طورهایی در این محوطه بزرگ که دوطبقه هم بود تنها بودم و بی هیج مزاحمتی کتاب ها را نگاه می کردم. بر خلاف خیلی جاها که کتاب ها سر به ته قرار داشت، در بعضی قفسه ها نمی دانم چرا اما کتاب ها برعکس قرار داشتند و مجبور بودم برا خواندن راحت تر عنوان کتاب سرم را به راست بچرخانم. در بخش ادبیات روس بیشار از سایر بخش ها توقف کردم و عنوان ها را با دقت و مکث بیشتری خواندم. بدون شک یکی از دلایلش نام خای آشنای نویسندگان، هم به جهت معرفی قبلی در کتب ادبیات فارسی دوران دانش آموزی و هم معرفی های مقام مهظم رهبری بود. اما حجم کتاب ها را که می دیدم از دو جهت دست و پایم می لرزید. هم از این جهت که چه کسی پول این همه کتاب را بدهد و هم از این جهت که چه کسی این همه را بخواند؟ آن هم در وضعیتی که هنوز کلی کتاب نخوانده در صف منتظر یک نگاه و همت ما هستند. اگرچه شایسته و بایسته است که این ها را بخوانیم و روزی ان شاءالله خواهیم خواند...
یگذریم؛ یک دور نگاه را به ترتیب از روی قفسه ها گذراندم و به انتها رسیدم. به دلیل حجم کتاب های در صف و البته قیمت بالای کتاب خیلی قصد خرید نداشتم، اما نام یک کتاب چند وقتی بود گوشه Google Keep و البته ذهنم را اشغال کرده بود. اولین بار تکه ای متنش را از کانال تلگرامی کافه کراسه خواندم. نمی دانم دقیقا از همین کتاب بود یا خیر، اما از یکی از همین دو جلد "مارک و پلو" و "مارک دو پلو"، اثر منصور ضابطیان بود که یادداشت ها و سفرنامه او از سفر به برخی کشور های آسیایی و... بود. نتوانستم به نتیجه برسم که با قسمت بندی قفسه در کدام می توان پیدایش کرد. داستان ایرانی؟ یا؟ برای همین به سمت همان جوانی که پشت دخل نشسته بود رفتم و گفتم سفرنامه های منصور ضابطیان را دارید؟ گفت بله و دست به کیبورد شد و چیزی جستجو کرد و از جایش بلند شد و به سمت یکی از قفسه ها رفت. اکر اشتباه نکنم تاریخ ایران. با چشم کتاب ها را دنبال می کرد و من هم با حسی مرکب از سریع تر پیدا کردن و انجام کار و یک مقدار هم رقابت شیطنت‌ گونه، کتاب ها را برانداز می کردم تا پیدایش کنم. جوان مسئول به علاکت پیدا شدن دستش را به ردیف های پایانی برد و نصفه دستش را برگرداند. اما من چشمم به همان سمت رفت و مارک و پلو را دیدم. همان لحظه او هم کتاب بغلیش را که نام دیگری داشت برداشت. من گفتم:«ایناهاش، همینه». او نیز گفت که این هم هست و کمی کتاب ها را بررسی کردیم و دیدیم بله، هر دو نوشته امیر منصور ضابطیان است اما نوشته پشت جلد کتاب دوم مساله را روشن کرد. ترتیب را این گونه معرفی کرده بود: ابتدا "مارک و پلو" و "مارک دو پلو" و سپس با این مثال که گاهی در رستوران بعد از صرف غذا هوس یک کباب برگ اضافه می کنید، کتاب سوم را در حکم آن دانست وفت کسانی که دو کتاب اول سیرشان نکرده، این سومی برای آن هاست. خلاصه، بنده همان مارک و پلو را برداشتم و رفتم سمت صندوق. یک امتیاز خوب این فروشگاه این بود که علاوه بر ۲۰ درصد تخفیف جشنواره تابستانه کتاب، ظاهرا ۱۰ درصد هم برای خواجه نصیری ها تخفیف داشت و سر جمع با ۳۰ درصد تخفیف به همین کتاب بسنده کردم و بعد از یک دور کوتاه دیگر در قفسه ها و بازدید مجدد قفسه ادبیات روسیه و این بار نگاه دقیق تر به ادبیان مستکبر دیگر، آمریکا :) از مغازه خارج شدم. 
این تا این جا؛ حالا اذان گفته اند و صدایش از مسجد آن سمت خیابان می آید. نفسی چاق کنید تا ادامه اش را برایتان بگویم.

در یک گیر و دار الهی-شیطانی که بروم مسجد یا نروم و به مسیر ادامه بدهم بودم و تصمیم گرفتم به سمت مترو جوادیه رفته و بعد بروم دانشکده و آن جا فریضه نهار و نماز را به جا بیاورم! از خیابان کنار مسجد به سمت پایین رفتم و در حین پیاده روی به سمت ایستگاه مترو، به مسیرهای جایگزین فکر می کردم. به ذهنم رسید خوب بروم میدان انقلاب و از آن جا با تاکسی بروم معقولانه تر است تا اینکه کلس معطل آمدن متروی خط ۳ بمانم و سپس تغییر مسیر و بعد از آن هم بی آر تی. پس مشیر آمده را برگشتم. و باز هم رد شدن از کنار مسجد! با خودم گفتم بیا برو مسجد عین آدم نمازت را بخوان. از پله ها بالا رفتم و وارد راهرویی با دیوارهای گچی شدم و سپس یک دو راهی که یک کدام منتهی به شبستان مسجد و دیگری سرویس بهداشتی. پله های رو به پایین را طی کردم و گلاب به رویتان اول گفتم با مکروهات نماز نخوانم. اما علیرغم ظاهر و فضای شیک سرویس، وضعیت اسفناک بود و نوجوانی که آن جا بود گفت:« اون دستشویی تهیه تمیزه، من خودم الان اون جا بودم. بقیه جاها آدم چندشش میشه بره». من که قبل از این راهنمایی اش با دیدن چند دستشویی دیگر قید مستحبات را زده بودم، کیفم را بهانه کردم و گفتم جای گذاشتن کیف ندارد، بیخیال. او هم گفت: «آره، کیفتو میذاری یهو عملیا میان می برن!». بعد آستین هایم را بالا دادم و مقدمات وضو را که شروع کردم گفت :«ءِ؛ فکر می کردم میخواید برید دستشویی، وگرنه برای وضو بالا هم جا بود.» گفتم:« ندیدم. کجا؟» گفت:«همان حوض بالا!» من هم اضافه کردم که وارد شدم فقط درب ورودی مسجد و اینجا را دیدم و مستقیم آمدم اینجا. در هر صورت تشکر کردم و او از پله های دایره ای رفت بالا. من هم وضو را گرفتم و رفتم به سمت مسجد. از درب مذکور که وارد شدم حوضی را که می گفت دیدم و از کنارش رد شده و از درب دوم وارد شدم. جمعیت نمازگزار در رکوع بودند. در مسجد همه چیز سعی داشت یکدست باشد. در جا مهری، اکثر مهر ها با ظاهری متفاوت نسبت به بقیه مساجد، گرد با ارتفاع زیاد بودند. در صف ها هم اکثریت عبا داشتند. نماز که تمام شد و جمعیت را نگاه می کردم دیدم اتفاقا اکثریت جوان و نوجوان هستند. اطلاعیه روی ستون هم دیگر معلوم کرد چه خبر است، در رابطه با امتحان نوبت دوم نوشته بود و با این اوصاف در یک مدرسه طلبه ها نماز خوانده بودم. آن نوجوان در سرویس بهداشتی با راهنمایی هایش هم گویا از طلبه های آن جا بوده و به نحوی میزبانی می کرده. خلاصه مسجد یکدست جالبی بود. فرش ها مرتب، جوان ها یکدست و میانگین سنی خیلی پایین. در حدی که می گشتم ببینم جز من آیا کشی هست شلوار جین پایش باشد؟ :) که بود...
خلاصه پس از اقامه نماز، از میدان رازی به میدان انقلاب رفتم و پس از صرف یک فلافل با سیستم پرکن بخورهای میدان انقلابی_که ان شاءالله بار آخرم باشد_ رفتم دانشکده...

پ.ن:بخش زیادی از این مطلب را یک نفس در اتوبوس نوشتم...

۳ نظر ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۸
محمد حسن شهبازی