پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

وقتی داشتم به موضوع این پست فکر می کردم تا فضای اصلیش شکل بگیرد و بعد اینجا منتشر کنم، یک ایده خوب و راضی کننده به ذهنم رسیده بود. اما حالا که وقت منتشر کردن است، چیز خاصی از آن یادم نمی آید. این یک ساعت بین راه که با اتوبوس طی شد ظاهرا ذهن را ریست کرده است.

بگذریم. آن شعر معروف "نرم نرمک می رسد اینک بهار" فریدون مشیری را باید از همین روزها زمزمه کرد. نه روزهای پایانی اسفند چراکه آن موقع بهار دیگر آمده و اصلا نرم نرمک هم نیست. بلکه الان نرم نرمک است. وقتی که چشمم به دکاغذ تبلیغ دکه روزنامه می خورد که نوشته:"تقویم ۹۵ رسید!"


پ.ن:

لم برای آن ایده فراموش شده تنگ می شود، خداحافظ!

-این قافله عمر عجب می گذرد...

۲ نظر ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۲
محمد حسن شهبازی
می خواستم بروم خیابان وزرا. طبق معمول قبل از رفتن جستجو کردم و به سادگی پیدا شد. از دانشکده هم مسیرش هموار بود. با بی آر تی تا انتهای مسیر_ یعنی ایستگاه بیهقی _ می روم و مابقی را هم پای پیاده. شب بود و برف و بارانِ قاطی تازه شروع به بارش کرده بودند. وقتی رسیدیم آخرین نفری بودم که از اتوبوس پیاده شدم. این طور وقت ها عجله مردم برایم جالب است. هوا واقعا سرد بود. تا رسیدم جی پی اس را علم کردم و یک جستجوی کوچک انجام دادم تا ببینم کجا هستم و به کجا باید بروم. بعد از مسیریابی اولیه به سمت میدان حرکت کردم و پادساعت گرد در حاشیه میدان چرخیدم تا به سر خیابان مورد نظرم برسم. در میانه راه دوباره یکی از این سارقان مسلح به سیخ و آدامس را دیدم که تازه داشت شروع می کرد. ایستادم و شروع کردم گیر دادن که نکن. معمولا اول خیلی جدی نمی گیرند اما وقتی خیلی پاپی می شود دست بر می دارند و از آنجا می روند.( احتمالا مسیر بعدی شان صندوق سر چند کوچه آن طرف تر باشد). ولی این یکی از من هم سیریش تر بود. چهره اش هم شاداب تر از اکثر این ها بود که به یک ذره مال مددجویان کمیته امداد هم رحم نمی کنند. آخر سر بازی مان برد-برد تمام شد. نتوانستم جلویش را بگیرم که چیزی بر ندارد ولی همین که فضا را برایش کمی ناامن کردم که بداند شهر بی صاحب نیست،‌آن هم دقیقا دور میدان آرژانتین میان آن همه نور و رفت و آمد،‌یک نوع پیروزی به حساب می آید. آرزو بر جوانان عیب نیست و آرزو می کنم بعد از من یک نفر دیگری به این کار ادامه داده باشد. بگذریم. مسیرم را ادامه دادم و به سر خیابانی رسیدم. اگر اشتباه نکنم بخارست بود، یا همان احمد قصیر خودمان. من دنبال خیابان وزرا می گشتم. از طرفی گرسنه هم بودم. همین طور که احمد قصیر را پایین می رفتم یک سوپرمارکت دیدم و رفتم داخل. از آن جایی که سرماخورده ها خیلی قدرت انتخاب ندارند و بهتر است دنبال چیزی باشند که در جهت بهبود حالشان باشد، از میان گزینه های موجود دنت موزی را انتخاب کردم تا شیر و موزش کمی به حالم کمک کند(یا لااقل ضرر نزند). خیلی زود تمام شد و آشغالش را در سطل یکی دو کوچه جلوتر انداختم. از میان فرعی ها به سمت خیابان وزرا می رفتم و گهگاهی هم دنبال تابلویی می گشتم که این خیابان را پیدا کنم و خیلی دست به جی پی اس نباشم. کمی گذشت و خبری نشد. به ناچار جی پی اس را درآوردم و چک کردم و دیدم ای دل غافل. مشغول دور شدن از خیابان بودم.دوباره مجبور شدم مسیر طی شده را برگردم. ترجیح دادم به جی پی اس که جواب درستی از آن نگرفته بودم اعتماد نکنم. حرف های شهرداری را ملاک قرار دادم و خوب و بجا هم سخن گفته بود. تقریبا مسیر را پیدا کرده بودم که به یک سوژه جالبی بر خوردم.
یک بنده خدایی به رحمت خدا رفته بود. به رسم همیشگی مراسم ختمی برگزار شده بود. دم در مثل سایر مراسم ها تعدادی دسته گل بود و صاحبان عزا هم جلوی در ایستاده بودند، منتها کمی متفاوت. خدمتتان عرض می کنم چرا. اگر اشتباه نکنم یکی هم آن جلو سیگار می کشید. از بیرون داخل معلوم بود. همه تنگاتنگ نشسته بودند. از فضای داخل مراسم خیلی اطلاع نداشتم که چه می گفتند و چه می شنیدند. چند قدمی که از جلوی آنجا رد شدم گردنم به سمت مراسم جالبشان خم بود تا گذشتم و به مسیر ادامه دادم. اما چرا؟  
چون که آن جا یک کافه بود. احتمالا بجای فاتحه که در ختم ها پشت سر هم می خوانیم و هدیه به روح درگذشته می کنیم تا خدای رحیم درباره معفرت آن مرحوم تصمیم بگیرد ابنجا سیگار بابد آتش به آتش شود و دودش را به هیچ وجه حبس نکنند تا مرده مورد نظر در فضای دود آلودی که در بزرخ ایجاد شده بپیچد به بازی و یکهو از لای در بهشت بپرد تو و خودش را مشغول خوردن میوه های بهشتی کند تا تابلو نشود تازه آمده. البته شرکت کنندگان محترم باید توجه کنند که سیگارهای خوش بو بکشند، چون که اگر بهمن و از این سیگار های خز و خیل بکشند و تازه درگذشته مذکور بوی ناجور سیگار بدهد، باز هم لو می رود. بهترین گزینه همان کاپیتان بلک معروف است تا اگر کسی گیر داد که این چه بوییست که می دهی، سریع بگوید ادکلن زدم.خلاصه فضایی بود که باید می دیدید. یک شانس هم اگر باقی مانده بود تا یک حالی به آن بنده خدا می دادند را نیز با سیگار ها دود کردند رفت هوا.
پ.ن ها:
-البته من ندیدم کسی داخل سیگار بکشد. فقط خیال بود و کمی شیطنت 
-راستی فهمیدید چرا جلوی ثر امکان لولیدن(ببخشید چیز بهتری پیدا نکردم) بانوان و آقایان در هم فراهم می شود. چون کافه ها یک در بیشتر ندارند و معمولا آن در کوچک است.
-البته این که ریا نکردند خودش پوئن مثبتی است اما ای کاش بزرگان فامیل پیش دستی می کردند و آن شانس را زنده می کردند...

والسلام
(پایان یافته در ۲۶ آذر، ساعت ۲۱:۴۶، اتوبوس در راه منزل)
۱ نظر ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۸:۵۶
محمد حسن شهبازی
برنامه هایی که می توان در یک ساعت زمان رسیدن تا مقصد در اتوبوس پیاده کرد خیلی متنوع نیست. خصوصا اینکه باید اکثر قریب به اتفاق مسیر را ایستاده باشی و حالا که زمستان است و گه گاه برف و باران می آید باید کیفت را هم به روشی کنترل کنی چون کف زمین خیس است و معمولا جایی برای زمین گذاشتن نیست. حالا می ماند چند گزینه محدود. یکی مطالعه است. یکی درآوردن هندزفری و موسیقی. دیگری هم سیر آفاق و انفس(به قول معلم دیفرانسیل پیش دانشگاهی).
باید بگویم که بخش عمده ی این ساعات به حمدلله به همان مورد اول سپری شده. حتی پیش آمده کتاب هایی را هم که نیاز به یادداشت نکاتی داشته مطالعه کرده ام. از خواندن کتاب های اورول و این اواخر قرارگاه های فرهنگی می توان به عنوان نمونه نام برد. نشریه های دانشگاه هم از مهمانان اتوبوسی هستند.
گاهی در اثناء کتاب خواندن ها بافر مغز که پر می شود سر را بالا می آورم، به آن سوی شیشه های بزرگ اتوبوس خیره می شوم و نفسی عمیق می کشم. کمی اطراف را برانداز می کنم. آدم های جدید اطراف که اخیرا به جمع مسافران اضافه شده اند، بررسی هوای دم کرده یا تازه داخل اتوبوس، ترافیک و ماشین های عبوری از کنار اتوبوس. امروز صبح در یکی از همین پیام بازرگانی ها صحنه ای را دیدم. زمینی مسطح و نسبتا وسیع که سطح آن را چند سانتی برف پوشانده بود. پرنده هایی از این سو به آن سو پرواز می کردند. در ابتدا فکر کردم کلاغ هستند و صحنه های همیشگی شان. بدلیل ترافیک خیلی کند حرکت می کردند و فرصت شد بیشتر به آن ها خیره شوم. یکی شان پشت به من به سمت جلو پرواز کرد و لحظه لحظه حرکاتش را می دیدم و غرق در افکار پرواز و حس آن شده بودم که یکی دیگر از جمع جدا شد و هم جهت ما آمد و کمی هم فاصله اش را با اتوبوس کم کرد. نزدیک که شد دیدم سراسر سیاه است. یعنی حتی خبری از پرهای خاکستری کلاغ ها هم نبود. نه پرنده شناسم و نه علاقه ای به این کار دارم، ولی دیدم که از این کلاغ های خودمان نیستند. اسمشان را می گذارم کلاغ سیاه. در همین حد به دیدن شان بسنده کردم و سرم را پایین آوردم. لابد می خواستم به ادامه خواندن کتاب بپردازم که فکری در ذهنم جوانه زد. یک حساب سرانگشتی کردم که انسان چقدر عمر می کند؟ مثلا 60 سال. چند بار ممکن است چنین چیزی ببیند؟ شاید این آخرین بار بوده باشد؟ چرا اینقدر ساده از کنارش گذشتم؟ اصلا شاید این چندمین بار باشد که این موجودات را می بینم و این بار هم داشتم مثل دفعات پیش خیلی ساده از کنارشان می گذشتم. چرا مثل کودکی که برای اولین چیزی را می بیند دیگر ذوق نمی کنم؟ چرا دیگر هیجان زده نمی شوم و چشمانم برق نمی زند؟ از کنار این ها به سادگی می گذرم و با عجله به شتاب کارها می افزایم که به چه برسم؟ چه چیزی پشت این وقایع است که آن را می خواهم کنار بزنم تا به مقصود برسم؟ آیا مقصود جز در چنین بستری رخ می دهد؟ جز اتفاقی مثل دیدن کلاغ ها یکدست سیاه که فکر می کنم قبلا ندیدمشان؟ کوتاه و خلاصه بگویم: "به کجا چنین شتابان؟"

پ.ن: امان از روزی که در کاسه لبریزمان جز حسرت چیزی یافت نشود...
۴ نظر ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۱
محمد حسن شهبازی

فکر کنم پیش دانشگاهی بود که خیلی با او دوست شدم. دقیقا یادم نیست اولین بار کجا همدیگر را دیدیم. فقط می دانم که مشهد بود. پیش دانشگاهی اساسا سال پرفشاری بود. انواع و اقسام فشارها و اکنون که به گذشته نگاه می کنم شاید در کنار تمامی حالات گوشه ای هم حس و حال تحسین داشته باشم که چطور آن سال گذشت و با کمری نشکسته بیرون آمدم. بدون شک لطف کثیر خدا بود. یک طورهایی اصلا نمی فهمیدم که چه دارد می شود، آن روزها حسی نسبت به وقایع و میزان فشار نداشتم_نسبت به معیارهای امروز که با آن ها زندگی می کنم_ و در نهایت همه چیز راحت تمام شد و امروز خیلی هایش هم به باد فراموشی سپرده شده. اما رفاقت هاست که می ماند. ولی متاسفانه این رفاقت هم پایانی تراژدیک داشت. درست مثل شروع رفاقت که یادم نمی آید از کجا و بود و کی؛ پایانش هم همین طور بود. یادم نیست کجا از هم جدا شدیم و دقیقا کی بود. اما می توانم حدس هایی بزنم. احتمالارچند ماه قبل شروع طوفان کنکور ، و شاید در جا میز! بله. تسبیح 35 دانه سبز رنگ شاه مقصود افغانی. خیلی دوستش داشتم. به گفته دیگران که هر چه بیشتر دست بخورد درخشان تر می شود، گاهی یک دانه اش را هی می گرفتم و با انگشت می سابیدمش و با دانه های کناری مقایسه می کردم. از یک تسبیح 10 تومانی خیلی انتظاری نداشتم ولی بعدش نمی دانم از سر حقیقت یا تلقین اما حس می کردم که براق تر شده است. خلاصه خیلی خوب بودیم با هم. در سرمای زمستان که هنوز هم گهگاهی یادآور دوران مدرسه است، می گذاشتمش توی جامیز. هوا که سرد بود فلزات هم خیلی کاری به دمای داخل نداشتند و همدمای هوای بیرون می شدند. آن وقت بعد از چند دقیقه تسبیح سنگی هم خود را به فلز می رساند و وقتی در دست می گرفتم خنکای خوبی داشت. سبز و خنکی و تسبیح در نهایت حس خوبی القا می کند. شاید چیزی شبیه حرم امام رضا(ع). خلاصه خاطرات خوبی را با خود به یادگار گذاشته بود. ای کاش بیشتر حواسم به او می بود.

تابستان شد و باز هم طلبیده شده بودم مشهد. رفتم بازار رضا و به یاد همان تسبیح راهروها گز می کردم. چند مدل دیدم و قیمت کردم. آن اوایل خیلی منصفانه قیمت نگفت. جلوتر رفتم و یک جایی پیدا کردم. تسبیح ها را دیدم و دلم همانجا ماند. دسته ای که شاید حدود 100 تسبیح عین هم به هم وصل بود. شاید همه می توانستند  جای آن قبلی را پر کنند و شایستگیش را داشتند. از همان جا خریدم و برگشتم.

روزهای اول زیاد دستم بود. تهران هم که برگشتیم معمولا توی جیبم بود و گهگاهی واسطه فرستادن ذکری می شد. هر از گاهی هم که خسته از دانشگاه می آمدم خانه توی دستم بود و به محض رسیدم می گذاشتمش جایی و چند روزی گم می شد. اما نهایتا یا با جستجوی خودم و یا با نظافت های همیشگی مادر از گوشه و کنار دوباره پیدا می شود. این بار آخری اما کمتر آفتابی می شد و یک روز دیگر ندیدمش. خیال می کردم خانه است. معمولا لای تشکچه های مبل، و یا قاطی وسایلم پنهان می شد. اما این بار جداً نبود. خیلی پاپی اش نشدم. کمی غمگین شدم و سعی کردم در انبوه مشغله و کارهای روزانه خرده خرده فراموشش کنم تا شاید روزی دوباره خودش سر و کله اش پیدا شود. فضای معنوی روزهای اخیر اما بیشتر نبودنش را یادآوری می کرد. اربعین و هیئت و نمازگزاران تسبیح به دست بعد از نماز جماعت و... این روزها هم گذشت و باز گرد فراموشی بر روی نبودنش نشست. تا این که دیشب اذان که گفتند رفتم برای نماز جماعت مسجد دانشکده. نماز اول را که خواندیم همینطور نشسته بودم و مشغول فکر بودم. نفر صف جلویی که یکی از ورودی های جدید بود تسبیحی از جیبش درآورد. دوباره همه چیز زنده شد و رشته ای از افکار حول موضوع تسبیح در ذهنم پیچید. یکهو خیلی عجیب و غریب فکری به ذهنم خطور کرد. این که شاید تسبیح در زیر جامهری مسجد که معمولا محل تسبیح هاست باشد. به نشانه این که بر می گردم مهرم را همان جا گذاشتم و بلند شدم و رفتم سمت جامهری. طبقه بالا دو تسبیح آبی از دو گوشه آویزان بود. طبقه پایین را که نگاه کردم، آن انتها بالاخره دیدمش. بالاخره رخ نموده بود. حالت شعف خاصی داشتم. سریع برداشتمش و با حالتی ظفرمندانه برگشتم به صف نماز. حالا رشته افکار دیگری در سر داشتم؛ افکاری با محوریت معنویت... حس خلأ معنویت. بهانه ای شد که به زمان بندی زندگی و نقش معنویت بیشتر فکر کنم...

پ.ن: تسبیح از توی جیبم به همه سلام می کند. دوباره با هم دوست شده ایم...

۳ نظر ۱۵ آذر ۹۴ ، ۰۹:۰۲
محمد حسن شهبازی
فشار وظایف و برنامه ها چنان مضاعف شده که فرصت نشستن و فکر کردن و سر و کله زدن با کلمات را که منجر به انتشار یک مطلب می شود. گرفته است. واقعا دلم می خواهد یک هفته بروم یک نقطه ای دور از هیاهوی این شهر و پا روی پا بیاندازم و به مواردی فکر کنم که فکر کردنشان نه تنها انرژی نمی گیرد بلکه انرژی آفرین است. بگذریم، فقط می خواستم حال این روزها را برایتان بازگو کنم. فی الحال الان اینقدر وقت تنگ است که حساب کردم درآوردن لپتاپ و حواشی روشن شدنش صرف نمی کند و بهتر است با گوشی پست بگذارم...
اما بعد...
اصل موضوع: دیشب که به خانه باز می گشتم، کمی دیرتر از همیشه بود. امانتی یک بنده خدایی را که ساکن شرق تهران بود به دستش رسانده بودم و مستقیم عزم غرب کرده بودم. بماند که ناوگان حمل و نقل عمومی (اتوبوسرانی منظور است) دیشب چقدر به ما حرص داد ولی نهایتا وقتی به نزدیکی های منزل رسیدم، مجبور شدم بخش پایانی را هم پیاده بروم. سکوت و تنهایی این تکه نهایی متفاوت است از سایر سکوت ها و تنهایی های شهر. خیابان عریضی را تصور کنید. نیمه تاریک. شهرداری چراغهایش را به هر دلیلی که خودش می داند هنوز به اینجا نکشیده. سمت چپ پایانه اتوبوس هاست که در این ساعت شب خاموش و سرد پراکنده به خواب رفته اند و سمت راست در ارتفاعی پایین تر از سطح خیابان در فاصله ای چند متری، تعدادی باغ رستوران تازه وقت گل مشتریشان رسیده است. هوا همان بوی روستاهای بکر را می دهد و آسمان تقریبا به همان شفافی است. برای اثبات بکر بودن فضا همین بس که گاهی سگ های ولگرد را می بینی که مثل همان روستاها در خیابان پرسه می زنند بی آن که به حریمت تعرضی کنند. خلاصه در همین فضا بودم و یک لحظه احساس تنهایی عجیبی کردم. من بودم و دنیای اشیای بی جان و خدا. یاد قیامت افتادم و پهنه بی کران و حساب و کتاب. حس خاصی بود. بعید می دانم ترس بوده باشد. شاید چیزی از جنس درک ابهت بیرون و یا کوچکی خود و درون.
فقط حیف که گهگاه این ماشین های ۲۴ساعت رژه رو، با تایرهایشان از وسط جریان افکارم عبور می کردند...
پ.ن: راستی آیا می شود ماشین را از زندگی بیرون راند؟ حتی برای چند ساعت؟
۱ نظر ۰۹ آذر ۹۴ ، ۰۷:۴۸
محمد حسن شهبازی