پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
فرهنگ نداریم چون کتاب نمی خوانیم.
کتاب نمی خوانیم چون فرهنگ نداریم.
   این که از کجا می شود به دل این دور زد را نمی دانم، اما می شود نقطه شروع خوبی را برای حل این مشکل که چرا کتاب نمی خوانیم پیدا کرد. اصولاً افرادی که می گویند کتاب گران است و نمی توانیم بخریم ، هم درست می گویند و هم نمی گویند! درست از این جهت که انتظار دارند، این چیزی که آن را خیلی دوست ندارند تا جایی که ممکن است ارزان تمام شود، که با قیمت های امروزی ممکن نیست. غلط هم از این جهت که احتمالا بارها شنیده اید: قیمت اکثر کتاب ها از قریب به اتفاق پیتزاهایی که امروزه در شهر به فروش می رود ارزان تر است و یا لااقل هم قیمت هستند. 
   اما چه باید کرد که این سد شکسته شود؟ برنامه ریزی! اگر در بین خرج های ماهانه، یک بخش را به سبد فرهنگی اختصاص دهیم، به سادگی متوجه خواهیم شد که هزینه خرید کتاب بسیار هم ناچیز است. مهم این است که تصمیم بگیریم که یک مقدار کنار بگذاریم. در نهایت پس از گذشت چند ماه متوجه می شویم که نه تنها میزان مطالعه مان به مقدار زیادی افزایش داشته، بلکه از آن مبلغی که کنار گذاشته ایم هم ممکن است بخشی باقی بماند. یعنی کتاب کم خرج تر از آن است که به نظر می آید. اگر هم تمام شود، احتمالا ته دلمان یک فکری مدام قلقلک می دهد که «نمی خواهی سهم سبد را بیشتر کنی؟!»
   در مورد زمان های مطالعه هم لازم نیست، زمان خاصی را در هفته خالی کنید. همان ساعاتی که در تاکسی، اتوبوس، مترو و یا صفوف انتظاری که ممکن است در بانک، ادارات و ... با آن ها مواجه شوید بهترین اوقات برای مطالعه است. 

۰ نظر ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۴
محمد حسن شهبازی

   در مطلب قبلی به حال این روز ها اشاره ای کرده بودم. هنوز هم پس از این که از کارهای روزمره فارغ می شوم و چشمم به تلویزیون یا تلگرام می افتد، باز افکار مرتبط با زلزله کرمانشاه به ذهنم هجوم می آورند. این که الان در چه وضعیتی به سر می برند، تکلیفشان چه خواهد بود و ...

   حالا پس از گذشت چند روز، در حالی که از بار احساسات هموطن ها کمی کاسته شده و می توان به ابعاد این قضیه منطقی تر نگاه کرد، فرصت مناسبی است تا چند کلام کوتاهی درباره وضعیت امدادرسانی گفته شود. دیروز بود که بعد از جمع آوری انفجاری کمک های مردمی و در حالی که بی اعتمادی در بین افراد زیادی ریشه دوانده بود_فعلا از این که ریشه های این بی اعتمادی در کجاست و چه طور به وجود آمد می گذریم_ هر کس که به صورت شخصی یا از طرف نهاد خیریه ای کمک جمع کرده بود، خود را به کرمانشاه رساند تا بدون فوت وقت به مناطق زلزله زده برساند و با انتقال کمک ها مدیون خیرین نشود. مسلماً این افراد وضعیت مناطق مذکور را از نزدیک دیده اند. به شرطی که اول توانسته باشند از سد ترافیک خودروهای در مسیر به سمت روستاها و شهر های آسیب دیده گذشته باشند. احتمالاً پیش بینی کنید که قصد دارم به چه موردی اشاره کنم. چه لزومی دارد در یک کشور 80 و چند میلیونی که هلال احمر، سپاه، ارتش و ... دارد، در چنین شرایطی هر NGO با 5،6 نفر، هر سلبریتی دغدغه مند و هر استاد دانشگاه اهل و عیال را کول کند ببرد وسط شهری که توان میزبانی از صاحبانش را ندارد؟ اگر این حجم کمک ها به صورت متمرکز به یکی از این ارگان ها سپرده می شد و به صورت برنامه ریزی شده و با توجه به نیاز هر منطقه توزیع می گشت، آیا شاهد این همه لباس که بدون استفاده گوشه خیابان رها شده بودند و ماموران شهرداری همه را به درون کیسه زباله می ریختند می بودیم؟ نه! آیا اگر این کمک ها به این ارگان ها داده می شد آیا این حجم ترافیک که مانع عبور خودروهای امدادی شده است، شکل می گرفت؟ یقیناً نه. بعید می دانم عقل سلیمی این امر را رد کند که در چنین شرایطی کمک هایی هم که با خودروهای شخصی به منطقه ارسال می شود، باید در یک فاصله معین از شهر، توسط این ارگان ها دریافت و پس از بررسی و دسته بندی با توجه به نیازهای منطقه، در شرایط لازم توزیع شود. اما براستی چرا این اتفاق نیفتاد؟ اجازه بدهید یکی از اصلی ترین هایش را بگویم. عده ای هستند که ژست دلسوزی برای مردم می گیرند اما در واقع_با یقین می گویم_ اهمیتی برای آن ها قائل نیستند و به دنبال منافع خاصی هستند، در این روزها با نشر اکاذیب، سم پاشی و ایجاد تردید در ذهن ها، چنان بذر بی اعتمادی ای را در اذهان مردم خیر کاشته اند، که اگر سپاه، بیاید این وظیفه دریافت و نگهداری کمک های اهدایی را همان طور که در بالا اشاره شد، به عهده بگیرد، یک از خدا بی خبری مثل آمدنیوز می آید و فیلمی را بدین شرح در کانال خود که به اذعان سردبیر سایتش برای انتشار اخبار پوپولیستی است، منتشر می کند: «مردی که با سرعت از لاین مخالف خود فیلم برداری می کند، تصاویر حضور نیروهای نظامی را این گونه روایت می کند که سپاه با اسلحه و به زور _بماند که ماشین ها متعلق به نیروی انتظامی است_ کمک های مردمی را می گیرد و بعداً سوار ماشین های خودش می کند و به اسم سپاه توزیع می کند». شما خودتان را بگذارید به جای یک فردی که حالا خیلی دل خوشی از سپاه ندارد، از طرفی هم هیچ بویی از سواد رسانه ای نبرده. آیا بدبین نمی شود؟ آیا نمی گوید کمک هایم را ببرم بدهم به فلانی که می شناسمش؟ یا مثلا بدهم به علی دایی که خیالم راحت باشد؟ خدا علی دایی و بقیه را خیر دهد، اما مگر علی دایی مرد مدیریت بحران است؟ مگر می داند در چنین شرایطی اولویت ها با چه چیزهایی است؟ و انبوه سوال های دیگر که باید پرسید. اما به راستی در چنین شرایطی چه باید کرد؟ البته که مردم حق دارند بی اعتماد باشند، وقتی شفاف نیامدند همه چیز را بگویند، وقتی شرایط را ایجاد کردند و طوری رفتار کردند که در فضای غبارآلود، به جای این که چشم ها به سمت مرجع اصلی اخبار باشد، عده ای دروغگو و مزدور شدند رسانه مردمی و با لجن پراکنی شدند منبع خبری عده ای ساده که حالا هر چیزی جلویشان گذاشته شود، باور می کنند. راهش مشخص است. اول مخاطبین حق طلب_ کسی که دنبال حق نباشد که تکلیفش معلوم است. دنبال آن چیزی است که می خواهد _ خود را مجهز کنند به این نوع سواد که این روزها هیچ کم از سواد خواندن و نوشتن ندارد؛ دوم نهادهای خدوم بروند به سمت شفافیت که اگر خدای نکرده روزی فسادی هم در بدنه شان رخ داد، نشود ابزار سوء استفاده گرگ های در کمین و با برخورد مناسب و جبران، اعتماد از دست رفته را بازیابی کنند و از تکرار مجدد آن جلوگیری کنند. در نهایت خدا هم آن افرادی را که حیطه خدمت صادقانه را چنان مین گذاری کرده اند، که عده ای باید فدا شوند تا راه خدمت باز بماند را لعنت کند و کشور ما و در مقیاسی وسیع تر، جهان را عاری از این موجودات متعفن کند، ان شاء الله.

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۸
محمد حسن شهبازی
همه چیز به هم تابیده و من هم این قدر شلخته شده ام که دیگر سر رشته امور از دستم در رفته است. البته که وقایع اتفاقیه هم بیشتر از هر وقت دیگر است و خیلی نمی توانم به خودم خرده بگیرم. 
این روز ها که مطلب اصلی مورد بحث در اکثر گروه ها زلزله کرمانشاه است، برای من مثل یک Workshop گذشت. آدم های اطرافم را بهتر شناختم. فهمیدم که چقدر افراد ساده و بی خبری هستیم. وقتی عکس ساختمان های فروریخته در سوریه و مصر را به جای آوار های زلزله جا زدند و یا وقتی یک ستون ضخیم که رویش را نخاله ساختمانی کشیده بودند را نشان دادند و گفتند این هم وضع مسکن مهر و همه هم باور کردیم. حتی لحظه ای با عقل و IQای که همیشه توی سر ساکنین آسیای شرقی می زنیم این تصاویر را برانداز نکردیم که از کجا معلوم این تصاویر راست باشد؟ از کجا معلوم آن ستون برای مسکن مهر است؟ از کجا معلوم آن ساختمان ها ایران باشد و چند سوال دیگر. فقط تبدیل شده این به یک ربات پر مصرف که مدام غر زده و ادعایش همه را کر می کند و اوج هنرش این است که از دیدن بعضی پیام ها ذوق زده شده و سریعتر از دیگران به همه گروه ها فروارد کند. انگار اگر قبلاً دانشمندی معیار برتری بود، امروزه احمق ها سرترند. 
در میان این هیاهو اما عکسی دیدم که توجهم را بیشتر جلب کرد. نمی دانم راست باشد و یا دروغ؛ و تا از نزدیک با چشمان خودم نروم ببینم حرف هیچکس را باور نمی کنم، اما برایتان نقل می کنم. اخیراً عکسی در گروه ها منتشر شده که خانه ای ویلایی را نشان می دهد و می گوید «خانه ای در سرپل ذهاب که زلزله تخریبش نکرد. حتی یک سنگ هم از بنای این ساختمان ترک نخورده». یک خانه شیک و تر و تمیز که کولر گازی روی دیوار و شیروانی سقف و شیشه های ضد انعکاس آن خیلی به چشم می آید. کسی با خودش نمی گوید اولا مگر نگفته بودند سرپل ذهاب به شدت تخریب شده است؟ پس یا آن خبر کذب بوده و یا این کذب است. بعد در اطراف همین ساختمان بخشی از ساختمان های دیگری را می بینیم که آن ها هم آسیب خاصی ندیده اند. نکته جالب بعدی این است که عنوان خبر اشاره شده که یک سنگ هم ترک نخورده! یعنی نه تنها در IQ بلکه ایرانیان چشم هایشان آن قدر تیز است که از یک عکس 1000 در 750 پیکسلی ترک های روی ساختمان را تشخیص می دهند. البته قبل تر ها هم نشان داده بودند که با یک نظر ساختمان های فروریخته را آنالیز کرده و فوراً متوجه می شدند که در دولت قبل ساخته شده و آن خانه ای که آن طرف تر است سالم مانده و کلا همه در همان ساختمان های مسکن مهر جان باخته اند. 
برداشت من این است که این چند روز عده ای به قصد تفریح یک عکس را با یک کپشن مهیج منتشر می کردند. در کسری از ثانیه دست به دست می شد و از خبرگزاری های خرد و بی در و پیکر آرام آرام راه خود را به سمت خبرگزاری های به اصطلاح معتبر پیدا می کرد و نهایتا می رسید دست قشر ساده و زودباور که کافیست ببینند زیر عکس نوار قرمز رنگ «خبر فوری» خورده است. و این نوار کافی است تا هر چیزی که در عکس و نوشته زیرش وجود دارد واقعیت است. مثالش را هم به عینه دیدم وقتی پس از کلی بحث با یک دانشجوی آگاه جامعه در باره این ها، آخر سر در جواب این که آن ستون کذایی از کجا معلوم واقعا برای مسکن مهر کرمانشاه باشد و از کجا معلوم فقط لایه نازکی از روی آن نخاله نباشد، رفت برایم خبر را از «خبر فوری» فوروارد کرد توی گروه! سطح بحث در گروه های دانشجویی این است و سادگی در این حد است، دیگر شما خودتان تصور کنید که در فضای عام چه خبر است...

عکس مذکور:



پ.ن: تکلف باعث شده کمتر اینجا بنویسم. شاید کمی دوری از آن از اکثر جهات منفعت داشته باشد. این متن و تصویر هم به خاطر قدری کاهش این تکلف هاست. 
۰ نظر ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۹
محمد حسن شهبازی

دلم برای عصرهایی که خودم را از خانه یا دانشگاه به هیئت می رساندم تنگ می‌شود؛ برای تند راه رفتن که به هیئت برسم؛ به حس خوف و رجایی که آیا در خیابان کناری هیئت جای پارک پیدا می شود یا نه تنگ می‌شود. دل است دیگر، برای روضه‌ی روضه‌خوان و برای زمزمه های هر شب تنگ می‌شود. برای همه چیز این ده شب تنگ می‌شود. برای همه چیزش. جا گیر نیامدن ها، گریه ها، نوحه ها، سینه زدن ها، دم های پایانی و وصیت های شهدا. دم‌نوش های بعد هیئت و دیدن رفقای عزادار ارباب و دلگرم شدن به این همه جمعیت.

حالا باید یک سال چشم انتظار ماند و دید که آیا می‌رسد آن روز که زیر لب با بقیه زمزمه کنیم : «دوباره سلام ای هلال محرم». 


درد این دوری را فقط یاد اربعین و توفیق عزاداری دوباره تسکین می‌دهد و بس!

۰ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
محمد حسن شهبازی

روزنامه خوان نبودم و نیستم. اما تعریف مهدی محمدی را از روزنامه‌خوان بسیار آگاهی شنیدم که تحلیل هایش را با موضوع مسائل هسته‌ای منتشر شده در کیهان می‌پسندید. یادم هم نیست که چطور آدرس کانال عقل سرخ_نوشته های مهدی محمدی_ را پیدا کردم. اما از همان روز که شاید به ۳ سال پیش برگردد، کانال را دنبال می‌کنم. از حق نگذریم، در این مدت خیلی اتفاقات افتاد که خلاف گفته‌های ایشان بود. اما خیلی حرف‌ها هم بر پایه استدلال و منطق استوار بود. آن چه برایش این مقدمه ها را عرض کردم، سیر آرام یک تغییر بود. تغییری که شاید تحققش فقط وابسته به گذر زمان بود و از طریق دوپینگ و کپسول و... حاصل نمی‌شد. تحلیل اگر غلط هم باشد بر یک منطق استوار است و با لحنی خاص بیان می‌شود. اوایل اگرچه به ظاهر آقای محمدی با استواری سخن می‌گفت، اما شاید از اسلوب پیام گاهی تردید ولو اندک استنباط می شد. اما اخیراً که مطالب کانال ایشان را می‌خوانم دیگر آن تردید را مشاهده نمی‌کنم و به جای آن اقتداری آگاهانه با این هدف که هم به خواننده منتقل شود و هم موجب افزایش این حس در مخاطب شود را حس می‌کنم. شاید این نوع نوشتار به مذاق عده ای خوش نیاید، اما بدانند که همین آمریکا که امروز در زمینه هایی پیشتاز است با همین سبک شروع کرد.

پ.ن: 

- مردم به غرور و اعتماد به نفس ملی نیازمندند! 

- سختی کار ما این است که بر خلاف دیگران مجاز به استفاده از دروغ نیستیم. خدا یاری‌مان کناد!

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۹
محمد حسن شهبازی

هیئت علمی کامپیوتر دانشگاه خواجه نصیر استادی دارد که بیشتر با صنعت ارتباط دارد تا با فضای دانشگاه. یعنی خاطراتی که نقل می کند و حرف هایی که می زند این طور القا می کند، وگرنه همه می دانیم چه دره عمیقی بین دانشگاه و صنعت وجود دارد. این استاد گرامی پروژه های مختلفی را با شرکت های بزرگ و ادارات دولتی انجام داده که اگر حافظه خوب یاری کند، ایران خودرو و راهنمایی و رانندگی از نمونه های قابل توجه آن می باشد. 
اخیرا یکی از رفقا پروژه پایانی اش را با این استاد برداشت. موضوع پروژه پیاده سازی الگوریتم چراغ های چهارراه که بتواند هم تردد ماشین ها و هم تردد عابرین را کنترل کند بود. این پروژه با توجه به سابقه استاد مذکور، به نظر می رسد قرار است به جایی تحویل داده شود وگرنه میان این همه موضوع تئوری محض که کاربرد خاصی هم در صنعت ندارند، یکهو چنین پروژه ای چه نقشی می تواند داشته باشد؟ آن هم وقتی که در چهارراه های فعلی تایمر و چراغ راهنمایی وجود دارد. پس به احتمال زیاد اداره ای منتظر است که این طرح برسد. و حتما مستحضر هستید که واحد پولی اداره ها چیست و چه اندازه ای است. 
پروژه رفیق ما، مثل اکثر کارهایی که ما ایرانی ها عادت داریم در واپسین لحظات انجام دهیم، به روزهای پایانی ، که بهتر است بگوییم به لحظات پایانی کشیده شد. و دست آخر هم کامل نشد، به طوری که چسب هایش وسط ارائه ول شد، چند تایی از برد ها کار نکردند و اساسا نصب نشده بودند و ... اما آن چه دست آخر بر روی برگه ارزیابی نقش بست، نمره 20 بود؛ به علاوه رضایت استاد پروژه و استاد ارزیاب که البته بسیار هم سخت گیر است. این که این پروژه چه طور این دو نفر را راضی کرده را خدا می داند، اما می توان دو نظریه را بیان کرد. یا این که این پروژه میان پروژه هایی که ارائه می شود، با تمام نواقصش پادشاهی می کند( پس واویلا از مجموعه پروژه ها) و یا این که همین پروژه ناقص تا همین جا چند میلیونی از آن محصولی که باید به اداره مذکور تحویل داده شود را تامین کرده است و احتمالا با یک 20 به یک دانشجوی دیگر مابقی اش کامل می شود و جمعا با 40 عدد ناقابل، چند صد میلیونی از اداره می رود به سمت دانشگاه؛ مقصد دقیقا کجاست، الله اعلم! نکته جالب اینجاست که یکی دو میلیون خرج این پروژه شد که دانشگاه در ازای تحویل ماکت پروژه 300،400 هزار تومان به او می دهد. (باز خوب است که هویه و تجهیزاتی که خریده را می تواند برای خودش نگه دارد!)


پ.ن: پول در آوردن از علم، کار بسیار عاقلانه و مطلوبی است، به شرط آن که با سهمی عادلانه توزیع شود!

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۸
محمد حسن شهبازی

شورای صنفی دانشگاه خواجه نصیر یک سالی است که ساختار جدی و سازمان یافته ای پیدا کرده است و با عضوگیری در پردیس ها و خوابگاه ها سعی در رفع مشکلات دانشجویی داشته است. این که نیات این گروه تا چه حد مخلصانه است و تا چه حد فقط همین هدف را دنبال می کند را خدا می داند. اخیراً در پی انتقال دانشکده ریاضی از سیدخندان به تهرانپارس و مشکلاتی که برای دانشجویان این رشته پیش آمد، این شورا بیانیه ای را در حمایت از آن ها منتشر کرد و درخواست حمایت کرد. به نظرم رسید که در این گونه موارد شایسته است تشکل های انقلابی زودتر از دیگران به این گونه مشکلات حساس باشند و درصدد حل آن بر بیایند؛ اما حالا که یک تشکل دانشجویی دیگر پیش قدم شده، اقل کار این است که از این اقدام حمایت شود و پشت به پشت در راه حل این مشکلات قدم بردارند. جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه اولین گروهی بود که حمایت خود را اعلام کرد. همان موقع در گروهی که بعضی رفقای هم دانشکده ای حضور داشتند این مطالب را ارسال کردم و به یکی از دوستان که مسئولیتی در حوزه بسیج داشت پیشنهاد دادم که شما هم بپیوندید. پیشنهاد را پذیرفت و گفت به مسئولین بالاتر منتقل می کنم. به او اعتماد دارم و می دانم که به حرفش عمل می کند. پس از چند روز اعلامیه حمایت بعدی را در کانال شورای صنفی دیدم. اما نه از بسیج، بلکه از انجمن اسلامی! این بازتاب را هم در همان گروه فرستادم و موجبات افسوس عده ای شد. و این گونه باز هم بسیج در وظایف خود از همه عقب ماند؛ حتی آخر هم نشد!


پ.ن: 

-نمی دانم از کجا سرچشمه می گیرد؛ کیاست، سیاست و یا ... آن چه که به نظر می آید در این شرایط حرکت مثبت و سازنده باشد، حمایت از این جریان بود که به فرض اگر فردا روزی قصد بهره برداری ای هم در میان باشد، با این همراهی خنثی شود.

-این شائبه پیش نیاید که مسابقه ای در پیش است و حالا رقیب برنده شده است. صرفا کار درست را انجام دادن ملاک است و این جا آن کسی که کارش را انجام نداد، همان است که ذکر شد. و درود بر آن هایی که به وظایفشان عمل کردند. 

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۵۱
محمد حسن شهبازی

احتمالا بارها این نکته را گفته ام که اکثر کتاب هایم را در راه می خوانم. یعنی فرصت نمی کنم در سایر اوقات مطالعه کنم. این اواخر که بیشتر ماشین در دسترسم بود،‌ کمتر فرصت مطالعه پیش می آمد. برای همین «مردی به نام اوه» که از نمایشگاه کتاب امسال خریده بودم و نسبتا هم قطور بود، تبدیل شده بود به اسباب اثاثیه ثابت در کیف. مدام از این جا به آن جا جابجا می شد و شاید خیلی از روزها اصلا نمی رسیدم حتی لای آن را باز کنم. 

با این کتاب از طریق کانال های خلاصه کتاب آشنا شدم. احتمالا این نکته را هم اضافه کرده ام که در بین کانال های تلگرامی که دنبال کرده ام، دو کانال با محوریت کتاب وجود دارد. «کافه کراسه» و «آب و آتش». این دو کانال فعالیتشان منحصر در انتشار بریده های کتاب است. یک روز میان مطالبی که منتشر می کردند،‌ چشمم به بریده ای از این کتاب خورد و همان موقع به گوشه ذهنم سپردم تا در نمایشگاه کتاب را بخرم. اگرچه غرفه نشر چشمه بسیار شلوغ بود_خدا داند چند نفرشان کتاب خوان واقعی است_ اما کتاب را خریدم. به گمانم چیزی در حدود 16500 تومان قیمت تمام شده کتاب بود. نکته جالب این سری از کتاب ها وزن بسیار سبکشان است. 360 صفحه کتاب که از نظر وزنی در حدود یک کتاب 50، 60 صفحه ای است. وقتی آدم کتاب را در دست می گیرد یک حس عجیبی دارد. حملش هم که دیگر گفتن ندارد که چقدر راحت است. 

این پروسه طولانی مطالعه کتاب امروز به پایان رسید. آخرین بخش از مطالعه، برعکس سری های قبلی در منزل صورت گرفت. اوه، پیرمرد خاص داستان در حالی مرد که... بگذارید لو ندهم. در طول مطالعه بارها قصد کردم به رسم همیشه برای این دو کانال بریده های مورد علاقه ام را بفرستم. چند باری را موفق شدم، اما در مواردی هم از خیرش گذشتم و مطالعه را ادامه دادم. برای همین پیشنهاد می کنم کتاب را بگیرید و بخوانید، بدک نیست. شاید بخش جذابش برای من که خیلی رمان دوست ندارم، تقابل شخصیت سنتی مثل اوه با سبک زندگی امروزی ها بود. چیزی که بعد از مطالعه 1984 و دنیای قشنگ نو، در زندگی خودم، دیگران و کتب مختلف بیشتر توجهم به آن جلب می شود. 


پ.ن:
-اوه بارها سعی کرد خودش را بکشد، ولی نشد، شاید اصلا نمی توانست! ولی خوب شد که آن طور تمام شد. وگرنه دید بدم نسبت به رمان ها خیلی عمیق تر می شد. 
-با یکی از رفقا درباره وبلاگ صحبت می کردیم. به او گفتم قصد دارم وبلاگ را به دلایل مختلف تعطیل کنم. مخالفت کرد، من هم که برنامه مدونی برای این کار نداشتم، درخواستش را پذیرفتم. هدف از گفتن این ها این بود که اگر می بینید وبلاگ خیلی دیر به دیر به روز می شود، حاصل همان دلایل است؛ به بزرگواری‌تان ببخشید.

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۲
محمد حسن شهبازی

خیلی وقت نیست که به محل کار فعلی می‌روم و البته خیلی هم قرار نیست بمانم. اما برای این روزهای ماندن باید بهترین راه هم از جهت قیمت و هم از جهت مسافت به سمت منزل را پیدا کنم.
امروز چندمین راهی بود که آزمایش می‌کردم. اولین مورد از آزمایش‌ها با شکست عجیبی روبرو شد. مبدا بلوار مرزداران بود و می‌خواستم به بزرگراه حکیم برسم. یکی از خیابان‌های شمالی بلوار را انتخاب کردم و مستقیم بالا رفتم. وقتی به چند متری بزرگراه رسیدم، با یک سازه عایق صوتی چند متری مواجه شدم. عبور از بالای آن غیرممکن است. پس باید یا چپ و یا راست را برای گریز از این مانع ناخواسته امتحان می‌کردم. اما مشکل بعدی این بود که تا چشم کار می‌کرد از همین دیوار دیده می‌شد و بس. مجبور به انتخاب تصادفی بودم. با یکی دو استدلال ساده به این نتیجه رسیدم که احتمالا این دیوار از چپ زودتر تمام می‌شود. یاعلی گفتم و به راه افتادم. اما هرچه می‌رفتم انگار دیوار هم با من می‌آمد. هوا بسیار گرم بود اما خوشبختانه قبل از حرکت بطری آبم را پر کرده بودم و بخش زیادی از آب را در همین مسیر تنها و در سکوت فیلتر شده بغل اتوبانی خوردم. دیوار چه می‌خواست و چه نمی‌خواست باید تمام می‌شد و لحظه رفع محدودیت‌ها فرا رسید و بالاخره به بزرگراه حکیم دست پیدا کردم. ولی خوب قطعا این راه را دیگر انتخاب نخواهم کرد.
یکی دیگر از روش‌ها این بود که مرزداران را تا انتهای شرقی‌اش بروم و بعد تا حکیم پیاده بروم. به جز گذر از چند معبر نسبتا خطرناک و یک پل عابر که چند دقیقه ای بر زمان مسیر اضافه می‌کند و البته هزینه اضافی تاکسی برای رسیدن به سر شیخ فضل الله این روش گزینه خوبی‌است.
اما داستان امروز شاید متفاوت‌ترین و ماجراجویانه‌ترین آن‌ها باشد. قبل از شروع آن این نکته را اضافه کنم که پای ثابت راهنماهایم در سفرهای درون شهری نقشه داخل موبایل است. ناگفته نماند در مسیر اول که ذکر شد، عامل همه بدبختی‌ها همین نقشه بود که اعلام نکرد آن دیوار آن جا سبز شده است. 
امروز در حالی که چندین روز از تجربه ناموفق مورد اول می‌گذشت دوباره قصد کردم تا از راهی که شبیه آن بیراهه کذا بود بروم به شرطی که اشکالاتش رفع شده باشد. ریسکش را پذیرفتم و راه افتادم.
در واقع امروز روزی است که انگار درهای جدیدی دوباره به رویم باز شده است. پس از آن ضربه ی دردناکی که در یک عصر تابستانی و در حالی که دوستانه فوتبال بازی می‌کردیم به زانویم وارد شد، تا همین چند روز پیش پیش پا افتاده ترین کارها را هم نمی‌توانستم انجام دهم. حدود ۶۰ روز می‌گذشت اما کماکان این زانو میل به خم شدن نداشت. عاقبت مجبورم کرد کلی مسکن و کپسول های نه چندان شبیه به کپسول‌های خوراکی را بخورم، تا بحمدالله برسد به این روزها که می‌توانم با اراده خودم در حالی که فشار خاصی رویش نیست و قرار نیست ضرب الاجلی برایم کاری انجام بدهد، خمش کنم و توی مشتم باشد_به جایی رسیدم که خم شدن زانو برایم مثل گرفتن یک هدیه دوست داشتنی شد و از وقوعش چشمانم برق زد_ و البته کلی قول و قرار با هم گذاشتیم و وعده و وعید به هم دادیم که مراعات حال هم را بکنیم. هم من کارهایی که او دوست دارد را_اعم از ورزش‌های روزانه‌ای که ظاهراً خیلی به آن علاقه‌مند است چون زود به آن‌ها واکنش مثبت نشان داد_ انجام بدهم و هم او زودتر بشود همان زانوی دوست‌داشتنی که ساعت‌ها دویدن و فشار و راه رفتن را تحمل می‌کرد بی آن که زبان به شکوه باز کند.
امروز هم یک رزمایش موفق را پشت سر گذاشت و الان هم او خوشحال است و هم من. مشروح رزمایش را بخوانید:
گفتم که راهی شبیه راه اول را قرار شد آزمایش کنم، اما بدون ایرادات قبلی. دوباره مسیر یکی از خیابان‌های شمالی را در پیش گرفتم، اما این بار آخرین خیابان قبل از یادگار امام، به نام نسیبه. از روی نقشه انتهای نسیبه به یک فضای سبز می رسد و پس از آن هم حکیم دیده‌ می‌شود. پیش بینی کردم مثل یکی از راه‌های قبلی پس طی فضای سبز به ورودی یادگار به حکیم خواهم رسید و خیلی ساده و سریع از کنارگذر بزرگراه وارد مسیر ماشین‌رو خواهم شد. نسیبه را که از همان ابتدا معلوم بود خیابان خلوتی است بالا می‌رفتم و هر از چند گاهی یک یا دو نفر را در حال قدم زدن می‌دیدم. گاهی هم ماشینی رد می‌شد. خیابان پهن دو بانده ای که ظاهرا خیلی مشتری ندارد. شاید همه ۱۵ متر جلوتر را که بزرگراه یادگار شمال است را به آن ترجیح می‌دهند. آن لحظه خیلی به این مسائل فکر نمی‌کردم و بیشتر این فکر در ذهنم تلو تلو می‌خورد که هر چه کالری اضافی در روز ذخیره می‌کنم در چنین پیاده‌روی‌هایی خصوصا با این سطح شیب سوخت می‌شود و در ادامه به ذهنم رسید که خوب آن‌هایی که اضافه وزن دارند چرا از چنین راه‌های رایگانی برای لاغر کردن استفاده نمی‌کنند؟ بلافاصله بعد از این فکر دنباله‌اش آمد که چاق‌ها چون از این جور جاها بالا نمی‌روند چاق شده‌اند و حالا که چاق شده‌اند دیگر توان بالا رفتن ندارند، توان هم اگر باشد، اصلا دلشان نمی‌خواهد چنین مصیبتی را تحمل کنند. در همین فکر ها بودم که به انتهای نسیبه نزدیک شدم. همان فضای سبزی که در نقشه دوبعدی دیده بودم. اما مشکل کار همین‌جا بود. نقشه دوبعدی! انتهای نسیبه، یک تپه های چند متری که دیواری صاف و غیرقابل صعود دارد، اکنون جدی‌ترین مشکل است و سد راه شده. بنا به تجربه چنین تپه‌هایی اگرچه صعب الوصول، اما معمولا یک راهی برای ورود دارند. دیدن دو نفر بالای تپه این گمانه را تقویت می‌کرد. کمی که تپه را برانداز کردم یک مسیر پاکوب را پیدا کردم که بخش هایی از آن شیب زیادی داشت. اولین چالش سخت برای زانو! چاره ای نبود. به خیال این‌که بالای تپه، به‌ حکیم می‌رسم، حرکت از مسیر مذکور را شروع کردم. درست مثل مسیرهای کوه‌پیمایی که مجبور می‌شویم مسافت بیشتری را طی کنیم تا شیب سنگین سرشکن شود، این‌جا هم در ابتدا کمی از هدف دور شدم، اما بعد مسیر پاکوب چرخید و در راستای مقصد قرار گرفت. با کمی ریسک و البته توکل، بالا رفتم و پس از کمی صعود به بالای تپه رسیدم. درست همان جایی که آن دو نفر ایستاده بودند. چند متر آن طرف‌تر اما یک موتور دیده می‌شد که نشان می‌داد پای پیاده نیامده اند و قطعا این بالا یک مسیر سواره رو لااقل برای موتور دارد. 
آن چیزی که آن بالا دیدم با آن چیزی که دیدم مغایرت داشت. شرایط برای این‌که به حکیم غرب دست پیدا کنم فراهم نبود. ماشین‌های حکیم شرق با سرعت زیادی در حال حرکت بودند و امکان عبور از بزرگراه به هیچ وجه وجود نداشت. از این بخش رد می‌شدم، در جهت مخالف هم وضعیت مشابه همین سمت بود. تصمیم گرفتم از همان استراتژی حرکت از کنار گذر یک بزرگراه شمالی جنوبی به یک بزرگراه شرقی غربی استفاده کنم. اما ظاهراً سبک کنار گذر تقاطع یادگار و حکیم نیز با آن‌چه در ذهنم از مسیرهای قبلی ثبت شده بود فرق داشت. کمی اطراف را برانداز کردم و پس از مدت کوتاهی نقشه جدید را انتخاب کردم. حرکت از عرض یادگار و ورود به حکیم. 
اما مشکل فعلی شیب زیاد تپه تا کف یادگار بود. چاره ای نبود. برای رسیدن به کف بزرگراه مجبور بودم این مسیر را طی کنم. با احتیاط فراوان که مبادا این فشار زانوجان را آزرده‌خاطر کند، پایین رفتم و یک بخشی را هم به دلیل شیب تند مجبور شدم بدوم. از عرض اولین خروجی گذشتم. به فضای سبز بین دو بزرگراه رسیدم. با خودم فکر می‌کردم آیا اصلا کسی تا بحال پایش را در این نقاطی که الان مشغول پیاده‌روی هستم گذاشته است؟ پوشش گیاهی عجیبی داشت. بوته‌هایی با برگ های دراز و باریک و انبوه که هر کدام در یک چاله کاشته شده بودند. در میانشان گه گاهی گیاه دیگری نیز دیده می‌شد. بین‌شان هم خاک بود و خبری از چمن و چیزهای دیگر نبود. در حدی این مکان بکر جلوه می‌کرد که انتظار وجود حیوان های عجیب و غریب را داشتم و در خیالم تصور می‌کردم الان یک سوراخ کف زمین پیدا می‌شود و مار لاغر بی حال و رمقی که اسیر زندگی شهری شده بیرون می‌آید و به قدر وسع خودش به این تجاوز که به قلمرواش صورت گرفته اعتراض می‌کند. برای همین این بخش را خیلی سریع و تند رد کردم و بعد از آن رسیدم به سطح صافی که سراسر سبز بود. چیزی شبیه چمن، اما قطورتر و خشن‌تر. در بخش‌هایی هم همیق. به حدی که در یکی دو جا غافل‌گیر شدم و پایم در چاله فرو رفت. پس از مرحله، عبور از یک پیچ ماشین رو را در پیش داشتم، که البته به سادگی انجام شد. حالا دوباره باید بررسی می‌کردم که الان کجا هستم و کجا باید بروم؟ نگاه سرتاسری به اطراف کردم و سعی کردم منطقه را به طور دقیق ارزیابی کنم و هر مسیر را آن طور که هست نامگذاری کنم. پس از این دوباره راه افتادم. تصمیم گرفتم از کنار بزرگراه شرقی-غربی که یک پل بود حرکت کنم تا در یک موقعیت مناسب به نقطه مقابل بروم و مابقی راه را با تاکسی بروم. اگرچه نزدیک غروب بود و معمولا کل شریان‌های ارتباطی شهر شبیه پارکینگ، اما در این مورد خاص، ترافیک بسیار روان و همه خوشحال و شادان، پا بر روی گاز و دست از پنجره بیرون مشغول رانندگی بودند. این شرایط سخت مانع عبور از وسط بزرگراه می‌شد و می‌بایست یک راه دیگر را انتخاب می‌کردم. از کنار مسیر همین‌طور مستقیم پیش‌رفتم تا به یک خروجی دیگر رسیدم. در واقع در این نقطه بخش پل مانند بزرگراه مذکور به پایان می‌رسید. سمت چپ همین نقطه، یک مثلثی وجود داشت با یکی دو پله سیمانی که خیلی هم راحت نمی‌شد از آن استفاده کرد. برای خروج از این جریان، زیر پل بهترین مسیر بود. از زیر مسیر عبور ماشین‌ها، به فاصله اندکی از کف پل که سقف بالای سر را تشکیل می‌داد و در حالی‌که لرزش ماشین‌ها حس می‌شد به سمت مقابل رفتم و پس از طی چند دقیقه ماجراجویی و مواجهه با معماهای مسیریابی بالاخره به نقطه ‌ای رسیدم که بتوان با تاکسی ادامه مسیر را رفت.
درست همین‌جا:

پ.ن: این مطلب را در چند مرحله نوشتم. اگر اشتباه نکنم همه مطلب را در وسایل نقلیه نوشتم. از تاکسی گرفته تا اتوبوس و بخش آخر را که به دلیل طولانی شدن فاصله زمانی بین روز مذکور و زمان‌های نوشتن، با انگیزه کمی نوشته شد، در قطار نوشتم.
۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۴
محمد حسن شهبازی

   عادت کتابخوانی را همواره سعی می کنم زنده نگه دارم. حتی بارها پیش آمده که حاضر شده ام با وسایل نقلیه عمومی با تمام سختی هایش رفت و آمد کنم اما فرصت مطالعه کتاب پیدا کنم. در سال جدید هم بحمدالله توفیق داشته‌ام چند جلد کتاب بخوانم. البته چند موردی هم بود که نیمه کاره رها شد و مهر ناتمام بر روی آن ها خورد. این عادت این روزها هم ادامه دارد و چند روز پیش یکی از ناب‌ترین ها به پایان رسید. 
   سقای آب و ادب، نوشته مهدی شجاعی همان کتاب آخرین است. قدیم ها یادم می آید که در منزل یک نسخه از آن موجود بود، اما احتمالا در آخرین سری اهدای کتب به کتابخانه خواننده های جدید پیدا کرده است. یک روز وقتی قفسه های کتاب در مسجد دانشگاه را نگاه می کردم، چشمم به این کتاب خورد. همان موقع برش داشتم و گذاشتم در نوبت خواندن.
   خواندن این کتاب را چند هفته پیش شروع کردم. به نظرم کتاب ها را آن طور که حق مطلب شود نمی توان توصیف کرد و جز چند خط توصیف، محض معرفی اجمالی کار بیشتری نمی شود انجام داد. شرایط وقتی بحرانی تر می شود که موضوع کتاب، یک موضوع خاص باشد. و سقای آب و ادب از همان کتاب هایی است که موضوع خاص دارد. خاص تر از خاص ها. نمی دانم چه شد که در این برهه زمانی مطالعه این کتاب قسمتم شد، اما هر چه بود، به نظر می آید یک برنامه بزرگی پشت سر آن وجود داشت. 
   پس از مناقشات دو کشور ایران و سعودی و مشکلات ایجاد شده درباره حج، عمره دانشجویی هم تعطیل شد. در طول دوران دانشجویی چند باری قسمت شد ثبت نام کنم، اما توفیق انتخاب نصیبم نشد. یکی دو سال گذشته، به تبع همان مشکلات، حج ملغی شده و زیارت عتبات جایگزین آن شده است. اگر اشتباه نکنم سال گذشته ثبت نام کردم و باز هم توفیق نشد. امسال هم بنرش را در جلوی درب ورودی دانشگاه نصب کردند. در بین کارهای روزانه یادداشت کردم که ثبت نام را انجام بدهم. مقید بودم در شرایطی این کار را انجام بدهم که حداقل آمادگی ذهنی و رفتاری را داشته باشم و ترجیحاً وضو داشته باشم. بار اول که به سایت مراجعه کردم، هنوز ثبت نام شروع نشده بود. برای همین عنوان ثبت نام کربلا را در لیست کارها باقی گذاشتم. یادم نمی آید چند روز بعد، اما نهایتا ثبت نام را انجام دادم. 
   قضیه ثبت نام را به کلی فراموش کرده بودم، خصوصا بعد از یک دوره پرفشار و پر حاشیه امتحانات و اعلام نتایج آن ها. در این روزها مشغول خواندن همان کتاب سقای آب و ادب بودم. بعضی از فصول و بخش های کتاب الحق که حکم روضه دارد و هیچ کم از آن ندارد. نیازی هم به حسینیه تاریک و صدای مداح ندارد، در همان شلوغی شهر و در میان سر و صدای اتوبوس و بوق ماشین ها و روشنی روز اشک آدم را در می آورد. شب که رسیدم منزل و می خواستم بخوابم، گوشی را برداشتم و تلگرام را باز کردم. طبق عادت همیشگی وقت هایی که خیلی حوصله ندارم صفحه را بالا پایین کردم و به ترتیب علاقه گروه ها و کانال ها را می خواندم. وارد گروه هیئت شدم و دیدم یکی از رفقا، خطاب به یکی دیگر از دوستان گفته بود، نتایج قرعه کشی آمده، چک کن. با من نبود ولی من مثل فشنگ سایت را باز کردم و وارد بخش اعلام نتایج شدم. مشخصات کاربری ام را وارد کردم و با صفحه شگفت انگیزی مواجه شدم. نور سفید گوشی، حالات صورتم را به خوبی نشان می داد و اگر کسی جلویم نشسته بود، حتما متوجه لبخند پر از هیجانی که روی چهره ام نقش بسته بود، می شد. هنوز هم وقتی به آن شب و آن صفحه فکر می کنم باورم نمی شود و در میان هجوم افکاری که به سرعت به ذهنم می رسند، این فکر نیز خطور می کند که آیا واقعا طلبیده شدم؟! همان موقع اسکرین شات گرفتم و بعد از ذوقم هم در گروه گفتم و هم به اعضای خانواده نشان دادم. ساعت به گمانم از 12 گذشته بود...
   حالا تا روز اعزام بیش از 2 ماه مانده است و این 2 ماه خیلی مهم است. باید بیشتر مراقب باشم که مبادا... ولش کن! فکر کردن به آن هم آدم را اذیت می کند، فقط پناه بر خدا!

پ.ن: 
-نوشتن را دوست دارم؛ کتاب که نخوانم، پس از مدتی چشمه نوشتنم می خشکد!
-سقای آب و ادب درباره ماه بنی هاشم، حضرت ابوفاضل علیه السلام است.
-برایم دعا کنید...
۱ نظر ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۳
محمد حسن شهبازی