پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۱۲:۰۳ - حسین غفاری
    لایک!

۶ مطلب با موضوع «تذکره» ثبت شده است

اللّهم ... 

«...

و أعِذنا مِن السّامَّةِ و الکَسَلِ و الفَترَة

و اجعَلنا مِمَّن تَنتَصِرُ بِه لِدینِک 

و تُعِزُّ بِه نَصرَ وَلیِّک

و لا تَستَبدِل بِنا غَیرَنا

فإن استِبدالَکَ بِنا غَیرَنا عَلیکَ یَسیرٌ

و هو عَلینا کَثیرٌ

... »


پ.ن1: اول خواستم فارسی‌اش را بنویسم. به مرحله نوشتن که رسیدم پشیمان شدم؛ عربی اش بهتر است.

پ.ن2: یکی از قدیمی های هیئت محل _ یادم نیست در چه روزی بود، ولی مربوط به خیلی وقت پیش است_ چند کتابچه دعا با عنوان «رایحه وصال | دعا برای امام عصر (عج)» داد تا به نزدیکان بدهیم. حدود 10 عدد را با خودم برداشتم بردم دانشگاه تا یا به دوستانم بدهم، یا بگذارم در نمازخانه دانشکده(آن قدر این قضیه قدیمی است که حتی هدفم را هم فراموش کرده ام). کاری که میخواستم انجام بدهم عملی نشد و برای مدت های مدید در دفتر انجمن ورزشی ماند. آن قدر ماند که دوره حضور ما در انجمن به پایان رسید و دیگر کم به آنجا سر می زدم. اما وسایلم کماکان باقی مانده بود. چند سال طول کشید تا رفته رفته وسایل خرده ریزم را جمع و خارج کنم. در یکی از این مراحل این دفترچه ها از انجمن خارج و به منزل منتقل شد. یک دوره طولانی مدت هم در منزل ماند و در مرتب سازی های آخر امسال، دوباره در معرض توجه قرار گرفتند. برشان داشتم و داخل کیفم گذاشتم تا لااقل به دلیل سنگینی کیف هم که شده، زودتر این مسافران را به سر منزل مقصود برسانم. تصمیم گرفتم نصف شان را بگذارم در نمازخانه دانشکده مکانیک و نصف هم دانشکده خودمان. الان که این متن را می نویسم فاز اول پروژه با موفقیت انجام شده است و فاز دوم در انتظار عزیمت بنده به دانشکده است. یک روز که از درس خواندن خسته شده بودم و به پایان ساعت بندی برنامه ریزی هم نزدیک بودیم، یکی از دفترچه ها را برداشتم تا بعد از این همه سال بخوانم ببینم این رایحه وصال چیست. حوصله خواندن متن عربی به همراه ترجمه را نداشتم. شروع کردم به خواندن ترجمه و ظرف مدت کوتاهی به پایان رسید. اگرچه ترجمه کننده اش بسیار شناخته شده بود، ولی متن بسیار غیر روان و حتی به نظرم در مواردی اشتباه بود. ترجمه تحت اللفظی و لغت به لغتش هم گاهی به جای آرامش حاصل از دعا، آدم را خشمگین می کرد. اما با تمام این ها، بخش پایان دعا که در بالا خواندید توجهم را جلب کرد و گفتم شما هم به آن نگاهی بیاندازید و کمی در آن غرق شوید. این دعا که از امام رضا(ع) نقل شده است را می توانید در اعمال روز جمعه مفاتیح پیدا کنید.

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۵۶
محمد حسن شهبازی
بخشی از کتاب «سلوک عاشورایی | منزل اول: تعاون و همیاری» از حاج آقا مجتبی تهرانی رحمت الله علیه را بخوانید:

این آیه[ آیه ۲ سوره مائده] می‌خواهد روش جاهلیت را بکوبد؛ چون در جاهلیت برای تعاون و همکاری و حمایت محورهایی درست کرده بودند؛ مثلا عشیره و نژاد. قرآن می‌گوید: تعاون بر محور نسب و نژاد نیست. در جاهلیت یک قبیله با قبیله دیگر متحد می‌شد و افراد قبیله کاری نداشتند که حق با این‌ها است یا با آن ها. قرآن این شیوه را می‌کوبد. قرآن حمایتِ به طور مطلق یا حمایت بر محورهای پوچ و جاهلانه است را می‌کوبد. یک نمونه‌اش هم این است که بچه‌ام خلاف کرده است؛ ولی چون بچه خودم است از او حمایت می‌کنم. یا مثلا فلانی چون رفیقم است، با اینکه مرتکب خلاف شده، مطلقاً از او حمایت کنم. این شیوه اشتباه و مورد نهی است.


پ.ن: 1400 سال گذشته است، مدعیان زندگی مدرن و پرچمداران پیشرفت، جاهلانه ترین دنیا را ساخته اند. 
۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۲۷
محمد حسن شهبازی

قبل از هر چیز سال نو مبارک!


مثل پارسال آخرین ساعات سال را در خانه مادربزرگ دور هم جمع بودیم و مثل پارسال پدربزرگ نبود، با این تفاوت که سال گذشته اگرچه در جمع ما نبود ولی هنوز جسمش در این دنیای فانی نفس می کشید. امسال اولین سالی بود که روح پدربزرگ آزادانه و رها از زندان تن می توانست در کنار ما باشد. به رسم گذشته،‌ قبل از سال تحویل قرآن را باز کردم و یک صفحه را خواندم و بعد از سال تحویل هم دوباره با قرآن شروع کردم و صفحه ای دیگر. در شلوغی لحظه تحویل سال و میان توپ در کردن های دولتی و شخصی و ترکاندن اقلام باقیمانده چهارشنبه سوزی و روبوسی های سال نو،‌ فرصت نشد آن گونه که باید صفحه مورد نظر را بخوانم. نشانه را گذاشتم و قرآن را بستم و چند دقیقه بعد که آمدم بخوانم، خیال کردم صفحه گم شده. کمی غمگین شدم. چون اوایل صفحه را خوانده بودم سعی کردم صفحه به صفحه جلو بروم و پیدایش کنم ولی به اشتباه به صفحه دیگری مشکوک شدم و یادداشتش کردم. حتی یک بار دیگر هم صفحه ای جدید باز کردم و بعد از همه این ها یادم آمد که نشانه گذاشته بودم و خلاصه این طور شد که رزق سال جدید 3 صفحه باشد. امشب این صفحات را خواندم و در آخرین بخش،‌ صفحاتی از سوره اعراف بود. داستان مقابله موسی(ع) با فرعون و آن ماجرای عجیب اژدها و ایمان ساحران دربار بود و چه قدر عجیب بود. در یکی از روزهایی که از منزل به سمت دانشگاه می رفتم سوار ماشینی شدم و راننده شاید نمونه کوچک استیون هاوکینگ بود. معتقد بود در روزگار کنونی که علم آن قدر پیشرفت کرده، دیگر نیازی به دین نیست و چند سال دیگر همه ساکنان فعلی زمین بر روی مریخ زندگی خواهند کرد و آن جا دیگر محل استفاده از نسخه های 1400 سال پیش نیست. از قرآن یکی دو تا ایراد هم گرفت. مثلا می گفت قرآن گفته که زمین ثابت است و خورشید دور آن می گردد و حتی آدرس و آیه هم داد.[بماند که بعدا مراجعه کردم آیه ای که می گفت اصلا وجود نداشت]. یا می گفت معجزه موسی(ع) چیز خاصی نبوده و واکنش دو سه ماده شیمیایی بوده که امروزه در حد آزمایش کلاس های شیمی دانش آموزان کم سن و سال است. سرتان را درد نیاورم،‌ آن بخشی از سوره اعراف را که می خواندم داستان همین مواجهه موسی با جادوگران بود و آن چه که پس از آن رخ می دهد و مجازات فرعون و توصیف قرآن از مکالمه ساحران با فرعون. توصیه می کنم حتما این سوره را با تأمل بخوانید و اگر نشد لااقل ترجمه را به تنهایی بخوانید. 


پ.ن: ممنون می شوم اگر فاتحه ای برای پدربزرگم بخوانید. امروز اولین سالگرد عروج مرحوم حاج علی ضرابی است.

۱ نظر ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۱
محمد حسن شهبازی

بارها حضرت آقا در سخنرانی‌هایشان گفته بودند که با قرآن انس داشته باشید، برکات فراوانی دارد. از ایشان گفتن و از ما نشنفتن. 

خدا این الطاف بی مزد و منتش مانند شب قدر را از ما محروم نکند_که البته اگر پس از چند مرتبه لطف مکرر، قدر ندانیم ممکن است محروم شویم_ همین شب‌ها و سفارشاتی که شده،‌ آدم خمود گیر کرده در گل را به تکان وا می‌دارد تا از مرداب وجودش تکانی بخورد و تلنگری به خود بزند. در همین گام‌های اول اعمال،‌ سوره دخان چک اول را زد. آیات آخر بود که کلمات یک آیه وادارم کرد که به ترجمه‌اش نگاهی بیاندازم. «بی تردید درخت زقوم( که در ته جهنم می روید) خوراک فرد گنه پیشه است. مانند مس گداخته است که در شکم ها می جوشد. مانند جوشیدن آب جوشان. او را بگیرید و به قهر به میان جهنم بکشید. سپس از فرق سرش آب جوشانی که سراپا عذاب و شکنجه است بریزید. (و بگویید) بچش که حقا تو همان قدرتمند گرامی هستی! این همان (عذاب‌ها) است که شما در آن تردید می کردید. همانا پرهیزگاران در جایگاه امنی خواهند بود. در میان باغ ها و چشمه سارهایی. از لباس های ابریشم نازک و ضخیم می پوشند در حالی که رویاروی هم می نشینند.»

همین‌جا با خودم گفتم که در کشاکش زندگی که گاهی،‌انگار همه چیز فراموشمان می شود، سراسر زندگی را تردید و شک می پوشاند و انگار مثل یک نوزاد، تازه متولد شده ایم و هیچ چیز نمی دانیم، این انس با قرآن است که غبارها را کنار می زند و حقیقت را بازگو می کند.

چشم من از غفلت های مکرر آب نمی خورد. امشب( یا هر وقت که این مطلب را دیدید) ما را دعا کنید که این نادانی و بی‌توجهی از وجود ما پر بکشد و مانوس بشوم با کتاب خدا...

بارها حضرت آقا در سخنرانی‌هایشان گفته بودند که با قرآن انس داشته باشید، برکات فراوانی دارد. از ایشان گفتن و از ما نشنفتن. 
خدا این الطاف بی مزد و منتش مانند شب قدر را از ما محروم نکند_که البته اگر پس از چند مرتبه لطف مکرر، قدر ندانیم ممکن است محروم شویم_ همین شب‌ها و سفارشاتی که شده،‌ آدم خمود گیر کرده در گل را به تکان وا می‌دارد تا از مرداب وجودش تکانی بخورد و تلنگری به خود بزند. در همین گام‌های اول اعمال،‌ سوره دخان چک اول را زد. آیات آخر بود که کلمات یک آیه وادارم کرد که به ترجمه‌اش نگاهی بیاندازم. «بی تردید درخت زقوم( که در ته جهنم می روید) خوراک فرد گنه پیشه است. مانند مس گداخته است که در شکم ها می جوشد. مانند جوشیدن آب جوشان. او را بگیرید و به قهر به میان جهنم بکشید. سپس از فرق سرش آب جوشانی که سراپا عذاب و شکنجه است بریزید. (و بگویید) بچش که حقا تو همان قدرتمند گرامی هستی! این همان (عذاب‌ها) است که شما در آن تردید می کردید. همانا پرهیزگاران در جایگاه امنی خواهند بود. در میان باغ ها و چشمه سارهایی. از لباس های ابریشم نازک و ضخیم می پوشند در حالی که رویاروی هم می نشینند.»
همین‌جا با خودم گفتم که در کشاکش زندگی که گاهی،‌انگار همه چیز فراموشمان می شود، سراسر زندگی را تردید و شک می پوشاند و انگار مثل یک نوزاد، تازه متولد شده ایم و هیچ چیز نمی دانیم، این انس با قرآن است که غبارها را کنار می زند و حقیقت را بازگو می کند.
چشم من از غفلت های مکرر آب نمی خورد. امشب( یا هر وقت که این مطلب را دیدید) ما را دعا کنید که این نادانی و بی‌توجهی از وجود ما پر بکشد و مانوس بشوم با کتاب خدا...

پ.ن: ‌ذق انک انت العزیز الکریم. همین یک آیه برای یک یاغیِ مغرور کافی است تا به خود بیاید...
        یا ارحم الراحمین!

۱ نظر ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸
محمد حسن شهبازی

باورم نمی شود.
این بار با رویکردی جدید رفته بودم سمت قرآن خواندن؛ فقط فارسی! خیلی سریع تر از عربی آن پیش می رفت و به طبع فهمش هم بیشتر و عمیق تر بود. حتی این مدلی به سبب بعضی مفاهیم و معانی بیشتر هم شگفت زده می شدم(قبلها سنگینی اصل جملات نظرم را جلب می کرد).
صفحه 51 بود؛ وسط های صفحه. فضا، فضای کارهایی بود که خدا می کند. رسید به اینجا که:

"حقاً برای شما در دو گروهی که با هم(در جنگ بدر) برخورد کردند، نشانه ای(از توحید و قدرت خدا)بود، گروهی در راه خدا می جنگیدند و گروه دیگر کافر بودند که آنان مسلمین را به چشم خویش دو برابر خود می دیدند(و از این رو شکست خوردند). و خداوند هر که را بخواهد به یاری خود تایید می کند. البته در این(امر) عبرتی برای صاحبان بصیرت است."


این را که دیدم تصمیم گرفتم بیایم و کمی از کم لطفی هایم نسبت به تذکره بکاهم. از روی کنجکاوی تذکره را باز کردم که ببینم و نظراتش را باز کردم. یک نظر بود و آن هم برای 16 اسفند 92. "92" را که دیدم دوری عجیبی را حس کردم. الان 92 دیگر خیلی قدیمی شده! خود مطلب هم برای 27 بهمن است. باز هم عقب تر. یعنی حدود 1 سال و نیم بود که چیزی به تذکره اضافه نشده بود...
بگذریم؛ حوصله نیست که از نامردی من و برکت رمضان و رحمت خدا و ... بگویم.
روز آخری بنده را هم دعا کنید!
۰ نظر ۲۶ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۰
محمد حسن شهبازی
    امروز روز به اصطلاح ترمیم یا همان حذف و اضافه مرسوم بود. به همین سادگی به ایستگاه چهارم قطار 14 ساله تحصیل رسیدیم! این 14 سال که این طور گذشت، پس دیگر چه امیدی می توان به طول باقیمانده های احتمالی داشت؟ به معنای واقعی کلمه مثل برق و باد!
می گفتم، روز حذف و اضافه بود و به بهانه آن برنامه کمی از مسیر عادی پیچید و نهایتا تصمیم گرفته شد که بمانم منزل!
ماندم و از سیستم منزل ثبت نام را کامل کردم. بعد از آن، در به در محتاج اینترنت بودم برای انجام قولی که به یکی از رفقا داده بودم! سرعت خیلی پایین بود، دسترسی به منابع هم محدود. با شرکت خدمات اینترنتمان(ISP) تماس گرفتم و قبل از اینکه وقت یکی از کارشناسان را بگیرم، خانم گویا پیشدستی کرد و گفت که اشکال از مخابرات و ... است. اگر می خواهید با کارشناس صحبت کنید ولی قضیه اینگونه است. ما هم قطع کردیم و هنوز هم که هنوز است اوضاع فرقی نکرده. از این طرف و آن طرف هم شنیدم که حوزه این اشکال ظاهرا خیلی وسیع است. یعنی کلا همه چی ترکیده! به هر زوری که شده به یکی از شبکه های اجتماعی هم که سر زدم تعداد حضار برخط(online) شاهدی بر آن مدعا بود!
برای رسیدن به آن شبکه اجتماعی لعنتی، منابعِ برای ادای قول دوستم و سایر کارها خیلی وقت گذاشتم. وسط این وقت گذاشتن ها هم کلی الکی از این سایت به آن سایت می پریدم و لحظه ای آرام نمی گرفتم! شیطنت های فیزیکیم فقط تغییر ماهیت داده بود.
    این فقط یک روز از زندگی بود. سایر روزها هم از فاصله خیلی دور همین طور است. همه کاری می کنم، برای هدف های بیهوده ام ساعتها وقت می گذارم اما یک کتابی همیشه در نزدیکی هایم است که خیلی مورد بی انصافیم قرار می گیرد. حتی امروز و دیروز کلی کتاب های مختلف خواندم! اطرافم پر از کتاب هاست و کلی توی نوبت وجود دارد، اما...
کتابی هست که همیشه توی کتابخانه، جدا از بقیه کتابها نزدیک شیشه قرار دارد، تا هر از گاهی مثل مغرب امروز که عذاب وجدان گرفتم، برش دارم و کمی بخوانم! که مبادا نامردی کرده باشم. و فقط کمی می خوانم، که مبادا دلزده شوم. پیش خودم می گویم: "آهسته و پیوسته می روم"!
از خطاها که بگذریم، این واقعه یک ویژگی دارد، آن هم اینکه وقتی با رضایت کامل همان مقدار خوانده می شود، از ته دل است و به دل می نشیند.
برای همین تصمیم گرفتم، بخشی در اینجا درست شود که "تذکره" هایی باشد از این کتاب!

Quran

برای خودم و برای بقیه، برای همه.
بخش های خیلی کوچکی که برایم جذاب بوده اند، و امیدوارم برای بقیه هم باشد، انشاالله.
امشب که "عشقی" قرآن را باز کردم، سوره "حاقه" آمد.
ترجمه را می خواندم، به آخرهایش که رسیدم، از ادبیات آن تعجب کردم. ابتدا نفهمیدم که مخاطب کیست. بعد که جلوتر رفتم و قضیه برایم جا افتاد، به نکته ای کنکوری برخوردم! نزدیکی خشم و محبت! باریک بودن این مرز. اصلا شاید به باریکی=هیچ. به سادگی تغییر رویه دادن و رها از احساس بودن.
این بود ترجمه:
پس نه؛ سوگند به آنچه می بینید
و آنچه نمی بینید
که این(قرآن) به یقین گفتار فرستاده ای گرامی است.
و آن گفتار یک شاعر نیست؛(ولی) کمتر ایمان می آورید.
و نه گفتار یک کاهن(اما) کمتر متذکر می شوید.
(این کتاب) فرو فرستاده ای است از جانب پروردگار جهانیان.
و اگر او برخی از گفتار ها را به ناحق به ما می بست،
مسلما او را به تمام قدرت می گرفتیم(و به عذاب می کشیدیم).
سپس بی تردید شاهرگ قلبش را می بریدیم.
در آن صورت هیچ یک از شما جلوگیر از (عذاب) او نبود.

این از تذکره 1!
نظرتان؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انشاالله که مداوم بماند...

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۰۲
محمد حسن شهبازی