پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

مطلبی که می خوانید مربوط به چند روز پیش است. اگر زمان یا حال و هوایش به الان نمی خورد دیگر متن است و شما و بزرگواریتان:

نمی دانم چرا نسل جدید ورودی های دانشگاه و حتی حاضرین فعلی این طور میانه شان با بسیج شکرآب شده. این اتفاق بارها و بارها موضوع اصلی افکار روزانه ام شده و در یکی از همان حالات، در حالیکه مشهد بودیم و عازم حرم، با سید محمدحسین در رابطه با آن صحبت می کردیم. از طرفی دیگر به خاطر مسائل مربوط به انجمن ورزشی، مکالمه مان کمی رنگ و بوی ورزش هم گرفت. از جمع این دو("بسیج و کار کردن نیروهای انقلابی" و "ورزش و انجمن ورزشی") سید این نتیجه را گرفته بود که درباره کتابی صحبت کند. «سلام بر ابراهیم»! اوایل دوران دانشجویی خیلی اسم این کتاب را می شنیدم و حتی چندین بار خود کتاب را دیده بودم اما به دلایلی اصلا سمتش نرفته بودم. این غربت تا همین چند روز پیش طول کشید. وقتی محرم شد و دنبال یک برنامه مطالعاتی متناسب می گشتم. به یاد محرم پارسال دلم هوای نامیرا(لینک) کرده بود و در کتابخانه دنبالش می گشتم تا دوباره بخوانمش، پیدایش هم کردم، اما در حین جستجو چشمم به سلام بر ابراهیم هم خورد. آن را هم بیرون کشیدم و نهایتا سلام بر ابراهیم قسمتش شد که این روزها در کیفم مهمان باشد. در همان صفحه های ابتدایی هم کتاب چشمه ای از حال و هوای محرم نشان داد: 

«  ما چه کرده ایم یا چه خواهیم کرد؟! آیا این خاکیان را که افلاکیان بر آدمیتشان غبطه می خورند الگو قرار داده ایم؟! 
    یا خدای ناکرده ناخلفی از نسل آدم را!! انسان نمایی از دین و دیاری دیگر که با ظاهری زیبا و قهرمان گونه، سوار بر امواج رسانه، برای غارت دل و دین جوان و نوجوان ما حمله ور شده؟!
    هر چند نهال های نورس بیشه شیران ایران، ریشه در خاک ولایت دارند و آب از چشمه های زلال اشک خورده اند. اشکی که از طفولیت به همراه نوشیدن شیر مادر در محافل روضه سیدالشهدا(ع) در خون و رگشان جاری است. مُهر مِهر عباس بر دل دارند و دل به مادر سادات فاطمه(س) دارند.
    جوانان ما در پی خوبی و خوبان عالمند و صداقت و عشقشان خلل ناپذیر، شاید بیگانگان غباری بر رویشان نشانده باشند،اما محرمی کافی است که دریای وجود و وجدانشان را طوفانی کند و رشته های خصم را پنبه.»

 و حالا کتاب بعدی ای که فکرش در سرم چرخ می خورد، کرشمه خسروانی است. سال ها پیش یک بار سمتش رفتم اما قسمت نشد که تمام شود؛ ببینیم این محرم چه می شود...

۳ نظر ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۷
محمد حسن شهبازی

از همین حالا دلم برای عاشورا تنگ می شود.

و فقط این است که دل را آرام می کند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا


۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
محمد حسن شهبازی

نمیدونم نکته جالب این که یه نفر یه فیلم 7،8 ثانیه از پخش یه موسیقی تو ماشین که نه هنرمندانه س و نه چیز خاصی داره بگیره و بفرسته و اینستاگرام برای من نوتیفیکیشن(اعلان) بفرسته بگه اولین story فلانی رو ببین، کجاست!

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۵
محمد حسن شهبازی

جای شما خالی در یک سفر کوتاه اما دلچسب سری به قم و کاشان زدیم. دو روز بیشتر طول نکشید اما الحمدلله بیشتر از این ها روحمان را تازه کرد. ابتدا سری به حضرت معصومه(س) زدیم و بعد جمکران و عصر هم کاشان بودیم. شب یک برنامه خانوادگی تماشای آسمان کویر داشتیم که سر فرصت از آن بیشتر خواهم گفت ان شاءالله. و فردایش هم به بازدید از تپه های سیلک و خانه بروجردیها و دو امامزاده(هلال ابن علی(ع) و نوه امام جواد(ع)) به همراه گشت و گذاری کوچک در نیاسر سپری شد. اما آن چیزی که کاشان را با آن کاشانی که در دوران دبیرستان رفته بودیم متمایز می کرد بافت جمعیتی حاضر در مکان های گردشگری بود. به طوری که گاهی احساس غربت هم می کردیم بس که دور و برمان را چینی ها و اروپایی ها اشغال کرده بودند. می رفتند و بلند بلند با هم حرف می زدند. در حدی که حتی داخل امامزاده هم سر و کله شان پیدا شد و تعداد افراد حاضر در محوطه امامزاده اگر نگوییم بیشتر از زایرین نبود، کمتر به نظر نمی آمد. و آثار مراجعه شان به آن جا را با دلارهایی که در ضریح بود نیز می شد به وضوح مشاهده کرد. اما در میان همه این ها، وقتی خانه بروجردی ها را بازدید می کردیم با صحنه هایی مواجه شدیم که خبر از یک عقب ماندگی عمیق می داد. در حالی که گردشگران خارجی به احترام قانون کشور میزبان از روسری استفاده می کردند و حتی یک خانم اهل آسیای شرقی در امامزاده چادر به سر داشت، دختران ایرانی که در کنار بعضی از آن ها یک آقا پسری هم حضور داشت، روی زمین، روبروی ساختمان تاریخی مشغول طراحی نمیدانم چه اثر هنری ای بودند، اما آنقدر غرق در آفرینش شاهکاری هنری بودند که از خود بیخود شده و از بند تن گریخته بودند، به طوری که دیگر از محیط اطراف خود به کلی فارغ شده و روسری شان از سرشان افتاده بود. یکی هم بود برای نیفتادن از این حال با همراهش در سیر و سلوک هنری چیزی لوله مانند را در دهان می گذاشتند و لحظاتی بعد دودی از دهانشان خارج می شد. خلاصه وضعیتی بود... در مجموعه سیلک نیز چند گردشگر اروپایی دیگر [که فرانسوی به نظر می آمدند] را دیدیم که به بازدید تپه های کشف شده توسط گیرشمن، هم وطن فرانسوی شان آمده بودند. پیرمردی در دفتر مجموعه نشسته بود که اتفاقا بلیت را از او خریدیم. در هنگام بازدید گردشگران از نمایشگاه مستقر در دفتر، چند کلامی را با آن ها فرانسوی صحبت کرد و بعدا کاشف به عمل آمد که پیرمرد در کارنامه اش مرمت آثار باستانی دارد و کوزه بزرگی که چند متر جلوتر از درب دفتر در شیشه ای قرار داشت نیز به دست او مرمت شده. از مکالمه شان پرسیدیم و گفت یکی از آن گردشگران گفته که در این چند روزی که به ایران آمده ام شما اولین نفری هستید که فرانسوی صحبت کردید و پیرمرد هم گفته این وظیفه سفارت شماست که مترجمی برایتان دست و پا کند. دو نکته از کلامش برداشت کردم یکی این که افسوس بر وضعیت گردشگری مان که با این همه آثار نتوانسته ایم آن طور که باید استفاده کنیم که نبود مترجم و راهنما گوشه ای از آن است؛ دوم اینکه درود بر غیرت پیرمرد که بی معطلی مملکتش را نفروخت و بگوید بله اینجا فلان است و بهمان و خوش به حال شما، که از بعضی افراد نسل امروز بعید نیست روزی در جایگاهی مشابه بنشینند با یک اشاره تا ته خط تخریب و خود باختگی را بروند. ان شاءالله که آن پیرمرد سال ها برقرار باشد و با خدمتش جور کمکاری ما و امثال ما را بکشد. سرتان را درد نیاورم؛ مخلص کلام، این است درد جامعه ما؛ اجنبی در حفظ هویت و فرهنگ و قانون ما بیشتر می کوشد تا خود ما!

۱ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۵
محمد حسن شهبازی
فردا قمر در عقرب است و به زودی هم محرم فرا می رسد. از طرفی تصمیم تغییرات را مدت ها پیش گرفته بودم. بخشی از آن را در مشهد الرضا(ع) انجام دادم و مانده بود تغییر نام وبلاگ که موانعی بر سر راه بود. 
بر خلاف بقیه کارهای مشابه که خیلی زمان صرف می کنم تا تصمیم خوبی بگیرم این بار خیلی سریع به جمع بندی رسیدم و اسم جایگزین برای blackagent را انتخاب کردم. اما متاسفانه بر خلاف انتظارم این اسم پر بود. اما خبر خوب برای من این بود که وبلاگ خیلی شلوغ نبود و از نوشته هایش هم به نظر می رسید برادر خوبی نویسنده آن هاست. امتحان کردن درخواست از صاحب وبلاگ ضرری نداشت و این ریسک را کردم و از طریق جستجو در مشخصات صاحب آدرس، ایمیل او را پیدا کردم و پیامی مبنی بر درخواست آزادسازی آدرس برای تغییر نام وبلاگ دادم. باز هم بر خلاف انتظارم آن دوست گرامی با درخواست بنده موافقت کرد. چند پیامی رد و بدل شد و بنده درخواست را مجدد تکرار کردم تا در آخرین ایستگاه مکالمه، ایشان این خبر را دادند که آدرس در فلان تاریخ حدود ساعت بهمان آزاد خواهد شد و بنده هم یک تشکر شیرین کردم و دیروز آدرس را تغییر دادم. 
بنابراین زین پس با این آدرس با شما خواهم بود. این ریسک را که تمامی پیوند ها شکسته شوند، کلی بازدیدکننده بپرد و اتفاقات این چنینی را پذیرفتم و کمی طول می کشد تا خستگی ناشی از این جابجایی در شود. از شما مخاطبان گرامی که پیوندی از وبلاگ حقیر درج کرده بودید خواهشمندم آدرس ها را اصلاح نمایید. البته جا داشت ابتدا در وبلاگ خبری با این مضمون که به زودی نقل مکان خواهیم کرد منتشر کنم اما محدودیت زمانی این فرصت را از ما گرفت. ان شاء الله که خیر باشد.

پ.ن: در پروفایل صاحب قبلی آدرس فعلی متوجه شدم که از دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) هستند... در هر صورت خدا خیرشان بدهد ان شاء الله!
۲ نظر ۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۸
محمد حسن شهبازی
اگر در آشنایان و اطرافیان منشی ای، اپراتوری یا فرد مشابهی سراغ داشتید که هنگامِ تماسِ یک بنده خدا برای پرسیدن یک سوال و یا حل مشکل، بی ادبانه و بدون اینکه اجازه بدهد صحبتش تمام شود تماس را به فرد دیگری(چه مقصد و چه پاسکاری به یک نفر دیگر) منتقل می کند، مشفقانه نصیحتش کنید که خواهر/برادر عزیز این کار شما خیلی زشت است؛ همین!
۱ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۸
محمد حسن شهبازی