پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۱ مطلب با موضوع «نصیرآباد!» ثبت شده است

هیئت علمی کامپیوتر دانشگاه خواجه نصیر استادی دارد که بیشتر با صنعت ارتباط دارد تا با فضای دانشگاه. یعنی خاطراتی که نقل می کند و حرف هایی که می زند این طور القا می کند، وگرنه همه می دانیم چه دره عمیقی بین دانشگاه و صنعت وجود دارد. این استاد گرامی پروژه های مختلفی را با شرکت های بزرگ و ادارات دولتی انجام داده که اگر حافظه خوب یاری کند، ایران خودرو و راهنمایی و رانندگی از نمونه های قابل توجه آن می باشد. 
اخیرا یکی از رفقا پروژه پایانی اش را با این استاد برداشت. موضوع پروژه پیاده سازی الگوریتم چراغ های چهارراه که بتواند هم تردد ماشین ها و هم تردد عابرین را کنترل کند بود. این پروژه با توجه به سابقه استاد مذکور، به نظر می رسد قرار است به جایی تحویل داده شود وگرنه میان این همه موضوع تئوری محض که کاربرد خاصی هم در صنعت ندارند، یکهو چنین پروژه ای چه نقشی می تواند داشته باشد؟ آن هم وقتی که در چهارراه های فعلی تایمر و چراغ راهنمایی وجود دارد. پس به احتمال زیاد اداره ای منتظر است که این طرح برسد. و حتما مستحضر هستید که واحد پولی اداره ها چیست و چه اندازه ای است. 
پروژه رفیق ما، مثل اکثر کارهایی که ما ایرانی ها عادت داریم در واپسین لحظات انجام دهیم، به روزهای پایانی ، که بهتر است بگوییم به لحظات پایانی کشیده شد. و دست آخر هم کامل نشد، به طوری که چسب هایش وسط ارائه ول شد، چند تایی از برد ها کار نکردند و اساسا نصب نشده بودند و ... اما آن چه دست آخر بر روی برگه ارزیابی نقش بست، نمره 20 بود؛ به علاوه رضایت استاد پروژه و استاد ارزیاب که البته بسیار هم سخت گیر است. این که این پروژه چه طور این دو نفر را راضی کرده را خدا می داند، اما می توان دو نظریه را بیان کرد. یا این که این پروژه میان پروژه هایی که ارائه می شود، با تمام نواقصش پادشاهی می کند( پس واویلا از مجموعه پروژه ها) و یا این که همین پروژه ناقص تا همین جا چند میلیونی از آن محصولی که باید به اداره مذکور تحویل داده شود را تامین کرده است و احتمالا با یک 20 به یک دانشجوی دیگر مابقی اش کامل می شود و جمعا با 40 عدد ناقابل، چند صد میلیونی از اداره می رود به سمت دانشگاه؛ مقصد دقیقا کجاست، الله اعلم! نکته جالب اینجاست که یکی دو میلیون خرج این پروژه شد که دانشگاه در ازای تحویل ماکت پروژه 300،400 هزار تومان به او می دهد. (باز خوب است که هویه و تجهیزاتی که خریده را می تواند برای خودش نگه دارد!)


پ.ن: پول در آوردن از علم، کار بسیار عاقلانه و مطلوبی است، به شرط آن که با سهمی عادلانه توزیع شود!

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۸
محمد حسن شهبازی

شورای صنفی دانشگاه خواجه نصیر یک سالی است که ساختار جدی و سازمان یافته ای پیدا کرده است و با عضوگیری در پردیس ها و خوابگاه ها سعی در رفع مشکلات دانشجویی داشته است. این که نیات این گروه تا چه حد مخلصانه است و تا چه حد فقط همین هدف را دنبال می کند را خدا می داند. اخیراً در پی انتقال دانشکده ریاضی از سیدخندان به تهرانپارس و مشکلاتی که برای دانشجویان این رشته پیش آمد، این شورا بیانیه ای را در حمایت از آن ها منتشر کرد و درخواست حمایت کرد. به نظرم رسید که در این گونه موارد شایسته است تشکل های انقلابی زودتر از دیگران به این گونه مشکلات حساس باشند و درصدد حل آن بر بیایند؛ اما حالا که یک تشکل دانشجویی دیگر پیش قدم شده، اقل کار این است که از این اقدام حمایت شود و پشت به پشت در راه حل این مشکلات قدم بردارند. جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه اولین گروهی بود که حمایت خود را اعلام کرد. همان موقع در گروهی که بعضی رفقای هم دانشکده ای حضور داشتند این مطالب را ارسال کردم و به یکی از دوستان که مسئولیتی در حوزه بسیج داشت پیشنهاد دادم که شما هم بپیوندید. پیشنهاد را پذیرفت و گفت به مسئولین بالاتر منتقل می کنم. به او اعتماد دارم و می دانم که به حرفش عمل می کند. پس از چند روز اعلامیه حمایت بعدی را در کانال شورای صنفی دیدم. اما نه از بسیج، بلکه از انجمن اسلامی! این بازتاب را هم در همان گروه فرستادم و موجبات افسوس عده ای شد. و این گونه باز هم بسیج در وظایف خود از همه عقب ماند؛ حتی آخر هم نشد!


پ.ن: 

-نمی دانم از کجا سرچشمه می گیرد؛ کیاست، سیاست و یا ... آن چه که به نظر می آید در این شرایط حرکت مثبت و سازنده باشد، حمایت از این جریان بود که به فرض اگر فردا روزی قصد بهره برداری ای هم در میان باشد، با این همراهی خنثی شود.

-این شائبه پیش نیاید که مسابقه ای در پیش است و حالا رقیب برنده شده است. صرفا کار درست را انجام دادن ملاک است و این جا آن کسی که کارش را انجام نداد، همان است که ذکر شد. و درود بر آن هایی که به وظایفشان عمل کردند. 

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۵۱
محمد حسن شهبازی
کم پیش آمده است که یک ماه بگذرد و مطلبی منتشر نکنم. بهمن 95 هم شد یکی از آن ماه هایی که در آن نوشته ای منتشر نشد. دلایل متعددی داشت که حوصله طرح و بیان مفصل آن نیست. اما امروز از دو دلیل بزرگ و مؤثر که جلوی تمرکز بر روی وبلاگ را می گرفت خلاص شدم. اولی جشنواره نوآوری و کسب و کار خواجه نصیر (اینوکاپ) که مسئولیت گروه طراحی و تبلیغات آن را بر عهده داشتم و دیگری کار بر روی فیلم جهت شرکت در جشنواره فن. امروز که هر دو کار تقریبا به سرانجام رسید حس خوبی ندارم. 
چند ماه پیش که با دبیر جشنواره سر موضوع همکاری صحبت می کردم، نمی دانم چه شد که این پیشنهاد را پذیرفتم. به عقب برگردم بعید است دوباره همان تصمیم را بگیرم و احتمال بسیار زیاد یک "نه" محکم خواهم گفت. خیلی بیشتر از آن چیزی که توافق کرده بودیم کار انجام دادم و خارج از چارچوب تعهداتم به دانشگاه خدمت کردم و بسیار اندک تر از آن چیزی که به نظرم از نظر مادی بایست حاصل می شد، نصیبم شد. و اگر از نظر معنوی بین خودم و خدای خودم چیزی در میان نباشد قطع به یقین ضرر کرده ام. ضرر بسیار بزرگ. 
و اما درباره فن(جشنواره فیلم نصیر)، دوباره خاطرات سال گذشته برایم مرور شد. انگار خواجه نصیر در جایزه دادن، همایش و مسابقه برگزار کردن بد عادت شده است. پارسال سر اهدای جوایز فیلم ها، تیم فخیمه داوری اعلام کرد چون فیلمی در سطح فیلم اول نبود، کسی جایزه فیلم اول را نمی گیرد و از جایزه نفر دوم شروع می کنیم! همان موقع دانشگاه خودش را تحقیر کرد و عده ای به این نوع فعالیت ها پشت کردند. و امسال دوباره شاهد این رفتار زشت و زننده از سمت دانشگاه بودیم. و این بار از سمت مرکز رشد. در جشنواره نوآوری و کسب و کار داور ها پس از جمع بندی اعلام کردند که هیچ کس به رتبه تیم اول نرسیده است. حتی اگر اشتباه نکنم در یک بخش دوم هم نداشتیم! اگرچه از قبل سیستم امتیازدهی را گفتند که هر کس 90درصد امتیاز را بیاورد اول است، اما این از اساس مشکل دارد که برای اول شدن امتیاز گذاشته شود. با این شیوه، داوری و یا حتی مسئولین برگزاری به راحتی می توانند با ندادن امتیاز لازم، خیلی ساده بزنند زیر همه چیز و هیچ کس هم نتواند اعتراض کند. اکر قرار است به اول، دوم و سوم جایزه داده شود، دیگر سقف چه صیغه‌ای است؟ در هر صورت یک نفر امتیازش از بقیه بیشتر بوده است و مستحق رتبه اول است و به همین ترتیب مابقی رتبه بندی خواهند شد. اگر نگران این هستید که کسی که حقش نبوده رتبه آورده دیگر این تقصیر شما نخواهد بود. وقتی شرایط جوایز را اعلام کرده اید، یک نفر زرنگ آمده و با شرایط موجود جایزه را از آن خود کرده؛ نوش جانش! نمی شود که طرح های در سطح گوگل بیایند برای جایزه نه چندان بزرگ دانشگاه خواجه نصیر رقابت کنند تا هیئت داوری شگفت زده شود و آخر سر به زور امتیاز 90 از 100 را بدهد. 
 مع الاسف بار دیگر دانشگاه خواجه نصیر حرکت غیر منطقی و مخربی انجام داد و به جای چیدن آجر برای بالا رفتن دیوار افتخارات، با مشت همان دیوار موجود را هم متزلزل کرد. 
 حالا 3 روز دیگر اختتامیه دومین جشنواره فن است و خاطرات سال گذشته بیش از پیش زنده شده است. هیچ تعجب نخواهم کرد اگر اتفاقات پارسال تکرار شود و شاید حتی تعجب کنم اگر چیزی غیر از آن به وقوع بپیوندد. 

پ.ن:خدا عاقبت همه‌مان را به خیر کند...
۱ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۱
محمد حسن شهبازی
این عادت خیلی هاست که از اتفاقات اطرافشان بی خبرند تا اینکه به واسطه یک مسئولیت یا چیزی شبیه به آن، توجهشان به اتفاقات مذکور جلب شود. مثلا تا وقتی خودتان یا یکی از نزدیکانتان موتوری نشود، در رانندگی به مشکلات و مسائل یک موتورسوار فکر نمی کنید. یا مثلا عده ای تا خدای نکرده به آسم یا بیماری های تنفسی و قلبی دچار نشوند، حال آن دسته از شهروندان را درک نخواهند کرد که به واسطه آلودگی هوا از فعالیت های روزمره‌شان باز خواهند ماند.
وضعیت فعلی حقیر، در حالت پساآگاهی قرار دارد! یعنی اتفاقی رخ داده که به سبب آن از وقایع اطرافم آگاه شده ام. هر سال که پاییز و زمستان می رسید و می گذشت، هواشناسی و سازمان محیط زیست و... گلایه‌مند بودند که بارش کم بود و منابع آبی رو به اتمام است؛ پس لطفا مدارا کنید. اما امسال، پس از آن که کلنگ پروژه زمین ورزشی دانشکده برق و کامپیوتر خواجه نصیر خورد و لازم شد که زمین چند روزی خشک باشد تا عملیات آسفالت ریزی آغاز شود ما متوجه شدیم که چقدر درب آسمان باز است و همین طور نعمات الهی به سمت زمین سرازیر می شود. محاسبه نکردم که دقیقا چند روز یک بار بارشی رخ می دهد، اما با قدرت می توانم بگویم هر بار زمین به سمت خشک شدن می رفت و به مرز آماده شدن می رسید، ناگهان یک موج سرما و بارندگی سراسیمه خود را به سیدخندان می رساند و همه چیز را بر می گرداند به روز اول. خلاصه، الان وضعیت این چنین است. هر چه هست الحمدلله و المنة. اما من احساس می کنم قضیه چیزی فراتر از این هاست. درست است که پاییز و زمستان بارش زیاد است و از طرفی من هم توجهم به بارش ها بیشتر شده، اما این حجم از نزولات جوی هم خیلی عادی به نظر نمی آید و انگار آسفالت خواجه نصیر باعث شده دوران خشکسالی به سر آید!

پ.ن: مطلب مربوط به یکی دو‌روز پیش است.
۰ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۵
محمد حسن شهبازی

دو نقطه عطفِ سرنوشت ساز...
یکی همین تغییر نام وبلاگ که بعد از آن کمر بازدید های وبلاگ شکسته و راست نمی شود؛ دیگری هم دیروز عصر، انتخابات انجمن ورزشی!

در مورد وبلاگ، بازدیدهای حول 200 حالا با 10،20 عدد جایگزین شده و در مورد دیروز همان طور که از نامش می توان فهمید، آخرین ساعات ما در کسوت اعضای انجمن ورزشی رقم خورد. هزاران نفر تا به حال کار دانشجویی کرده اند و رفته اند اما بعید می دانم از بین این ها ، نمونه هایی زیادی مانند ما پیدا شود. از تاسیس انجمن، از نداشتن دفتر، از نبودن هیچ! تا دفتردار شدن، رسمیت پیدا کردن و حالا شورای مرکزی جدید. بعد دو سال الان کمی نیاز به استراحت دارم. در طول این مدت کمتر اسمی از انجمن ورزشی آورده ام و موضوعی غریب است، اما زین پس به شرط حیات، احتمالا بیشتر نام «انجمن ورزشی» را می شنوید و بیشتر خواننده داستان ها و حواشی آن خواهید بود.
حالا با برداشته شدن بار مسئولیت آن، ذهن و وقتم آزاد نشده، فقط کمی از شلوغی های ذهنم کاسته شده. خدا به روزهای آینده رحم کند تا دوباره این سر پر سودا کار دستمان ندهد.
پ.ن: سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید  /   تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
۰ نظر ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۱
محمد حسن شهبازی

طبق برنامه قرار بود امروز علاوه بر برنامه های ثابت یومیه دو کار دیگر نیز انجام دهم. قید یکی را همان روز قبلش زدم و موکول شد به پنج شنبه. دومی را هم پس از کلی سبک سنگین و بروم نروم های ذهنی، آخر سر یاعلی گفتم و به راه افتادم. آدرس داده بودند تقاطع خ کارگر و هلال احمر. از گوگل چند باری مسیر را برانداز کردم و قرار شد اگر مترو رازی کار می کرد که از آن جا با کمی پیاده روی به مقصد بروم، اگر نه ایستگاه راه آهن پیاده شوم و مابقی راه را به نحوی طی کنم و باز هم مقصد. خوب ایستگاه رازی هنوز راه اندازی نشده بود و نقشه دوم باید پیاده می شد. با دیر به دیر آمدن متروی خط ۳ و مسیر طولانی بین دو ایستگاه که در واقع یک ایستگاه میان راه را رد می کردیم بالاخره رسیدیم و از تونل مترو که خارج شدیم سر از محوطه جلوی راه آهن درآوردیم. ناخودآگاه به یاد سفر افتادم به خصوص که اکثر سفرهای قطاری با جمع رفقا انجام شده. بگذریم، پیاده کمی جلو رفتم و از یک اتوبوس در پایانه که تازه حرکتش را شروع کرده بود پرسیدم :«میدون رازی هم میرید؟» با اشاره سر تایید کرد و سوار شدم و کمی بالاتر از میدان رازی پیاده شدم. در راه کلی فروشگاه توزیع لباس های ایمنی و نظامی دیدم و در حال و هوای همان ها بودم و بعد هم میدان رازی و مجسمه زکریای رازی بر سکوی وسط میدان و چهار شخص دیگر هم در چهارگوش سکو. نمی دانستم آن چهار نفر که بودند و نماد چه بودند اما در سرم افکار خنده داری می پروراندم. بدون شک اکثر افراد با شنیدن نام رازی به یاد الکل می افتند. من هم مثل بقیه میدان را که دیدم ذهنم قرابتی بین رازی و الکل برقرار کرده بود و فکر می کردم چه می شد حوض حاشیه میدان پر از الکل باشد، و اگر این میدان در کشور الحادی ای می بود، می شد پاتوق مستان عربده کش و جایی که شب ها دیگر احدی جرات نکند پایش را بگذارد. با رسیدن به ایستگاه رشته افکارم پاره شد و بعد از پیاده شدن همین طور که به سمت میدان رازی می رفتم ویترین مغازه ها را نگاه می کردم و جلوی یکی از مغازه ها که پوتین های نظامی خاکی رنگ مدرنی داشت کمی توقف کردم و به جهت کنجکاوی و از سر علاقه نگاهی هم به قیمت هایشان کردم و بعد هم راهم را ادامه دادم. از یکی از کسبه ها پرسیدم آقا این خیابان هلال احمر کدام است؟ با انگشت قطر میدان را نشان داد و من هم به راه افتادم. به تقاطع که رسیدم و آن طور که از تصویر مقصد در ذهنم بود در نبش خیابان ها به دنبالش می گشتم و بعد از کمی جستجو از پیدا کردنش ناامید شدم. شروع کردم دوباره از کسبه سوال کردن و این بار پرسیدن خود مقصد. «آقا ببخشید کتابفروشی فرهنگان کجاست؟» بعد از کمی مکث می فهمیدم که نمی شناسند و اضافه می کردم که آدرس داده اند تقاطع هلال احمر و کارگر، نزدیک میدان رازی. باز کسی در نزدیکی میدان، کتابفروشی ای نمی شناخت اما ویژگی هایش را که می گفتم در جواب می گفتند جلوتر که بروی(از میدان دور بشوم) یک کتابفروشی هست که تازه هم باز شده. به حرف یکی اعتماد نکردم و از یکی دیگر هم پرسیدم و همین جواب ها را شنیدم و راه مستقیم را ادامه دادم. به پردیس رازی رسیدم و کمی ناامید شدم ولی ادامه دادم تا گمانم به فرهنگسرای رازی رسیدم. از پشت درختان کنار خیابان تابلوهایی معلوم بود و نشان می داد چیزی نزدیک به آن چه می خواهم آن سوی خیابان است. بیشتر که جلو رفتم و دقت کردم از دور بنرهای نصب شده را دیدم و متوجه شدم که این همان مقصد است. اولش توی دلم یک غری به صفحه kntugram با این آدرس دادنش دادم و بعد وارد محیط مجموعه شدم. آن چه که از تصاویر و معرفی فروشگاه دیده بودم محوطه ای بزرگ، با محیطی روشن و نمای بیرونی چراغانی شده، به همراه فضایی خنک و ساکت که مسئولان فروشگاه آرام آرام در محیط قدم می زنند و حتی شنیده بودم فرصت گپ زدن با آن ها و یا حتی صرف یک فنجان چایی نیز فراهم است. با معرفی همان صفحه مذکور و این دیدگاه که کتابفروشی یک مکان دیدنی و جاذبه گردشگری شهر به حساب می آید و باید به آن سر زد، وارد شدم؛ اما خوب فضا را متفاوت با ایده آل ذهنیم دیدم. خوب بخشی بخاطر روز بودن و نبود امکان دیدن چراغانی نمای بیرونی بود :). اگر چه هوا هم خیلی گرم بود و در طول روز یکی دو بار حس کردم دارم گرمازده می شوم اما از تهویه فروشگاه انتظار بیشتری داشتم و تصور و انتظارم از کتابفروشی های بزرگ و معروف، همیشه یک جای فوق العاده خنک، که سرمای زیاد ماندن داخل فروشگاه اذیتم می کند بوده است. البته که این فروشگاه خیلی بزرگ تر از فروشگاه های دیگر بود، اما خوب امکانش موجود است که خنکش کرد. یک موردی دیگری که با تصوراتم تطابق نداشت تعداد پرسنل حاضر بود. قفسه ها دور تا دور دیوارهای جانبی و انتهایی فروشگاه چیده شده بودند و وارد بخش آن ها که شدم، در پشت یکی شان چند نفر به نظر مشغول باز کردم کارتن کتاب می آمدند و جوانی هم در منتهی الیه روبرو، کنار درب ورودی، پشت میز صندوق نشسته بود. یعنی یک طورهایی در این محوطه بزرگ که دوطبقه هم بود تنها بودم و بی هیج مزاحمتی کتاب ها را نگاه می کردم. بر خلاف خیلی جاها که کتاب ها سر به ته قرار داشت، در بعضی قفسه ها نمی دانم چرا اما کتاب ها برعکس قرار داشتند و مجبور بودم برا خواندن راحت تر عنوان کتاب سرم را به راست بچرخانم. در بخش ادبیات روس بیشار از سایر بخش ها توقف کردم و عنوان ها را با دقت و مکث بیشتری خواندم. بدون شک یکی از دلایلش نام خای آشنای نویسندگان، هم به جهت معرفی قبلی در کتب ادبیات فارسی دوران دانش آموزی و هم معرفی های مقام مهظم رهبری بود. اما حجم کتاب ها را که می دیدم از دو جهت دست و پایم می لرزید. هم از این جهت که چه کسی پول این همه کتاب را بدهد و هم از این جهت که چه کسی این همه را بخواند؟ آن هم در وضعیتی که هنوز کلی کتاب نخوانده در صف منتظر یک نگاه و همت ما هستند. اگرچه شایسته و بایسته است که این ها را بخوانیم و روزی ان شاءالله خواهیم خواند...
یگذریم؛ یک دور نگاه را به ترتیب از روی قفسه ها گذراندم و به انتها رسیدم. به دلیل حجم کتاب های در صف و البته قیمت بالای کتاب خیلی قصد خرید نداشتم، اما نام یک کتاب چند وقتی بود گوشه Google Keep و البته ذهنم را اشغال کرده بود. اولین بار تکه ای متنش را از کانال تلگرامی کافه کراسه خواندم. نمی دانم دقیقا از همین کتاب بود یا خیر، اما از یکی از همین دو جلد "مارک و پلو" و "مارک دو پلو"، اثر منصور ضابطیان بود که یادداشت ها و سفرنامه او از سفر به برخی کشور های آسیایی و... بود. نتوانستم به نتیجه برسم که با قسمت بندی قفسه در کدام می توان پیدایش کرد. داستان ایرانی؟ یا؟ برای همین به سمت همان جوانی که پشت دخل نشسته بود رفتم و گفتم سفرنامه های منصور ضابطیان را دارید؟ گفت بله و دست به کیبورد شد و چیزی جستجو کرد و از جایش بلند شد و به سمت یکی از قفسه ها رفت. اکر اشتباه نکنم تاریخ ایران. با چشم کتاب ها را دنبال می کرد و من هم با حسی مرکب از سریع تر پیدا کردن و انجام کار و یک مقدار هم رقابت شیطنت‌ گونه، کتاب ها را برانداز می کردم تا پیدایش کنم. جوان مسئول به علاکت پیدا شدن دستش را به ردیف های پایانی برد و نصفه دستش را برگرداند. اما من چشمم به همان سمت رفت و مارک و پلو را دیدم. همان لحظه او هم کتاب بغلیش را که نام دیگری داشت برداشت. من گفتم:«ایناهاش، همینه». او نیز گفت که این هم هست و کمی کتاب ها را بررسی کردیم و دیدیم بله، هر دو نوشته امیر منصور ضابطیان است اما نوشته پشت جلد کتاب دوم مساله را روشن کرد. ترتیب را این گونه معرفی کرده بود: ابتدا "مارک و پلو" و "مارک دو پلو" و سپس با این مثال که گاهی در رستوران بعد از صرف غذا هوس یک کباب برگ اضافه می کنید، کتاب سوم را در حکم آن دانست وفت کسانی که دو کتاب اول سیرشان نکرده، این سومی برای آن هاست. خلاصه، بنده همان مارک و پلو را برداشتم و رفتم سمت صندوق. یک امتیاز خوب این فروشگاه این بود که علاوه بر ۲۰ درصد تخفیف جشنواره تابستانه کتاب، ظاهرا ۱۰ درصد هم برای خواجه نصیری ها تخفیف داشت و سر جمع با ۳۰ درصد تخفیف به همین کتاب بسنده کردم و بعد از یک دور کوتاه دیگر در قفسه ها و بازدید مجدد قفسه ادبیات روسیه و این بار نگاه دقیق تر به ادبیان مستکبر دیگر، آمریکا :) از مغازه خارج شدم. 
این تا این جا؛ حالا اذان گفته اند و صدایش از مسجد آن سمت خیابان می آید. نفسی چاق کنید تا ادامه اش را برایتان بگویم.

در یک گیر و دار الهی-شیطانی که بروم مسجد یا نروم و به مسیر ادامه بدهم بودم و تصمیم گرفتم به سمت مترو جوادیه رفته و بعد بروم دانشکده و آن جا فریضه نهار و نماز را به جا بیاورم! از خیابان کنار مسجد به سمت پایین رفتم و در حین پیاده روی به سمت ایستگاه مترو، به مسیرهای جایگزین فکر می کردم. به ذهنم رسید خوب بروم میدان انقلاب و از آن جا با تاکسی بروم معقولانه تر است تا اینکه کلس معطل آمدن متروی خط ۳ بمانم و سپس تغییر مسیر و بعد از آن هم بی آر تی. پس مشیر آمده را برگشتم. و باز هم رد شدن از کنار مسجد! با خودم گفتم بیا برو مسجد عین آدم نمازت را بخوان. از پله ها بالا رفتم و وارد راهرویی با دیوارهای گچی شدم و سپس یک دو راهی که یک کدام منتهی به شبستان مسجد و دیگری سرویس بهداشتی. پله های رو به پایین را طی کردم و گلاب به رویتان اول گفتم با مکروهات نماز نخوانم. اما علیرغم ظاهر و فضای شیک سرویس، وضعیت اسفناک بود و نوجوانی که آن جا بود گفت:« اون دستشویی تهیه تمیزه، من خودم الان اون جا بودم. بقیه جاها آدم چندشش میشه بره». من که قبل از این راهنمایی اش با دیدن چند دستشویی دیگر قید مستحبات را زده بودم، کیفم را بهانه کردم و گفتم جای گذاشتن کیف ندارد، بیخیال. او هم گفت: «آره، کیفتو میذاری یهو عملیا میان می برن!». بعد آستین هایم را بالا دادم و مقدمات وضو را که شروع کردم گفت :«ءِ؛ فکر می کردم میخواید برید دستشویی، وگرنه برای وضو بالا هم جا بود.» گفتم:« ندیدم. کجا؟» گفت:«همان حوض بالا!» من هم اضافه کردم که وارد شدم فقط درب ورودی مسجد و اینجا را دیدم و مستقیم آمدم اینجا. در هر صورت تشکر کردم و او از پله های دایره ای رفت بالا. من هم وضو را گرفتم و رفتم به سمت مسجد. از درب مذکور که وارد شدم حوضی را که می گفت دیدم و از کنارش رد شده و از درب دوم وارد شدم. جمعیت نمازگزار در رکوع بودند. در مسجد همه چیز سعی داشت یکدست باشد. در جا مهری، اکثر مهر ها با ظاهری متفاوت نسبت به بقیه مساجد، گرد با ارتفاع زیاد بودند. در صف ها هم اکثریت عبا داشتند. نماز که تمام شد و جمعیت را نگاه می کردم دیدم اتفاقا اکثریت جوان و نوجوان هستند. اطلاعیه روی ستون هم دیگر معلوم کرد چه خبر است، در رابطه با امتحان نوبت دوم نوشته بود و با این اوصاف در یک مدرسه طلبه ها نماز خوانده بودم. آن نوجوان در سرویس بهداشتی با راهنمایی هایش هم گویا از طلبه های آن جا بوده و به نحوی میزبانی می کرده. خلاصه مسجد یکدست جالبی بود. فرش ها مرتب، جوان ها یکدست و میانگین سنی خیلی پایین. در حدی که می گشتم ببینم جز من آیا کشی هست شلوار جین پایش باشد؟ :) که بود...
خلاصه پس از اقامه نماز، از میدان رازی به میدان انقلاب رفتم و پس از صرف یک فلافل با سیستم پرکن بخورهای میدان انقلابی_که ان شاءالله بار آخرم باشد_ رفتم دانشکده...

پ.ن:بخش زیادی از این مطلب را یک نفس در اتوبوس نوشتم...

۳ نظر ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۸
محمد حسن شهبازی

بعد از مدت ها و به همت یکی از فعالترین بچه های بسیج دانشگاه، یک حرکت خیریه توسط گروه جهادی شهید مومنی برگزار شد. اگرچه باز هم ایده اولیه حرکت از فعالیت خیریه دانشجویان ورودی ۹۴ که از رسانه ها بازتاب شد، به دست آمد اما باز به خودی خود همین که بسیج دانشجویی بتواند یک برنامه ای را در این سطح از ابتدا تا انتها به صورت موفق اجرا کند نسبت به روزهای گذشته اش پیشرفت خوبی داشته است. آن چه که در رابطه با بسیج دانشجویی می توان گفت این است که با توجه به رویه ای که تا کنون در پیش گرفته و شرایطی هم که در ترم های گذشته پیش آمد، عملا توان رقابتی و ایفای نقش خود را تا حد زیادی از دست داد. این مساله که بسیج همواره باید در ایده آل ترین شرایط با اهداف عالیه پیش برود به نظر موردی است که بیش از همه بسیج را زمین گیر کرده و با مخلوط شدن مصادیق همان اهداف، تشخیص این که در لحظه کدام کار بهتر است انجام شود مشکل شده است و مانند دو انتخابات گذشته(ریاست جمهوری ۹۲ و مجلس ۹۴ تهران) جریان انقلابی تا حدی از کف مردم فاصله گرفته است. به همین منظور برای خروج از این شرایط به نظر می آید باید برنامه و استراتژی آینده خود را بیشتر روی نزدیک شدن به توده دانشجوها سرمایه گذاری کند و با برقراری روابط عمیق تر با دانشجوها و همراه کردن عمده آن ها ابتداءاً فضا را به دست بیاورد و سپس در شرایطی که فضا به ثبات قابل قبولی رسیده است، اقدام به پیاده سازی همان اهدافی که امروزه در پی رسیدن به آن ها و پیاده سازی شان است بنماید.

برگردیم به بحث ضیافت ولی نعمتان. این حرکت خیریه که اولین گام خود را بر می داشت برای شروع از سایر گروه های مشابه کمک گرفت و برنامه اش توزیع ارزاق بین خانواده های نیازمند شهر تهران و تلاش در شناسایی و حل مشکلات آن ها بود. با انتقال اطلاعات از سایر گروه های خیر، چند منزل مشخص شد و جمع دانشجویی حدودا 40 نفره عازم مناطق محروم همین شهر تهران شدند و با توزیع بسته های ارزاق(برنج، گوشت، لبنیات و ...) چند دقیقه ای را نیز با آن خانواده صحبت کردند تا هم از نزدیک با محرومین همشهری خود آشنا شوند و زندگی آن ها را ببینند و هم با شنیدن مسائل و مشکلات آن ها سعی در رفعشان داشته باشند. گروهی که ما توفیق همراهی با آن ها را داشتیم جمعی 5 نفره بود که باید به دو منزل مراجعه می کرد. منزل دوم هم قسمت ما شد که با اطلاعات قبلی باید به دیدار یک زن و شوهر مسن می رفتیم. اگرچه به دلیل ناهماهنگی ما در آن روز برای بار دوم به منزل ایشان می رفتیم اما به هر حال وقتی داخل شدیم جمعی حدودا 10 نفره منتظر ما بود. از آن جمع دو نفره مادر پیری حضور داشت و اثری از شوهرش نبود و به جای او به نظر دو فرزند یکی پسر و یکی دختر و چندین نوه جوان و نوجوان حضور داشتند. با آن مادر که صحبت می کردیم و از مشکلاتش می پرسیدیم می گفت من فقط با اجاره ام مشکل دارم و از نظر سایر مسائل مشکل خاصی نیست. بیمه هستیم و فقط همین اجاره برایمان سخت است. مبلغ اجاره هم با هزینه قبض ها و... از 350 تا 400هزار تومان متغیر بود. از طرفی قرار بود ما به عنوان گروهی که به آن جا مراجعه می کردیم بررسی کنیم و در انتها گزارشی تهیه کنیم تا اطلاعات مربوط به آن خانواده تکمیل شود. آن چیزی که با توجه به تجربه هر چند اندک بنده به نظر می آید این است که مشکل اصلی فقر مالی نیست و با این ظرفیتی که مشاهده می شد خانواده می توانست از عهده مخارجش بر بیاید؛ اگرچه نیازمند تلاش بیشتر می باشد اما به هر حال خانواده مورد نظر از جهت تعداد افراد که بتوانند کمکیار باشند مشکلی ندارد. البته این مساله در نگاه اول قابل استنباط است و شاید مشکلات فراتر از این ها باشد اما با این چیزهایی که مشاهده شد تا به اینجا این نتایج را می توان گرفت. با این اوصاف این که خانواده مذکور در تامین هزینه اجاره که خیلی هم سنگین نیست و ظاهرا فرزند خانواده هم در شرکت های مرتبط به حوزه نفت شاغل است و بیمه خانواده هم از آن جا تامین می شود، مشکل دارد نسبت به موارد مشابه خیلی وضعیت بغرنجی ندارد و خانواده شاید مشکلش فقر مادی نباشد و مساله اصلی فقر فرهنگی باشد. این را در اردوی های جهادی هم قبلاً حس می کردیم که جوانان روستایی دغدغه خاصی نسبت به روستای خود نداشتند و حتی وقتی که گروه ها مشغول کار برای اعضای روستا بودند خیلی تمایل به اضافه شدن به جمع جهادگران و کمک در انجام پروژه ها نداشتند. 

پ.ن1: خدایا از تمامی عیوب بالا مارا هم مصون بدار!

پ.ن2: بحث جهادی و فقر و کمک شد، یاد یک مساله ای افتادم. در پی انتشار پیام سیدحسن نصرالله در رابطه با کمک های مالی ایران، یکی از هم دانشگاهی ها به خاطر این مسائل و فقر داخلی گریبان چاک می کرد. احسنت به این روحیه عدالت طلبی! اگر فرصت کنم ان شاء الله در این رابطه نیز یک مطلبی خواهم نوشت...

۱ نظر ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۷
محمد حسن شهبازی

پس از تاسیس انجمن و پیگیری ها برای تخصیص یک مکان فیزیکی به عنوان دفتر، دانشگاه مشترکا دفتر شورای صنفی را پیشنهاد داد. سه نفر عضو شورای دانشکده بودند. سه تایشان را هر کدام با یک بهانه می شناختم. یکی به عنوان هم ورودی، یکی را با تبلیغ شورای صنفی و نشریه اش و دیگری را هم اول از فوتبال و بعد به عنوان عضو همین شورا و هماهنگی های اتاق. به خاطر روابط دوستانه گرمی که با همه داشتم با این آخری هم ارتباط معمولی ای داشتم. از قضا این ترم یک کلاس با هم برداشتیم. کلاسی که از 89 تا 93 دانشجو دارد. طبعا قدیمی ها نطقشان بیشتر باز می شود. استاد داشت درباره مراسم های همیشگی دانشگاه و تبلیغ آن صحبت می کرد و بحث را کمی عمیق کرد. به فضای امامت وارد شد و گفت: اصلا آیا امروز به امامت نیاز است؟ امامت داریم؟ و همان نفر مذکور یک گستاخی ای کرد و یک حرف هجو آلوده به سیاسی بازی های کف خیابانی زد. تعدادی هم خندیدند. استاد واکنشی نشان نداد. شاید نشنیده باشد(که بعید می دانم). شاید برایش خط قرمز نیست و خیلی شاید های دیگر. ولی از آن موقع به بعد سخت ذهنم را مشغول کرده است. خیلی اهل این نیستم که صدای بال پشه ها آزارم دهد، اما این بار نمی دانم چه شده! شاید چوب خطی پر شده است و نیاز به واکنش احساس می شود. خلاصه فعلا با یک بزرگتر آشنا به ابعاد مساله ای قضیه را مطرح کرده ام و منتظر جواب هستم....

پ.ن: راستی خوشحالم که دیروز در واپسین لحظات صدایم به گوش نماینده ها رسید. هنوز نمی دانم چه نتیجه ای داشته؛ امیدوارم مثمر ثمر بوده باشد؛ ان شاء الله...

۱ نظر ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۱
محمد حسن شهبازی

نکته: متن به ظاهر خیلی عصبانیه؛ ولی من عصبانی نیستم، با آرامش تمام و مثلا یه لبخند گوشه لب اینو نوشتم.


یه سری آدما هم هستن که خیلی داغونن. نمی تونم دقیقا نام ببرم و بگم اینا هستن ولی خوب هیچ بعید نیست. 

این آدمای به معنای واقعی کلمه خاک تو سر نون دین و انقلاب و مشتقات رو میخورن(نه الزاما نون مادی، نون معنوی مثلا) و کلا تو خلوت هم خیلی عشق دین و اسلامن و هی حدیث میفرستن و... ،  اما تو عرصه عمومی یک ژست اپوزیسیونی میگیرن آدم میگه فلانی چه ضد انقلابیه. آخه بدبخت، بیچاره،  ترسو تو چه مسلمونی هستی که جرات نداری جلو چهار نفر همونی که هستی و دوست داری باشی نشون بدی؟  احساس می کنی الان صلاحه بروز ندی؟ نده؛ دیگه چرا تریپ روشنفکری ور می داری و هی به این و اون تیکه میندازی؟

اون دین و ایمونی که یه ذره نقش محرک نداره واست تا حق رو بگی و پاش وایسی به چه دردی میخوره؟

نهایتا داداش گلم، خیرت واسه خودت، پیشکشت، شر نرسون ^_^

قربانت، بوس بوس. 


پ.ن: این مطلب رو دیروز نوشتم؛ یه مقدار هم از خط قرمزام رد شده؛ ولی تا حدی لازم می دونستم نوشتنشو. ضمنا احساس می کنم به یک مورد دیگه هم باید اشاره می کردم ولی از قلم افتاده برای همین یه ذره هم دلم خونه از این جاموندن :)

۱ نظر ۱۵ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۹
محمد حسن شهبازی

من و گوگل کیپ* این جوری ایم. (تصویر دو انشگت به هم گره خورده). البته خودم از همان ابتدا اصلا دوست نداشتم که رابطه مان این طوری باشد و حقیقتش گاهی خجالت می کشم دوستانم ببینند که من الان با چنین رفیقی رفاقت می کنم. در آینده هم احساس می کنم روابطمان خدشه دار شود اما الان ما با هم راحتیم.
خیلی وقت بود نیامده بودم. به چند دلیل. مثلا لپتاپ سنگینی که برای مدت طولانی ای منزل نیاوردم. می گذاشتمش دانشگاه تا چند وقت هم من تنهایی را تجربه کنم و هم او. دو تایی کمی هم استراحت می کنیم. یا مثلا درگیری های اداری برای انجمن ورزشی. درگیری های خرده ریز دیگر هم بی تاثیر نبوده اند و در کل تناوب. گاهی آدم دلش می خواهد بنویسد و گاهی هم نه! اگر ابزارش دم دست باشد و وقت اجازه بدهد ، آن لحظه که حس و حالش می آید یک مطلب جدید رقم می خورد و اگر فراهم نباشد هم خوب می پرد. اشکالی ندارد. پست برنیامده از دل که پست نیست...

خلاصه این مدت که نبودم به دلایل بالا بوده و شاید چیزهای دیگر. اما هر بار که موضوعی به ذهنم رسیده در رفیقم گوگل کیپ ثبت کرده ام تا روزی اگر وقت شد به آن بپردازم. و حالا همان لحظه است. از چهار مورد ذکر شده سه تایشان ادغام شده و اکنون پیش روی شماست. تناوب، ابتذال و داروخانه هیچ ربطی به هم ندارند. تناوب که روشن شد، حالا برویم سراغ ابتذال.

شورای هماهنگی کانون های فرهنگی که نمی دانم کیست و کجاست و چه طور شکل گرفته و هی هم با شورای صنفی feat می دهد، این بار برنامه اکران "من دیگو مارادونا هستم" با حضور عوامل فیلم را در نظر گرفته بود. خیلی بیشتر از ظرفیت سالن بلیت فروخته بودند و علیرغم این که از مبادی رسمی هم بلیت را تهیه کرده بودیم ولی آخر سر پله ها نصیبمان شد و کل فیلم را روی زمین سفت به سر بردیم. خیلی هم خسته بودم. شاید اگر روری صندلی نشسته بودم خواب مارادونا را می دیدم و پولم هم دود می شد می رفت هوا. اما به هر ترتیب بر روی پله ها نشستیم و فیلم شروع شد. هر از چند گاه یکبار  هم یک بنده خدایی چراغ قوه به دست صف بینندگان را می درید و می رفت آن جلو جلو ها و بعضا بر می گشت. داستان فیلم بماند(که خوب بود) و صحنه های بامزه اش هم قبول؛ اما واقعا این چه سینمای مسخره ای است؟ چرا یک عده ی خاص شده اند ردیف جلوی سینمای ملی و با آن سبکی که علاقه وافری هم به آن دارند فیلم می سازند و روابط و حریم های مورد علاقه شان را پیاده می کنند؟ چرا برخوردهای زن و مرد این قدر ساده شده و همه راحت می لولند توی هم؟ اشاره به فیلم و یا آدم خاصی ندارم، کلا عرض می کنم. اگر شما دوست داری یک طوری باشی دیگر چرا فضای رسانه ای را که موجب تاثیر عده ی زیادی می شود این طور نشان می دهی؟ اصلا یک جورهایی زمین بازی خراب است. اصل این بخش سینما و ستاره ها و سلبریتی بازی مشکل دارد که در نهایت عده ای عاشق و شیفته زندگیشان بشود زندگی فلان هنرپیشه و غایت آمال و آرزوهایشان بشود این که روزی هم من مثل فلانی شوم. خود بی هویتی. و فلانی هم خودش غرق بی هویتی عمیق تری شده و قبله اش هالیوود است. و ادامه قضیه را بگیرید و بروید جلو.


خیلی تیز و آماتورطوری هم اشاره کنم به قضیه داروخانه. چند وقتی اسیر بازی ای به نام Fort-conquer شده بودم. بازی ای به سبک plants vs Zombies (اسمش را دقیق نمی دانم؛ در همین سبک و سیاق بود). همین طور جلو رفته بودم و در مرحله های بالا سیر می کردم. موقع بیکاری در ماشین و یا هر فرصت کوتاهی یک چلنج آنلاین با یک نفر می زدم و این کم ترین میزان درگیری با بازی بود. رفته بودم داروخانه تا دارویی بگیرم. در حین این که فروشنده محترم داروها را آماده کند هم ول کن نبودم و در دنیای خود مشغول درگیری با دشمن بودم و در هول و ولای اینکه نیروهایم را خوب بفرستم تا نبازم. در حین بازیم می دیدم که کسی کنارم است. اما فقط شبحی از او می دیدم و اصلا توجه نکردم که کیست و چه می خواهد.

داروهایم آماده شد و فروشنده گذاشت روی پیشخوان. سر را از توی بازی درآوردم که داروها را بردارم و چشمم به نفر سمت راستم افتاد. پسر با وضع نه چندان درست(چیزی شبیه افرادی که در سطل زباله به دنبال جنس خاصی برای گلچین کردن می گردند) و سه تا از یک کالایی که نفهمیدم چیست می خواست و پانصد تومان گذاشت روی پیشخوان و با شنیدن صدای فروشنده که می گفت صد تومان کم است داروخانه را ترک می کردم. او با باری بر دوش به دنبال یک کالایی که سه تایش ششصد تومان می شد و 100 تومانش را هم کم داشت به داروخانه آمده بود و من گوشی به دست در حالی که حواسم از جهان اطرافم پرت بود مشغول بازی کردن بودم...
همین!

پاورقی: * سرویس گوگل برای یادداشت و نکته برداری.
۱ نظر ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۰
محمد حسن شهبازی