پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کرونا» ثبت شده است

من که کلاً خیلی میل نوشتن دارم. البته نسبت به هم نسلانم این طور به نظر می آید. در روزگاری که خواندن رایج نیست، نوشتن هم رونق ندارد. برای منی که خود را اهل نوشتن می پندارد هم نوشتن بی حد و حصر نیست. یک سهمیه ثابت دارد که یا قلنبه می سرازیر می شود در وبلاگ، یا در سررسید و  یا می شود نامه هایی که این روز ها می نویسم. داستان نامه از اینجا شروع شد که برای چند تا از دوستانم یک یادگاری کوچک خریده بودم. زمستان 98 بود که در صدد فرصتی بودم تا دور هم جمع شویم و امانتی ها را به دستشان برسانم. ولی آخرین باری که دور هم جمع شدیم کسی خبر نداشت قرار است بلایی بیاید که در گوشه خانه حبسمان کند و بعد از چندین ماه هنوز جرئت نکنیم چند ساعتی را در کنار هم بگذرانیم. هنوز امانتی گوشه کمد بود و آینده روشنی هم درباره کرونا متصور نبود. خبری از واکسن کرونا که نیست، هیچ؛ همان واکسن آنفولانزا که هر ساله با نظم و ترتیب توزیع می شد هم دچار بازی های این دوره زمانه شده و فعلا خبری از آن نیست. برای همین تصمیم گرفتم با یک تیر چند نشان بزنم. اول یادگاری ها را به مقصد برسانم، دوم سهمیه نوشتنم را مصرف کنم، سوم گونه ای از پیام دادن را که امروزه تقریبا منسوخ شده را امتحان کنم. واقعا دور از ذهن است که بچه های نسل کامپیوتر و پیام رسان ها بیایند کاغذ و قلم دست بگیرند، کل حرف شان را یکجا جمع کنند و بریزند روی کاغذ، بگذارندش لای پاکت، به صورت حضوری بروند اداره پست و چند روز بعد پیامشان به دست مخاطب برسد. ولی من این کار را کردم. چهارمین نامه را چند روز پیش نوشتم و در صدد نوشتن پنجمی هستم. 2 تا از نامه ها را ارسال کرده ام و با نوشتن پنجمی، سه تای دیگر را یکجا ارسال خواهم کرد.

وسط کارهای ریز و درشت این روزها، هر از گاهی به وبلاگ سر می زنم. در یکی از دفعاتی که وبلاگ را باز کردم، دیدم دوباره سوت و کور شده. علت را می توانم همین نامه ها و البته مشغله های این روزها عنوان کنم. آنقدر نامه نوشته ام، دیگر حرفی برای گفتن ندارم و آنقدر مشغول کار و درس شده ام که هیچ حرفی در ذهنم خیس نمی خورد. عین ماشین دارم جلو می روم. البته ناراضی نیستم و این مسیر را خودم انتخاب کرده ام و از شما برای ثبات قدم طلب دعای خیر دارم.

پ.ن: ولی خودمانیم، این نامه ها خیلی برایم غیر به صرفه تمام شدند. هر کدام در حدود 10هزار تومان هزینه ارسال. کاغذ و جوهر و محتوای داخل پاکت ها که اصلا جزو هزینه ها نیست و به حساب نمی آید. این روزها از نظر اقتصادی، همان پیام تکه تکه در پیامرسان با چند ایموجی و گل و قلب کاملا به صرفه تر است. ولی خب از نظر اثرگذاری، قابل مقایسه نیستند. 10 سال دیگر شاید مخاطبان نامه ها، دریافت نامه را یادشان بیاید، ولی پیام هایم را هرگز به یاد نمی آورند.

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۹ ، ۲۲:۵۷
محمد حسن شهبازی

معنی واقعی لَختی و اینرسی رو میشه با بخش کلمه های کلیدی وبلاگ درک کرد. بعد از این همه سال که وبلاگ داره به روز میشه، یک کلمه به سختی واردش میشه و یک کلمه هم به سختی از این مجموعه بیرون میاد. اما چشمم یهو متوچه یه تغییر شد. ظرف چند ماه کرونا خودشو وارد این مجموعه کرده و احتمالا از ته جدول خودشو چند ردیف بالا خواهد کشید...

در این عمر 27 ساله، از دیدگاه اثرگذاری، رویدادی به این بزرگی رو تجربه نکرده بودم. گاهی با خودم میگم چرا covid اومد؟ برای منی که اعتقادی به تصادفی بودن پدیده های جهان ندارم، این وضعیت کمی مبهمه و این نگرانی رو دارم که covid قدرتمند، با تمام تغییراتی که ایجاد کرد، به هدف خودش نرسید. غرور انسان اون طور که باید جریحه دار نشد و بازگشتی که یه روز باید بهش تن بده رو کلید نزد. حالا که یواش یواش داره بوی واکسن به مشام میرسه و انگار covid هم رفتنیه، آیا فرصت استراحت خواهیم داشت؟ یا باید بلافاصله منتظر پدیده نوظهور بعدی برای رام کردن انسان سرکش باشیم؟ دارم اشتباه می کنم؟

۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۴۰
محمد حسن شهبازی

حس اول: امروز که به بلاگ.آی‌آر سر زدم، دو ستاره جدید در نوار بالای پنل کاربری دیدم. مثل همیشه روی ستاره کلیک کردم تا ببینم کدام یک از وبلاگ های مورد علاقه ام که دنبال‌شان کرده ام، مطلب جدید منتشر کرده اند. وبلاگ استاد هم بین آن ها بود و با هدایت ضمیر ناخودآگاهم اول رفتم سراغ آن و صاد را بازم کردم. نوشته اول، سال آخر بود. متن را که خواندم یاد نوشته دیشب خودم افتادم و از این قرابت بین این دو مطلب شگفت زده شدم.

حس دوم: در میانه ی سال آخر ، به مطلبی قدیمی تر ارجاعی داده شده بود. 1 فروردین 98، استاد درباره سال جدید و افق پیش رو نوشته بود که طبق شواهد موجود به نظر می آید در پایان سال اهداف محقق شده اند. کاش من هم زودتر برای 99ای که با قرنطینه شروع شد و پر بود از حیرت و سردرگمی و چالش های جدید، زودتر افق را ترسیم و حرکت رو به آن را شروع کنم و یک سال بعد [به شرط حیات] از خوبی سالی که گذشت برایتان بنویسم. 

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۴۹
محمد حسن شهبازی

دقت کردید به همین سادگی یک ماه از 99 گذشت؟

11 تای دیگر از این ها بگذرد، وارد قرن 15ام خواهیم شد...

این قافله عمر عجب می گذرد...

۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۱۰
محمد حسن شهبازی

چند روز منتهی به لحظه انتشار این نوشته پرفشار و سنگین گذشت. شدیداً مشغول سرور و سرور بازی بودم. بار آموزشی، علمی و فنی ای که این چند روز داشت را کم در زندگی تجربه کرده ام. از تست های مکرر تا جمع آوری ریخت و پاش های آن و کشتی گرفتن با مسائل امنیتی و تلاش برای رعایت آن ها. امتحان کردن تعداد زیادی کرک، گند خوردن به رجیستری ویندوز، که یکی از تبعاتش دراز شدن عرض آیکون های دسکتاپ باشد و رفتارهای عجیب در پردازش های گرافیکی سیستم از جمله چالش های این چند روزه بود. عرض آیکون ها که با درازتر شدن از حالت عادی، رسما به طول آن ها تبدیل شده بود را با دستکاری رجیستری به حالت عادی برگرداندم، اما چند آیکون بلوری شده کنار ساعت ویندوز را نمی دانم کجای دلم بگذارم. کاش نبودند و لااقل توی دلم فکر می کردم هیچ اتفاقی نیفتاده، اما حالا که هی چشمم به آن ها می خورد با خودم می گویم یک اتفاقی افتاده و باید پیدا و درستش کنم. و در این بلبشو بازار چه طور می شود اصلا پیدایش کرد که بعد بخواهم درستش کنم. اصلا این حس بدی که یک بکدور در سیستم وجود دارد و من شده ام محل عبور و مرور دزدان نیمه شب و عملا Zombie شده ام، روحم را آزار می دهد. یکی از برنامه ها هم وقتی اجرا می شود، فقط 40 درصد تصویر را میگیرد و هر کار که می کنم به خواسته هایم گوش نمی دهد. حوصله پاکسازی از ابتدا و ... را هم ندارم. هر چند، انسان بنده عادت است. این حال بد هم روزی می شود مثل خیلی از حس های دیگری که ابتدا به سختی تحملشان می کردم، اما مدتی بعد، چنان با آن ها خو گرفتم که گاهی از نبودشان دلتنگی بر سرم هوار می شد. 

این ها را نوشتم که یادم بماند دهه اول فروردین 99 به واسطه قرنطینه خانگی ناشی از ویروس کرونا، کارهایی کردم که شاید هیچ وقت در زندگی سمتش نمی رفتم. نمی دانم آینده چه خواهد شد، ولی کرونا کنار این همه تلفات و غم و اندوهی که بر انسان ها تحمیل کرد، این فرصت ها را هم به خیلی های مان هدیه داد. کرونا به خیلی از قلدرهایی هم که توپ تکان شان نمی داد چنان سیلی ای زده که هنوز دارند دور خودشان می چرخند. درد سیلی را تازه وقتی می توانند بفهمند که چرخ چرخ خوردنشان تمام شود...

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۹ ، ۱۹:۱۳
محمد حسن شهبازی

این روزا کرونا ما رو خونه نشین کرد. نه این که خیلی بخوایم تریپ مراعات و بهداشت برداریم، نه! وضعیت ما واقعا طبیعی نبود و نیست و باید تا حد توان احتیاط کنیم. کرونا فقط یه ور ماجرا بود. روی صندلی چسبیده به دیوار که میشینیم و از اون تیکه بالای پنجره بیرون رو نگاه می کنیم، دیگه کوه ها دیده نمیشن. هوا خیلی آلوده س. ما اصن اومدیم این محل که وقتی بقیه جاها آلوده باشن، ما نباشیم. ولی حالا ما هم شدیم مث اونا. حس می کنیم بین یه دوراهی گیر کردیم که ته یکیش کروناس، ته یکی آلودگی. اگه نخوای راه کرونا رو بری، باید خودتو بندازی تو جاده آلودگی.

این روزای سیاه ادامه داشت تا اینکه خدا ارتش بادهاش رو فرستاد. یه روز صبح از صدای زوزه باد بیدار شدیم. پا شدیم بیرونو نگاه کردیم دیدیم آسمون آبی، کوها همه شفاف. سفیدی برف روی یکی از کوها تو چشم میزد. چند روز هم بود که تو خونه اسیر شده بودیم. حالمون بد بود. من که حالت فنر داشتم، وقتی مدتهاست یکی فشارش داده و آماده انفجاره. جمع کردیم زدیم و با همون شرایط ایزوله، یه کم بریم دنیای بدون آدما و بدون کرونا رو ببینیم. انداختیم تو یکی از این جاده های نزدیکمون که ما رو میبره به یکی از روستاهای خوش آب و هوا. جاده خلوت، روستا خلوت و طبیعت هم خلوت. همین جوری رفتیم و رفتیم. چپ و راستمون کوه بود و تو حصار کوه های سنگی که بعضیاشون یه دست سفید و بعضیا هم خشک بودن به حرکت ادامه میدادیم. پایین جاده صدای سنگین آب رودخونه شنیده میشد و کنار جاده هم یه رود کوچیک از برفایی که داشتن آروم آروم آب میشدن تشکیل شده بود. چپ و راست صدای آب میومد. گهگاهی شاید یه ماشینی هم رد میشد. بعضی جاها می رسید که تعداد سگ ها خیلی بیشتر از تعداد آدما میشد. سگ ها تو این هوای سرد بالای کوه، همین جوری می چرخیدن و زمین رو بو می کردن. اون روزایی که هنوز این کرونای منحوس نیومده بود شاید آدما بیشتر این سمتی میومدن و شاید سگ ها کمتر گرسنه میموندن. این آلونک های بین راهی همه سوت و کور. رستوران ها بسته و سگ ها ویلون و سیلون وسط جاده. 

همین طور که داشتیم آروم آروم با دنده 1 یا 2 جاده رو میرفتیم بالا، یه سگ قهوه ای نه چندان بزرگ رو دیدیم. با چشمای درشت سیاهش داشت نگاهمون می کرد. انگار یه آدمی که خیلی تا حالا بهش ظلم شده گیر کرده تو یه بدن سگ و تنها راه حرف زدنش الان چشماشه. همین طوری خیره شد به ما و حس می کردم اندازه کوه های اطرافمون میخواد باهامون حرف بزنه. چشماش پر از معصومیت بود. شاید همه این حس هایی که می کردم ناشی از توهم من باشه و صرفا با چشم هاش داشت اوج نیازش که غذا و گرسنگی باشه رو به ما اعلام می کرد. چیزی تو ماشین نداشتیم که بهش بدیم. جیگرم داشت کباب میشد و نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم. بوی جیگرم وقتی بلند شد که حرکت کردیم و شروع کرد آروم آروم دنبالمون اومدن. دلم نمیومد که یهو گازشو بگیرم و برم. با همون سرعت کم میرفتم که درد رفتن آروم آروم قلبمون رو سوراخ کنه، شاید بتونیم تحمل کنیم. چند متر که رفتیم نا امید شد، وایساد و از دور فقط نگاهمون کرد...

نمیدونم چرا اینقد از وضعیت این سگ ناراحت شدم ولی کاش هر خواسته ای که اون روز داشت بهش رسیده باشه. چند روز بعد به یادش چند تا استخون رو کنار گذاشتیم و ریختیم یه گوشه برای یه سری سگ دیگه...

۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۴۵
محمد حسن شهبازی