پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

در بازار تهران به دنبال یک چیز عجیب و غریب که احتمال می دهم درصد زیادی از بازاری ها اصلا نمی دانند چیست و به چه دردی می خورد کوچه و پس کوچه ها را گز می کردیم و در حالی که به انتهای یکی از راه های اصلی نزدیک می شدیم جمعیت پرتعدادی را دیدیم که از یک فرعی به همان راهرویی که ما در آن بودیم وارد شدند. از افعال لابد حدس زده اید که تنها نبودم و همراه یکی از رفقا که از قضا پدرش در بازار حجره داشت آمده بودیم. او حدودا می دانست که قضیه از چه قرار است اما برای من اولین بار بود که با چنین صحنه ای مواجه می شوم.
جمعیت با ذکر صلوات بر لب از کوچه ای که عمود بر این خیابان بود وارد شدند و دو سه نفر جلوی صف را راحت می شد دید که پیراهن مشکی بر تن داشتند. در عقب آن ها هم مرد میانسالی بود که مدام از جمعیت پشت سرش صلوات می گرفت. جمعیت قدم زنان جلو می آمد. رفیقم می گفت برای باز کردن حجره بنده خدایی آمده اند که به خاطر فوت صاحبش چند روزی تعطیل بوده و رسم است که چنین مراسمی برگزار شود و آن چیزی که برایم خیلی جالب و شگفت انگیز بود خاموش شدن نوبتی چراغ مغازه هایی بود که جمعیت از کنارشان رد می شد و به احترام آن مرحوم چند لحظه ای خاموش می ماند.

پ.ن: بار قبل هم که بازار آمده بودم از بعضی اتفاقات و رفتارها که تا به حال ندیده بودم متعجب شدم(به گمانم درباره آن نوشته ام. دلارفروش های کنار خیابان،گاری وسط خیابان پانزده خرداد و ... ) و این بار نیز این اتفاق اسباب غافلگیری مان را فراهم کرد. قسمت بعد چه خواهد شد را خدا داند و بس...
۲ نظر ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۷
محمد حسن شهبازی

نسبت به رویه ای یکی دو ساله که زیاد  قسمت می شد به زیارت حضرت ثامن(ع) برویم، وقفه ای حاصل شده بود و علیرغم برقراری آن قرارهای ثابت سالیانه، توفیق نداشتم همراه دوستان عازم مشهد الرضا(ع) شوم. روزها می گذشت تا این که از یک شماره غریبه تماسی گرفته شد و مکالمه ی کوتاهی رخ دادا و نهایتش این خبر آمد که دعوت شده ایم! خوب دیگر چه از این بهتر؟ و چه کسی می تواند دعوت را رد کند؟ جای همه تان خالی، نایب الزیاره بودیم و علیرغم سختی برنامه سفر و بیماری ای که حادث شد اما سفر دلچسبی بود و پس از سالها، هنگام جدایی حال و هوای غم انگیز فراغ داشتم. 
بگذریم، در سفر به تغییراتی در وبلاگ فکر می کردم و تصمیمش را هم گرفتم اما قسمت نشد همان جا اعمال کنم. یکی تغییر نام نویسنده بود که هم اکنون می توانید خروجی آن را که چند روزی است اعمال شده ببینید و دیگری تغییر نام وبلاگ که بسترش هنوز فراهم نشده ولی در صورت پیش آمدن یک موقعیت مناسب حتما اقدام خواهم شد ان شاءالله. 
 سفر مشهد مذکور_که ان شاءالله خدا قسمت همه کند_ در نوع خود یکی از طولانی ترین مشهد های زندگی بود و چیزی در حدود یک هفته به طول انجامید. فرصت زیاد، امکان تفکر و تامل بیشتری را نیز هدیه می دهد و در یک فضای آزاد می توان به کارهایی پرداخت که در هر سفری امکان انجامش فراهم نیست. تقریبا از نیمه دوم سفر سرما خورده بودم و در یکی از همین روزهای بیماری طبق روال هر روزه برای نماز مغرب و عشا عازم حرم بودیم. از باب الجواد وارد شدیم و به قصد وضو وارد یکی از وضوخانه ها شدم. پس از وضو و وردن قرصی که ساعت شش باید می خوردم به کتابخانه ای که در روزهای گذشته و البته سفرهای قبلی توجهم را جلب کرده بود نگاه کردم و تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده تجربه اش کنم. حال خوش و نشاط زیارت هم نداشتم و گفتم بروم دوری بزنم ببینم این کتابخانه که این همه سال از کنارش رد شده ایم کجاست و چه طور جایی است. وارد شدم و پس یک پاگرد که به چپ می چرخید به ورودی دوم که دربش بسته بود رسیدم. درب را باز کردم و به بخش اطلاعات کتابخانه که یک پیرمرد و دو مرد نسبتا جوان نشسته بودند رسیدم. با حالتی غریبانه گفتم می شود یک دوری بزنم و گفتند بفرمایید. یک محوطه سرسرا مانند(ابتدا از "لابی" استفاده کرده بودم و درخواست کردم اگر کسی معادلی می شناسد معرفی کند که یکی از اساتید بزرگوار زحمتش را کشیدند؛ اگرچه کمی غریب است اما بهتر از لابی است) داشت که در وسط آن نسخی از قرآن که به دست مبارک امام رضا(ع) نوشته شده بود قرار داشت و در اطراف آن نیز عکس هایی از محوطه حرم مطهر قرار گرفته بود. در حاشیه این مکان نیز در دو میز بلند که به صورت عمود بر هم در گوشه قرار گرفته بودند کتاب هایی با محوریت امام باقر(ع) قرار داشت.(ایام شهادت امام باقر(ع) بود. ضمنا همیشه شیفته این اتقان صنع حرم رضوی بودم که در کوچک ترین مکان ها و حتی شاید کم تردد مکان ها، کار به صورت مشخص تعریف شده است و مسئولین آن طور که باید به آن وظایف عمل می کنند. حال کسی ببیند یا نبیند.) 
در روبروی بخش اطلاعات دو سه درب وجود داشت که هر کدام به سالنی می رسید. بخش مطبوعات، بخش کتب و ... به دلیل بیماری خیلی توان نداشتم موشکافانه همه جا را نگاه کنم اما شبیه کتابخانه های سطح شهر تهران در بخشی عده ای مشغول مطالعه بودند و خیلی هم به نظر نمی آمد احیانا در حال مطالعه های مذهبی و دینی باشند و حتی این طور به ذهن می آمد که خود را برای آزمونی شبیه کنکور آماده می کنند. البته در کنارشان بودند طلبه هایی که کتب درسی حوزوی رو به رویشان بود و به سبک خودشان مشغول مطالعه بودند و عده ای هم روزنامه ها و مجلات را ورق می زدند. به دلیل فضای سفر و بررسی جریان مطبوعات، چشمم به روزنامه جمهوری اسلامی که روی میز افتاده بود خورد و کمی دقیق شدم. همواره موضع گیری های این روزنامه برایم جالب بوده است. هر وقت که صفحه اولش را که می دیدم، از بخش ثابت کلام امام که سال هاست در بالا سمت چپ روزنامه چاپ می شود تا انتشار تیترهای بعضا انقلابی، اما علقه ای نه به وضوح و ناشیگری ای که در آرمان به چشم می خورد، به هاشمی رفسنجانی دارد. گاهی در رابطه به آل سعود جملاتی چاپ می کند که با خودم می گوید آیت الله بخواند از کوره در نمی رود؟ گاهی هم چنان پشت حاج آقا می ایستد که تعجب می کنم آخر کدام را باور کنیم؟ شاید روزی مسیح مهاجری را ببینم این سوال را بپرسم که این بزرخ اذیتتان نمی کند؟
در راستای همان مواضعی که عرض شد، همان شماره ای که روی میز بود در بخش معرفی کتب انتشارات جمهوری اسلامی کتابی را معرفی کرده بود با عنوان "اجتهاد در محاق" و در توضیخ کنارش نوشته بود که در جریان انتقادات به سخنان آیت الله در فلان همایش در باب فلان موضوع این کتاب در پاسخ آن ها منتشر شده است. و در پی دی اف روزنامه 17 شهریور نگاه کنید درست در پایین صفحه جمله ای کوبنده از امام(ره) در رابطه با آل سعود درج شده که احتمالا نسخه مربوط به آیت الله آن بخش ها را نداشته باشد :)

پ.ن1: گفتم که نایب الزیاره بودم؟
پ.ن2: دیگر کمتر در نوشتن به خودم سخت خواهم گرفت...
۱ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۸
محمد حسن شهبازی