پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۱۲:۰۳ - حسین غفاری
    لایک!
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

یک عادت بدی دارم. کتاب که می‌خوانم بعد از چند صفحه ناخودآگاه می‌ایستم. انگار نفسم بند آمده باشد. کمی اطرافم را برانداز می‌کنم، کمی به موضوعات دیگر فکر می‌کنم. شاید یک چرخی توی اپ‌های گوشی بزنم و دوباره بعد از نفس‌گیری به کتاب بر می‌گردم. نمی‌دانم آیا واقعا نفسم می‌گیرد و به این هواگیری نیاز دارم، یا اینکه توهم می‌زنم و صرفا ژست مغز تنبلم است، گویی انگار کوه کنده و نفس نگیرد از زرد به خاکستری تبدیل می‌شود و تمام! شاید هم برگردد به همان عارضه منزجرکننده بی‌تمرکزی که عادت کردم هر کاری نهایتا چند دقیقه. بعد از یک بازه کوتاه باید تمرکزم را عمدا بر هم بزنم و دوباره این چرخه تکرار کنم.

حالا می‌خواهم این رژیم کتاب خواندنم را به چالش بکشم. دارم دنیای سوفی را می‌خوانم و می‌خواهم با نفس‌های بلندتر و طولانی‌تری پیش بروم. احتمالش بالاست که بعد از مدتی حس کنم بخشی از کتاب فدا شده یا بازدهی خوبی نداشته باشم و اساسا به همین دلیل باشد که تا قبل از این زود به زود وسط مطالعه کتاب ها استراحت می‌کرده‌ام. اما خوبی چالش این بار این است که اگر به نتیجه قبلی برسم، ثبتش می‌کنم تا برای همیشه یادم باشد چگونه باید با کتاب تعامل کنم و اگر هم خلافش ثابت شود، از یک رفتار و شیوه غیر بهینه رهایی پیدا کرده ام.

 

در اینجا خیلی کوتاه به انگیزه‌ها و دلایل مطالعه دنیای سوفی اشاره خواهم کرد. دوست داشتید و حوصله‌تان هم اضافی بود بخوانید.

۰ نظر ۰۴ مهر ۹۸ ، ۱۸:۱۷
محمد حسن شهبازی

یادم نیست چند سال پیش بود که دوست قدیمی‌ام احمد، به مناسبت تولدم کتاب راز فال ورق را به من هدیه داد. الان توی تاکسی نشسته ام وگرنه اگر در منزل بودم حتما سراغ کتابخانه میرفتم و دنبال یادداشت و احیانا تاریخ زیرش می‌گشتم و قید می‌کردم.

راز فال ورق برای آن روزهای من کمی ساختار شکنانه بود. اولین اشکال همین اسم کتاب بود. من نه با ورق میانه خوبی داشتم و نه با فال. نه خانواده‌ام اهل‌ ورق‌بازی بودند و نه خودم به فال اعتقاد داشتم. اما خب به دو دلیل کتاب را خواندم. اولی اینکه به هر حال هدیه بود؛ دومی هم کنجکاوی‌ام در مورد کتاب هایی که دستم می‌رسد. انگار من یک وسواسی درباره کتاب‌ها دارم. وسواس توام با ولع. کتاب زیاد می‌خواهم و هر کدام را باید دقیق و تا آخر بخوانم. راز فال ورق هم از این قاعده مستثنی نبود. بخش های کمی از کتاب را یادم می‌آید. اما تصاویری اندک اما واضحی هم در ذهنم نقش بسته. نوشیدنی رنگین کمان یکی از آن‌هاست. یا گیاهان عجیبی که آخر کتاب توصیف می‌شد. این را هم یادم هست که فصول کتاب با همین علائم ورق نامگذاری شده بود. راستش آن موقع کمی حس می‌کردم دارم کار بدی می‌کنم که این کتاب را می‌خوانم. توی دلم به احمد می‌گفتم آخر این همه کتاب. این دیگر چیست که انتخاب کرده‌ای؟ کمی‌ نگران هم بودم. نکند تاثیراتی بپذیرم که مطلوب نباشد؟ متن عجیب و غریب کتاب‌ در تقویت این افکار بی‌تاثیر نبود.

این هدیه اولین نقطه آشنایی من با یاستین گوردر بود. بعد از آن در چند مقاله‌ کوتاه که به معرفی کتاب در‌حوزه فلسفه می‌پرداخت برخوردم که نام این نویسنده و کتاب‌هایش در آن‌ها دیده می‌شد. اما من نه به فلسفه علاقه داشتم و نه با دیدن حجم بالای این کتاب‌ها ترغیب می‌شدم به برنامه مطالعاتی‌ام اضافه کنم. این بی‌میلی تا مدت‌ها پابرجا بود تا اینکه در چند مطلب تعریف این کتاب را شنیدم. شاید چندین ماه گذشت تا به محرم ۱۴۴۱ رسیدیم. در یکی از شب‌هایی که در غرفه‌های هیئت میثاق چرخ می‌زدم قفسه‌های کتاب توجهم را جلب کرد. اکثر نمایشگاه‌های کتابی که به غیر از نمایشگاه کتاب معروف برگزار می شوند چنگی به دل نخواهند زد. اما خب این نمایشگاه می توانست متفاوت باشد. فضای دانشگاه و این که قرار نیست صرفا با یک تابلوی «همه کتاب ها 50درصد تخفیف» هر چه کتاب باد کرده ای را که دارد به وزن کاغذش، فقط رد می شود را به مردم غالب کنند. چرخی زدم و چند کتاب توجهم را جلب کرد. اما کمی احتیاط کردم. هم کتاب خیلی گران شده بود و هم من خیلی پول نداشتم که بخواهم هر چه دلم خواست بخرم. اما از خیرشان هم نمی توانستم بگذرم. از آن جایی که به سادگی رها شدن قاصدک در باد، محتویات حافظه ام می پرد، همان جا توی keep چند جلد را که دلم را برده بود یادداشت کردم و زدم بیرون. این یادداشت ها کار خودش را کرد. دو روز بعد کتاب ها را خریدم و همان طور که باید حدس زده باشید، یکی از آن ها «دنیای سوفی» بود. دنیای سوفی بیش از 600 صفحه است. عددش از پشت مانیتور هم ترسناک است، چه برسد به اینکه از نزدیک بخواهید لمسش کنید و قطر قطورش و وزن سنگینش ذهن و دستتان را خسته کند. آن روزها کتاب دیگری را می خواندم؛ «سفر شهادت». سخنرانی های امام موسی صدر درباره عاشورا. این کتاب را هم پارسال از همین جا گرفتم. داستانش هم مفصل است. به نظرم قبلا همینجا درباره اش نوشته ام، اما هر چه گشتم پیدایش نشد. خلاصه داستان این است که کتاب را شروع کردم و وقتی به صفحه 60 رسیدم و ورق زدم، 61 نبود، 84 بود! همین باعث شد در مطالعه کتاب وقفه بیفتد و تا تعویضش کنم، حال و هوای مطالعاتم دگرگون شود.

اما چه شد که عظمت دنیای سوفی در نظرم کوچک آمد و مطالعه اش را شروع کردم؟ خیلی ساده و اتفاقی! من در یک کلاس ثبت نام کردم. استاد کلاس برای اینکه قوه خلاق ما رشد کند و کنجکاوتر شویم، گفت بروید این کتاب را بخوانید. و حالا یک کتاب چند صد گرمی را هر روز با خودم این سو و آن سو می کشم و دارم آرام آرام با فیلسوفان، سوالات و طرز تفکرشان آشنا می شوم.

۰ نظر ۰۲ مهر ۹۸ ، ۱۸:۴۸
محمد حسن شهبازی

عرفه امسال رو هم مثل پارسال پشت کامپیوتر خوندم. یه چند خطی از حال و هوای اون چند ساعت دارم که بعد چند روز جمع بندی کردم و اینجا منتشر می‌کنم. این متن درسته خیلی کوتاهه ولی چند روزه که نوشتنش رو شروع کردم و هر بار وسط کلی کار و مشغله به درد بخور و به درد نخور، یه چند دقیقه ای وقت گیر آوردم و بالاخره  با هر ضرب و زوری شده تمومش کردم. 

من و خیلی های دیگه تو خانواده های مسلمون به دنیا اومدیم. از بچگی آموزه ها رو شنیدیم و خیلیاش رو هم از همون دوران کودکی بهمون یاد دادن و ما هم انجام دادیم. من خودم خیلیاش رو مثل خیلی از کارای دیگه زندگیم بدون اینکه درباره ش فکر کنم انجام میدادم. حالا خیلی دقیق حال اون روزا رو یادم نیست،‌ ولی مطمئنم به کارام از زاویه ای که الان نگاه می کنم نگاه نمی کردم. اما به هر حال انگار اجباری وجود داشت. یادم نمیاد به سرم زده باشه که بخوام لج کنم و بگم دیگه هیچ کدوم از این کارارو انجام نمیدم. میشه به نماز و بقیه فرایض دینی اینطور نگاه کرد که یه سری عمل مجبوری هستن و باید هر طور شده انجام داد و سختی هاش رو تحمل کرد، میشه هم مثل اون بخشی از دعای عرفه بهشون نگاه کرد که میگه:

وَاَوجَبْتَ عَلَىَّ طاعَتَکَ وَعِبادَتَکَ وَفَهَّمْتَنى ما جاَّءَتْ بِهِ رُسُلُکَ وَیَسَّرْتَ لى تَقَبُّلَ مَرْضاتِکَ وَمَنَنْتَ عَلَىَّ فى جَمیعِ ذلِکَ بِعَونِکَ وَلُطْفِکَ

طاعت و عبادتت را بر من واجب نمودى، و آنچه را پیامبرانت آوردند به من فهماندى، و پذیرفتن خشنودى ات را بر من آسان کردى، و در تمام این امور به یارى و لطفت بر من منّت نهادى

یک بخش دیگه از دعا هم برام جالب بود. اون جایی که درباره وحدانیت خدا صحبت میشه، هیچ اشاره ای به وجود یا عدم وجود نمی کنه؛ همینقدر بدیهیه وجود خدا. چیزی که شخصا بارها سعی کردم جهانی بی خدا و اتفاقی رو تصور کنم و هر بار به این نقطه رسیدم که چقدر غیر ممکنه. چقدر اتفاقی رخ دادن و به وجود اومدن همه چیز غیر عجیب و ساده انگارانه‌س...

دو عبارت زیبای دیگه هم دارم که همون موقع روی کاغذ نوشتم. 

1- یا مَنْ لَمْ یَعْجَلْ عَلى مَنْ عَصاهُ مِنْ خَلْقِهِ 

و 

2- اِلهى اِلى مَنْ تَکِلُنى؟

 

 

۰ نظر ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۲۵
محمد حسن شهبازی
عامیانه میخوام بنویسم.
گاهی با خودم میگم کوهپیمایی با یک هدف ثابت که خیلی تکراریه. باز در رابطه با فوتبال میگی درسته که یه زمین ثابته و یه توپ و تعداد ثابت بازیکن، ولی هر سری توپ یه سمت میره، نتیجه بازی یه چیز میشه و همه چیز فرق داره؛ اما کوه یه نقطه شروع ثابت داره، به سمت یک هدف ثابت حرکت می کنی و از یه مسیر ثابت و یکتا میگذری. همین. اما در عمل واقعا این طوری نیست. هر سری یه حسی بهم القا میشه.
این سری در حالی برنامه رو هماهنگ می کردم که خسته بودم. خسته از چیدن برنامه. حس می کنم دور و بریام بد عادت شدن. برنامه بچینم میان، نچینم انگار نه انگار. کسی کاری نمیکنه تا آخر هفته ها و تابستون بگذره و دوباره پاییز و زمستون و فصل خونه نشینی! با انگیزه بسیار کمتر پیام اعلام عمومی برنامه رو برای چند نفر فرستادم. پارسا همون اول عضو گروه برنامه شد. یه سری گفتن به زودی خبر میدیم. یکی کلا پیامو ندید! یه سری عضو گروه شدن ولی نیومدن(که رو مخ ترین ها همین آدمان)! یه سری بعد از کلی خواهش و التماس با بهونه آوردن برنامه رو نیومدن! یه سری هم دقیقه 90 اضافه شدن. یه عده هم کنسل کردن که دیگه با تشر و دعوا و تهدید آوردمشون. چند ساعت مونده به برنامه شده بودیم 3 نفر! میخواستم لغو کنم برنامه رو که تهدیدا جواب داد و اون یه نفر دوباره اضافه شد.
طبق روال همیشگی یه سری خرید باید انجام میدادم. به غیر از اونا خریدهایی که به بقیه سپرده بودم هم افتاد گردن خودم. یه سری رو از دم خونه گرفتم، یه سری رو هم از فروشگاهای دور میدون تجریش. قرار بود دیگه با تاخیر 5:30 از زیر مجسمه راه بیفتیم. تاخیر یکی از بچه ها 5:30 رو به 6 و حتی دیرتر تبدیل کرد. هدف شیرپلا بود و برای شروع دو انتخاب داریم. راه کافه ها، و راه جاده آسفالته. راه کافه ها خنک تر و مرطوب تره، ولی شلوغه. راه جاده آسالته خلوت تره ولی خب خشک و بی جاذبه س. راه آسفالته رو انتخاب کردیم. به بچه ها گفتم سری پیش که از این راه اومدیم اشتباه رفتم! اگه میفتید جلو، این مسیرو بریم. قبول کردن. رفتیم و باز هم اشتباه رفتیم! به مسیر اصلی برگشتیم، اما یک بار دیگه باز اشتباه رفتیم. نه به شدت دفعه قبل که تقریبا گم شدیم و کلی چالش های مختلف رو تجربه کردیم، ولی با یه مسیرهای غریب روبرو شدیم که اصلا آشنا نبودن و صرفا با تجربه های قبلی و نقشه تونستیم خودمونو بندازیم تو مسیر اصلی. تاخیر اولیه و این اشتباها باعث شد یک اتفاق جدید در سابقه کوهنوردی من رخ بده! کوهپیمایی در شب! من تا بحال به دلیل ایمنی در شب کوهپیمایی نکرده بودم. نداشتن هدلایت یک علتش بوده، احتیاط زیاد هم علت دومش. اما حالا با توجه به سرعت حرکت، موقعیت فعلی و مسیر پیش رو قطعا به تاریکی میخوردیم. خورشید پشت کوه ها رفته بود و یواش یواش داشت تاریک می شد. صدرا یه هدلایت که مدت ها بود ازش استفاده نکرده بود همراهش بود. نمیدونست باطری هاش هنوز جون دارن یا دیگه فاسد شدن. گوشی دو نفر شارژ داشت و دو نفر خیلی باطری نداشتن. البته من پاوربانک با خودم آورده بودم. برای تامین روشنایی مشکلی نداشتیم ولی خب با توجه به اینکه تجربه بالا رفتن تو تاریکی رو نداشتم، نمیدونستم چه خواهد شد. ترسی نداشتم، ولی به هر حال شرایط از کوهپیمایی تو روز کمی خطرناک تره. خصوصا اینکه هنوز کلی با بخش سنگی و طنابدار شیرپلا فاصله داشتیم! آروم آروم هوا تاریک شد. ماه اومده بود تو آسمون ولی ما نمی دیدیمش. نورش رو پهلوی ابرای آسمون دیده می شد. ولی خب از ماه شب 21ام که تو دید نیست، نمیشه انتظار روشنایی داشت. نگیم تاریکی 100 درصد، ولی تقریبا دیدن اطراف سخت بود. کمی نور آسمون و نور شهر که از شکاف بین دو کوه معلوم بود فضا رو روشن می کرد ولی خب قطعا به تنهایی کافی نبودن. هدلایت هم برای گروه چهارنفره کافی نبود. به ناچار موبایل ها رو هم وارد بازی کرده بودیم. استفاده از موبایل به بدی بزرگ داشت! مشغول شدن یکی از دستا! ولی خب چاره ای نبود. بهتر از این بود که پای یکی گیر کنه و تو اون ساعت که کسی هم تو مسیر نیست به جایی بخوره و یه مشکل به مشکلات قبلی اضافه بشه. با احتیاط و سرعت معقول بالا رفتن رو ادامه دادیم. آمادگی بدنی ناکافی هم باعث شده بود سرعت از حد معمول کمتر باشه. ما یه مشکل کوچیک دیگه هم داشتیم. دیر رسیدن به پناهگاه. توی گوگل زده بود 10 در پناهگاه بسته میشه. اگرچه میشد با تماس تلفنی و اعلام وضعیت اضطراری ما رفت تو، ولی خب همین چند دقیقه تاخیر هم به هر حال یه اتفاق نامطلوبه. هر چند ممکنه برای یه گروه جوون بیشتر هیجان انگیز باشه تا نامطلوب! 
بالا رفتن رو ادامه دادیم و بالاخره رسیدیم! 9:57. دقیقه 90 به معنای واقعی کلمه. 4 تخت سالن عمومی که قیمتش 15تومن شده بود رو کرایه کردیم و وسایل رو گذاشتیم. با توجه به خستگی جسمی، اول نماز رو خوندیم. خوردن شام کمی دیر شد. سالن هارو بسته بودن و مجبور بودیم رو بالکن بخوریم. بساط شام رو پهن کردیم و شروع کردیم. با خوردن شام صحبت ها هم شروع شد. یه کم که گذشت صدای یکی از پیرمردای تو سالن عمومی در اومد با این مضمون که آروم ما میخوایم بخوابیم. صحبتا رو قطع نکردیم و فقط کمی آروم تر حرف زدیم. دیگه صدای پیرمرد بلند نشد. اما صبح ساعت 4 نا میتونستن با سر و صدا تو بالکن و انداختن نور هدلایتا تو چشممون تلافیش رو در آوردن!‌ در حدی که صدام در اومد و به یکیشون گفتم آقا میشه اون هدلایت رو از رو صورت ما برداری و فقط بندازی روی کوله ت؟! مشکل هدلایت حل شد ولی تخلیه کوله و دوباره چیدن و خش خش کیسه ها تا رفتن همشون طول کشید. از 4 تا 5:30 که قرار بود ما از خواب بلند شیم خواب های تیکه پاره چند دقیقه ای نصیب ما شد. تقریبا می شد گفت که بیشتر به بیداری گذشت. حتی 10 دقیقه آخر هم خودیا خرابش کردن و صدرا 5:20 از خواب بیدارم کرد. چرا؟! می گفت حالا که ما خوابمون نمیبره شما هم نخوابید! پا شدم نماز خوندم. خیلی هم خوابم نمیومد راستش. در واقع همون 4 که از خوب پا شدم انگار 80 تا 90 درصد از خواب مورد نیازم تامین شده بود. خیلی زور زدم تا باز بخوابم. یه بازه ای حتی از شدت گرسنگی خوابم نمی برد ولی خب تنبلیم خیلی بیشتر از گرسنگیم بود و ترجیح دادم تو همون تخت بخونم. 
دیشب از سر خستگی و تنبلی مسواک نزده بود. صبح قبل نماز جبرانش کردم. مسواکم رو گذاشتم رو جالباسی تو نمازخونه تا قبل رفتن خشک شه. بعد نماز رفتیم برای صبحونه. اول رو بالکن بودیم ولی سردی هوا و بادی که میومد کمی اذیت می کرد. وسایل رو بردیم تو سالن عمومی طبقه اول. خیارها رو شستم، قاچ کردم و نعنایی که مادر داده بود رو پاشیدیم روش. پنیر و حلوا شکری و مربا رو هم گذاشتیم وسط. هندونه هم چهار قاچ شد و یه صبحونه مشت با ویو شهر از پنجره پناهگاه زدیم. بعد صبحونه برگشتیم خوابگاه و وسایل رو برداشتیم و بعد پر کردن بطری ها برگشتن رو شروع کردیم. ساعت تقریبا 7 بود. یه کم دیر شده بود ولی اون طور نبود که به آفتاب بخوریم. در واقع بخشای سختش رو تو سایه برگشتیم و اواخر مسیر که آفتاب بالا اومده بود دیگه تو کوچه پس کوچه های پس قلعه بودیم و خیلی کم آفتاب خوردیم. تو راه برگشت خیلی کمتر ایستادیم و سریع تر حرکت کردیم و حدود 9 رسیدیم پایین. این بار هم رفتنی و هم برگشتی کمتر خسته شدم. بدنم ناآماده تر بود، ولی تو مسیر فشار کمتری حس کردم. اما الان که دارم متن رو می نویسم پشت ساق پام، روی رون ها و پهلو هام هنوز احساس کوفتگی دارم!
اولین کوه 98 با حضور حسین، پارسا، صدرا و من خوش گذشت! ایشالا بعدیاش هم خوش بگذره. 
۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۴۷
محمد حسن شهبازی
وسیله زیر پای آدم، اولین بدی اش این است که کتاب خواندنت را می گیرد. قبل ها که ساعت ها توی اتوبوس و تاکسی می گذشت، کتاب می خواندم، فیلم می دیدم، کلی فکر می کردم و باز هم وقت زیاد می آمد و شبکه های اجتماعی را هم کامل چک می کردم. از وقتی که ماشینی شده ام، خیلی از این ها دست خوش تغییر شده. مهم ترین تغییر کتاب نخواندن است. البته کنکور و روزگار روزهایی که گذشت هم بی تاثیر نیست. جلد 2 بی نوایان نشر افق را مدت هاست فقط به دنبال خودم می کشم. هر چند وقت یکبار چند صفحه اولش را می خوانم و دوباره می رود یک گوشه تا دوباره توی کیفم بگذارم و نخوانمش! نمی دانم چرا دست و دلم به سمت کتاب دیگری هم نمی رود که بلکه طلسم این نخواندن ها شکسته شود. 
این ها همه مقدمه بود، تا این را بگویم که امروز بعد از مدت ها دوباره برای یک مسیر طولانی از اتوبوس، مترو و تاکسی استفاده کردم. غرب و شرق شهر را شکافتم و با یک مسیر کامل اتوبوس(از مبدأ به مقصد)، حدود 20 ایستگاه مترو و یک نوبت تاکسی و با خرج حدودا 3000 تومان سفر 2 ساعته شهری را انجام دادم. حمل یک کیف نسبتا سنگین از معضلات سفر با وسایل نقلیه عمومی است. اوایل خط که اتوبوس خلوت است می شود کیف را روی یکی از صندلی ها گذاشت. اما شلوغ که می شود باید کیف را روی پایم بگذارم. سفتی صندلی اتوبوس، سنگینی کیف و تنگی جا کمی آزاردهنده است. اینجا قطعا سفر با ماشین شخصی 3-0 جلو است. برای مترو وقتی داستان سخت می شود که وسط خط سوار شوم. نبودن صندلی خالی و محکوم شدن به ایستادن تا مقصد. یا باید کیف را به دوش انداخت یا درآورد و جهت رعایت حقوق دیگران روی زمین گذاشت تا خیلی فضا تنگ نشود. هر دو کار سخت است و مشکلات خودشان را دارند. بخش آخرش فقط راحت است که سوار تاکسی می شوی و راه هم کوتاه و نزدیک است و می رسی.
بند قبلی هم مقدمه ی دیگری بود که برسم به عنوان نوشته! امروز جن بودم؟ یک آقای میانسالی که روی صندلی نشسته بود پاهایش را که احتمالا خسته شده بودند جابجا کرد و وسط این پروژه نفس گیر یک صفایی هم به کفش حقیر داد. گفتم لابد الان عذرخواهی می کند. اما خبری نشد. کمی قیافه ام را در هم کردم و بیخیال داستان شدم. شاید نفهمیده که پایم را له کرده. چند ایستگاه بعدتر صندلی جلویم خالی شد. چشمانم برق زد. مشغول تعارف و پس تعارف با بغل دستی ها شدیم که چند لحظه بعد دو خانم با چند بچه وارد واگن شدند. برق چشمانم پرید! بچه ها را نشاندند و خودشان ایستادند. کمی فاصله ام را زیاد کردم که بتوانند جلوی بچه هایشان بایستند. همان لحظه مترو ترمز تیزی گرفت و یکی از خانم ها دست و پا زنان تلو تلو خورد. با هر جابجایی مرا هم مجبور می کرد که عقب بکشم. هر دستگیره ای بود رها می کردم که بلکه بتواند یکی را بگیرد. بالاخره توانست خودش را جمع و جور کند. اما چطوری؟ با لگد کردن هر چه زیر پایش بود. یکی از آن ها پنچه پای من بود! این بار دیگر تقریبا مطمئن بودم که بعد از پایدار شدن وضعیتش بر میگردد و می گوید: «ممنون آقا. ببخشید!» نه تنها چیزی نگفت، بلکه اصلا بر نگشت. انگار اصلا چیزی زیر پایش نبوده و با تنیدن تار به در و دیوار مترو خودش را از سقوط نجات داده! خانم سانتی مانتال چند لحظه بعد خیلی ریلکس از یکی از دستفروش های مترو خریدش را کرد و با بچه ها مشغول خوردن لواشک شدند! نکند امروز منم که فکر می کنم جسم دارم و بقیه اصلا کسی مثل من را نمی بینند؟ اگر جنم پس چرا اینقدر کُندم؟

چند سوال دیگر هم ذهنم را مشغول کرد. یکی از آن ها این است: اگر جای من و آن خانم عوض می شد چه اتفاقی می افتاد؟ یک سوال دیگر هم این است: اگر جای آن خانم یک خانم با منش و مدل دیگری بود چطور؟
۳ نظر ۱۷ تیر ۹۸ ، ۱۲:۵۸
محمد حسن شهبازی
   وقتی فهمیدم قرار است برویم همدان، خیلی خوشحال نشدم. دلم می خواست خیلی بی حاشیه و به صورت خطی روی صندلی همیشگی ام بنشیم، کارهایم را پشت سر هم انجام بدهم و آخر تابستان که رسید بگویم کارهای x و y و z را پس از مدت ها به طور کامل انجام دادم و پرونده اش بسته شد. اما واقعا چنین کاری ممکن نبود. چند ماه پیش که خیلی گرم خواندن کنکور بودم، در برنامه های دیگران کلی تغییر ایجاد کردم. در مهمانی های خانوادگی شرکت نمی کردم، در خیلی موارد از انجام کارها دور بودم و خلاصه اکثر اوقاتم در اختیار خودم بود. کنکور که عقب افتاد، خودم هم خسته شده بودم. نه درس می خواندم و نه از کنکور دل کنده بودم. هر طور که بود روزهای منتهی به کنکور هم سپری شد دوران پسا کنکور آغاز شد. دورانی که دیگر در آن قید و بندهای ذهنی وجود ندارد. هر کار غیر درسی ای را، نه آنکه جدید باشند و بعد کنکور شروعشان کرده باشم، با طیب خاطر انجام می دهم. دیگر نفس لوامه سازمان سنجش توی مخم رژه نمی رود که هر کار کنم یک نیش و کنایه ای بزند. 
   سفر همدان را نمی شد نیایم. بهانه ای هم نداشتم. البته اگر می گفتم نمی آیم کسی مجبورم نمی کرد که باید بیایی، ولی درست نبود که بعد از این همه ناز و ادا اینجا هم همکاری نکنم. خیلی راحت و سریع به برنامه سفر چراغ سبز نشان دادم، اما احساسات منفی ای که داشتم قابل چشم پوشی نبود. از سفر جاده ای و رانندگی خیلی دل خوشی ندارم. بی قانونی راننده ها کلافه ام می کند. در همین راه نه چندان طولانی تهران-همدان آن قدر حماقت به چشم می آید که برای توی هم رفتن سگرمه ها کافی است. اگر پولش را داشتم و فرودگاهش هم برپا بود، همه سفرهایم را هوایی انجام می دادم. شاید گاهی محض تنوع یک سفر زمینی هم می رفتم که دوباره مطمئن شوم بهترین روش همان هوایی است. 
   بعد از ظهر برای شروع سفر انتخاب شده بود. کمی تاخیر ناخواسته زمان شروع حرکت را به تعویق انداخت، ترافیک شهر هم مزید بر علت شد که نصف سفر در شب باشد. بعد از یکی دو ساعت که دیگر وارد جاده شده بودیم و خبری از ساختمان و مصنوعات دست بشر نبود، خورشید در حال غروب به خوبی دیده می شد. جسم گرد نارنجی رنگی که در موقعیت های مختلف صحنه های زیبایی خلق می کرد که برای یک شهرنشین شگفت انگیز است. گاهی پشت ابر با تلألؤ شعاع های نوری، گاهی قرص کامل درخشان و گاهی هم در حال غروب و ابرهای نازک خاکستری رنگ که مثل خنجر دل خورشید را می شکافند. این ها را در شهر نمی شود دید، چون از هر طرف که نگاه می کنیم، ساختمانی سر بر آورده. سر را که از پنجره بیرون کنی، نوک دماغت می چسبد به دیوار خانه روبرو. البته شهر هم ویژگی های خودش را دارد، اما بی تردید این نمایش زیبای روزانه را از مردمش دزدیده و دریغ می کند.
   کمی که گذشت و شب در روز داخل شد، سر و کله ستاره ها هم پیدا شد. برای نماز ایستادیم. توی ماشین بودم تا بقیه بروند نمازشان را بخوانند و جایمان را عوض کنیم. سرم را از ماشین بیرون آورده بودم و تفریح جدیدم را شروع کردم. دنبال دب اکبر می گشتم و بعدش هم ستاره قطبی تا قبله را پیدا کنم و ببینم قبله نمازخانه درست است یا نه. وقتی جایمان را عوض کردیم و وارد نمازخانه شدم روی دیوارش نوشته بود قبله کمی مایل به راست. این که «کمی» دقیقا چقدر است خدا می داند. این فلش هایی که قبله را نشان می دهند در نمازخانه روی دیوار بود،‌ اما مثل تمام فلش هایی که نمی شود به راحتی تفسیرشان کرد،‌ این فلش هم مبهم بود. همواره منتقد این مساله بوده ام که چرا روی دیوار؟ همان فلش را اگر روی سقف می زدند دیگر هیچ اما و اگری وجود نداشت. برای اولین بار در یک بیمارستان دیدم که بالای تخت بیمار و روی سقف جهت قبله را مشخص کرده اند. بررسی ستاره قطبی و پیدا کردن جهت های جغرافیایی، در کنار بقیه راهنماها جهت را برایم مشخص کرد و در نمازخانه گرم و پر حشره یکی از مجتمع های رفاهی میان راه نمازم را خواندم. صدای یک حشره ای که پروازش صدای «ویز» ممتدی می داد و بعد وقتی روی دیوار می نشست «تق» صدا می داد حواسم را پرت کرده بود و برای این که موقع رفتن وقتی پایم را داخل کفش می کنم، حس چندش آور له شدن یک حشره زمخت را تجربه نکنم کفشم را تکاندم و بعد پوشیدم. هر چه می گذشت، آسمان تاریک تر می شد. دور شدن از آبادی ها هم به حذف آلودگی های نوری کمک می کرد. بعد از چند دقیقه آسمان پر از ستاره شده بود. حالا برای پیدا کردن دب اکبر میان این همه ستاره کمی باید بیشتر وقت می گذاشتم و مثل آسمان شهر که یک نگاه به آسمان برای پیدا کردنش کافی است،‌ قابل پیدا کردن نبود. اگر مهارتم بیشتر بود برای پیدا کردن دب اصغر تاریک تر از برادر بزرگش دیگر نیازی به پیدا کردن دب اکبر نبود، چون همه شان قابل مشاهده بودند. آسمان پرستاره هم دومین چیزی بود که شهرها از ما گرفته اند. می دانیم گاوصندوق زندگی شهری،‌ تا الان دو طلا را از ما گرفته اند و پنهان کرده اند: طلوع و غروب خورشید و آسمان پر ستاره شب! چند گوهر دیگر نیز توی این صندوق محبوس است؟
۰ نظر ۰۵ تیر ۹۸ ، ۱۲:۲۴
محمد حسن شهبازی
چند بار به این فاجعه که یک ماه بگذرد و مطلبی در «پرباز» منتشر نکنم، اشاره کرده ام. آخرینش در تاریخ 27 دی 97 منشتر شده بود.[وضعیت نارنجی] ظاهری ترین اثر این اتفاق به هم خوردن پیوستگی آرشیو ماهانه است. از فروردین، اردیبهشت، تیر! دیشب که 31 خرداد بود خواستم بیایم و همین طور الکی مطلبی بنویسم، فقط برای حفظ همین توالی! اما با خودم گفتم که چه؟ پیوستگی آرشیو چه چیزی است که بخواهی الکی کلمه پشت هم ردیف کنی، وقت خود را بگیری، وقت خواننده را هم تلف جملات بی هدف و بی معنی کنی. و از نوشتنش هم نه تنها شعفی درونت ایجاد شود، بلکه حالت بد هم بشود که عجب کار سبکی کردم! الا ای حال، خرداد 98 هم رفت پیش دو سه ماه دیگری که قبلا وبلاگ چشم به راه آمدن مطلبی بود، اما به مرادش نرسید.
هر بار که ننوشته ام، فکر کرده ام که چرا این طور شده است و چند دلیل را نام برده ام. این بار هم به رسم گذشته هر چه به ذهنم می رسد میگویم. اولینش احتمالا کنکور است. کنکور دل و دماغ عقل و هوشم را برده بود. قرار بود 5 و 6 اردیبهشت همه چیز تمام شود. سیل آمد و همه برنامه ها را شست و برد! یکی دو ماه آخر دیگر کار و فعالیت های دیگر را به حداقل رسانده بودم تا با تمام وجود درس بخوانم و درست از 7 اردیبهشت که فردای کنکور باشد کار را از سر بگیرم. سیل آمد و به بهانه سیل زدگان چند ده روزی عقبش انداختند. من معتقدم سیل و سیل زدگان دستاویزی بودند تا موسسه های کنکور چند روز دیگر در آتش کسب و کارشان بدمند، دو آزمون بیشتر برگزار کنند و پول بیشتری به جیب بزنند. وگرنه سیل زده ای که خانه و کاشانه اش بر آب رفته و سقف بالای سرش آسمان خداست، دیگر کتاب کنکور و خلاصه درس و دفتر و چرکنویسش کجا بود که بخواهد به کنکور بیاندیشد و از به تعویق افتادن آن خوشحال باشد. چند هزار نفر به پویش درخواست از نمایندگان مجلس برای تعویق کنکور ارشد پیوسته بودند. آخر سر هم کار خودشان را کردند. به نظرتان این چند هزار نفر سیل زدگانی بودند که تا زانو در گل داشتند گل و لای را پارو می کردند یا کنکوری ای که زیر باد کولر نشسته بود و در حالی که منتظر بود کاپوچینو اش کمی خنک شود، فرم پویش درخواست از نمایندگان را در لپتاپ پر می کرد؟ خلاصه که این تغییر برنامه، ضربه بزرگ ی به محاسبات و برنامه ریزی هایم زد. به یکباره شل شدم. اگرچه روزی که خبر تعویق را شنیدم ته دلم خوشحال شدم. با خودم می گفتم بیشتر مرور می کنم. نقاط ضعف را کامل پوشش می دهم و خروجی بهتری می گیرم. حساب روزهای پیش رو را نکرده بودم. ماه رمضان شد، دو سه اتفاق بزرگ که هر کدام برای تحت تاثیر قرار گرفتن کنکور کافی بودند رخ داد و نهایتا این شد که 40 روز درس خواندنم تعطیل شد. علت اصلی اش تنبلی بود، ماه رمضان و آن چند اتفاق کاتالیزورهای قدرتمندی بودند که با شتاب سرسام آوری وضعیت را به سمت ول کردن مطالعه بردند. این وسط دیگر هر اتفاقی می افتاد به درس نخواندن کمک بیشتری می کرد. از کلیپ های مجید حسینی بگیرید تا خالی شدن جیبم و دنبال پروژه گشتن برای چند لقمه نان حلال! ماه رمضان که تمام شد حدود 10 روز تا کنکور فرصت بود. چند روزش صرف استارت زدن مجدد شد. ماند 5،6 روز که مثل روزهای قبل از دوران رکود، درس خواندم و دو کنکوری که ثبت نام کرده بودم را دادم و تمام. بعدا شاید درباره این دو کنکور بیشتر بنویسم. تا همین جای کار برای موضوع این نوشته کافی است. مطالعه سنگین کنکور به حدی خسته ام کرده بود که دستم به هیچ کار دیگری نمی رفت. یکی از آن کارها وبلاگ نوشتن بود.
حذف مطالعات آزاد کار دیگری بود که به خاطر کنکور تعطیل شده بود. کتاب نخواندن همانا و ننوشتن هم همانا. چند باری هم که می خواستم بیایم بنویسم، آن قدر بی انگیزه بودم که می گفتم که چه؟ بنویسی که چه بشود؟ اصلا این همه نوشتی چه شد؟ این فشارها که از انواع و اقسام وارد شده بود_که کنکور فقط یکی از آن ها به حساب می آمد_ نسبت به انجام کارهایی که قبلا با ذوق انجام می دادم دلسردم کرده بود. وقتی وبلاگ را نگاه می کردم که مدت هاست به روز نشده، با خودم می گفتم اگر بنویسی پول هم از آن در می آید؟ دیگر همه چیز را با پول می سنجیدم. الان هم تقریبا همین طور هستم. از معیارهای اصلی محاسباتم در زمینه های مختلف همین شده: «ازش پول در میاد؟» یا «چطوری از توش پول در بیارم» و در نهایت وقتی قید یکی از کارهایی که به ذهنم می آید را می زنم این دلیل را برایش می آورم: « ولش کن؛ پول از توش در نمیاد. به درد نمیخوره». 

پ.ن: من به این که روزی آدم را خدا می دهد اعتقاد دارم.


۰ نظر ۰۱ تیر ۹۸ ، ۲۰:۴۸
محمد حسن شهبازی

مهر 1393 بود که یک پیج دانشجویی برای دانشگاه زدم. چند وقت بعد هم کانال تلگرامی اش را ساختم. تا مدت ها پادشاه پیج ها بود. تا جایی که روابط عمومی دانشگاه از تصاویر ارسالی و تولیدی آن می دزدید! امشب آخرین پست پیج و کانال را گذاشتم و بدین ترتیب در 20 اردیبهشت 98 پرونده این رسانه دانشجویی بسته شد. بخش زیادی از تجربه های رسانه ای را از این صفحه و تعامل با کاربرانش دارم.

پ.ن: سخت بود، ولی بالاخره پرونده اش را بستم!

۰ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۷
محمد حسن شهبازی
«آشغال» یک جورهایی فحش است. هنوز هم در بعضی نزاع ها استفاده می شود و طرف شنونده را به خشم می آورد. آشغال هنوز هم یکی از بی ارزش ترین موجودات زندگی ماست. اما در ازای همین آشغال، یک مشکین شوی پرسیل، یک پودر پلی واش اکتیو و یک شامپوی مولتی ویتا گلرنگ نصیب ما شد. همه این ها در ازای تحویل کاغذ و مقوای دور ریزی که جدا کرده بودیم.
چند روز پیش یاد روزهایی افتادم که روش دور انداختن کیسه های زباله منازل، پرتاب از پنجره در جوی جلوی منزل و در متمدنانه ترین حالت، رهاسازی در کنار باغچه سر خیابان بود. آن موقع خبری از سطل زباله های سر کوچه ها نبود. این سطل ها یک نسل هم عوض کرده اند. قبل از سطل های فلزی نقره ای رنگ، دوران سطل های پلاستیکی سیاه بود که به واسطه بعضی مشکلات از جمله اعزام مکرر نیروهای آتش نشانی و ... جای خودشان را به سطل های کنونی داد. روزی هم خواهد رسید که به دور ریختن در هم زباله ها بخندیم و سخت باور کنیم که چه طور همه انواع زباله ها، تر و خشک، با هم دور ریخته می شدند.
۱ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۴۲
محمد حسن شهبازی

دقیق نمی‌دانم چند وقت است، اما آن قدر این مقوله نوشتن وصیت قدمت و کثرت دارد که حالا هر گوشه کناری یک اثری از آن می بینم. از یادداشت توی گوگل کیپ گرفته تا کاغذ تا خرده و کهنه ای که جدول کارهای فوری/غیرفوری-ضروری/غیرضروری را توی آن کشیده بودم. حالا چه شد که دوباره یادش افتادم؟ امروز خبر فوت یکی از هم دانشگاهی هایم را شنیدم. یک «علی» که بچه هیئتی بوده و از بچه های پایه جهادی. نمی شناختمش و کل ارتباطم هم احتمالا به همین خلاصه می شود که اسم دانشگاه محل تحصیلمان یکسان بوده است. حتی دانشکده هایمان هم چند کیلومتر فاصله دارد و باید یک کورس تاکسی+دو سه ایستگاه بی آر تی را طی می کردیم تا یک قرابت مکانی هم پیدا کنیم. اما علی آقا که فوت کرد، انگار دوباره تلنگر محکمی خوردم. یاد فوت دو نفر از هم مدرسه هایم افتادم. اسم هر دو آن ها هم از قضا علی بود. این جوان ها دارند دانه به دانه می روند. سن و سال هم ظاهرا خیلی مهم نیست. علی نعمتی که امروز یا دیروز به رحمت خدا رفته، 3 سال از من کوچک تر است. و حالا که او دیگر در بین ما نیست، من بیشتر احساس خطر می کنم. احساس خسران، سایه مرگ را بیش از پیش حس می کنم. آیا این تلنگر باعث می شود تکلیفم را با خودم روشن تر کنم؟ آیا این هشدار عاقبت کاغذ وصیت را پر می کند تا لااقل کمی خیالم راحت شود که بعد از خودم بار زحمتم را به دوش بکشند و کمکاری های بی شمارم تا حدی جبران شود؟

پ.ن: علی نعمتی را اصلا نمی شناختم؛ ولی نمی دانم چرا از رفتنش کمی غمگین شده ام! او اکنون دنیای فانی پر از رنج و سختی را ترک کرده است و امیدوارم در جوار رحمت حق به آرامش ابدی برسد. خدا به خانواده اش صبر بدهد. شادی روحش صلوات و فاتحه ای قرائت کنید، هر دوی‌مان را خوشحال می کنید.

راستی؛ یک علی دیگر هم درگیر بیماری سخت MS شده است. سید علی، از بچه های قدیمی دانشکده برق. برای او هم حمد شفایی بخوانید که از رحمت و قدرت خدا نه بهشت علی بعید است و و نه شفای سیدعلی.

۰ نظر ۲۷ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۱۶
محمد حسن شهبازی