پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهـــر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب

رمان علمی-تخیلی برای یک جوان 25 ساله چه پیشنهاد می‌کنید؟

۴ نظر ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۱:۱۳
محمد حسن شهبازی
به یک ماژیک سی‌دی احتیاج داشتم. چون در هفته پیش رو قصد داشتم برای انجام کارهای اداری به دانشکده بروم، گفتم که از پیرمرد لوازم‌التحریر فروشی که مغازه‌ای در‌ زیرزمین داشت خرید کنم یا نهایتا از لوازم التحریری کنار پل سیدخندان چون جنس‌های خوبی دارد. روز موعود فرا رسید و پس از انجام کارهایم وقتی داشتیم از دانشکده خارج می‌شدیم به دوستم امیرحسین گفتم تا تو بروی سمت موتور من هم یک دقیقه بروم، یک ماژیک بخرم و بیایم؛ اما امیرحسین گفت با هم برویم. وقتی به مغازه نزدیک شدیم دیدم حاجی رفته است و جایش را به یک فروشگاه چاپ روی لیوان و پیکسل و... داده. دیگر رویم نشد بگویم بیا برویم سراغ آن یکی مغازه. امیرحسین گفت از مغازه‌ای که روبروی محل کار است بگیر. حالا که دیدم مغازه حاجی تعطیل شده، دلیلی وجود نداشت از آن‌جا خرید نکنم. وقتی رسیدیم رفتم و داخل شدم. بر خلاف اکثر فروشگاه‌های لوازم‌التحریر و دفاتر فنی و... که نمی‌توان آزادانه در آن جولان داد و به دلیل تنوع بالای اجناس به راحتی یک جنس را انتخاب کرد بسیار بزرگ و خلوت بود. مرد نسبتا جوانی نشسته بود و پس از سلام من جواب گرمی داد. پرسیدم ماژیک سی‌دی دارید؟ گفت بله ولی فقط قرمز مانده. به دردم نمی‌خورد ولی قیمتش را پرسیدم. ۲ تومن بیشتر قیمت نداشت اما به کارم نمی‌آمد. نمی‌دانم چرا اما به سمت تنها ماژیک توی جعبه حرکت کردم. همان جا که بودم کمی چرخیدم و بقیه اجناس چیده شده را که هم تنوع و هم تعدادشان کم بود از نظر گذراندم؛ تشکر کردم و خارج شدم. با این احتساب مغازه سومین جایی بود که قصد خرید از آن را کرده بودم ولی توفیقی حاصل نشده بود. 
    امروز صبح کمی دیرتر از خانه بیرون زدم. مثل روزهای قبل وارد پایانه اتوبوسرانی شدم و سوار اتوبوس خالی اول خط شدم. چند روز بود که می‌خواستم ماژیک را بخرم و کلک کاری که داشتم را بکنم. یادم آمد در بازارچه نزدیک پایانه، یک لوازم‌التحریری بزرگ هست. گوشی را در آوردم و اپلیکیشن اتوبوس TehranBus را به سرعت باز کردم تا ببینم چند دقیقه دیگر حرکت می‌کند. بعد از چند ثانیه عدد ۵ روی صفحه ظاهر شد. سریع کیف و وسایلم را برداشتم و به حالت نصفه نیمه به سمت بازارچه دویدم. فروشگاه باز شده بود و خالی هم بود. کمی به نفس نفس افتاده بودم. سعی کردم کوتاه کوتاه صحبت کنم تا فروشنده متوجه این حالت من نشود که بعد با خود بگوید چرا این ساعت صبح یک نفر باید نفس نفس‌زنان وارد مغازه لوازم التحریری شود. مثل مورد قبلی پرسیدم ماژیک سی‌دی دارید؟ با توجه به تصویر مغازه جواب سوالم واضح بود. دیوارهای دور تا دور مغازه، ویترین های شیشه‌ای موازی با آن‌ها که فضای فروشنده را از مشتری جدا می‌کرد پر از جنس بود. اجناس داخل ویترین چسبیده به درب‌های شیشه‌ای نشکن مغازه را هم باید اضافه کرد. در جواب سوالم یک بله مطمئن گفت و در ادامه پرسید چه رنگی؟ سریعا جواب دادم مشکی. ماژیک مشکی را آورد و دو سر آن را بر روی کاغذ امتحان کرد. برای این که وقت بیشتر تلف نشود، در همین حین پرسیدم چند و فروشنده جواب داد: ۴ تومن. یک پنجی از جیبم در آوردم و دو عدد پانصدی پس گرفتم. ماژیک را در جیب کاپشن گذاشتم و به سرعت به سمت اتوبوس بازگشتم. کمی بعد هم اتوبوس حرکت کرد و این گونه سیب داستان خرید یک ماژیک سی‌دی چرخ خورد و چرخ خورد تا برسد به صبح سه‌شنبه و بازارچه محل و فروش ۴ تومنی اول صبح مغازه لوازم التحریری.
۰ نظر ۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۷:۵۷
محمد حسن شهبازی
اربعین امسال بدون اینکه قطعیتی در کار باشد و عزم جزمی برای رفتن به پیاده‌روی نجف تا کربلا داشته باشم، تقدیر اینگونه رقم خورد که ما هم رفتیم. 
در طول سفر سعی کردم وقایعی که اتفاق افتاد را بدون داشتن دیدگاه خاصی و همان‌گونه که هستند روایت کنم. ذات سفر طوری بود که خیلی فرصت نوشتن فراهم نبود. بخش‌های ابتدایی که درگیر رانندگی بودم و اگر وقتی خالی پیدا می‌شد سعی می‌کردم استراحت کنم؛ در طول پیاده‌روی هم که نمی‌شد چیزی نوشت. سر شب قبل خوابیدن و یا فرصت‌های اتفاقی که دست می‌داد مقداری می‌نوشتم. این تنگی وقت و کمبود زمان باعث شد از گذر زمان شدیداً عقب بیفتم. و هرچه به روزهای آخر سفر نزدیک شدیم شرایط سخت‌تر و فاصله بیشتر شد. 
فعلاً این سفرنامه نیمه‌کاره مانده. چند صفحه تایپ شده موجود است و چند خط عنوان که اگر حس و حال آن شرایط و اتفاقات آن مکان و زمان از خاطرم نرود، خرد خرد کاملش خواهم کرد؛ ان شاء الله. دوست داشتم چند روز پس از اربعین امسال همین‌جا منتشر شود ولی نشد. نقشه بعدی انتشار در چند روز مانده به اربعین ۹۸ است. اگر عمری باشد و توفیقش هم سلب نشود سال بعد در همین مکان می‌توانید آن‌چه در اربعین ۹۷ برای این حقیر رخ داد را بخوانید. خلاصه باشد طلب‌تان.
۰ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۲۵
محمد حسن شهبازی
در ادامه همین مطلب، پس زمینه ای رو براتون بارگذاری می‌کنم که حس‌های مختلفی رو براتون به ارمغان میاره. یک تصویر از آسمان شب که آرامش خوبی داره، و توأمان صحنه ای هیجان انگیز هم از کمربند کهکشان راه شیری در کانون توجهتونه. نکته خوب این تصویر، رنگ آبی غالب تصویره که حس اعتماد رو القا می‌کنه و نگاه کلی به تصویر و درک عظمت مخلوقات موجود در کادر، جایگاه انسان رو توی این دنیا یادآوری می‌کنه. امیدوارم هر بار که به پس‌زمینه‌تون نگاه می‌کنید حس خوبی داشته باشید. :)
۰ نظر ۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۹
محمد حسن شهبازی
بخشی از کتاب «سلوک عاشورایی | منزل اول: تعاون و همیاری» از حاج آقا مجتبی تهرانی رحمت الله علیه را بخوانید:

این آیه[ آیه ۲ سوره مائده] می‌خواهد روش جاهلیت را بکوبد؛ چون در جاهلیت برای تعاون و همکاری و حمایت محورهایی درست کرده بودند؛ مثلا عشیره و نژاد. قرآن می‌گوید: تعاون بر محور نسب و نژاد نیست. در جاهلیت یک قبیله با قبیله دیگر متحد می‌شد و افراد قبیله کاری نداشتند که حق با این‌ها است یا با آن ها. قرآن این شیوه را می‌کوبد. قرآن حمایتِ به طور مطلق یا حمایت بر محورهای پوچ و جاهلانه است را می‌کوبد. یک نمونه‌اش هم این است که بچه‌ام خلاف کرده است؛ ولی چون بچه خودم است از او حمایت می‌کنم. یا مثلا فلانی چون رفیقم است، با اینکه مرتکب خلاف شده، مطلقاً از او حمایت کنم. این شیوه اشتباه و مورد نهی است.


پ.ن: 1400 سال گذشته است، مدعیان زندگی مدرن و پرچمداران پیشرفت، جاهلانه ترین دنیا را ساخته اند. 
۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۲۷
محمد حسن شهبازی

وقتی تصویر زیر را دیدم، نا خودآگاه به یاد این مطلب افتادم: بخوانید [خصوصا بند آخر]

پ.ن: پشت پرده بعضی تبلیغات های شهرداری چه خبر است؟

۱ نظر ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۴۴
محمد حسن شهبازی

اخیرا در فونت متن های پرباز تغییری داده ام. به نظر شما نوشته ها خیلی ریز شده است؟

پ.ن: پیشاپیش از نظرات همه شما سپاسگزارم!

۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۷
محمد حسن شهبازی
   چراغ های پارکینگ منزل، مجهز به همین حسگرهایی است که با حضور افراد چراغ ها را روشن می کنند و پس از چند لحظه که حرکتی صورت نگیرد خاموش می شوند. این سیستم باعث می شود در اکثر اوقات پارکینگ نیمه تاریک و یا شب ها به طور کامل خاموش باشد. از آن جایی که فاصله چراغ های خودکار کمی زیاد است، ممکن است کمی طول بکشد که به واسطه عبور شخص عابر فضا روشن شود. همچنین مساله امنیت عمومی محوطه پارکینگ ایجاب می کند که در شب یک روشنایی حداقلی وجود داشته باشد. به همین علت در انتهای دیوار غربی پارکینگ چراغی نصب شده است که برقش از پریزی که چند متر آن طرف تر است تامین می گردد. اوایل نصب کننده بی ذوق این چراغ چند تکه سیم را به طرز فجیعی به هم پیوند زده بود. سعی کرده بود کلیدی هم در مسیر سیم بکشد که بتوان آن را در طول روز خاموش و روشن کرد. در انتهای سیم هم نمی دانم چرا، اما دوشاخه ای نگذاشته بود. یعنی شیوه روشن کردن چراغ مثل قدیم بود که سیم را دودستی می گرفتی و شاخه ها را به سمت سوراخ ها هدایت می کردی! صبح ها که از منزل بیرون می زدم این وضعیت را می دیدم و می رفتم سمت پریز که چراغ را خاموش کنم. اوایل کلید را زدم و دیدم کار نمی کند. چاره ای نبود. هر روز سیم را از چند سانتی متر عقب تر می کشیدم و از پریز بیرون می آوردم و بعد به سمت درب خروجی می رفتم. توی لیست کارها نوشته بودم که در فرصتی مناسب، یک دوشاخه و کلید را بخرم و این معضل را حل کنم. دوشاخه در منزل بود، اما کلید نداشتیم. مساله را به برادرم که او هم به شدت به این مسائل حساس است، مطرح کردم و قرار شد برویم ببینیم آیا می شود همان کلید را سر پا کرد؟ 
   روزها و هفته های شلوغی را پشت سر می گذاشتم و فرصت نمی شد این کار را انجام دهم. تا اینکه یک روز صبح که مثل هر روز رفتم چراغ را خاموش کنم دیدم درست شده است. توی دلم خوشحال شدم و گفتم: «آخیش، بالاخره تو این ساختمون یکی دلش به حال این چراغ و مصرف برقش سوخت!». بعد کار که به منزل برگشتم فهمیدم کار برادرم بوده است. سیم تکه پاره پر شده بود از پانسمان های سیاه رنگ! کلید هم کار به درستی کار می کرد. دو سر سیم را هم به صورت ثابت داخل پریز قرار داده بود و رویش را چسب کاری کرده بود تا دیگر کسی آن را خارج نکند و روشن/خاموش کردن چراغ فقط از طریق کلید انجام بپذیرد. بعدا که درباره این عملیات صحبت می کردیم، فهمیدم که چرا سیم ها تکه پاره شده اند. آن آقای مهندسی که کلید را وصل کرده بود، از سه شاخه استفاده کرده بود. یعنی دو سیم که فاز و نول باشند مستقیم به چراغ وصل شده اند. یک انشعاب هم از یکی از سیم ها گرفته اند برای آقای کلید؛ جمعا سه رشته سیم!
نقش کلید به روایت تصویر

   حالا چند روزی است وضعیت چراغ مرتب شده و به راحتی می توان خاموش و روشنش کرد. اما شب ها که می رسم چراغ روشن است و صبح ها هم که می روم باز روشن است. همه برای روشن کردنش عجله دارند ولی کسی برای خاموش کردنش داوطلب نیست! در فاز بعدی، قصد دارم کاغذی را در پایین آن نصب کنم و این مساله را به وضوح توضیح بدهم. شاید اهمیت دادن به همین تک چراغ ها، اتلاف انرژی در مقیاس های بزرگ را برای همسایه ها، هم شهری ها و هم وطنانم قابل درک تر کند...

پ.ن: کلمه کلیدی «انرژی» و موضوعی به همین نام (از اینجا ببینید) ایجاد کرده ام و هر از گاهی به این مساله خواهم پرداخت، ان شاء الله. باشد که ظرف چند سال آینده، شاهد کاهش مصرف انرژی و بالتبع افزایش صادرات آن باشیم.
۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۰
محمد حسن شهبازی
    تا چند روز پیش نمی دانستم رولت روسی چیست. وقتی این عبارت را شنیدم، حدس می زدم یکی از همین بازی های کازینویی باشد؛ شاید هم یک نوع شیرینی. تردید ادامه داشت تا اینکه در کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»، همان کتاب معروفی که مثل خیلی از کتاب های دیگر، برای مدتی در جامعه موج خواندنش آمد و رفت، فصلی را درباره آن خواندم. 
    رولت روسی یک نوع بازی شرط بندی است که در آن به شرکت کننده در ازای مبلغ زیادی، یک هفت تیر می دهند که فقط یک گلوله دارد(در مواردی تا 5 گلوله هم گزارش شده). سپس خشاب چرخانده می شود تا معلوم نشود کدام سوراخ خشاب قرار است شلیک شود. شرکت کننده تفنگ را روی شقیقه اش می گذارد و تق؛ ماشه را فشار می دهد! 14 درصد امکان شلیک وجود دارد. به احتمال 86 درصد هم اتفاقی نخواهد افتاد و شرکت کننده با کیسه پر از پول به زندگی باز خواهد گشت. این مبلغ اگر خیلی زیاد باشد، معامله وسوسه کننده ای است.
    حالا فرض کنید،به صورت زیرزمینی امکان چنین بازی ای در کشور فراهم شده و می توانید در ازای پرداخت مبلغی اندک، در این قمار بزرگ شرکت کنید و اگر جزو 86 درصدی ها باشید، با کیسه ای پر از پول محل قربانی شدن افراد زیادی را ترک کنید و تا آخر عمر از آن پول لذت ببرید! آیا این کار را می کنید؟ آیا یک عقل سلیم تن به چنین بازی ای می دهد؟ این تازه تصمیم خودتان است. سوال اصلی این جاست که اگر یکی از آشنایان و عزیزان شما در دام این وسوسه بیفتد چه کار می کنید؟ آیا به او اجازه می دهید در این بازی مرگ و زندگی شرکت کند؟ جلویش را نمی گیرید؟ مگر 86 درصد ، دست کم 6 برابر 14 درصد نیست؟ پس چه می شود که وقتی پای جان عزیز می‌آید، چنین بازی ای این قدر هولناک می شود؟ 
    پس از مدتی تصاویر افراد بلندپروازی که رویای زندگی مرفه تا آخر عمر را در سر داشتند و حالا در کیسه های سیاه از اتاقکی بیرون آورده می شوند، در جرابد و سایت ها منشتر می شود و خبرگزاری ها پر می شود از مصاحبه با خانواده قربانیان رولت روسی! پیش بینی اش سخت نیست که جامعه به سرعت و با شدت با این گروه زیرزمینی مقابله خواهد کرد و تمام تلاشش را می کند تا آن را ریشه کن کند. این 14 درصد اگرچه 14درصد است و 6 برابر کمتر از رقیبش، اما به قیمت جان تمام خواهد شد! هزینه ای بسیار گران که معلوم نیست با چند کیسه پر از پول برابری کند. انسان های خارج از گود رولت روسی که هنوز وجودشان مسخ نشده، این مساله را به خوبی درک می کنند و از بین بردن بساط این بازی را وظیفه خود می دانند، چون دیگر تاب ریختن خون بیشتر را ندارند و این مساله که نکند عزیزان خودشان به این ورطه هلاکت کشانده شوند، انگیزه ای بسیار قوی در آن ها ایجاد می کند.
    من در خلوتم خیلی وقت ها به محدودیت هایی که دین اعمال کرده فکر می کنم. حرمت شرب خمر، قوانین سفت و سخت در روابط بین نامحرم ها و موارد دیگر. یکی از دلایل این ها را چیزی شبیه همین بازی رولت روسی، و واکنش عقلای جامعه می دانم. منتها شاید مرز بین سیاه و سفید در رولت روسی بسیار واضح باشد و همه بتوانند آن را ببینند و درک کنند، اما در بعضی مسائل این طور نباشد. البته ناگفته نماند، مخالفان رولت روسی وقتی بیشتر و قاطع تر شدند که خون ها بر زمین ریخته شد. جامعه هم وقتی در برابر شرب خمر قاطعانه می ایستد که راننده مست 5 نفر را زیر بگیرد! هر چه این نوع رفتارها بیشتر شود، دایره مخالفین گسترده تر خواهد شد و حتی آن هایی که کمتر از عقل شان استفاده می کنند نیز به این گروه مخالفین اضافه خواهند شد. اما چه کسانی از همه عاقل ترند؟ آن ها که قبل از ریختن خون، جلویش را بگیرند!

پ.ن: شهرت این کتاب در ایران، بیش از محتوا و نویسنده اش، به خاطر ترجمه عادل فردوسی پور و تیمش است.
۰ نظر ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۵۶
محمد حسن شهبازی
    نقطه 1: عصر یک روز که به خانه می آمدم، دفترچه بزرگی را روی مبل مشاهده کردم. دفترچه ای با جلد سخت و پر از کاغذهای سفید. یکی از همکاران برادرم دفترچه را به او داده بود. ظاهرا خودش هم از یکی از آشنایان گرفته بود و به برادرم این طور توضیح داده بود: در یکی از اداره های فلان وزارت، تعدادی زیادی از این ها مانده و می خواهند دور بریزند. همکار برادرم هم با شناختی که داشته بود و می دانست ممکن است این برگه ها به کار برادرم بیاید، یکی از آن ها را نجات داده بود. گویا قصد دارند کوهی از این ها را ببرند مسلخ و بریزند توی دستگاه کاغذخردکنی! تا احتمالا سعادتمندترینشان بشود چیزی شبیه شانه تخم مرغ!

    نقطه 2: نمی دانم باز چه کسی من را در این گروه عضو کرده! نمی دانم چرا این تلگرامِ از منظرِ عده ای ابرقهرمان، این کوچکترین حق را برای ما قائل نیست که بدانیم چه کسی در این گروه ها عضومان می کند. گروه را که برانداز می کنم، متعلق به یک خیریه است و چند تا از بچه های دانشگاه را بین اعضا می بینم. می خواهند در سال تحصیلی جدید برای دانش آموزان مناطق محروم دفتر تهیه کنند. حدود 18میلیون برآورد هزینه کرده اند و هر سهم را 6هزار تومان قرار داده اند. کارشان به کندی پیش می رود. قدر وسعم کمکی می کنم و گروه را ترک می کنم.

پ.ن: 
- با کوتاهترین خط ممکن و کمترین جوهر مصرفی، نقطه 1 را به 2 وصل کنید.
- تصویر این دفتر را اگر خواستید می توانید در ادامه مطلب ببینید.
۰ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۹
محمد حسن شهبازی