پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهـــر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
در ادامه همین مطلب، پس زمینه ای رو براتون بارگذاری می‌کنم که حس‌های مختلفی رو براتون به ارمغان میاره. یک تصویر از آسمان شب که آرامش خوبی داره، و توأمان صحنه ای هیجان انگیز هم از کمربند کهکشان راه شیری در کانون توجهتونه. نکته خوب این تصویر، رنگ آبی غالب تصویره که حس اعتماد رو القا می‌کنه و نگاه کلی به تصویر و درک عظمت مخلوقات موجود در کادر، جایگاه انسان رو توی این دنیا یادآوری می‌کنه. امیدوارم هر بار که به پس‌زمینه‌تون نگاه می‌کنید حس خوبی داشته باشید. :)
۰ نظر ۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۹
محمد حسن شهبازی
بخشی از کتاب «سلوک عاشورایی | منزل اول: تعاون و همیاری» از حاج آقا مجتبی تهرانی رحمت الله علیه را بخوانید:

این آیه[ آیه ۲ سوره مائده] می‌خواهد روش جاهلیت را بکوبد؛ چون در جاهلیت برای تعاون و همکاری و حمایت محورهایی درست کرده بودند؛ مثلا عشیره و نژاد. قرآن می‌گوید: تعاون بر محور نسب و نژاد نیست. در جاهلیت یک قبیله با قبیله دیگر متحد می‌شد و افراد قبیله کاری نداشتند که حق با این‌ها است یا با آن ها. قرآن این شیوه را می‌کوبد. قرآن حمایتِ به طور مطلق یا حمایت بر محورهای پوچ و جاهلانه است را می‌کوبد. یک نمونه‌اش هم این است که بچه‌ام خلاف کرده است؛ ولی چون بچه خودم است از او حمایت می‌کنم. یا مثلا فلانی چون رفیقم است، با اینکه مرتکب خلاف شده، مطلقاً از او حمایت کنم. این شیوه اشتباه و مورد نهی است.


پ.ن: 1400 سال گذشته است، مدعیان زندگی مدرن و پرچمداران پیشرفت، جاهلانه ترین دنیا را ساخته اند. 
۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۲۷
محمد حسن شهبازی

وقتی تصویر زیر را دیدم، نا خودآگاه به یاد این مطلب افتادم: بخوانید [خصوصا بند آخر]

پ.ن: پشت پرده بعضی تبلیغات های شهرداری چه خبر است؟

۱ نظر ۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۴۴
محمد حسن شهبازی

اخیرا در فونت متن های پرباز تغییری داده ام. به نظر شما نوشته ها خیلی ریز شده است؟

پ.ن: پیشاپیش از نظرات همه شما سپاسگزارم!

۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۷
محمد حسن شهبازی
   چراغ های پارکینگ منزل، مجهز به همین حسگرهایی است که با حضور افراد چراغ ها را روشن می کنند و پس از چند لحظه که حرکتی صورت نگیرد خاموش می شوند. این سیستم باعث می شود در اکثر اوقات پارکینگ نیمه تاریک و یا شب ها به طور کامل خاموش باشد. از آن جایی که فاصله چراغ های خودکار کمی زیاد است، ممکن است کمی طول بکشد که به واسطه عبور شخص عابر فضا روشن شود. همچنین مساله امنیت عمومی محوطه پارکینگ ایجاب می کند که در شب یک روشنایی حداقلی وجود داشته باشد. به همین علت در انتهای دیوار غربی پارکینگ چراغی نصب شده است که برقش از پریزی که چند متر آن طرف تر است تامین می گردد. اوایل نصب کننده بی ذوق این چراغ چند تکه سیم را به طرز فجیعی به هم پیوند زده بود. سعی کرده بود کلیدی هم در مسیر سیم بکشد که بتوان آن را در طول روز خاموش و روشن کرد. در انتهای سیم هم نمی دانم چرا، اما دوشاخه ای نگذاشته بود. یعنی شیوه روشن کردن چراغ مثل قدیم بود که سیم را دودستی می گرفتی و شاخه ها را به سمت سوراخ ها هدایت می کردی! صبح ها که از منزل بیرون می زدم این وضعیت را می دیدم و می رفتم سمت پریز که چراغ را خاموش کنم. اوایل کلید را زدم و دیدم کار نمی کند. چاره ای نبود. هر روز سیم را از چند سانتی متر عقب تر می کشیدم و از پریز بیرون می آوردم و بعد به سمت درب خروجی می رفتم. توی لیست کارها نوشته بودم که در فرصتی مناسب، یک دوشاخه و کلید را بخرم و این معضل را حل کنم. دوشاخه در منزل بود، اما کلید نداشتیم. مساله را به برادرم که او هم به شدت به این مسائل حساس است، مطرح کردم و قرار شد برویم ببینیم آیا می شود همان کلید را سر پا کرد؟ 
   روزها و هفته های شلوغی را پشت سر می گذاشتم و فرصت نمی شد این کار را انجام دهم. تا اینکه یک روز صبح که مثل هر روز رفتم چراغ را خاموش کنم دیدم درست شده است. توی دلم خوشحال شدم و گفتم: «آخیش، بالاخره تو این ساختمون یکی دلش به حال این چراغ و مصرف برقش سوخت!». بعد کار که به منزل برگشتم فهمیدم کار برادرم بوده است. سیم تکه پاره پر شده بود از پانسمان های سیاه رنگ! کلید هم کار به درستی کار می کرد. دو سر سیم را هم به صورت ثابت داخل پریز قرار داده بود و رویش را چسب کاری کرده بود تا دیگر کسی آن را خارج نکند و روشن/خاموش کردن چراغ فقط از طریق کلید انجام بپذیرد. بعدا که درباره این عملیات صحبت می کردیم، فهمیدم که چرا سیم ها تکه پاره شده اند. آن آقای مهندسی که کلید را وصل کرده بود، از سه شاخه استفاده کرده بود. یعنی دو سیم که فاز و نول باشند مستقیم به چراغ وصل شده اند. یک انشعاب هم از یکی از سیم ها گرفته اند برای آقای کلید؛ جمعا سه رشته سیم!
نقش کلید به روایت تصویر

   حالا چند روزی است وضعیت چراغ مرتب شده و به راحتی می توان خاموش و روشنش کرد. اما شب ها که می رسم چراغ روشن است و صبح ها هم که می روم باز روشن است. همه برای روشن کردنش عجله دارند ولی کسی برای خاموش کردنش داوطلب نیست! در فاز بعدی، قصد دارم کاغذی را در پایین آن نصب کنم و این مساله را به وضوح توضیح بدهم. شاید اهمیت دادن به همین تک چراغ ها، اتلاف انرژی در مقیاس های بزرگ را برای همسایه ها، هم شهری ها و هم وطنانم قابل درک تر کند...

پ.ن: کلمه کلیدی «انرژی» و موضوعی به همین نام (از اینجا ببینید) ایجاد کرده ام و هر از گاهی به این مساله خواهم پرداخت، ان شاء الله. باشد که ظرف چند سال آینده، شاهد کاهش مصرف انرژی و بالتبع افزایش صادرات آن باشیم.
۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۰
محمد حسن شهبازی
    تا چند روز پیش نمی دانستم رولت روسی چیست. وقتی این عبارت را شنیدم، حدس می زدم یکی از همین بازی های کازینویی باشد؛ شاید هم یک نوع شیرینی. تردید ادامه داشت تا اینکه در کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»، همان کتاب معروفی که مثل خیلی از کتاب های دیگر، برای مدتی در جامعه موج خواندنش آمد و رفت، فصلی را درباره آن خواندم. 
    رولت روسی یک نوع بازی شرط بندی است که در آن به شرکت کننده در ازای مبلغ زیادی، یک هفت تیر می دهند که فقط یک گلوله دارد(در مواردی تا 5 گلوله هم گزارش شده). سپس خشاب چرخانده می شود تا معلوم نشود کدام سوراخ خشاب قرار است شلیک شود. شرکت کننده تفنگ را روی شقیقه اش می گذارد و تق؛ ماشه را فشار می دهد! 14 درصد امکان شلیک وجود دارد. به احتمال 86 درصد هم اتفاقی نخواهد افتاد و شرکت کننده با کیسه پر از پول به زندگی باز خواهد گشت. این مبلغ اگر خیلی زیاد باشد، معامله وسوسه کننده ای است.
    حالا فرض کنید،به صورت زیرزمینی امکان چنین بازی ای در کشور فراهم شده و می توانید در ازای پرداخت مبلغی اندک، در این قمار بزرگ شرکت کنید و اگر جزو 86 درصدی ها باشید، با کیسه ای پر از پول محل قربانی شدن افراد زیادی را ترک کنید و تا آخر عمر از آن پول لذت ببرید! آیا این کار را می کنید؟ آیا یک عقل سلیم تن به چنین بازی ای می دهد؟ این تازه تصمیم خودتان است. سوال اصلی این جاست که اگر یکی از آشنایان و عزیزان شما در دام این وسوسه بیفتد چه کار می کنید؟ آیا به او اجازه می دهید در این بازی مرگ و زندگی شرکت کند؟ جلویش را نمی گیرید؟ مگر 86 درصد ، دست کم 6 برابر 14 درصد نیست؟ پس چه می شود که وقتی پای جان عزیز می‌آید، چنین بازی ای این قدر هولناک می شود؟ 
    پس از مدتی تصاویر افراد بلندپروازی که رویای زندگی مرفه تا آخر عمر را در سر داشتند و حالا در کیسه های سیاه از اتاقکی بیرون آورده می شوند، در جرابد و سایت ها منشتر می شود و خبرگزاری ها پر می شود از مصاحبه با خانواده قربانیان رولت روسی! پیش بینی اش سخت نیست که جامعه به سرعت و با شدت با این گروه زیرزمینی مقابله خواهد کرد و تمام تلاشش را می کند تا آن را ریشه کن کند. این 14 درصد اگرچه 14درصد است و 6 برابر کمتر از رقیبش، اما به قیمت جان تمام خواهد شد! هزینه ای بسیار گران که معلوم نیست با چند کیسه پر از پول برابری کند. انسان های خارج از گود رولت روسی که هنوز وجودشان مسخ نشده، این مساله را به خوبی درک می کنند و از بین بردن بساط این بازی را وظیفه خود می دانند، چون دیگر تاب ریختن خون بیشتر را ندارند و این مساله که نکند عزیزان خودشان به این ورطه هلاکت کشانده شوند، انگیزه ای بسیار قوی در آن ها ایجاد می کند.
    من در خلوتم خیلی وقت ها به محدودیت هایی که دین اعمال کرده فکر می کنم. حرمت شرب خمر، قوانین سفت و سخت در روابط بین نامحرم ها و موارد دیگر. یکی از دلایل این ها را چیزی شبیه همین بازی رولت روسی، و واکنش عقلای جامعه می دانم. منتها شاید مرز بین سیاه و سفید در رولت روسی بسیار واضح باشد و همه بتوانند آن را ببینند و درک کنند، اما در بعضی مسائل این طور نباشد. البته ناگفته نماند، مخالفان رولت روسی وقتی بیشتر و قاطع تر شدند که خون ها بر زمین ریخته شد. جامعه هم وقتی در برابر شرب خمر قاطعانه می ایستد که راننده مست 5 نفر را زیر بگیرد! هر چه این نوع رفتارها بیشتر شود، دایره مخالفین گسترده تر خواهد شد و حتی آن هایی که کمتر از عقل شان استفاده می کنند نیز به این گروه مخالفین اضافه خواهند شد. اما چه کسانی از همه عاقل ترند؟ آن ها که قبل از ریختن خون، جلویش را بگیرند!

پ.ن: شهرت این کتاب در ایران، بیش از محتوا و نویسنده اش، به خاطر ترجمه عادل فردوسی پور و تیمش است.
۰ نظر ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۵۶
محمد حسن شهبازی
    نقطه 1: عصر یک روز که به خانه می آمدم، دفترچه بزرگی را روی مبل مشاهده کردم. دفترچه ای با جلد سخت و پر از کاغذهای سفید. یکی از همکاران برادرم دفترچه را به او داده بود. ظاهرا خودش هم از یکی از آشنایان گرفته بود و به برادرم این طور توضیح داده بود: در یکی از اداره های فلان وزارت، تعدادی زیادی از این ها مانده و می خواهند دور بریزند. همکار برادرم هم با شناختی که داشته بود و می دانست ممکن است این برگه ها به کار برادرم بیاید، یکی از آن ها را نجات داده بود. گویا قصد دارند کوهی از این ها را ببرند مسلخ و بریزند توی دستگاه کاغذخردکنی! تا احتمالا سعادتمندترینشان بشود چیزی شبیه شانه تخم مرغ!

    نقطه 2: نمی دانم باز چه کسی من را در این گروه عضو کرده! نمی دانم چرا این تلگرامِ از منظرِ عده ای ابرقهرمان، این کوچکترین حق را برای ما قائل نیست که بدانیم چه کسی در این گروه ها عضومان می کند. گروه را که برانداز می کنم، متعلق به یک خیریه است و چند تا از بچه های دانشگاه را بین اعضا می بینم. می خواهند در سال تحصیلی جدید برای دانش آموزان مناطق محروم دفتر تهیه کنند. حدود 18میلیون برآورد هزینه کرده اند و هر سهم را 6هزار تومان قرار داده اند. کارشان به کندی پیش می رود. قدر وسعم کمکی می کنم و گروه را ترک می کنم.

پ.ن: 
- با کوتاهترین خط ممکن و کمترین جوهر مصرفی، نقطه 1 را به 2 وصل کنید.
- تصویر این دفتر را اگر خواستید می توانید در ادامه مطلب ببینید.
۰ نظر ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۹
محمد حسن شهبازی

توصیه می کنم مقاله زیر از سایت زومیت را مطالعه بفرمایید. اگرچه بعضا دید نسبتا مبالغه آمیزی دارد و از دیدگاه خاصی به مساله استوری اینستاگرام نگاه کرده، اما خواندنش خالی از لطف نیست و پر بیراه نگفته است!
بخوانید: استوری اینستاگرام چگونه نحوه زندگی کردن ما را دگرگون کرده است.

پ.ن: شبکه های اجتماعی خیلی خطرناک‌تر از آن چه به نظر می آید هستند. کافی است کمی موشکافانه، پشت ابزارهایی که در اختیارمان گذاشته اند را نگاه کنیم و به فلسفه آن ها عمیق تر فکر کنیم...

۰ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۰
محمد حسن شهبازی
احتمالا برای خیلی هایمان این پدیده شوم دیگر عادی شده است. این که وقتی یک خودروی امدادی از خط تندرو به سرعت راهش را باز می‌کند و رد می شود، پشت سرش ماشین ها از سر و کول هم بالا می‌روند تا بتوانند در پس آن خودرو یک جایی برای خودشان دست و پا کنند و دقایقی در زندگی گهربارشان پیش بیافتند. واقعا چه فعل و انفعالی در مغز این افراد رخ می‌دهد که در آن لحظه آن قدر حریص و طماع می‌شوند که یک لحظه بالکل وقار و شخصیت انسانی‌شان را زیر پا می‌گذارند؟ مصداق دستمال قرمز و آن بزرگی که عکسش روی شیشه شیرهای نوستالژیک بود.
پ.ن: بارالها نرسد روزی که این‌چنین باشم. 
۰ نظر ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۵
محمد حسن شهبازی

سر سفره باصفای مادربزرگ، سس قرمز هاینز را می‌بینم! این پدیده دیدنش آن‌قدر خارج از قاعده است که مطلب را با آن شروع کردم. حدس زدنش خیلی سخت نیست که از کجا آمده. یکی از اعضای فامیل که ید طولایی در این نوع کارها دارد آن را خریده و حالا این سس قرمز عجیب وصله ای است در سفره مادربزرگ. تابحال نشده و یادم نمی‌آید سس قرمز خارجی خریده باشم، خصوصا در شرایطی که تنوع تولیدات داخلی‌اش آن‌قدر بالاست که اگر هم خارجی در ویترین مغازه باشد، باید یک به چند رقابت کند. از کمیت که بگذریم، در کیفیت هم سرآمد هستند این تولیدات داخلی؛ حالا نگوییم همه‌شان، ولی اکثرا این طور هستند. اما خب حالا که سس بر سر سفره است و پولش را هم من نداده‌ام که خبطی مرتکب شده باشم[که به زعم بنده خرید کالای خارجی خطاست. در این حالت خاص با نکاتی که در بالا اشاره کردم، دو برابر خطاست]. گفتم یک تست بکنم که فردا روز نگویند از روی هوا و متعصبانه قضاوت می‌کند. ظرف همان ظرف، رنگ همان رنگ و مزه همان مزه. شاید بگردید یک برتری بخواهید پیدا کنید، ظرف شفافش است که سس از پشت آن معلوم است! همین و بس.

حالا شما اسم این کار که در شرایط اقتصادی فعلی و با این وضعیت اشتغال، یک نفر بین خیل سس قرمزها بگردد و خارجی‌اش را پیدا کند را چه می‌گذارید؟

پ.ن: خیلی سعی کردم طوری بنویسم تا آن شخص عزیز که سس را خریده اگر روزی این متن را دید، ناراحت نشود. طوری که درد وطن را بیشتر از کنایه متن حس کند.

۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۶
محمد حسن شهبازی