پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۱۲:۰۳ - حسین غفاری
    لایک!
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

عرفه امسال رو هم مثل پارسال پشت کامپیوتر خوندم. یه چند خطی از حال و هوای اون چند ساعت دارم که بعد چند روز جمع بندی کردم و اینجا منتشر می‌کنم. این متن درسته خیلی کوتاهه ولی چند روزه که نوشتنش رو شروع کردم و هر بار وسط کلی کار و مشغله به درد بخور و به درد نخور، یه چند دقیقه ای وقت گیر آوردم و بالاخره  با هر ضرب و زوری شده تمومش کردم. 

من و خیلی های دیگه تو خانواده های مسلمون به دنیا اومدیم. از بچگی آموزه ها رو شنیدیم و خیلیاش رو هم از همون دوران کودکی بهمون یاد دادن و ما هم انجام دادیم. من خودم خیلیاش رو مثل خیلی از کارای دیگه زندگیم بدون اینکه درباره ش فکر کنم انجام میدادم. حالا خیلی دقیق حال اون روزا رو یادم نیست،‌ ولی مطمئنم به کارام از زاویه ای که الان نگاه می کنم نگاه نمی کردم. اما به هر حال انگار اجباری وجود داشت. یادم نمیاد به سرم زده باشه که بخوام لج کنم و بگم دیگه هیچ کدوم از این کارارو انجام نمیدم. میشه به نماز و بقیه فرایض دینی اینطور نگاه کرد که یه سری عمل مجبوری هستن و باید هر طور شده انجام داد و سختی هاش رو تحمل کرد، میشه هم مثل اون بخشی از دعای عرفه بهشون نگاه کرد که میگه:

وَاَوجَبْتَ عَلَىَّ طاعَتَکَ وَعِبادَتَکَ وَفَهَّمْتَنى ما جاَّءَتْ بِهِ رُسُلُکَ وَیَسَّرْتَ لى تَقَبُّلَ مَرْضاتِکَ وَمَنَنْتَ عَلَىَّ فى جَمیعِ ذلِکَ بِعَونِکَ وَلُطْفِکَ

طاعت و عبادتت را بر من واجب نمودى، و آنچه را پیامبرانت آوردند به من فهماندى، و پذیرفتن خشنودى ات را بر من آسان کردى، و در تمام این امور به یارى و لطفت بر من منّت نهادى

یک بخش دیگه از دعا هم برام جالب بود. اون جایی که درباره وحدانیت خدا صحبت میشه، هیچ اشاره ای به وجود یا عدم وجود نمی کنه؛ همینقدر بدیهیه وجود خدا. چیزی که شخصا بارها سعی کردم جهانی بی خدا و اتفاقی رو تصور کنم و هر بار به این نقطه رسیدم که چقدر غیر ممکنه. چقدر اتفاقی رخ دادن و به وجود اومدن همه چیز غیر عجیب و ساده انگارانه‌س...

دو عبارت زیبای دیگه هم دارم که همون موقع روی کاغذ نوشتم. 

1- یا مَنْ لَمْ یَعْجَلْ عَلى مَنْ عَصاهُ مِنْ خَلْقِهِ 

و 

2- اِلهى اِلى مَنْ تَکِلُنى؟

 

 

۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۲۵
محمد حسن شهبازی
عامیانه میخوام بنویسم.
گاهی با خودم میگم کوهپیمایی با یک هدف ثابت که خیلی تکراریه. باز در رابطه با فوتبال میگی درسته که یه زمین ثابته و یه توپ و تعداد ثابت بازیکن، ولی هر سری توپ یه سمت میره، نتیجه بازی یه چیز میشه و همه چیز فرق داره؛ اما کوه یه نقطه شروع ثابت داره، به سمت یک هدف ثابت حرکت می کنی و از یه مسیر ثابت و یکتا میگذری. همین. اما در عمل واقعا این طوری نیست. هر سری یه حسی بهم القا میشه.
این سری در حالی برنامه رو هماهنگ می کردم که خسته بودم. خسته از چیدن برنامه. حس می کنم دور و بریام بد عادت شدن. برنامه بچینم میان، نچینم انگار نه انگار. کسی کاری نمیکنه تا آخر هفته ها و تابستون بگذره و دوباره پاییز و زمستون و فصل خونه نشینی! با انگیزه بسیار کمتر پیام اعلام عمومی برنامه رو برای چند نفر فرستادم. پارسا همون اول عضو گروه برنامه شد. یه سری گفتن به زودی خبر میدیم. یکی کلا پیامو ندید! یه سری عضو گروه شدن ولی نیومدن(که رو مخ ترین ها همین آدمان)! یه سری بعد از کلی خواهش و التماس با بهونه آوردن برنامه رو نیومدن! یه سری هم دقیقه 90 اضافه شدن. یه عده هم کنسل کردن که دیگه با تشر و دعوا و تهدید آوردمشون. چند ساعت مونده به برنامه شده بودیم 3 نفر! میخواستم لغو کنم برنامه رو که تهدیدا جواب داد و اون یه نفر دوباره اضافه شد.
طبق روال همیشگی یه سری خرید باید انجام میدادم. به غیر از اونا خریدهایی که به بقیه سپرده بودم هم افتاد گردن خودم. یه سری رو از دم خونه گرفتم، یه سری رو هم از فروشگاهای دور میدون تجریش. قرار بود دیگه با تاخیر 5:30 از زیر مجسمه راه بیفتیم. تاخیر یکی از بچه ها 5:30 رو به 6 و حتی دیرتر تبدیل کرد. هدف شیرپلا بود و برای شروع دو انتخاب داریم. راه کافه ها، و راه جاده آسفالته. راه کافه ها خنک تر و مرطوب تره، ولی شلوغه. راه جاده آسالته خلوت تره ولی خب خشک و بی جاذبه س. راه آسفالته رو انتخاب کردیم. به بچه ها گفتم سری پیش که از این راه اومدیم اشتباه رفتم! اگه میفتید جلو، این مسیرو بریم. قبول کردن. رفتیم و باز هم اشتباه رفتیم! به مسیر اصلی برگشتیم، اما یک بار دیگه باز اشتباه رفتیم. نه به شدت دفعه قبل که تقریبا گم شدیم و کلی چالش های مختلف رو تجربه کردیم، ولی با یه مسیرهای غریب روبرو شدیم که اصلا آشنا نبودن و صرفا با تجربه های قبلی و نقشه تونستیم خودمونو بندازیم تو مسیر اصلی. تاخیر اولیه و این اشتباها باعث شد یک اتفاق جدید در سابقه کوهنوردی من رخ بده! کوهپیمایی در شب! من تا بحال به دلیل ایمنی در شب کوهپیمایی نکرده بودم. نداشتن هدلایت یک علتش بوده، احتیاط زیاد هم علت دومش. اما حالا با توجه به سرعت حرکت، موقعیت فعلی و مسیر پیش رو قطعا به تاریکی میخوردیم. خورشید پشت کوه ها رفته بود و یواش یواش داشت تاریک می شد. صدرا یه هدلایت که مدت ها بود ازش استفاده نکرده بود همراهش بود. نمیدونست باطری هاش هنوز جون دارن یا دیگه فاسد شدن. گوشی دو نفر شارژ داشت و دو نفر خیلی باطری نداشتن. البته من پاوربانک با خودم آورده بودم. برای تامین روشنایی مشکلی نداشتیم ولی خب با توجه به اینکه تجربه بالا رفتن تو تاریکی رو نداشتم، نمیدونستم چه خواهد شد. ترسی نداشتم، ولی به هر حال شرایط از کوهپیمایی تو روز کمی خطرناک تره. خصوصا اینکه هنوز کلی با بخش سنگی و طنابدار شیرپلا فاصله داشتیم! آروم آروم هوا تاریک شد. ماه اومده بود تو آسمون ولی ما نمی دیدیمش. نورش رو پهلوی ابرای آسمون دیده می شد. ولی خب از ماه شب 21ام که تو دید نیست، نمیشه انتظار روشنایی داشت. نگیم تاریکی 100 درصد، ولی تقریبا دیدن اطراف سخت بود. کمی نور آسمون و نور شهر که از شکاف بین دو کوه معلوم بود فضا رو روشن می کرد ولی خب قطعا به تنهایی کافی نبودن. هدلایت هم برای گروه چهارنفره کافی نبود. به ناچار موبایل ها رو هم وارد بازی کرده بودیم. استفاده از موبایل به بدی بزرگ داشت! مشغول شدن یکی از دستا! ولی خب چاره ای نبود. بهتر از این بود که پای یکی گیر کنه و تو اون ساعت که کسی هم تو مسیر نیست به جایی بخوره و یه مشکل به مشکلات قبلی اضافه بشه. با احتیاط و سرعت معقول بالا رفتن رو ادامه دادیم. آمادگی بدنی ناکافی هم باعث شده بود سرعت از حد معمول کمتر باشه. ما یه مشکل کوچیک دیگه هم داشتیم. دیر رسیدن به پناهگاه. توی گوگل زده بود 10 در پناهگاه بسته میشه. اگرچه میشد با تماس تلفنی و اعلام وضعیت اضطراری ما رفت تو، ولی خب همین چند دقیقه تاخیر هم به هر حال یه اتفاق نامطلوبه. هر چند ممکنه برای یه گروه جوون بیشتر هیجان انگیز باشه تا نامطلوب! 
بالا رفتن رو ادامه دادیم و بالاخره رسیدیم! 9:57. دقیقه 90 به معنای واقعی کلمه. 4 تخت سالن عمومی که قیمتش 15تومن شده بود رو کرایه کردیم و وسایل رو گذاشتیم. با توجه به خستگی جسمی، اول نماز رو خوندیم. خوردن شام کمی دیر شد. سالن هارو بسته بودن و مجبور بودیم رو بالکن بخوریم. بساط شام رو پهن کردیم و شروع کردیم. با خوردن شام صحبت ها هم شروع شد. یه کم که گذشت صدای یکی از پیرمردای تو سالن عمومی در اومد با این مضمون که آروم ما میخوایم بخوابیم. صحبتا رو قطع نکردیم و فقط کمی آروم تر حرف زدیم. دیگه صدای پیرمرد بلند نشد. اما صبح ساعت 4 نا میتونستن با سر و صدا تو بالکن و انداختن نور هدلایتا تو چشممون تلافیش رو در آوردن!‌ در حدی که صدام در اومد و به یکیشون گفتم آقا میشه اون هدلایت رو از رو صورت ما برداری و فقط بندازی روی کوله ت؟! مشکل هدلایت حل شد ولی تخلیه کوله و دوباره چیدن و خش خش کیسه ها تا رفتن همشون طول کشید. از 4 تا 5:30 که قرار بود ما از خواب بلند شیم خواب های تیکه پاره چند دقیقه ای نصیب ما شد. تقریبا می شد گفت که بیشتر به بیداری گذشت. حتی 10 دقیقه آخر هم خودیا خرابش کردن و صدرا 5:20 از خواب بیدارم کرد. چرا؟! می گفت حالا که ما خوابمون نمیبره شما هم نخوابید! پا شدم نماز خوندم. خیلی هم خوابم نمیومد راستش. در واقع همون 4 که از خوب پا شدم انگار 80 تا 90 درصد از خواب مورد نیازم تامین شده بود. خیلی زور زدم تا باز بخوابم. یه بازه ای حتی از شدت گرسنگی خوابم نمی برد ولی خب تنبلیم خیلی بیشتر از گرسنگیم بود و ترجیح دادم تو همون تخت بخونم. 
دیشب از سر خستگی و تنبلی مسواک نزده بود. صبح قبل نماز جبرانش کردم. مسواکم رو گذاشتم رو جالباسی تو نمازخونه تا قبل رفتن خشک شه. بعد نماز رفتیم برای صبحونه. اول رو بالکن بودیم ولی سردی هوا و بادی که میومد کمی اذیت می کرد. وسایل رو بردیم تو سالن عمومی طبقه اول. خیارها رو شستم، قاچ کردم و نعنایی که مادر داده بود رو پاشیدیم روش. پنیر و حلوا شکری و مربا رو هم گذاشتیم وسط. هندونه هم چهار قاچ شد و یه صبحونه مشت با ویو شهر از پنجره پناهگاه زدیم. بعد صبحونه برگشتیم خوابگاه و وسایل رو برداشتیم و بعد پر کردن بطری ها برگشتن رو شروع کردیم. ساعت تقریبا 7 بود. یه کم دیر شده بود ولی اون طور نبود که به آفتاب بخوریم. در واقع بخشای سختش رو تو سایه برگشتیم و اواخر مسیر که آفتاب بالا اومده بود دیگه تو کوچه پس کوچه های پس قلعه بودیم و خیلی کم آفتاب خوردیم. تو راه برگشت خیلی کمتر ایستادیم و سریع تر حرکت کردیم و حدود 9 رسیدیم پایین. این بار هم رفتنی و هم برگشتی کمتر خسته شدم. بدنم ناآماده تر بود، ولی تو مسیر فشار کمتری حس کردم. اما الان که دارم متن رو می نویسم پشت ساق پام، روی رون ها و پهلو هام هنوز احساس کوفتگی دارم!
اولین کوه 98 با حضور حسین، پارسا، صدرا و من خوش گذشت! ایشالا بعدیاش هم خوش بگذره. 
۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۴۷
محمد حسن شهبازی