پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طبیعت» ثبت شده است

این روزا کرونا ما رو خونه نشین کرد. نه این که خیلی بخوایم تریپ مراعات و بهداشت برداریم، نه! وضعیت ما واقعا طبیعی نبود و نیست و باید تا حد توان احتیاط کنیم. کرونا فقط یه ور ماجرا بود. روی صندلی چسبیده به دیوار که میشینیم و از اون تیکه بالای پنجره بیرون رو نگاه می کنیم، دیگه کوه ها دیده نمیشن. هوا خیلی آلوده س. ما اصن اومدیم این محل که وقتی بقیه جاها آلوده باشن، ما نباشیم. ولی حالا ما هم شدیم مث اونا. حس می کنیم بین یه دوراهی گیر کردیم که ته یکیش کروناس، ته یکی آلودگی. اگه نخوای راه کرونا رو بری، باید خودتو بندازی تو جاده آلودگی.

این روزای سیاه ادامه داشت تا اینکه خدا ارتش بادهاش رو فرستاد. یه روز صبح از صدای زوزه باد بیدار شدیم. پا شدیم بیرونو نگاه کردیم دیدیم آسمون آبی، کوها همه شفاف. سفیدی برف روی یکی از کوها تو چشم میزد. چند روز هم بود که تو خونه اسیر شده بودیم. حالمون بد بود. من که حالت فنر داشتم، وقتی مدتهاست یکی فشارش داده و آماده انفجاره. جمع کردیم زدیم و با همون شرایط ایزوله، یه کم بریم دنیای بدون آدما و بدون کرونا رو ببینیم. انداختیم تو یکی از این جاده های نزدیکمون که ما رو میبره به یکی از روستاهای خوش آب و هوا. جاده خلوت، روستا خلوت و طبیعت هم خلوت. همین جوری رفتیم و رفتیم. چپ و راستمون کوه بود و تو حصار کوه های سنگی که بعضیاشون یه دست سفید و بعضیا هم خشک بودن به حرکت ادامه میدادیم. پایین جاده صدای سنگین آب رودخونه شنیده میشد و کنار جاده هم یه رود کوچیک از برفایی که داشتن آروم آروم آب میشدن تشکیل شده بود. چپ و راست صدای آب میومد. گهگاهی شاید یه ماشینی هم رد میشد. بعضی جاها می رسید که تعداد سگ ها خیلی بیشتر از تعداد آدما میشد. سگ ها تو این هوای سرد بالای کوه، همین جوری می چرخیدن و زمین رو بو می کردن. اون روزایی که هنوز این کرونای منحوس نیومده بود شاید آدما بیشتر این سمتی میومدن و شاید سگ ها کمتر گرسنه میموندن. این آلونک های بین راهی همه سوت و کور. رستوران ها بسته و سگ ها ویلون و سیلون وسط جاده. 

همین طور که داشتیم آروم آروم با دنده 1 یا 2 جاده رو میرفتیم بالا، یه سگ قهوه ای نه چندان بزرگ رو دیدیم. با چشمای درشت سیاهش داشت نگاهمون می کرد. انگار یه آدمی که خیلی تا حالا بهش ظلم شده گیر کرده تو یه بدن سگ و تنها راه حرف زدنش الان چشماشه. همین طوری خیره شد به ما و حس می کردم اندازه کوه های اطرافمون میخواد باهامون حرف بزنه. چشماش پر از معصومیت بود. شاید همه این حس هایی که می کردم ناشی از توهم من باشه و صرفا با چشم هاش داشت اوج نیازش که غذا و گرسنگی باشه رو به ما اعلام می کرد. چیزی تو ماشین نداشتیم که بهش بدیم. جیگرم داشت کباب میشد و نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم. بوی جیگرم وقتی بلند شد که حرکت کردیم و شروع کرد آروم آروم دنبالمون اومدن. دلم نمیومد که یهو گازشو بگیرم و برم. با همون سرعت کم میرفتم که درد رفتن آروم آروم قلبمون رو سوراخ کنه، شاید بتونیم تحمل کنیم. چند متر که رفتیم نا امید شد، وایساد و از دور فقط نگاهمون کرد...

نمیدونم چرا اینقد از وضعیت این سگ ناراحت شدم ولی کاش هر خواسته ای که اون روز داشت بهش رسیده باشه. چند روز بعد به یادش چند تا استخون رو کنار گذاشتیم و ریختیم یه گوشه برای یه سری سگ دیگه...

۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۴۵
محمد حسن شهبازی

این مطلب را دیروز نوشتم، با تاریخ و حال و هوای دیروز:

امروز که از خانه بیرون زدم، هوا به طرز محسوسی با هوای دو سه هفته پیش تفاوت داشت. از نظر دما کاملا بهاری و در عین حال باید ملایمی هم می وزید. این تغییر تا حدی زیاد بود که حس کردم همه چیز تغییر کرده است، برای همین سعی کردم پدیده های دیگر روزمره را هم نگاه کنم تا ببینم این گستره تغییر تا کجاست. سرم را بالا بردم و آسمان را وارسی کردم. اگرچه آلودگی کمی رمق آبی آسمانی سقف بالای سرم را گرفته بود، اما باز هم منظره ابرهای پنبه ای بزرگ و وسیع با خورشید پنهان پشتش و پس زمینه آبی، خیره کنند بود. انگار نسبت به روزهای قبل سقف آسمان کیلومترها به پایین سقوط کرده و می شود سنگینی اش را حس کرد. 

در اتوبوس نشسته بودم و منتظر حرکت از ابتدای خط بودم. اما ابرها مشغول حرکت خودشان بودند و گه‌گاهی خورشید از لابلایشان سرکی می کشید و دوباره پنهان می شد. در یکی از همین رفت و آمدها خورشید آخرین روزهای زمستان به ساختمان های روبه‌رو که نماهای روشنی داشتند در حال تابیدن بود و سطح روشن ساختمان های انعکاس عجیبی داشتند. همین طور که به ساختمان ها خیره شده بودم، از سمت چپ سایه ای بزرگ شروع به آمدن کرد و ظرف چند ثانیه همه ساختمان های درخشان را در خود فرو برد. 

اگرچه ممکن است چیز جدیدی نباشد، اما صحنه واقعا شگفت انگیزی بود که این روزها زیاد دیده می شوند. اصلا بهار است و هنرنمایی خدا در طبیعت...


پ.ن: و نمی‌دانم گاهی چه در سر بنی بشر می‌گذرد که زیبایی را در انفجار و ویرانی آخرین سه شنبه سال می بیند!


۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۸
محمد حسن شهبازی