پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۲ مطلب با موضوع «نمایشگاه کتاب(موج وبلاگی "تا آخر پاییز")» ثبت شده است

   عادت کتابخوانی را همواره سعی می کنم زنده نگه دارم. حتی بارها پیش آمده که حاضر شده ام با وسایل نقلیه عمومی با تمام سختی هایش رفت و آمد کنم اما فرصت مطالعه کتاب پیدا کنم. در سال جدید هم بحمدالله توفیق داشته‌ام چند جلد کتاب بخوانم. البته چند موردی هم بود که نیمه کاره رها شد و مهر ناتمام بر روی آن ها خورد. این عادت این روزها هم ادامه دارد و چند روز پیش یکی از ناب‌ترین ها به پایان رسید. 
   سقای آب و ادب، نوشته مهدی شجاعی همان کتاب آخرین است. قدیم ها یادم می آید که در منزل یک نسخه از آن موجود بود، اما احتمالا در آخرین سری اهدای کتب به کتابخانه خواننده های جدید پیدا کرده است. یک روز وقتی قفسه های کتاب در مسجد دانشگاه را نگاه می کردم، چشمم به این کتاب خورد. همان موقع برش داشتم و گذاشتم در نوبت خواندن.
   خواندن این کتاب را چند هفته پیش شروع کردم. به نظرم کتاب ها را آن طور که حق مطلب شود نمی توان توصیف کرد و جز چند خط توصیف، محض معرفی اجمالی کار بیشتری نمی شود انجام داد. شرایط وقتی بحرانی تر می شود که موضوع کتاب، یک موضوع خاص باشد. و سقای آب و ادب از همان کتاب هایی است که موضوع خاص دارد. خاص تر از خاص ها. نمی دانم چه شد که در این برهه زمانی مطالعه این کتاب قسمتم شد، اما هر چه بود، به نظر می آید یک برنامه بزرگی پشت سر آن وجود داشت. 
   پس از مناقشات دو کشور ایران و سعودی و مشکلات ایجاد شده درباره حج، عمره دانشجویی هم تعطیل شد. در طول دوران دانشجویی چند باری قسمت شد ثبت نام کنم، اما توفیق انتخاب نصیبم نشد. یکی دو سال گذشته، به تبع همان مشکلات، حج ملغی شده و زیارت عتبات جایگزین آن شده است. اگر اشتباه نکنم سال گذشته ثبت نام کردم و باز هم توفیق نشد. امسال هم بنرش را در جلوی درب ورودی دانشگاه نصب کردند. در بین کارهای روزانه یادداشت کردم که ثبت نام را انجام بدهم. مقید بودم در شرایطی این کار را انجام بدهم که حداقل آمادگی ذهنی و رفتاری را داشته باشم و ترجیحاً وضو داشته باشم. بار اول که به سایت مراجعه کردم، هنوز ثبت نام شروع نشده بود. برای همین عنوان ثبت نام کربلا را در لیست کارها باقی گذاشتم. یادم نمی آید چند روز بعد، اما نهایتا ثبت نام را انجام دادم. 
   قضیه ثبت نام را به کلی فراموش کرده بودم، خصوصا بعد از یک دوره پرفشار و پر حاشیه امتحانات و اعلام نتایج آن ها. در این روزها مشغول خواندن همان کتاب سقای آب و ادب بودم. بعضی از فصول و بخش های کتاب الحق که حکم روضه دارد و هیچ کم از آن ندارد. نیازی هم به حسینیه تاریک و صدای مداح ندارد، در همان شلوغی شهر و در میان سر و صدای اتوبوس و بوق ماشین ها و روشنی روز اشک آدم را در می آورد. شب که رسیدم منزل و می خواستم بخوابم، گوشی را برداشتم و تلگرام را باز کردم. طبق عادت همیشگی وقت هایی که خیلی حوصله ندارم صفحه را بالا پایین کردم و به ترتیب علاقه گروه ها و کانال ها را می خواندم. وارد گروه هیئت شدم و دیدم یکی از رفقا، خطاب به یکی دیگر از دوستان گفته بود، نتایج قرعه کشی آمده، چک کن. با من نبود ولی من مثل فشنگ سایت را باز کردم و وارد بخش اعلام نتایج شدم. مشخصات کاربری ام را وارد کردم و با صفحه شگفت انگیزی مواجه شدم. نور سفید گوشی، حالات صورتم را به خوبی نشان می داد و اگر کسی جلویم نشسته بود، حتما متوجه لبخند پر از هیجانی که روی چهره ام نقش بسته بود، می شد. هنوز هم وقتی به آن شب و آن صفحه فکر می کنم باورم نمی شود و در میان هجوم افکاری که به سرعت به ذهنم می رسند، این فکر نیز خطور می کند که آیا واقعا طلبیده شدم؟! همان موقع اسکرین شات گرفتم و بعد از ذوقم هم در گروه گفتم و هم به اعضای خانواده نشان دادم. ساعت به گمانم از 12 گذشته بود...
   حالا تا روز اعزام بیش از 2 ماه مانده است و این 2 ماه خیلی مهم است. باید بیشتر مراقب باشم که مبادا... ولش کن! فکر کردن به آن هم آدم را اذیت می کند، فقط پناه بر خدا!

پ.ن: 
-نوشتن را دوست دارم؛ کتاب که نخوانم، پس از مدتی چشمه نوشتنم می خشکد!
-سقای آب و ادب درباره ماه بنی هاشم، حضرت ابوفاضل علیه السلام است.
-برایم دعا کنید...
۱ نظر ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۳
محمد حسن شهبازی
قبل از شروع بدنه اصلی مطلب پایان مطالعه غربزدگی اثر جلال آل احمد رو به جامعه جهانی تبریک عرض می کنم. و پس از اون همه شما رو (بله حتی خود شمارو) به مطالعه این کتاب دعوت می کنم، با رعایت این نکات(جدی بشیم از این جا به بعد):
- کتاب را با انگیزه شروع کنید.
- با انگیزه ادامه دهید.
- با انگیزه پشتکار داشته باشید.
- هیچ وقت خسته نشوید.
- خسته شدید به حس خستگیان اهمیت ندهید. 
- همینطور ادامه بدهید تا به بخش های پایانی کتاب برسید.
- در لحظات پایانی کتاب دیگر کتاب شما را خواهد کشید.
- پس می توانید عنان را شل کرده و سوار بر کتاب تا پایان مسیر بروید.

بارها در هنگام مطالعه در اتوبوس و ... بخش هایی از کتاب را می خواندم که دوست داشتم در همان لحظه تجربه شیرینش را با دیگران به اشتراک بگذارم اما به دلایلی از جمله در دسترس نبودن اینترنت، در دسترس نبود قلمی برای نشانه گذاری و دلیل مهم تر این که تا خودتان کامل نخوانید شیرینی ای که بنده حس کردم را حس نخواهید کرد دیگر از این کار منصرف شدم. به همین دلیل است که قویا مطالعه کتاب را توصیه می کنم و پیشنهاد می کنم سختی های نثر کمی ثقیل کتاب را تحمل کنید ولی آن را بخوانید.
در کل خود جلال آل احمد با توجه به زندگینامه اش و حتی سال مرگش تفکرات جالبی دارد. 18 شهریور 1348 جلال دار فانی را وداع گفت. در آن دوران هنوز جریان انقلاب و انقلابی گری ظاهرا آن طور که در سال های پایانی حکومت پهلوی وجود داشته ، دیده نمی شده است. و جلال در آن فضا دست به نوشتن و بیان این چنین مطالبی زده و جالب به نظر می آید که در آن دوران یک روشنفکر به این مسائل توجه می کرده. مسلمان بوده و مدتی توده ای هم بوده. خلاصه وقتتان را نگیرم. بروید خودتان بخوانید.
ولی حالا که مشغول نوشتن این مطلب هستم شما را مهمان می کنم به چند خطی از بخش پایانی کتاب جلال. قبلش فقط این را بگویم که از سه اثر نام می برد. سه اثر با یک محوریت(از نظر خود نویسنده). کتاب"طاعون" اثر "آلبرکامو"(فرانسه). نمایشنامه "کرگدن" اثر "اوژن یونسکو"(فرانسه) و فیلم "مهر هفتم" اثر "اینگمار برگمن"(سوئد). داستان هر سه هم محیط زندگی افرادی است که در ابتدا همه چی خوب و خوش است اما ناگهان سرزمین هایشان طاعون(یا یک بیماری خاص) زده می شود و بلاهایی که مردم دچار آن می شوند. و جلال همه را هجوم ماشین به بشریت می داند.(و تبعات آن که در کل کتاب به تفسیر آن ها پرداخته). در انتها می نویسد:
"و اکنون من کمترین_نه به عنوان یک شرقی_ بلکه درست به عنوان یک مسلمان صدر اول که به وحی آسمانی معتقد بود و گمان می کرد که پیش از مرگ خود در صحرای محشر، ناظر بر رستاخیز عالیمان خواهد بود، می بینم که "آلبرکامو" و "اوژن یونسکو" و "اینگمار برگمن" و بسی دیگر از هنرمندان و همه از خود عالم غرب، مبشر همین رستاخیزند. همه دل شسته از عاقبت کار بشریت اند. "اروسترات" سارتر، چشم بسته، رو به مردم کوچه هفت تیر می کشد و قهرمان "نابوکوف" رو به مردم ماشین می راند و "مورسو"ی بیگانه، فقط به علت شدت سوزش آفتاب، آدم می کشد. و این عاقبت های داستانی همه برگردانی اند از عاقبت واقعی بشریت؛ بشریتی که اگر نخواهد زیر پای ماشین له بشود، باید حتما در پوست کرگدن برود. و من می بینم که همه ای عاقبت های داستانی، وعید ساعت آخر را می دهند که به دست دیو ماشین(اگر مهارش نکنیم و جانش در شیشه نکنیم) در پایان راه بشریت، بمب ئیدروژن نهاده است!
به همین مناسبت قلم خود را به این آیه تطهیر می کنم که فرمود:
«اقتربت السّاعه وانشقّ القمر...»
پایان
"
۱ نظر ۰۶ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۴۰
محمد حسن شهبازی
محمد(ص) در مرض وفاتش لشگری را به سرداری اسامة بن زید مجهز کرده اصرار داشت که همه در این جنگ شرکت کنند و از مدینه بیرون روند. عده ای از دستور پیغمبر اکرم(ص) تخلف کردند که از آن جمله ابوبکر و عمر بودند و این قضیه پیغمبر را به شدت ناراحت کرد. «شرح ابن ابی الحدید‍، ج ۱ ، ص ۵۳».
پیغمبر اکرم(ص) هنگام وفاتش فرمود: دوات و قلم حاضر کنید تا نامه ای برای شما بنویسم که سبب هدایت شما شده گمراه نشوید، عمر از این کار مانع شده گفت: مرضش طغیان کرده هذیان می گوید. تاریخ طبری، ج۲ ،‌ ص ۴۳۶؛ صحیح بخاری، ج۳؛ صحیح مسلم،ج۵؛ البدایة و النهایة ، ج۵، ص ۲۲۷؛ ابن ابی الحدید ،‌ج۱، ص۱۳۳.
همین قضیه در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و خلیفه اول به خلافت عمر وصیت کرد و حتی در اثنای وصیت بی هوش شد ولی عمر چزی نگفت و خلیفه اول را به هذیان نسبت نداد در حالی که هنگام نوشتن وصیت بی هوش شده بود ولی پیغمبر اکرم(ص) معصوم و مشاعرش بجا بود. «روضة الصفا،‌ج ۲ ، ص۲۶۰».

متن بالا از کتاب شیعه در اسلام علامه سید محمدحسین طباطبایی ـ به کوشش هادی خسروشاهی ـ بود.

پ.ن:
-ایام سوگواری  رحلت پیامبر اکرم(ص) ، شهادت امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا(ع) تسلیت باد!
-ممنون از استاد که کتاب را هدیه دادند.

۰ نظر ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۷:۵۹
محمد حسن شهبازی
امروز شنبه ؛ 22 آذر 1393 
اربعین حسینی ؛ 20 صفر 1436
فردا آخرین جلسه "تاریخ امامت" که انشاالله قرار است ارائه ای داشته باشم.
خیلی برایش زحمت کشیده ام. ساعت ها فکر کرده ام. از مدت ها قبل برایش برنامه ریزی کرده ام. کتابها خوانده ام. و خلاصه زحمات زیادی کشیده شده. انشاالله که فردا به خوبی برگزار شود و از شما خواننده گرامی هم دعای خیرتان را خواستارم. ;)




 و این هم واپسین ساعات مانده به ارائه و هنوز مشغول مطالعه؛ این بار خاطرات مستر همفر
(واپسین روز های پاییز هم هست؛ موج سواران آگاه باشید!)

۳ نظر ۲۲ آذر ۹۳ ، ۱۱:۴۷
محمد حسن شهبازی
امشب، در ساعات آغازین 20 رمضان المبارک و 27 تیرماه 93 "فتح خون" به پایان رسید. 
تا همینجا چند قسمت از آن بخش هایی که خواندم و مناسب و شایسته به اشتراک گذاری با غیر دیدم را منتظر کرده ام. کلیدواژه "فتح خون" مسیر خوبی برای پیدا کردن آن هاست. و البته در بخش موضوعی "نمایشگاه کتاب(موج وبلاگی "تا آخر پاییز")" هم دربردارنده آن بخش هاست. هر چند کتابهایی دیگری هم در آن پیدا می شود. 
بله؛ "فتح خون" تمام شد و حال کتاب دیگری که در صف ایستاده بود ، جلو می آید. پرونده فتح خون را موقتا باید بست. چند بدهی می ماند که نمی دانم منتشر کنم یا نه. در طول مطالعه هر جا که خوب بود، علامتی گذاشتم و حالا که تمام شده و کتاب را ببندیم، مشخص است. حدودا 20 صفحه است. مسلما جالب نیست که آن بیست صفحه همه اش منتقل شود. بخشی اش را خوانده اید و بخشی را هم نه. و اگر بخواهید حتی همان قید شده ها را هم درک کنید، باید بروید کتاب را بگیرید و کامل بخوانید. آن وقت است که عمق واقعی جملات را درک خواهید کرد. و شاید خوبی این قسمت های کوتاه مندرج با کلیدواژه "فتح خون" گلچینی از کتاب برای معرفی به کسی است که در انتخاب کتاب راهنمایی بخواهد. برای دوستی که بخواهد بداند در این کتاب چه خبر است و شما هم می توانید به عنوان یک بروشور از آن برای توصیه به دیگران استفاده کنید.
نظر بنده هم به عنوان یک جوان بیست، بیست و خرده ای ساله این است که بخوانید کتاب را. شاید گاهی(خیلی کم پیش بیاید) نثری سنگین داشته باشد. اما کمی تامل، تفکر و جستجو در ذهن تا حد خیلی زیادی مانع سر راه ذهن را برخواهد داشت. و البته ناگفته هم نماند، خواندن این کتاب در چند سال دیگر، دید و نکات جدیدی را درباره همان موضوع باصطلاح تکراری هدیه خواهد داد. اگر هم احساس کردید بیشتر از کمی ثقیل است، خوب اصلا ایرادی ندارد. با خواندن نثر های ساده و روان که چیز جدید از نظر قدرت فهم عاید آدم نمی شود و بدون داشتن این ریسک تا آخر عمر باید همان نثر های ساده را خواند و خواند و خواند... و محروم از یک عالَم جدید در دنیای کتاب ها.
در ادامه منتظر آخرین گلچین فتح خون باشید...
۴ نظر ۲۷ تیر ۹۳ ، ۰۳:۱۵
محمد حسن شهبازی

راوی :

نازک دلی آزادگان چشمه ای زلال است که از دل صخره ای سخت جوشد. دل مومن را که می شناسی: مجمع اضداد است، رحم و شدت رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم. زلزله ای که در شانه های ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است؛ چشمه ی اشک نیز از کنار این آتش می جوشد که این همه داغ است.

فتح خون


آب و آتش

۱ نظر ۲۰ تیر ۹۳ ، ۱۸:۳۶
محمد حسن شهبازی

همین چند دقیقه پیش بود(نسبت به شروع نوشتن) که با یکی از اطرافیان از مدتها به روز نکردن "تک تیر انداز" گله کردم. در همان لحظات بود که از سر بیکاری و حس بیکارگی و حس بد به دردنخوری به یاد مطالعه افتادم. "همشهری جوان"ـی که پس از مدت ها امروز بدلیل مسایلی که توجهم را جلب کرد خریده بودم در دستان کس دیگری بود و در فکر پیدا کردن سوژه ای بودم که گزینه "فتح خون" مطرح شد. بر داشتم و ورق زدم تا ببینم آخرین بار تا کجا خوانده بودم که بحمدالله سریع پیدا شد. آن بخش هایی را که قبلا خوانده بودم، با شرایط روز مناسبت انتشار در اینجا دیدم. گفتم بنویسم تا شاید با تزریق پستی این رکود تابستانی فرو بریزد. بخوانیم:


راوی:

هنوز نیم قرن از حجة الوداع نگذشته، امت محمد (ص) تیغ بر اوصیای او کشیده اند و با نام اسلام، قلب اسلام را که امام است، می درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می پرستند که ابراهیم شکسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله که امامت است، پیکار می کنند. جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لا اله الا الله براند؟


برسد به دست ابوبکر بغدادی!


۶ نظر ۱۹ تیر ۹۳ ، ۲۳:۲۴
محمد حسن شهبازی
چند وقتی بود که اینجا بروز نشده بود. از نظر دلی خوب است که اینجا مرتب و منظم بروز نشود و هر وقت از دل نوشته ای برآمد بر نقش وبلاگ حک شود. اما از نظر گوگل و بعضی چیزهای دیگر این اصلا خوب نیست. به عنکبوت جستجوگرش بر میخورد وقتی عادت کرده فلان روز یکبار بیاید و بعد با بیابان بی آب و علفی رو به رو شود. طبق آخرین دانسته ها هم می توان اینگونه گفت: مگس تازه برای مرغ وجود ندارد! (رجوع شود به مفاهیم سِئو . جمله آخر احساسی بود.)
بگذریم از این علوم، برویم سر رمضان!
ابتداءاً حلول ماه مبارکتون، مبارک! ایشالا که این رمضان ، رمضان خیلی خوبی باشه براتون.
امتحانا تموم، تابستون تقریبا شروع.
یک چیزی که عقده ش تو ترم میمونه و فرصت اجراش تو تابستون؛ همون مطالعه س.
الان هم که ماه رمضونه؛ توصیه به خوندن قرآن زیاده. در کنارش، میشه به اون عقده ها پرداخت.
"فتح خون" رو داشتم می خوندم. الان به ص 63 رسیدم. از صفحات پیشین بخش هایی رو علامت گذاری کرده بودم برای نشر در اینجا که الان دیگه وقتش رسید.
بخوانید:
راوی : ای دل! تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از ن اختیار که تو را از حسین جدا کند! این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد؟ ای دل! نیک بنگر تا قلاده ی دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشته قلاده را، که در دست شیطان است. آنان می انگارند که این راه را به اختیار خویش می روند. غافل که شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند می فریبد.

کتاب "فتح خون" - نشر واحه - قیمت 8000 تومان

منتظر یادداشت های دیگری از همین کتاب باشید.
۳ نظر ۰۹ تیر ۹۳ ، ۲۳:۴۷
محمد حسن شهبازی

به یاد وبلاگ قبلی که بعضی وقت ها "مولتی پست" منتشر می کردم، این جا هم دلم خواست که یک مولتی پستی داشته باشیم...
اما خوب حقیقتا اسم "مولتی پست" مناسب نیست و باید بدنبال معادلی فارسی گشت. به ذهن حقیر چیزی نرسید. البته فی الحال حوصله فکر کردن و وقت گذاشتن را هم ندارم. اما از رهگذران دائمی و گذرا درخواست دارم اگر دیدند و جرقه زد ذهنشان و پیشنهادی داشتند استفاده می کنیم.
برویم سر " م و ل ت ی پ س ت":
اول از همه اشاره ای کنم به غفلتم و جاماندگیم. اطرافیان که گفتند آخرین روزهای رجب است، به خودم آمدم که اکّهیی! یک ماه گذشت و تو یک روزه هم نگرفتی...
اینقدر غرق در مسائلی شده ام که حتی وقتی گفتند دو هفته دیگر نیمه شعبان است، نفهمیدم که آخرهای رجب است... اینقدر...
مورد بعدی هم کتاب جدیدی است که در حال مطالعه است.
بعد از "سید عزیز"، رفتم سر "فتح خون". عامل هایی که باعث انتخاب کتاب بعدی می شوند، یکی حس لحظه ای و دیگری هم اولویت است. هر دو سهم تقریبا برابری دارند و به هم نزدیکند. اما خوب حس لحظه ای شاید کمی زورش بچربد.

فتح خون


بله؛ بعد "سید عزیز"، به کتابخانه که نگاه کردم، از جلد و محتوا و نویسنده جذب این کتاب شدم. شروع کردم و خوشم آمد. بعضی جا ها که آدم به صورت کلمات قصار قبلا دیده و این بار در کتاب اصلی می بیند، حس خوبی به آدم می دهد. حس این که دارم منبع اصلی و کامل آن جملات را می خوانم. یک حسی شبیه اکتشاف!
گفتم حالا که دارم کتاب را می خوانم و اتفاقا خوشم هم آمده، بیایم و قسمت های زیبایی که به چشم می خورد با دوستانم به اشتراک بگذارم:
تا به حال که تا صفحه 40 پیش رفته ام، با 3 علامت، 3 بخش را انتخاب کرده ام. اولیش شاید خیلی عام نباشد، اما خوب باز هم است. ببینید:
«سرّ آن که جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟ طبیعت بشری در جست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد. یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنان است که اسلام آورده اند اما در جست و جوی حقیقت ایمان نیستند. کنج فراغتی و رزقی مکفی... دل خوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی که او را از مکر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد. غافل که خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است که صخره های بلند را نیز خرد می کند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته ی به خاک شود.»

پ.ن:
-این اولین کتاب بود که از سید شهیدان اهل قلم می خواندم. گاهی با خودم در ذهنم فکر هایی می آیند و می روند که شاید خوب نباشند. مثلا زیادی گنده کردن بعضی ها به خاطر بعضی مسائل. اما با دیدن اصل ماجرا، همه شهبه ها بر طرف شد و حقیقت فاش خواهد شد.
-در ادامه منتظر گلچین های دیگری هم باشید!

۳ نظر ۰۷ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۳۷
محمد حسن شهبازی
نمایشگاه کتاب امسال بود که تعدادی از رفقا گزارش دادند که چه خریده اند. کار خوبی بود که می توانست کتاب هایی را که به تشخیص همدیگر خوب به نظر آمده را ببینیم و اگر ما هم پسندیدیم بخوانیم. منتها بنده به هر دلیلی پس از نمایشگاه موفق نشدم که بیایم گزارش تصویری و ... بدهم.
دو مرتبه به نمایشگاه رفتم. بار اول با یکی از رفقا که چرخیدیم و جز خالی کردن کارت دانشجویی فعالیت خاصی نداشتیم. دیگر هم قصد آمدن نداشتم و پیش خودم می گفتم که یک بارش بس است. اما هر چه از روز بازدیدم دور می شدم مورد به مورد احساس می کردم که یک بار دیگر بروم تا به جایی رسید که موارد به حدی زیادی حاد شدند. آن وقت بود که دیگر قطعی لازم شد بروم و رفتم. شکر خدا خیلی بازدید خوب و پرباری بود.
از خرید هایی که کردم و دلی بودند واقعا! تا انجام سفارش دیگران و البته هدایایی که گرفتم برای دوستان. و سورپرایز هایی که در سوره مهر دیدم. خیلی اهل ستاره پروری و رو دادن به ستاره ها نیستم اما گاهی بعضی واقعا گنجی در درون دارند که دیدنش از نزدیک لذت بخش است.
داستان دیدنشان جالب بود. درون سوره مهر بودم و به همان سبک خریدی که دارد، بارکدهای مورد نظرم را برداشته بودم و در صف ایستاده بودم. بعد با توجه به حضور افرادی که آمده بودند، با سبک سنگین کردن و هجوم کلی فکر به سرم، تغییری در سبد خرید دادم و بارکدها را جوری چیدم که بشود از آن ها(آدم های درون غرفه) نهایت استفاده را کرد. آخر سر یک "نامه های کوفی" برداشتم. یک "ضد" و یک "فیض بوک" . بعد خدا خدا می کردم که تا نوبتم برسد و کتاب ها را تهیه کنم، نروند. خداروشکر این گونه نشد و به سختی از آقای نظری و به راحتی از آقای فیض امضاها را گرفتم. فقط آقای بیابانکی نبودند، و گرنه دنبال ایشان هم می رفتم!

   




در میان خرید هایم یک کتاب بود که همین امروز تمام شد!
"سید عزیز"





همانطور که از روی جلد مشخص است، زندگی نامه توسط خود سید حسن نصرالله گفته شده و با تلاش حمید داودآبادی در قالب یک کتاب جمع آوری شده. سبک کتاب کمی شبیه "دغدغه های فرهنگی" نشر صهباست که در انتها یک سری پی نوشتی دارد که توضیح شخصیت ها و مواردی است که در متن اصلی به آن ها ارجاع داده و قابلیت پاورقی شدن را هم نداشته است(به خاطر حجم زیاد). خلاصه داستان جالبی روایت می کند از زندگی شخصی و فعالیت های سازمانی و تشکیلاتی. در بعضی قسمت ها هم شرح فعالیت های حزب الله صفحات کتاب را تشکیل داده. یکی از ایراداتی که بنده در طول خواندن به این کتاب گرفتم، شاید پراکندگی زمانی نوشته ها باشد که ذهن خواننده را آشفته می کند و گاهی مجبور است کلی فکر کند و بعضی از صفحات گذشته را حتی مجدد بخواند که با توجه به این سبک کتاب، پیدا کردن همان بخش گذشته هم شاید دشوار باشد. در کل کتاب خوبی است و ظاهرا در نمایشگاه هم فروش خوبی داشته(الحمدلله). نشر کتاب "یا زهرا(سلام الله علیها) می باشد. قسمت کتاب هم 6000 تومان می باشد.
فعلا چند تنی در صف نوبت خواندن این کتاب هستند. اگر شما هم مایلید می توانید ثبت نام کنید! برای ثبت نام اینجا کلیک کنید! :D
(برای ثبت نام کافیست نظر بگذارید)



۲ نظر ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۲۹
محمد حسن شهبازی