پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۱۲:۰۳ - حسین غفاری
    لایک!
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دعا» ثبت شده است

دقیق نمی‌دانم چند وقت است، اما آن قدر این مقوله نوشتن وصیت قدمت و کثرت دارد که حالا هر گوشه کناری یک اثری از آن می بینم. از یادداشت توی گوگل کیپ گرفته تا کاغذ تا خرده و کهنه ای که جدول کارهای فوری/غیرفوری-ضروری/غیرضروری را توی آن کشیده بودم. حالا چه شد که دوباره یادش افتادم؟ امروز خبر فوت یکی از هم دانشگاهی هایم را شنیدم. یک «علی» که بچه هیئتی بوده و از بچه های پایه جهادی. نمی شناختمش و کل ارتباطم هم احتمالا به همین خلاصه می شود که اسم دانشگاه محل تحصیلمان یکسان بوده است. حتی دانشکده هایمان هم چند کیلومتر فاصله دارد و باید یک کورس تاکسی+دو سه ایستگاه بی آر تی را طی می کردیم تا یک قرابت مکانی هم پیدا کنیم. اما علی آقا که فوت کرد، انگار دوباره تلنگر محکمی خوردم. یاد فوت دو نفر از هم مدرسه هایم افتادم. اسم هر دو آن ها هم از قضا علی بود. این جوان ها دارند دانه به دانه می روند. سن و سال هم ظاهرا خیلی مهم نیست. علی نعمتی که امروز یا دیروز به رحمت خدا رفته، 3 سال از من کوچک تر است. و حالا که او دیگر در بین ما نیست، من بیشتر احساس خطر می کنم. احساس خسران، سایه مرگ را بیش از پیش حس می کنم. آیا این تلنگر باعث می شود تکلیفم را با خودم روشن تر کنم؟ آیا این هشدار عاقبت کاغذ وصیت را پر می کند تا لااقل کمی خیالم راحت شود که بعد از خودم بار زحمتم را به دوش بکشند و کمکاری های بی شمارم تا حدی جبران شود؟

پ.ن: علی نعمتی را اصلا نمی شناختم؛ ولی نمی دانم چرا از رفتنش کمی غمگین شده ام! او اکنون دنیای فانی پر از رنج و سختی را ترک کرده است و امیدوارم در جوار رحمت حق به آرامش ابدی برسد. خدا به خانواده اش صبر بدهد. شادی روحش صلوات و فاتحه ای قرائت کنید، هر دوی‌مان را خوشحال می کنید.

راستی؛ یک علی دیگر هم درگیر بیماری سخت MS شده است. سید علی، از بچه های قدیمی دانشکده برق. برای او هم حمد شفایی بخوانید که از رحمت و قدرت خدا نه بهشت علی بعید است و و نه شفای سیدعلی.

۰ نظر ۲۷ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۱۶
محمد حسن شهبازی

اللّهم ... 

«...

و أعِذنا مِن السّامَّةِ و الکَسَلِ و الفَترَة

و اجعَلنا مِمَّن تَنتَصِرُ بِه لِدینِک 

و تُعِزُّ بِه نَصرَ وَلیِّک

و لا تَستَبدِل بِنا غَیرَنا

فإن استِبدالَکَ بِنا غَیرَنا عَلیکَ یَسیرٌ

و هو عَلینا کَثیرٌ

... »


پ.ن1: اول خواستم فارسی‌اش را بنویسم. به مرحله نوشتن که رسیدم پشیمان شدم؛ عربی اش بهتر است.

پ.ن2: یکی از قدیمی های هیئت محل _ یادم نیست در چه روزی بود، ولی مربوط به خیلی وقت پیش است_ چند کتابچه دعا با عنوان «رایحه وصال | دعا برای امام عصر (عج)» داد تا به نزدیکان بدهیم. حدود 10 عدد را با خودم برداشتم بردم دانشگاه تا یا به دوستانم بدهم، یا بگذارم در نمازخانه دانشکده(آن قدر این قضیه قدیمی است که حتی هدفم را هم فراموش کرده ام). کاری که میخواستم انجام بدهم عملی نشد و برای مدت های مدید در دفتر انجمن ورزشی ماند. آن قدر ماند که دوره حضور ما در انجمن به پایان رسید و دیگر کم به آنجا سر می زدم. اما وسایلم کماکان باقی مانده بود. چند سال طول کشید تا رفته رفته وسایل خرده ریزم را جمع و خارج کنم. در یکی از این مراحل این دفترچه ها از انجمن خارج و به منزل منتقل شد. یک دوره طولانی مدت هم در منزل ماند و در مرتب سازی های آخر امسال، دوباره در معرض توجه قرار گرفتند. برشان داشتم و داخل کیفم گذاشتم تا لااقل به دلیل سنگینی کیف هم که شده، زودتر این مسافران را به سر منزل مقصود برسانم. تصمیم گرفتم نصف شان را بگذارم در نمازخانه دانشکده مکانیک و نصف هم دانشکده خودمان. الان که این متن را می نویسم فاز اول پروژه با موفقیت انجام شده است و فاز دوم در انتظار عزیمت بنده به دانشکده است. یک روز که از درس خواندن خسته شده بودم و به پایان ساعت بندی برنامه ریزی هم نزدیک بودیم، یکی از دفترچه ها را برداشتم تا بعد از این همه سال بخوانم ببینم این رایحه وصال چیست. حوصله خواندن متن عربی به همراه ترجمه را نداشتم. شروع کردم به خواندن ترجمه و ظرف مدت کوتاهی به پایان رسید. اگرچه ترجمه کننده اش بسیار شناخته شده بود، ولی متن بسیار غیر روان و حتی به نظرم در مواردی اشتباه بود. ترجمه تحت اللفظی و لغت به لغتش هم گاهی به جای آرامش حاصل از دعا، آدم را خشمگین می کرد. اما با تمام این ها، بخش پایان دعا که در بالا خواندید توجهم را جلب کرد و گفتم شما هم به آن نگاهی بیاندازید و کمی در آن غرق شوید. این دعا که از امام رضا(ع) نقل شده است را می توانید در اعمال روز جمعه مفاتیح پیدا کنید.

۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۵۶
محمد حسن شهبازی

از شب قدر آخری که مراسم می گیریم به بعد، ماه رمضان بوی خداحافظی می دهد. باز خوب است که یک هفته زودتر خبر می دهد. نمی گذارد برای آن دمدمای آخر...
یک هفته طلایی...
ما رو هم دعا کنید!

آخرین روزهای رمضان المبارک

۲ نظر ۳۱ تیر ۹۳ ، ۰۲:۲۹
محمد حسن شهبازی
هفته شهدا بود و دوشنبه روزی اگر اشتباه نکنم. قرار بود خودم را برای مراسم برسانم مدرسه.
هوا هم تازه بهاری شده بود و بی ژاکت و کاپشن می شد توی شهر چرخید و خستگی زمستان را در کرد.
در همین حال و هوا هم عده ای مشغول بازی در زمین دانشکده بودند. آن ها هم احتمالا در دلشان همین حس ها جاری شده بود که "حالا که اینقدر هوا خوب است، پس برویم یک دست والیبال بزنیم".
هوا واقعا خوب بود و دلیلی وجود نداشت که به جمع آن ها نپیوندم. شرایط به گونه ای برای بازی مساعد بود که در دانشکده ما با آن دانشجوعای خسته اش، تیم 3 تشکیل شده بود و منتظر ماندیم. بازی دو تیم داخل زمین تمام شد و نوبت تیم ما رسید. پست مورد علاقه ام پر بود و بالاجبار در پستی ایستاده بودم که خیلی راحت نبودم و تسلط کافی نداشتم. پاسور هم به صورت کاملا روباتیک، توپ ها را می انداخت آن طرف. بارها با انواع روش ها_از غر زیر لب تا انتقاد رو در رو_ درخواستم را نسبت به تغییر مسیر پاس ها که بیاید این طرف را مطرح کردم اما خیلی کارساز نبود. بازی اول را بردیم و بازی دوم شروع شد. حریف یک بازیکن خوب داشت که محور تیم بود و اکثر امتیاز ها را او برای تیمش می گرفت. در خلال بازی بودیم که یک لحظه رویم را برگرداندم دیدم همان بازیکن آمده اینطرف و روی زمین افتاده و ناله می کند. به خودم آمدم دیدم صحنه دلخراشی رخ داده. یک چیزی شبیه حادثه ای که برای فریدون زندی رخ داده بود را می دیدیم.

مصدومیت

بالطبع بازی قطع شد و حتی آن هایی که فوتبال بازی می کردند بازی را متوقف کردند و این سمتی آمدند. یک مصدوم در شرایط نه چندان خوب مانده بود و قشر دانشجوی فنی! چهره ها اکثرا مضطرب. اولین فکر که خیلی سریع به ذهن جمع رسید تماس با اورژانس بود. 115 را مطلع کردند ولی حادثه واکنش شدید تری را می طلبید. یک کمک فوری نیاز بود. بعد گذشت ثانیه هایی به ذهن عده ای رسید که در کوچه نزدیک دانشکده آمبولانس های خصوصی ای پارک هستند. یک نفر رفت تا همراه خود یکی از آن ها را بیاورد. بنده هم که واقعا متنبه شده بودم(در انتها عرض خواهم کرد چرا) و قرار هم داشتم که بروم مدرسه، صحنه را ترک کردم. در کوچه منتهی به دانشکده بودم که دیدم آمبولانس رسید. از حس کنجکاوی که پزشک آمبولانس چه می کند برگشتم و رسیدم به جمع. با قیچی شلوار مصدوم را برید. پا را بررسی کرد و به مصدوم واقعه را توضیح داد. به او گفت که باید بر روی کمر بخوابی و این طور نمی شود کاری کرد. با کمک دوستانت تو را می چرخانیم. با همکاری چند نفر، که یکی فقط پا را نگه داشته بود به روی کمر چرخانده شد. دیدم روند درمان خیلی طولانی تر از این حرف هاست و بمانم خیلی دیر به مدرسه می رسم. از دانشگاه خارج شدم و سوار تاکسی ون شدم. در مسیر فکر های گوناگونی به ذهنم می رسید. حس های متفاوت. سوال های بنیادی. مثلا چیزی شبیه اینها : این که چرا این طور شد؟ چرا در جمعی که من نوعی در آن حاضر بودم این اتفاق افتاد در صورتی که میشد روزی که نبودم این اتفاق بیفتد. چرا آن شخص برایش چنین اتفاقی افتاد و مشکل مذکور برای من پیش نیامد و سوال ها و حس های دیگر...
در مسیر مثل اوقات دیگر که بعضا با رایتل سرگرم می شدم گفتم این همه در مسیر لهو و لعب شارژ مصرف شد. بیا یک بار هم جستجو کن ببین وقتی بزرگان(ائمه)با بلایی مواجه می شدند چه واکنشی نشان می دادند. حدس زدم که ممکن است از امام علی(ع) مطلبی پیدا شود. جستجو کردم "امام علی هنگام دیدن بلا".
از بین نتایج یافت شده موردی توجهم را جلب کرد و آن چیزی بود که می خواستم. صفحه ای بود از Hadithlib.com با عنوان "دعا به هنگام دیدن فرد بلا زده- کتابخانه احادیث شیعه" .
باز که کردم و خواندم قدری آرام شدم. با خودم قرار گذاشتم که بیایم و شرح واقعه را اینجا بنویسم. همان موقع هم تصویری از صفحه گوشی گرفتم تا حال و هوای آن لحظه ها به یادگار بماند.

دعا هنگام دیدن بلا


و اما آن جامانده هایی که قول داده بودم در انتها بگویم:
- چند هفته پیش پای این جانب هم حادثه ای برایش رخ داد. خانواده خیلی خیلی دلسوز تر از بنده نگران این پا بودند. می گفتند دیگر بازی نکن. بگذار کامل خوب شود. در پیری بیچاره می شوی ها!! ما هم که اسیر کله داغی جوانی و هیچ جوره توی کتمان نمی رفت! این صحنه را که دیدم چنان متنبه شدم که احتمالا زین پس نکات بهداشتی و سلامت را بنده به خانواده گوشزد خواهم کرد. در این حد!!
- مورد بعدی هم حکمت پاس ندادن های پاسور. بعد از آن روز خوشحال بودم که به من پاس نمی داد. اصلا چه معنی دارد که به اسپکر پاس داد؟!!

و در پایان شکر ایزد منان به خاطر نعمات بی شمار. از جمله سلامتی، خانواده دلسوز و ...
والسلام

۱ نظر ۱۷ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۵۶
محمد حسن شهبازی