پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

تناوب، ابتذال و داروخونه

دوشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ

من و گوگل کیپ* این جوری ایم. (تصویر دو انشگت به هم گره خورده). البته خودم از همان ابتدا اصلا دوست نداشتم که رابطه مان این طوری باشد و حقیقتش گاهی خجالت می کشم دوستانم ببینند که من الان با چنین رفیقی رفاقت می کنم. در آینده هم احساس می کنم روابطمان خدشه دار شود اما الان ما با هم راحتیم.
خیلی وقت بود نیامده بودم. به چند دلیل. مثلا لپتاپ سنگینی که برای مدت طولانی ای منزل نیاوردم. می گذاشتمش دانشگاه تا چند وقت هم من تنهایی را تجربه کنم و هم او. دو تایی کمی هم استراحت می کنیم. یا مثلا درگیری های اداری برای انجمن ورزشی. درگیری های خرده ریز دیگر هم بی تاثیر نبوده اند و در کل تناوب. گاهی آدم دلش می خواهد بنویسد و گاهی هم نه! اگر ابزارش دم دست باشد و وقت اجازه بدهد ، آن لحظه که حس و حالش می آید یک مطلب جدید رقم می خورد و اگر فراهم نباشد هم خوب می پرد. اشکالی ندارد. پست برنیامده از دل که پست نیست...

خلاصه این مدت که نبودم به دلایل بالا بوده و شاید چیزهای دیگر. اما هر بار که موضوعی به ذهنم رسیده در رفیقم گوگل کیپ ثبت کرده ام تا روزی اگر وقت شد به آن بپردازم. و حالا همان لحظه است. از چهار مورد ذکر شده سه تایشان ادغام شده و اکنون پیش روی شماست. تناوب، ابتذال و داروخانه هیچ ربطی به هم ندارند. تناوب که روشن شد، حالا برویم سراغ ابتذال.

شورای هماهنگی کانون های فرهنگی که نمی دانم کیست و کجاست و چه طور شکل گرفته و هی هم با شورای صنفی feat می دهد، این بار برنامه اکران "من دیگو مارادونا هستم" با حضور عوامل فیلم را در نظر گرفته بود. خیلی بیشتر از ظرفیت سالن بلیت فروخته بودند و علیرغم این که از مبادی رسمی هم بلیت را تهیه کرده بودیم ولی آخر سر پله ها نصیبمان شد و کل فیلم را روی زمین سفت به سر بردیم. خیلی هم خسته بودم. شاید اگر روری صندلی نشسته بودم خواب مارادونا را می دیدم و پولم هم دود می شد می رفت هوا. اما به هر ترتیب بر روی پله ها نشستیم و فیلم شروع شد. هر از چند گاه یکبار  هم یک بنده خدایی چراغ قوه به دست صف بینندگان را می درید و می رفت آن جلو جلو ها و بعضا بر می گشت. داستان فیلم بماند(که خوب بود) و صحنه های بامزه اش هم قبول؛ اما واقعا این چه سینمای مسخره ای است؟ چرا یک عده ی خاص شده اند ردیف جلوی سینمای ملی و با آن سبکی که علاقه وافری هم به آن دارند فیلم می سازند و روابط و حریم های مورد علاقه شان را پیاده می کنند؟ چرا برخوردهای زن و مرد این قدر ساده شده و همه راحت می لولند توی هم؟ اشاره به فیلم و یا آدم خاصی ندارم، کلا عرض می کنم. اگر شما دوست داری یک طوری باشی دیگر چرا فضای رسانه ای را که موجب تاثیر عده ی زیادی می شود این طور نشان می دهی؟ اصلا یک جورهایی زمین بازی خراب است. اصل این بخش سینما و ستاره ها و سلبریتی بازی مشکل دارد که در نهایت عده ای عاشق و شیفته زندگیشان بشود زندگی فلان هنرپیشه و غایت آمال و آرزوهایشان بشود این که روزی هم من مثل فلانی شوم. خود بی هویتی. و فلانی هم خودش غرق بی هویتی عمیق تری شده و قبله اش هالیوود است. و ادامه قضیه را بگیرید و بروید جلو.


خیلی تیز و آماتورطوری هم اشاره کنم به قضیه داروخانه. چند وقتی اسیر بازی ای به نام Fort-conquer شده بودم. بازی ای به سبک plants vs Zombies (اسمش را دقیق نمی دانم؛ در همین سبک و سیاق بود). همین طور جلو رفته بودم و در مرحله های بالا سیر می کردم. موقع بیکاری در ماشین و یا هر فرصت کوتاهی یک چلنج آنلاین با یک نفر می زدم و این کم ترین میزان درگیری با بازی بود. رفته بودم داروخانه تا دارویی بگیرم. در حین این که فروشنده محترم داروها را آماده کند هم ول کن نبودم و در دنیای خود مشغول درگیری با دشمن بودم و در هول و ولای اینکه نیروهایم را خوب بفرستم تا نبازم. در حین بازیم می دیدم که کسی کنارم است. اما فقط شبحی از او می دیدم و اصلا توجه نکردم که کیست و چه می خواهد.

داروهایم آماده شد و فروشنده گذاشت روی پیشخوان. سر را از توی بازی درآوردم که داروها را بردارم و چشمم به نفر سمت راستم افتاد. پسر با وضع نه چندان درست(چیزی شبیه افرادی که در سطل زباله به دنبال جنس خاصی برای گلچین کردن می گردند) و سه تا از یک کالایی که نفهمیدم چیست می خواست و پانصد تومان گذاشت روی پیشخوان و با شنیدن صدای فروشنده که می گفت صد تومان کم است داروخانه را ترک می کردم. او با باری بر دوش به دنبال یک کالایی که سه تایش ششصد تومان می شد و 100 تومانش را هم کم داشت به داروخانه آمده بود و من گوشی به دست در حالی که حواسم از جهان اطرافم پرت بود مشغول بازی کردن بودم...
همین!

پاورقی: * سرویس گوگل برای یادداشت و نکته برداری.
۹۴/۰۳/۰۴
محمد حسن شهبازی

نظرات  (۱)

بل الانسان علی نفسه بصیرة
و لو القی معاذیره
پاسخ:
الحمدلله،  نظرتون باعث شد بیفتم دنبالش و یه نگاهی هم به تفسیر انداختم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی