پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

به شخصه با سبک بازی ای که در Generals ZH به کار می گیرم (در طول یک بازی از ابتدا تا به سرانجام رسیدن)، به این نتیجه رسیده ام که پس از پایان بازی و جمع شدن همه چیز، ذهنم دیگر توان انجام دادن کارهای جدی ندارد. به طرز جالبی نمی توانم بر روی بعضی کارها تمرکز کنم و به بیانی تا فردا که یک خواب چند ساعته تا آن فاصله است باید صبر کنم تا بازیابی شوم. و ادامه روز جاری تقریبا سوخته!
اینک دو راه پیش رو است:
- یا کلا بازی عاملش است و دیگر در مواقع "ذهن لازم"(مثل ایام امتحانات و ...) نباید سمتش رفت.
- یا سبک غلط است. جور دیگری می توان بازی را مدیریت کرد که خستگی به طرز محسوسی کاهش پیدا کند.



پ.ن:
- Generals ZH یک بازی استراتژیک از سری Command & Conquer است که جنگ مدرن را شبیه سازی کرده است.
- این مطلب تا حد زیادی به جهت عبرت برای خودم بوده است.


۲ نظر ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۰۲
محمد حسن شهبازی
موهام بلند شده،  خیلی. و ایام امتحاناست و بقیه مشغله ها و کلا وقت و انگیزش نیست که برم سلمونی. صبح خیلی تلاش می کنم مرتب باشه ولی خوب تا عصر تبدیل به یه سبک متفاوت ژولیده و خسته ای میشه. احساس میکنم تو اون شرایط شان اجتماعی بیشتری داشتم. تو شهر که قدم میزدم احتراما بیشتر بود.  مثلا تو سوپری یهو یه آقایی که سن خیلی بالایی هم داشت بهم سلام کرد.  فک کنم نفر بعدی هم که اومد تو اونم سلام کرد.  خلاصه به نظر میاد باید شونه ام رو آویزون کنم... 
۳ نظر ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۷
محمد حسن شهبازی

خیلی جنبه علمی ندارد، اما...

در طول روز شاید یک بار موقع رفت و یک بار موقع برگشت وقتی که در حال گذر از پیاده رو هستیم،  به تقاطع که می رسیم با ماشین های پارک شده ی چسبیده به هم مواجه شویم. به طوری که در بین آن ها فضای عبوری وجود ندارد و یک دور می رود اندرون پاچه. اگر هر دور را سه،  چهار متر حساب کنیم و مثلا هر روز در مجموع رفت و برگشت دست کم چهار، پنج بار با این موارد مواجه شویم، می شود روزی ۲۰ متر. نمی دانم سرعت راه رفتن شما چقدر است اما فرض می کنیم در هر سه ثانیه دو متر. یعنی هر روز ۳۰ ثانیه اضافه تر.

هر هفته سه دقیقه و نیم، هر ماه ۱۴ دقیقه،  هر سال ۱۷۲ دقیقه و مثلا ۶۰ سال هم عمر با برکت ان شاء الله. در نهایت می شود ۱۰۳۲۰ دقیقه یا همان ۱۷۲ ساعت. بیش از یک هفته کامل...

من نمی دانم شما از یک هفته کامل چه استفاده هایی خواهید برد اما برای تحول عظیم با علم به اینکه زمان چقدر طلاست و طلایی ست زمان خوبی است...


پ.ن:

-این ماشین هایی که در تقاطع ها پارک می کنند عامل اول،  اصلی و البته ناشناخته گمراهی و عدم پیشرفت بشریت اند، باور کنید...

-من خودم از رهبران جمعیت وقت تلف کن های مقیم غرب آسیا هستم، بیعت کنید!

-لطفا به محاسبات گیر ندهید، در حد اتود است. 

۴ نظر ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۰
محمد حسن شهبازی

این صحنه ای که در زیر می بینید صحنه اضطراب و نگرانی یک مشت نظامی امریکایی است که به طور ناگهانی یک مورد مشکوک در یک منطقه پرواز ممنوع یافته اند و مطمئن می شوند که متعلق به نیروهای نظامی خودشان نیست و حالا شور(شورا) گرفته اند که چه کنیم الان مثلا؟
بنده چیزی نمی گم، فقط شما رو می برم به 12 تیر ؛ ناو وینسنس و هواپیمای مسافربری ایرانی...



پ.ن: فیلم مرد آهنی (Iron Man 2008)

۲ نظر ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۷
محمد حسن شهبازی

امان از لحظه ای که آدم برای اثبات خودش رو بیاره به متاع دنیا...

#امان


بیشتر خطاب به خودم بود.

۱ نظر ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۸
محمد حسن شهبازی

نکته: متن به ظاهر خیلی عصبانیه؛ ولی من عصبانی نیستم، با آرامش تمام و مثلا یه لبخند گوشه لب اینو نوشتم.


یه سری آدما هم هستن که خیلی داغونن. نمی تونم دقیقا نام ببرم و بگم اینا هستن ولی خوب هیچ بعید نیست. 

این آدمای به معنای واقعی کلمه خاک تو سر نون دین و انقلاب و مشتقات رو میخورن(نه الزاما نون مادی، نون معنوی مثلا) و کلا تو خلوت هم خیلی عشق دین و اسلامن و هی حدیث میفرستن و... ،  اما تو عرصه عمومی یک ژست اپوزیسیونی میگیرن آدم میگه فلانی چه ضد انقلابیه. آخه بدبخت، بیچاره،  ترسو تو چه مسلمونی هستی که جرات نداری جلو چهار نفر همونی که هستی و دوست داری باشی نشون بدی؟  احساس می کنی الان صلاحه بروز ندی؟ نده؛ دیگه چرا تریپ روشنفکری ور می داری و هی به این و اون تیکه میندازی؟

اون دین و ایمونی که یه ذره نقش محرک نداره واست تا حق رو بگی و پاش وایسی به چه دردی میخوره؟

نهایتا داداش گلم، خیرت واسه خودت، پیشکشت، شر نرسون ^_^

قربانت، بوس بوس. 


پ.ن: این مطلب رو دیروز نوشتم؛ یه مقدار هم از خط قرمزام رد شده؛ ولی تا حدی لازم می دونستم نوشتنشو. ضمنا احساس می کنم به یک مورد دیگه هم باید اشاره می کردم ولی از قلم افتاده برای همین یه ذره هم دلم خونه از این جاموندن :)

۱ نظر ۱۵ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۹
محمد حسن شهبازی
خوب یا بد چند وقته(به معنای مدت طولانی) برخلاف بعضی (نمیخوام بگم اون بعضیا بدن؛ کلا عرض کردم) اهل رسانه ای کردن بعضی چیزا نبودم. مثلا خیلیا تو ایران عاشق امام زمانن، اما خوب من هیچ وقت نتونستم حس اون ها رو درک کنم. وقتی مثلا تو اینستاگرام، تو وبلاگ های شخصی و هر جای دیگه احساسات عده ای رو درباره امام زمان(عج) می دیدم که می گفتن آقا بیا، من زنده ام به عشق تو یا صاحب الزمان و ... حس خاصی بهم دست نمی داد. سعی نمی کردم ببینم آیا واقعا طرف این طوریه یا نه؛ چون که واقعا قابل تشخیص نبود. اما خودم رو بررسی می کردم می دیدم این طوری نیستم. به این اعتقاد داشتم که الکی هی بگی آقا عاشقتم، آقا بیا بی شما نفس زندگی کردن ندارم و ... بعد یه مدت اصن ریا و دروغ میشه حالت عادیم و در کل نسبت به کل این قضیه هم شل و بی احساس میشم. درست یا غلط این طوری پیش رفتم و الان هم ناراضی نیستم چرا که احساس می کنم ذهنم رو تازه نگه داشتم برای یه عرض ارادت واقعی.
وقتی به مقوله ظهور فکر می کنم چند تا کلیدواژه به ذهنم میاد. حکومت اسلامی، 313 نفر، تحقق واقعی زندگی در سایه ولایت و این جور مسائل. یعنی کاملا حقیقی به قضیه فکر می کردم. اینکه وقتی امام زمان(عج) ظهور کنن به هر حال یه سری عوامل نیاز هست برای حکومت. نه یه سری عاشق دلسوخته که فقط بگن بیا بیا و بعد دست ولی رو بذارن تو پوست گردو. همش تو فکر این بودم که یه تیم آماده باید باشه، یه نقشه معلوم (در حد توان حالا) که وقتی امام زمان(عج) ظهور کردن وقت تلف نشه. و پیش بینیم هم همینه که اصلا تا این مقدمات حاضر نشه ظهور هم اتفاق نخواهد افتاد. یعنی تا همین الان که هنوز ظهور رخ نداده, علت همین ناآمادگی شرایط هست. به محض آماده شدن شرایط این امر مبارک رخ خواهد داد و اصل قضیه از اون به بعد شروع خواهد شد. یه تلاش همگانی برای رسیدن به اون چیزی که باید.
حالا اینا رو بگذریم، از بعد انتظار نگاه کنیم.
شرم بر من...
ولی داشتم فکر می کردم وقتی مثلا سفارش میدیم فلان چیز رو دیجیکالا بیاره و میگه فلان روز میرسه دستتون، آدم همش گوش به زنگه که بیاد و تحویل بگیره و ذوق اون کالا رو داره. هر چند قیاس صحیحی نیست، اما آیا برای انتظار این طوری هستم؟
به طور مثال یه روز نیمه شعبانو هی تو فکر باشم که چی میشه امروز؛ امام زمان میان؟ نمیان؟
چقدر کار کردم برای رسیدن به اون زمینه آماده ظهور؟
اصن خیلی گاهی خنده داره؟ این همه فکر و اینها آیا باور حقیقی هست توی ما؟ 
که یه روز یه نفری میاد مسیر دنیا عوض میشه؟ آمادگیش هست؟ اون روز دیگه وقت آماده شدن و فکر کردن و نتیجه گیری نیست؛ انتظار جز اینه که آدم آماده باشه تا اون اتفاق بیفته؟
من که در همین لحظه می تونم بگم آماده نیستم...


پ.ن: گاهی خوبه آدم تو دلیاشو عمومی کنه؛ یه ذره باعث میشه جدی تر بهشون فکر کنه...
این رو دل نوشته ای نوشتم!
دیروز نیمه شعبان بود...
۲ نظر ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۷
محمد حسن شهبازی

من و گوگل کیپ* این جوری ایم. (تصویر دو انشگت به هم گره خورده). البته خودم از همان ابتدا اصلا دوست نداشتم که رابطه مان این طوری باشد و حقیقتش گاهی خجالت می کشم دوستانم ببینند که من الان با چنین رفیقی رفاقت می کنم. در آینده هم احساس می کنم روابطمان خدشه دار شود اما الان ما با هم راحتیم.
خیلی وقت بود نیامده بودم. به چند دلیل. مثلا لپتاپ سنگینی که برای مدت طولانی ای منزل نیاوردم. می گذاشتمش دانشگاه تا چند وقت هم من تنهایی را تجربه کنم و هم او. دو تایی کمی هم استراحت می کنیم. یا مثلا درگیری های اداری برای انجمن ورزشی. درگیری های خرده ریز دیگر هم بی تاثیر نبوده اند و در کل تناوب. گاهی آدم دلش می خواهد بنویسد و گاهی هم نه! اگر ابزارش دم دست باشد و وقت اجازه بدهد ، آن لحظه که حس و حالش می آید یک مطلب جدید رقم می خورد و اگر فراهم نباشد هم خوب می پرد. اشکالی ندارد. پست برنیامده از دل که پست نیست...

خلاصه این مدت که نبودم به دلایل بالا بوده و شاید چیزهای دیگر. اما هر بار که موضوعی به ذهنم رسیده در رفیقم گوگل کیپ ثبت کرده ام تا روزی اگر وقت شد به آن بپردازم. و حالا همان لحظه است. از چهار مورد ذکر شده سه تایشان ادغام شده و اکنون پیش روی شماست. تناوب، ابتذال و داروخانه هیچ ربطی به هم ندارند. تناوب که روشن شد، حالا برویم سراغ ابتذال.

شورای هماهنگی کانون های فرهنگی که نمی دانم کیست و کجاست و چه طور شکل گرفته و هی هم با شورای صنفی feat می دهد، این بار برنامه اکران "من دیگو مارادونا هستم" با حضور عوامل فیلم را در نظر گرفته بود. خیلی بیشتر از ظرفیت سالن بلیت فروخته بودند و علیرغم این که از مبادی رسمی هم بلیت را تهیه کرده بودیم ولی آخر سر پله ها نصیبمان شد و کل فیلم را روی زمین سفت به سر بردیم. خیلی هم خسته بودم. شاید اگر روری صندلی نشسته بودم خواب مارادونا را می دیدم و پولم هم دود می شد می رفت هوا. اما به هر ترتیب بر روی پله ها نشستیم و فیلم شروع شد. هر از چند گاه یکبار  هم یک بنده خدایی چراغ قوه به دست صف بینندگان را می درید و می رفت آن جلو جلو ها و بعضا بر می گشت. داستان فیلم بماند(که خوب بود) و صحنه های بامزه اش هم قبول؛ اما واقعا این چه سینمای مسخره ای است؟ چرا یک عده ی خاص شده اند ردیف جلوی سینمای ملی و با آن سبکی که علاقه وافری هم به آن دارند فیلم می سازند و روابط و حریم های مورد علاقه شان را پیاده می کنند؟ چرا برخوردهای زن و مرد این قدر ساده شده و همه راحت می لولند توی هم؟ اشاره به فیلم و یا آدم خاصی ندارم، کلا عرض می کنم. اگر شما دوست داری یک طوری باشی دیگر چرا فضای رسانه ای را که موجب تاثیر عده ی زیادی می شود این طور نشان می دهی؟ اصلا یک جورهایی زمین بازی خراب است. اصل این بخش سینما و ستاره ها و سلبریتی بازی مشکل دارد که در نهایت عده ای عاشق و شیفته زندگیشان بشود زندگی فلان هنرپیشه و غایت آمال و آرزوهایشان بشود این که روزی هم من مثل فلانی شوم. خود بی هویتی. و فلانی هم خودش غرق بی هویتی عمیق تری شده و قبله اش هالیوود است. و ادامه قضیه را بگیرید و بروید جلو.


خیلی تیز و آماتورطوری هم اشاره کنم به قضیه داروخانه. چند وقتی اسیر بازی ای به نام Fort-conquer شده بودم. بازی ای به سبک plants vs Zombies (اسمش را دقیق نمی دانم؛ در همین سبک و سیاق بود). همین طور جلو رفته بودم و در مرحله های بالا سیر می کردم. موقع بیکاری در ماشین و یا هر فرصت کوتاهی یک چلنج آنلاین با یک نفر می زدم و این کم ترین میزان درگیری با بازی بود. رفته بودم داروخانه تا دارویی بگیرم. در حین این که فروشنده محترم داروها را آماده کند هم ول کن نبودم و در دنیای خود مشغول درگیری با دشمن بودم و در هول و ولای اینکه نیروهایم را خوب بفرستم تا نبازم. در حین بازیم می دیدم که کسی کنارم است. اما فقط شبحی از او می دیدم و اصلا توجه نکردم که کیست و چه می خواهد.

داروهایم آماده شد و فروشنده گذاشت روی پیشخوان. سر را از توی بازی درآوردم که داروها را بردارم و چشمم به نفر سمت راستم افتاد. پسر با وضع نه چندان درست(چیزی شبیه افرادی که در سطل زباله به دنبال جنس خاصی برای گلچین کردن می گردند) و سه تا از یک کالایی که نفهمیدم چیست می خواست و پانصد تومان گذاشت روی پیشخوان و با شنیدن صدای فروشنده که می گفت صد تومان کم است داروخانه را ترک می کردم. او با باری بر دوش به دنبال یک کالایی که سه تایش ششصد تومان می شد و 100 تومانش را هم کم داشت به داروخانه آمده بود و من گوشی به دست در حالی که حواسم از جهان اطرافم پرت بود مشغول بازی کردن بودم...
همین!

پاورقی: * سرویس گوگل برای یادداشت و نکته برداری.
۱ نظر ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۰
محمد حسن شهبازی