پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سینما» ثبت شده است

حتی کنکور نتوانست مانع این شود که دیدن به وقت شام را به بعد از برگزاری‌ش موکول کنم. همان روزهای اول تعطیلات عید، با خانواده یک روز را به سینما اختصاص دادیم و اول به وقت شام و بعد هم لاتاری را دیدیم. آن روزهای اول دلم می‌خواست بیایم در باب این‌که چرا واجب است عده ای به وقت شام را بیینند مطلبی در وبلاگ منتشر کنم، اما احتمالا کنکور و بی حالی ناشی از آن مانع شده است. اگرچه الان نمی‌شود با همان انگیزه، همان مطلب را نوشت اما بخش هایی‌ش را هم می‌توان گفت. در روزهای پس از اختتامیه جشنواره فجر و آن سخنرانی غیرمنتظره ابراهیم حاتمی‌کیا، تا یکی دو روزی در محافل سینمایی دو گروه به جان هم افتادند. عده ای مدافع حاتمی‌کیا و گروه مقابل هم جماعت مخالف او و آرمان‌هایش. این اتفاقات شاید انگیزه عده ای را برای تحریم یا چیزی شبیه به آن بیشتر کرد، اما آن‌چه بیم آن می‌رفت تا «به وقت شام» با بی‌مهری هوادارانش مواجه شود، اتفاق نیفتاد و تاکنون اگرچه باید خیلی از این بهتر باشد، ولی باز عامل اثبات حرف‌های گروهی که از حرف‌های حاتمی‌کیا فقط ظاهرش را دریافت کردند و نفهمیدند او از چه می‌رنجید و چه می‌خواست بگوید، نشد. بدون شک اگر همه آن‌هایی که پس از اختتامیه فجر ۳۶ شبانه روزی در فضای مجازی مشغول دفاع از حاتمی‌کیا بودند، اگر می‌رفتند حداقل یکبار به وقت شام را می‌دیدند فروش فیلم خیلی بیشتر از مقدار مناسب کنونی هم می‌شد. منتها عده‌ای در تشخیص مفاهیم و مصادیق گاهی دچار خطا می‌شوند و اولویت ها را گم می‌کنند.
امروز در حالی‌که ۲ روز از کنکور می‌گذرد، با جمع دوستان کنکوری برای تماشای به وقت شام راهی دانشکده مکانیک شدیم. دوباره در بخش‌هایی از فیلم عمیقا بخاطر بعضی اتفاقات و حقایق ماجرای شام غصه خوردم و منقلب شدم. بعد از فیلم با جمع دوستان در مورد مسائلی صحبت کردیم و باعث شد کمی از حال و هوای فیلم بیرون بیایم وگرنه تراژدی به وقت شام چیزی نیست که بشود به سادگی فراموشش کرد. القصه خوشحالم امروز برای بار دوم فیلمی را دیدم که در روزگار فراموشی و غفلت، به جای تخدیر بیشتر، تلنگر می‌زند.
۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۷
محمد حسن شهبازی
سالیوت 7 نام یک فیلم فضایی روسی است که اسم آن را در کانال نقد سینما دیدم. سالیوت 7 عنوان بهترین فیلم سال 2017 روسیه را از آن خود کرده بود و همین امر باعث شد اسم آن را در لیست فیلم هایی که می خوام ببینم قرار بگیرد. مثل سایر فیلم هایی که در راه می بینم،‌ سالیوت 7 را هم در تاکسی، اتوبوس و قسمت آخرش را قبل از خواب در گوشی دیدم. داستان فیلم درباره یک ماموریت فضایی در دوران شوروی است که پس از یک حادثه برای ایستگاه فضایی روس ها انجام می گیرد. گفته می شود این فیلم برای مقابله با فیلم های هالیوودی است که درباره حضور فعال در عرصه فضایی و انجام ماموریت های پیچیده ساخته شده است؛‌ چیزی شبیه جنگ سرد در دوران امروزی. 
اما آن چه که درباره این نوع فیلم ها و داستان هایشان می توان گفت این است که به دلیل تکنولوژی بالای صنعت فضایی، شاید نشان دادن حقیقت و واقعیت ماجرا هیچ جذابیتی برای مخاطب نداشته باشد. اگر واضح تر بخواهیم بگوییم این امکان وجود دارد که در طول 2 ساعت فیلمی که درباره این ماموریت ها ساخته می شود، کاملاً فضایی تخیلی به نمایش در بیاید تا بیننده را سر جای خود نگه دارد و در انتها راضی باشد، وگرنه پر واضح است که اصولا این حجم از ریسک ها، جان فشانی ها و ... برای چند دانشمندی که میلیون ها دلار صرف خودشان و میلیاردها دلار پول و اعتبارات به طور مستقیم و غیر مستقیم تحت کنترل آن هاست،‌ غیر منطقی و در واقع دروغ است، اما با تمام این ها و علم به این که مخاطب با کمی تفکر به این فرضیات می رسد، باز دوست دارد باور کند و باید هم باور کند،‌ چرا که کل هدف نوشتنم همین جمله آخر بود. به غیر از افرادی که در آن صنعت تلاش می کنند، افراد دیگری باید حس غرور ملی را به ساده ترین و موثرترین نحو به ملت تزریق کنند، که همان فیلمسازان و هنرمندان هستند. وگرنه آن دانشمند هر چقدر هم که در حوزه علمی خود موفق باشد، نمی تواند در توضیح و توصیف کارهای علمی و موفقیت های تیم توفیقی داشته باشد. این در حالی است که همه چیز در اوج باشد. گاهی اما شرایطی پیش می آید که اوضاع آن چنان که باید خوب و عالی نیست،‌ این جا بار جبران و پیشرفت که به هر دلیلی توسط آن گروه علمی محقق نشده، بر دوش همان افرادی است که نقش بازتاب و انعکاس موفقیت ها را دارند. درست مانند فیلم های سینمایی از قبیل سالیوت7 و موارد مشابه. اما افسوس و صد افسوس که سینمای هالیوود به معنای واقعی کلمه و حتی کشوری مانند روسیه با تمام توان خود،‌ از شکست های علمی که می توان بعد فاجعه بار آن را دید و حتی طعنه آمیز با آن برخورد کرد،‌ فیلمی می سازد که در انتها بیننده از کار قهرمانان به وجد بیاید و به تحسین آن ها بپردازد، اما در اینجا،‌ در کشور ایران با تاریخی کهن،‌در حالی که سوژه هایی هم ارز و در مواردی بسیار واقعی تر و افتخارآمیزتر دارد، سینماگرانش در انتهای چاه عمیق ناامیدی ناتوانی گیر کرده اند و در تاریکی محیط فکر خود،‌ به بازتاب سیاهی و بدبختی می پردازند.
۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۵۱
محمد حسن شهبازی
   دقیقا یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد که یکی از بهترین دوستان هم دانشگاهی ام پیشنهاد داد فیلم Being There را ببینم. من هم کنجکاوانه برای این که ببینم چه فیلمی این رفیق ما را این گونه راضی کرده، چند روز پس از معرفی، آن را دانلود کردم و روی گوشی ریختم و با همان سیستم همیشگی که در راه فیلم ها را می دیدم، روند تماشای Being There آغاز شد. همان طور که قبلا گفته رفیقم گفته بود، 20 دقیقه اول فیلم را واقعا باید تحمل می کردم که البته این کار را به خوبی انجام دادم، اما با یک مشکل و آن مشکل این بود که این حالت که قرار بود 20 دقیقه باشد خیلی بیشتر طول کشید و تا آخر فیلم تقریبا من در حال تحمل بودم. اگرچه فیلم بدی نبود، اما ریتم آرام و کند آن باعث می شد زودتر از آن چه که معمول است حوصله بیننده سر برود. البته نباید غافل شد که این فیلم تولید سال 1979 است و روا نیست انتظار داشته باشیم 38 سال پیش فیلم ها را با همین ریتمی که این روز ها فیلم تولید می شود بسازند.
   داستان فیلم به مردی به نام Chance اختصاص دارد که در خانه مردی ثروتمند زندگی می کند و امور باغبانی آن خانه بزرگ بر عهده اوست. او از کودکی در آن خانه بوده و ارتباطی با بیرون نداشته است و یگانه تفریح او نیز دیدن تلویزیون بوده است. Chance نه سواد دارد و نه جز دیدن تلویزیون و باغبانی کار دیگری بلد است. یک روز پیرمرد صاحب خانه می میرد و پس از آن Chance به دلیل مسائل قانونی مجبور به ترک خانه می شود. او از کل آن خانه یک دست لباس و یک چمدان بر می دارد و بیرون می زند. خامی او به وضوح در ارتباطات با جامعه ای که برای اولین بار است با آن مواجه می شود قابل مشاهده است. در همین حین و در حالی که در شهر پرسه می زند، تلویزیونی توجهش را جلب می کند و مشغول دیدن آن می شود و بر اثر یک اتفاق، داستان انتقال او به یک خانه جدید رقم می خورد. 
   در خانه جدید، Chance از زاویه دیگری دیده می شود و دیگران در وجود او چیزهایی می بینند که تا بحال کسی آن ها را ندیده است. شاید حتی دیگران دوست دارند چیزهایی را به عمد در وجود او ببینند، اگرچه در واقعیت آن ها وجود ندارند. شاید هم هدف سازنده، گوهر نابی بود که به واسطه دوری Chance از جامعه، تا بحال به خوبی محافظت شده و برای افراد عادی که جامعه که به انواع عادات روزمره آلوده شده اند، شگفت انگیز است. هم چنین به نظر می آید صاحب این اثر قصد داشته تا «خود بودن» را تحسین کند. اگرچه آن چه که در ادامه می آید ممکن است فرض های قبلی را نقض کند، [خطر لوث شدن] اما در جایی که Chance به رییس جمهور به طور اتفاقی مشاوره می دهد و بر سر زبان ها می افتد، زمزمه هایی برای ارتقای او برای سمت های مهم و کلیدی شنیده می شود، که با توجه به سادگی بیش از حد و حماقتی که از اون به نمایش گذاشته شده، به نظر می آید این قصد وجود داشته که کنایه ای به افراد دارای سمت های مهم و کلیدی زده شود، با این مضمون که شما هم ساده و احمقید.

۱ نظر ۱۱ دی ۹۶ ، ۱۵:۵۷
محمد حسن شهبازی

وقتی عزم کردم که مطلب قبلی درباره ویلایی ها را بنویسم، چند موردی را یادداشت کردم که حتما به آن ها بپردازم. اما وقتی متن را نوشتم و منتشر کردم تقریبا به هیچ کدام از آن ها اشاره نشد. معمولا از خیر این جور حالات می گذرم، اما در این مورد به دلایلی در مطلبی جداگانه موارد فراموش شده را می گویم.

این فیلم همان طور که در بخش قبلی اشاره شد، وضعیت زنان و حضور آن ها در پشت جبهه را نشان می دهد. نقشی که شاید وقتی وقایع جنگ را مرور می کنیم، به ذهن نمی آید و اگر هم بیاید خیلی مبهم و ناملموس است. اما در این فیلم به وسیله ملموس ترین رسانه که فیلم است و ترکیبی از تصویر، تحرک و صدا را با هم به مخاطب منتقل می کند، این ابعاد به نمایش گذاشته می شود. شاید بازگویی این حضور به مذاق عده ای خوش نیاید و بساط «نقش آفرینی های امروزی برای زنان» را به هم بزند!

نکته ی دیگر ناظر به تیتراژ پایانی است. آهنگ نوستالژیک «یاران چه غریبانه» کویتی پور که جزو مجموعه موسیقی های دفاع مقدس است. اصلا نمی خواهم قضاوت کنم و این حرفی را هم که می زنم، باد هوایی تصور کنید، مثل خیلی حرف ها که این روزها زده می شود. نه حرفش حسابی است و نه گوینده اش حسابی. وقتی آدم این فیلم را می بیند و وقتی تصور می کند، بعضی سینماگران امروزی که ممکن است متولی برگزاری جشنواره های به اصطلاح فجر شوند، اگر این فیلم را ببینند و بخواهند داوری اش کنند، از موضوع تا تیتراژش چنان حالشان را بد می کند که می گویند این چه چیزی بود که ما دیدیم؟ آیا اصلا فیلم بود؟ مگر چیزی که تیتراژش را کویتی پور خوانده باشد هم فیلم است؟ 

۰ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۴
محمد حسن شهبازی

این که «ویلایی ها» را این قدر دیر دیدم مایه بسی خجالت است. اصولا یک عادت بد افراد به اصطلاح حزب اللهی این است که پای عقیده شان نمی ایستند. شاید خیال می کنیم چون حالا جمهوری اسلامی حاکم شده پس دیگر همه چیز درست است و روزهای خوب فرا رسیده اند و باید پا را روی پا انداخت و از این محیط استفاده کرد. اما حقیقت آن است که داستان انقلاب و فعالیت تمام نشده، بلکه صرفا نوعش تغییر کرده. چه بسا سنگین تر هم شده باشد. اگر انقلاب سنگر را فتح کرد باید بتواند آن را هم نگه دارد. حال در میان این فعالیت ها بخشی هم مرتبط با مسائل فرهنگی است. اگر یک سینماگر به هر نیتی(اعم از احساس وظیفه، ادای دین و یا حتی بعضی اهداف که ارتباطی با تعلق عقیدتی به این مسائل ندارد) فیلمی در حوزه دفاع مقدس می سازد و قصدش بزرگداشت این برهه افتخارآفرین باشد، چرا نباید در جواب وقت و هزینه ای که گذاشته یک پاسخ درخور نگیرد؟ چرا باید نسبت به این فیلم ها بی اعتنایی شود؟ چرا قشر انقلابی همان طور که خود را ملزم به شرکت در انتخابات، راهپیمایی 22 بهمن و... می داند، در این حوزه وظیفه ای را بر عهده خود متصور نیست؟ نتیجه این سهل انگاری من و امثال بنده، این می شود که فیلم ساز ممکن است دلسرد شود (که البته مزد این زحمات از جای دیگر می آید) و جامعه سینمایی که گاها شاهد حضور افراد غیر متعهد، ساختارشکن و بی هویت است، شروع به قضاوت های نادرست و پی ریزی بناهای سست و مخرب برای هویت سینمای داخلی می کند. 

البته حقیر نه فیلم شناس هستم و نه استعداد خاصی در این حوزه دارم اما صرفا به عنوان یک نفر که چند فیلم داخلی و خارجی را دیده ام و از قشری حساب می شوم که فیلم دیدن را به عنوان یکی از تفریح هایش انتخاب کرده، به وضوح این کمکاری را می بینم که فیلم های خوب داخلی که موضوع دفاع مقدس و مسائل مرتبط با آن را دارند، مغفول واقع می شود و یک سری فیلم بی سر و ته که نه محتوا و نه فرم مناسبی دارند، بسیار بیشتر از آن چه که ارزششان است، مورد توجه قرار می گیرند. 

ویلایی ها را نشد در زمان اکران ببینم و پس از انتشار نسخه نمایش خانگی، از فروشگاه اینترنتی سینمامارکت تهیه کردم و در هفته گذشته و در حالی که از دانشگاه به منزل بر می گشتم، مثل خیلی فیلم های دیگر تز طریق گوشی دیدم. برداشتم از فیلم اگرچه فنی نیست و مثل منتقدان فیلم را نمی شکافم و از ابعاد مختلف آن را بررسی نمی کنم، اما در مجموع راضی هستم. نه فیلم خسته کننده ای است و نه اغراق دارد. زاویه دید جالبی هم نسبت به جنگ و وقایع پشت جبهه دارد. در نهایت توصیه می کنم که اگر شما هم حس می کنید انقلابی هستید، بسم الله. ویلایی ها برای دیدن فیلم خوبی است و لایق حمایت: cinemamarket.ir/1EX

۰ نظر ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۶
محمد حسن شهبازی

بخش دوم اورست را این بار در مترو داشتم دنبال می کردم. حالا تیم صعود بالاخره به قله رسیده و در حال بازگشت است، اما با توجه به تحمل فشار سنگین و بیش از حد در صعود، پیش بینی می شد که پایین آمدن دشواری داشته باشد. با دیدن این صحنه ها یاد سختی های صعود های کوچکی که در دوران دانش آموزی و صعودهای کوچک تر از آن در دوران دانشجویی افتادم که گاهی به نفس نفس می افتادم و می بریدم. اما در میانه کوه، هیچ دستاویزی وجود ندارد. استراحت بیش از حد بی فایده است و بدتر گرمای آفتاب و بعضا حضور حشرات آزار دهنده می شود؛ پس بهتر است مدام بروی، حالا با رو به پایین، یا رو به بالا. و کوه پیمایی از ورزش های عجیبی است که مسیرش خوش است، انتهایش قله است و آن چنان ماندن ندارد و مزد زحمت را باید در راه گرفت.
اما گوشه ای هم درباره اورست و کوهپیمایی. با خودم گفتم سری بعد که در کوه بریدم، یاد این صحنه های فیلم بیفتم و صبر کنم. تحمل کنم و چیزی نگویم، نه در کلام و نه حتی در ذهن. فقط بروم و از فرصت های ناب مسیر بهترین استفاده را بکنم. حتی فراتر رفتم و گفتم اصلا قبل صعود، بنشینم بار دیگر این صحنه ها را گزیده ببینم تا بیشتر در جانم اثر کند، اما همان موقع به ذهنم رسید که این فیلم دوباره نیشش را زد. حافظه و تخیل ناب را چنان به حاشیه و گوشه رینگ می برد که دیگر نفسشان بالا نیاید و خودش یکه تاز میدان باشد... 

پ.ن: الحق که راست می گویند فیلم و محتواهای بصری قوه خیال را با پنبه سر می برد...

۰ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۰
محمد حسن شهبازی
یک مدل کنجکاوی. مثلا وقتی داری فلان کتاب را می خوانی، می بینی که نویسنده به عنوان مصداق یک فیلمی معرفی کرده یا از یک کتاب نام برده. کنجاو می شوی؛ می روی و آن کتاب یا فیلم را می خوانی یا می بینی. به طور مثال مسخ کافکا که جلال در "غربزدگی" از آن نام برده بود و حالا ادیسه فضایی که نیکلاس کار در "کم عمق ها" به آن اشاره کرده بود.
قبلا(خیلی وقت پیش ها) در مجموعه فیلمی که از یکی از دوستان گرفته بودم این ادیسه فضایی بود. همیشه که به دنبال فیلم خاصی می گشتم این هم آن وسط چشمک می زد اما حقیقتا از اسمش خوشم نمی آمد. شاید ادیسه هومر و حماسه مهابهارتا و ... را به یادم می آورد. از خود آن ها بدم نمی آید، از درس ادبیات هم که در بردارنده این ها بوده هم دلخوری ای ندارم. احتمالا خاطره ی بدی در ادامه آن اسامی وجود دارد که خیلی برایم خوشایند نیست. البته ناگفته نماند خیلی این اسم ادیسه خوش آوا هم نیست. به هر حال!
کنجکاو شدم که بروم فیلم را ببینم.
خیلی خیلی جالب است که بشر در 1968 چطور فیلم می ساخته. از همان ابتدا صحنه ها خیلی آهسته و پر تکرار. همه چیز آرام و با طمانینه است. خبری از جنجال ها و سرعت بالای فیلم های امروزی نیست. برای من امروزی که تا حدی غرق در زندگی اینترنتی شده ام واقعا سخت بود دیدن این فیلم. در حدی روند فیلم کند پیش می رفت که سر را از تصویر بر می داشتی و به بالا نگاه می کردی و سوت می زدی رشته فیلم از دستت در نمی رفت.(البته که ناخودآگاه سیر زندگی در فضا بر این کندی می افزاید) خلاصه برایم خیلی جالب بود این سبک فیلم. از قصد می نشستم و داستان را دنبال می کردم که کمی از شعله ی عجله و شتابم کاسته شود. خیلی قائل به این انتقادات دنیای جدید نیستم، اما قویا این را قبول دارم که صبر عنصر گم شده زندگی این روز هاست. یکی از چیزهایی که به بهانه ماه مبارک هم سعی در کسب بیشتر آن هستم همین صبر است. برای همین سر این فیلم دو ساعت و نیمه نشستم و سعی کردم آن را به پایان برسانم.
یک مورد جالب دیگری که در فیلم های بعضی دیده می شود، علاقه به هوش مصنوعی و تکامل هر چه تمام تر کامپیوترهاست. روبات هایی بسازیم که احساس داشته باشند، فوق العاده سریع و بی اشتباه اند و اصلا به حدی رسیده اند که تمامی کارهای بشر را بهتر و سریعتر انجام می دهند. جوری که انگار منتظر فرصتی هستند که بشر را کلا حذف کنند.
خلاصه فضای فکری بعضی فیلم سازان فضای جالبی است...

پ.ن: بیایید صبر را به زندگی هایمان برگردانیم...
۳ نظر ۱۴ تیر ۹۴ ، ۱۸:۵۸
محمد حسن شهبازی