پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

احتمالا برایتان پیش آمده که بعد از خوردن خوراکی های مثل بادام یا گردو پوستش به لثه تان بچسبد و به سختی جدا شود. داشتم زبانم را به انتهای لثه می کشیدم که حس کردم دوباره یکی از همین ها اسیر دام سطح لثه شده. کمی محکم تر زبان را کشیدم دیدم نمی رود. شک کردم. چند ماه پیش پس از سال ها آن اتفاق بالاخره افتاده بود. (با عرض پوزش) با ناخن انگشت سبابه رفتم تا مانع را شناسایی کنم! حدس هایی زده بودم. ناخن را که روی آن کشیدم دیدم بله! پس از در آمدن دندان عقل طرف روبرو حالا نوبت به این سمت رسیده است... بدین ترتیب بالاخانه دیگر ظرفیتش تکمیل است و باید منتظر تکلیف طبقه پایینی ها باشیم...

پ.ن: از کودکی می گفتند بزرگ شوی دندان عقل در می آوری و عقلت کامل می شود؛ ما که عقلمان کامل نشد، ولی عمرمان که گذشت...
۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۶
محمد حسن شهبازی

آخرین مرحله از روند مراجعت به منزل بود و روی صندلی پشت راننده نشسته و سرم را به شیشه تکیه داده بودم. چند بار کودکان به اصطلاح کار را سر یکی از چهارراه های بلوار دیده بودم و این بار هم مثل دفعات گذشته وقتی چراغ قرمز شد بعضی هایشان به سمت ماشین های ایستاده پشت چراغ و بعضی هم روی جدول بین دو باند بلوار نشسته بودند. یکیشان هم طبق معمولا چند ضربه به شیشه راننده زد و درخواست دشت کرد. در طرف مقابل یکی رفت سراغ یکی از ماشین هایی که میانگین قیمتش از ماشین های دور و برش کمی بالاتر بود. مرد نسبتا چاق کت شلواری پشت فرمان بود و اگر اشتباه نکنم مرد میانسالی هم روی صندلی سرنشین نشسته بود. لحظات کوتاهی از نزدیک شدن کودک به ماشین گذشت که مبهوتانه دیدم راننده شیشه را بی تفاوت بالا می داد. با خودم فکر می کردم فرض محال هر قدر هم که بالانشین باشی به خیال خود چه چیزی از آدم های مثل خودت داری؟ سریع به ذهنم رسید که خوب این بچه های سر چهارراه هم گاهی واقعا شور سیریش شدن را در می آورند و آدم را کلافه می کنند اما به سرعت این فکر جایگزین شد که خوب اولا که این طور تربیت شده اند و دست خودشان نیست و ثانیا حضرت والا مگر چقدر وقت شریفتان تلف می شود که چند ثانیه حضورش را تحمل کنید و حتی دو کلمه ای هم با او صحبت کنید؟ در توهمات خود بیش از حد مجاز دست و پا زده اید و غرق شده اید. پول، تربیت غلط، رفیق بدرد نخور و یا هر چه که باعث آن شده را باید لعنت کرد!

پ.ن1: خدایا هیچ گاه مارا دچار این بلای خودبزرگ بینی و یا دگرکوچک بینی نفرما :)  آمین!
پ.ن 2: و به حق روز آخر شعبان و ماه مبارک در راه زنگار از دل همه ما بزدا!
پ.ن 3: راستی؛ اَللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ 
۳ نظر ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۶
محمد حسن شهبازی
این هم یک پس زمینه جدید هدیه ماه شعبان...
ترکیب رنگ خنک آبی و رنگ زرد و مشکی بدن ماهی، ترکیب خوب معتدلی شده که علاوه بر آرامش حس های دیگه ای هم القا می کنه...
ناقابل! 

۱ نظر ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۳
محمد حسن شهبازی

درست است که الان ایام امتحانات است و می بایست سرم شلوغ تر باشد، اما وجه تفاوت عمده ای که با سایر اوقات دارد تعطیلی کلاس و لیست وظیفه های خرد و ریزی است که دیگر خبری از آن ها وجود ندارد.
بنابراین در این اوقات شاید بیشتر هم وقت بشود که به اموری مانند وبلاگ نویسی و ... بپردازم.(هر مقوله ای غیر از رنج درس خواندن :) )
اما این حالت سردی هنوز هم پابرجاست. بارها به آن فکر کرده ام ولی هنوز گریزی 100 درصدی یافت نشده. یک طورهایی مرز ها را گم کرده ام. نشانه ای نمی بینم که در دست بگیرم و در شرایطی که تاریکی چیرگی دارد قدم به جلو بردارم. نمی توانم تشخیص بدهم کدام فکر ها برای وبلاگ است، کدام برای فکر کردن شخصی و کدام برای یادداشت های خصوصی تر! 
فی الحال گزینه پیشنهادی برای برون رفت از این حالت را فارغ از هر گونه حس اطمینان ریسک پذیری می دانم...
پ.ن1: در تمامی موارد برایم دعا کنید...
پ.ن2: وبلاگ نویسی را همواره دوست داشته ام!
۱ نظر ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۳
محمد حسن شهبازی