پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
برای مخالفان و دشمنان نه، که برای منِ به اصطلاح حزب اللهی و علاقمند به رهبر که از کرامات ایشان کم نشنیده‌ام هم هنوز غافلگیر کننده است وقتی روایت منتشر شده از سفر آیت الله خامنه ای به سیستان و بلوچستان را در کتاب «داستان سیستان» می‌خوانم. و وقتی هر چند صفحه یکبار از موضوعی که این روزها شاید از بین مسئولین فقط ویژگی رهبر باشد، به وجد می‌آیم دوست دارم صدها کتاب بخرم و هدیه کنم به کسانی که شناختشان از رهبر نه حداقلی بلکه بالکل غلط است. شک ندارم اطلاعاتشان از رونالدو و خانواده‌اش بیشتر از چنین شخصیتی است. اما افسوس که به این سادگی نبست، ولی حتما تلاش می‌کنم این امر رخ دهد، ان شاءالله.
۲ نظر ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۶
محمد حسن شهبازی
تحفیف 50 درصد کلیدواژه تله است. هر جا دیدید کالایی را با 50درصد تخفیف می فروشند، اگر این تخفیف دلیل تمایل شما برای خرید شد، خودتان 99 دلیل بتراشید تا آن کالا را نخرید. حتی اگر نشود این قضیه را به همه کالاها تعمیم داد، اما با قدرت می توانم بگویم درباره کتاب صادق است. احتمالا شما هم با غرفه های تخفیف 50 درصدی کتاب در مترو و یا پارک ها روبرو شده اید. 2 مورد خرید از این غرفه ها را که به خاطر دارم، 2 مورد از بدترین کتاب هایی است که خواندم. نمی دانم خود کتاب چقدر ارزشمند بوده، اما به واسطه ترجمه کتاب نه تنها به موضوع علاقمند نشده ام، بلکه گاهاً حس تنفر از آن کتاب نیز به سراغم آمده و حرمت نگه داشته ام که به واسطه وقتی که از من تلف شده چیزی نگفتم. اولین کتاب «کوری» اثر ژوزه ساراماگو و دومی «قمارباز» داستایوفسکی بود. هر دو کتاب جان بر لبم آوردند تا به پایان برسند. یکی از این دو را که اتفاقا مترجمش ادیب بسیار شناخته شده ای است (اگر آن چه روی جلد آمده راست باشد و واقعا فرد مذکور ترجمه کرده باشد) بالکل نفهمیدم نویسنده از کتابت آن چه منظوری داشته. مخلص کلام این که سعی کنید خریدتان را از همین فروشگاه های سطح شهر و یا رویدادهایی مانند نمایشگاه(فروشگاه) کتاب تهیه کنید و گول 50 درصد را نخورید. 
۰ نظر ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۷
محمد حسن شهبازی
متنی که در ادامه می خوانید بریده ای از کتاب «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» از بنیاد چمران است:

این پیروزی بزرگ نتیجه قطعی یک همکاری و هماهنگی نزدیک بین نیروهای ارتشی و مردم (سپاه و نیروهای چریک) بود. هیچ یک به تنهایی قادر نبود که چنین موفقیتی را تامین کند. ارتش بدون نیروهای مردمی، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، به خصوص آن که نیروهایش کمتر از دشمن بود، و نیروهای مردمی نیز بدون پشتیبانی ارتش، و وجود توپخانه و هیبت تانک های ارتش در پشت، هیچ کاری نمی توانستند انجام دهند، و بدون نتیجه متلاشی می شدند. این وحدت بین ارتش و مردم، کارآیی هر یک را چندین برابر می کرد، و نتیجه ای جدید را در جنگ های کلاسیک و چریکی به دنیا ارائه می داد.
پیروزی سوسنگرد، درسی عبرت آموز برای ملت ما و شکستی تعیین کننده برای دشمن بود. 
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۱
محمد حسن شهبازی
اگر اشتباه نکنم دو سالی است که دیگر مثل سابق، نمایشگری نمی‌کنم. قبل از نمایشگاه لیستی را تنظیم می‌کنم و فقط برای خرید همان‌ها به غرفه‌های از پیش تعیین شده سر می‌زنم و خریدها را انجام می‌دهم. وقتی به دوران دانش‌آموزی و تا حدودی دانشجویی فکر می کنم که چه طور کل نمایشگاه را می‌چرخیدیم و هر غرفه ‌و هر کتاب بی‌ربطی را سر می‌زدیم، واقعا به نیرو، توان و حوصله آن روزها درود می‌فرستم. البته خوشحالم که دیگر شرایط آن طور نیست.
شاید با خودتان بپرسید این لیست که می گویم چه‌طور تهیه می‌شود؟ پر شدن لیست چند منشأ دارد. یکی از آن ها از طریق پیوندهاست. وقتی کتابی می‌خوانید ممکن است در مقدمه، پاورقی و یا حتی خود متن کتاب از کتابی دیگر نام برده شود و یا به آن ارجاع داده شود. این پیوندها گاهی در راستای علاقه هایمان قرار می‌گیرد و درست همان چیزی است که دوست داریم بخوانیم. همان لحظه در یک یادداشت keep با عنوان کتاب یه سطر جدید اضافه می‌کنم و نام کتاب را می‌نویسم. یکی دیگر از منشأها، معرفی هایی است که در طول یکسال، بین این نمایشگاه تا آن نمایشگاه از افراد سرشناس و یا دوستانم انجام می‌شود. به طور مثال کتاب خاطرات عزت‌شاهی و چند کتاب دیگر در کانال سعید جلیلی معرفی شده بود و به لیست اضافه شد. یا گاهی دوستانم را می‌بینم که مشغول خواندن کتابی هستند و نظرشان را درباره کتاب می‌پرسم. توضیح کوچکی می‌دهند و گاهی هم توصیه می‌کنند. اگر موضوع را بپسندم به لیست اضافه خواهم کرد. منشأ آخری که قصد معرفی آن را دارم کتاب های دیگر یک نویسنده است که اثر او را خوانده و پسندیده ام. مثلا این اتفاق برای سید مهدی شجاعی یا رضا امیرخانی تا به حال اتفاق افتاده است و به واسطه چند اثری که خوانده ام ‌و پسندیده ام سایر کتاب‌ها را نیز به لیست اضافه کرده ام.
از لیست امسال چند موردی را به دلیل محدودیت مالی و تجاوز از سقفی که تعیین کرده بودم، نتوانستم تهیه کنم. یک مورد هم چاپ نشده بود و یا تمام شده بود که در لیست می‌مانند تا در آینده اگر فرصتی بود در طول سال یا نمایشگاه تهیه کنم. اما از بین مواردی که توانستم بخرم چند تایی را نام می برم. شاید شما هم خوشتان آمد و بعضی از آن ها را به لیست خود اضافه کردید. از نشر سوره مهر دو کتاب نشان کرده بودم. یکی «سفر به روسیه» اثر هدایت الله بهبودی و دیگری هم «خاطرات سفیر» بود که نوشته های دختری دانشجو که در فرانسه به تحصیل پرداخته است. متاسفانه فقط مورد دوم را توانستم بخرم و اولی موجود نبود. کتاب دیگری که دنبالش می گشتم داستان سیستان به قلم رضا امیرخانی بود که به شرح سفری 10 روزه همراه با مقام معظم رهبری به سیستان و بلوچستان پرداخته است. مثل بقیه کتاب های این نویسنده گمان می کردم باید در نشر افق به دنبال داستان سیستان بگردم ولی وقتی جستجو کردم دیدم ناشر این کتاب قدیانی است. اول کمی تعجب کردم؛ چراکه از قدیانی کتب کودک در ذهنم بود. یکی از دوست داشتنی ترین هدایای دوران کودکی ام مجموعه فسقلی ها از همین نشر بود. در کنار این کتاب، کتابی دیگر به اسم «سرای اژدها» که چند داستان از سید جمال الدین اسدآبادی بود نیز هدیه دادند. البته به نظر می آید این هدیه مدت ها پیش چاپ شده و هر خرید بهانه خوبی است برای رد کردنش. کتاب بعدی که در لیست وجود داشت، جلد دوم سفرنامه منصور ضابطیان، به نام مارک دو پلو بود. بعد از این که جلد اول را خریدم و از متن روان و جذاب آن لذت بردم تصمیم گرفتم در نمایشگاه سال بعد جلد دوم را بخرم و اگر عمری بود سایر سفرنامه ها را هم به ترتیب در سال های آتی تهیه کنم. الان هم که این متن را دارم کامل می کنم، مارک دو پلو را خوانده ام و مثل جلد اول که مارک و پلو نام داشت، راضی هستم و این روند ادامه خواهد داشت؛ ان شاء الله. بنیاد چمران نشر دیگری بود که برنامه داشتم به آن سر بزنم. بعد از اینکه کتاب «مرگ از من فرار می کند» روایت فتح را خواندم و بیش از پیش شیفته شخصیت شهید دکتر مصطفی چمران شدم، تصمیم گرفتم به صورت جزئی تر مراجع آن کتاب را بخوانم. برای همین سری به این غرفه زدم و از بین کتاب های موجود سه عدد را انتخاب کردم. «کردستان»، «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست» و «خدا بود و دیگر هیچ نبود» سه کتابی بود که با توجه به بودجه، انتخاب کردم. که اگر دستم باز بود سایر کتاب های غرفه بی ریای بنیاد چمران را هم تهیه می کردم. یک کتاب دیگر از یک نشر معروف هم هست که روزی یکی از دوستان به بنده هدیه داد و نمی دانم بر اثر چه اتفاقی دیگر در کتابخانه ندیدمش. شاید بین کتاب های انبار باشد و شاید هم بین کتاب های اهدایی به کتابخانه محل رفته باشد. هر چه که سرنوشتش باشد، امسال بالاخره آن را خریدم تا لااقل متن کتابی را که دوستم دوست داشته بخوانم را مطالعه کنم. شاید هم دوباره بدهم تا نوشته اول کتاب را برایم بازنویسی کند. مورد آخر هم که مدت ها بود می خواستم تهیه کنم، یکی از کتاب های حاج آقا مجتبی تهرانی رحمت الله علیه بود. با توجه به این که شناختی نداشتم، در همان نمایشگاه در یکی از گروه های فضای مجازی از دوستانی که قبلا کتاب های ایشان را مطالعه کرده بودند مشورت گرفتم و یکی از همان گزینه هایی که معرفی کردند_سلوک عاشورایی | منزل اول | تعاون و همیاری_ را تهیه کردم.
امیدوارم کتابی از قلم نیفتاده باشد. 
۰ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۹
محمد حسن شهبازی
حتی کنکور نتوانست مانع این شود که دیدن به وقت شام را به بعد از برگزاری‌ش موکول کنم. همان روزهای اول تعطیلات عید، با خانواده یک روز را به سینما اختصاص دادیم و اول به وقت شام و بعد هم لاتاری را دیدیم. آن روزهای اول دلم می‌خواست بیایم در باب این‌که چرا واجب است عده ای به وقت شام را بیینند مطلبی در وبلاگ منتشر کنم، اما احتمالا کنکور و بی حالی ناشی از آن مانع شده است. اگرچه الان نمی‌شود با همان انگیزه، همان مطلب را نوشت اما بخش هایی‌ش را هم می‌توان گفت. در روزهای پس از اختتامیه جشنواره فجر و آن سخنرانی غیرمنتظره ابراهیم حاتمی‌کیا، تا یکی دو روزی در محافل سینمایی دو گروه به جان هم افتادند. عده ای مدافع حاتمی‌کیا و گروه مقابل هم جماعت مخالف او و آرمان‌هایش. این اتفاقات شاید انگیزه عده ای را برای تحریم یا چیزی شبیه به آن بیشتر کرد، اما آن‌چه بیم آن می‌رفت تا «به وقت شام» با بی‌مهری هوادارانش مواجه شود، اتفاق نیفتاد و تاکنون اگرچه باید خیلی از این بهتر باشد، ولی باز عامل اثبات حرف‌های گروهی که از حرف‌های حاتمی‌کیا فقط ظاهرش را دریافت کردند و نفهمیدند او از چه می‌رنجید و چه می‌خواست بگوید، نشد. بدون شک اگر همه آن‌هایی که پس از اختتامیه فجر ۳۶ شبانه روزی در فضای مجازی مشغول دفاع از حاتمی‌کیا بودند، اگر می‌رفتند حداقل یکبار به وقت شام را می‌دیدند فروش فیلم خیلی بیشتر از مقدار مناسب کنونی هم می‌شد. منتها عده‌ای در تشخیص مفاهیم و مصادیق گاهی دچار خطا می‌شوند و اولویت ها را گم می‌کنند.
امروز در حالی‌که ۲ روز از کنکور می‌گذرد، با جمع دوستان کنکوری برای تماشای به وقت شام راهی دانشکده مکانیک شدیم. دوباره در بخش‌هایی از فیلم عمیقا بخاطر بعضی اتفاقات و حقایق ماجرای شام غصه خوردم و منقلب شدم. بعد از فیلم با جمع دوستان در مورد مسائلی صحبت کردیم و باعث شد کمی از حال و هوای فیلم بیرون بیایم وگرنه تراژدی به وقت شام چیزی نیست که بشود به سادگی فراموشش کرد. القصه خوشحالم امروز برای بار دوم فیلمی را دیدم که در روزگار فراموشی و غفلت، به جای تخدیر بیشتر، تلنگر می‌زند.
۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۷
محمد حسن شهبازی
در فرصت کم، فشرده و با حجم افکاری که در آن برهه زمانی به من تحمیل می‌شد، تصمیم گرفتم در کنکور ارشد ثبت نام کنم و بر خلاف دفعه قبلی که کلا توی باغ نبودم و حتی نمی‌دانستم کدام درس ها می‌آیند و کلا چند تست در‌ کنکور می‌آید، با تلاشی چند ماهه سر جلسه حاضر شدم. این اواخر برای خودم بارها شرایط مخلتف اعم‌ از ادامه تحصیل و یا ورود کامل به بازار کار را بررسی می‌کردم. روی کاغذ در ستون های مجزا برای هر کدام معایب و مزایا رو می‌شمردم. اگرچه این اواخر گاهی به این نتیجه می‌رسیدم که خواندن کارشناسی ارشد با شرایط فعلی سراسر باخت است، اما هم به جهت احترام به اطرافیان، به پایان رساندن کار ناتمام و البته از حق نگذریم مقداری هم بخاطر تمایلی که هنوز به ادامه تحصیل داشتم (دلایلش بماند) بازی را تا آخر ادامه دادم. حالا در شرایطی که فردای کنکور است و فرصت من تمام شده، اما محتاج به دعای خیر همه هستم. اما اصل مطلب، قصد داشتم در دو بند ، نظراتم را در مورد دو موضوع مهم و کاربردی برای داوطلبان کنکور ارشد سراسری رشته کامپیوتر  در همین وبلاگ منتشر کنم. موضوع اول درباره موسسه مدرسان شریف و موضوع دوم درباره کتاب هایی است که خواندم و در آن نکاتی را برای بعضی از کتب بیان خواهم کرد. 
۱) شاید علت اینکه آزمون های ده‌گانه مدرسان شریف را ثبت نام کردم، تخفیف زیادش بود. بعلاوه اینکه پولش را خودم ندادم! که اگر قرار بود خودم حساب کنم وسواس بیشتری به خرج می‌دادم و عمیق تر بررسی می‌کردم که آیا به درد می‌خورد یا نه. اگرچه پیش بینی می‌کنم در آن صورت هم باز ثبت نام را انجام می‌دادم. چراکه در آن شرایط به دلیل عدم شناخت کافی ( هم از موسسه مدرسان شریف و هم فضای کنکور ) همه تصمیمات غیر دقیق و گاها مبتنی بر احساس است. آدم با خودش می‌گوید همه امکانات را بسیج کنم و با تمام قوا و به صورت برنامه‌ریزی شده به مصاف کنکور بروم. اما در عمل معمولا شرایط متفاوت می‌شود و اگر هر کس از قبل خودش را بشناسد و باز این اشتباه را بکند، کلاه بزرگی سرش می‌رود. اما فارغ از تمام این ها، چند خطی درباره آزمون‌های مدرسان می‌نویسم. از بین ده آزمون تعدادی را شرکت نکردم، اما از بین کنکور های آزمایشی بخصوص نمونه های جامع‌تر و انتهایی نکاتی قابل استنباط بود. اول تلاش این موسسه برای پوشش مطالب بود، اما به طرزی که گاهی به نظر می‌آمد انگار بعضی مباحث را فراموش کرده اند و این پوشش را بجای سراسری کردن در کل آزمون ها، با شیوه توزیع فصلی در تک آزمون ها پیاده سازی کردند. یعنی به جای این که در همه آزمون ها از هر فصل یک درس سوال آمده باشد، در هر آزمون از یک فصل سوال می‌آمد. البته عده ای این توجیه را می‌آوردند که بهرحال این موسسه سعی در شبیه‌سازی کنکور دارد و اگر در کنکور اصلی به همین سبک سوال بیاید، این موسسه می‌گوید: «دیدید؟ من دقیقا شرایط را پیش بینی و شبیه‌سازی کردم» که درست هم می‌‌گوید. اما نکته ای وجود دارد که در انتها عرض خواهم کرد. مساله بعدی در این آزمون ها گاها سختی و یا آسانی غیر طبیعی است که باز هم توجیه بالا برای آن صادق است و بنا به تجربه های گذشته کنکور، سعی دارند تمام حالات ممکن را پیاده سازی کنند. پس انتقاد و مشکل بنده چیست؟ نکته مدنظر بنده این است که اگر قرار است مدرسان شریف کنکورهای قبلی را شبیه‌سازی کند و بر اساس آن ها کنکور بعدی را پیش بینی کند (که امسال کنکوری عجیب و غریب را شاهد بودیم و غافلگیر شدیم) ، دیگر چه لزومی به وجود چنین موسسه ای و شرکت در آزمون هایش است؟ اینجانب به عنوان شخصی که از راهی طی شده صحبت می‌کند می‌گویم که همان کنکور های سراسری برای تمرین و ارزیابی کفایت می‌کند و شرکت در آزمون های مدرسان جز اثرپذیری از تبلیغات، جو و البته مزیت نه چندان مهم و سرنوشت ساز جامعه آماری بالا (که هر ساله تقریبا از نظر پوشش سطح علمی ثابت است) چیز دیگری ندارد.
۲)درباره کتاب های بعضی از دروس که برای کنکور انتخاب کردم، چند خطی خواهم نوشت. کتاب پایگاه داده پارسه که به توصیه دوستان خریدم (به مبلغ ۴۰ هزار تومان) واقعا کتاب خوبی بود. هم کامل، هم جامع و هم مثل همه کتاب های پارسه دارای دسته بندی بسیار مناسب که روند پیشروی را خیلی روشن نشان می‌دهد. برای درس شبکه از کتاب شبکه های کامپیوتری نشر پوران پژوهش استفاده کردم که واقعا خوب نبود. تیترهای نامنظم و بدون شماره و بعضا عدم معرفی و تدریش صحیح بعضی بخش ها. اما در عوض کتاب شبکه های کامپیوتری دکتر حقیقت از نشر پارسه که به گفته خود ایشان در سال آینده منتشر خواهد شد، با توجه به سابقه خوب ایشان و نشر پارسه گزینه مناسب تری به نظر می‌آید. متاسفانه این کتاب چاپش متوقف شده بود و نتوانستم تهیه کنم. مورد بعدی کتاب سیستم عامل پارسه است. نویسنده این کتاب دکتر ابوالفضل طرقی حقیقت است که در بالا اشاره شد. این کتاب بسیار کامل و جامع است به حدی که شاید این طول و تفصیل و شرح بسیط همه مفاهیم برای یک کنکوری خیلی مناسب نباشد و موجب اتلاف وقت شود. بیشتر برای قوی شدن در این درس و در طول تحصیل به تظر مفید است و اگر هدف مطالعه کنکور می‌باشد، بهتر است که خیلی سر مطالعه وسواس به خرج نداد و مستمر و با سرعت نسبتا بالا پیش رفت و مشکلات را پس از تست زدن رفع کرد. کتاب زبان نصیر هم کتاب خوبی است. اگرچه حجیم و زیاد است ولی در باب گرامر و لغت کنکور را تا حد خوبی پوشش می‌دهد. کتاب کامپایلر نشر پوران پژوهش هم مناسب می‌باشد. چند کتاب دیگر هم بود که به دلایلی از جمله به اتمام نرسیدن یا مسائل دیگر ترجیح می‌دهم درباره آن‌ها نظری ندهم. 
پ.ن: در نظر داشته باشید این‌ها صرفا نظرات اینجانب می‌باشد. ممکن است نظر فردی دیگر به طور کامل یا در مواردی کاملا بر خلاف نظرات بنده باشد. بنابراین بهتر است از منابع دیگر هم پرس و جو کنید و مشورت بگیرید. 
امیدوارم انصاف را در نگارش هر دو موضوع رعایت کرده باشم و احساسات بر روی نظرم تاثیر نگذاشته باشد، بهرحال کنکور است و حال و هوای خاص خودش. 
در پایان از همه دوستان و آشنایان و کسانی که این مطلب را مطالعه کردند طلب دعای خیر دارم.
۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۵
محمد حسن شهبازی

از کودکی به یاد دارم که هر از گاهی میانه ایران و آمریکا شکرآب تر از همیشه می شد و راننده سرویس‌مان که ماهواره هم تماشا می‌کرد می‌گفت آمریکا به ایران اولتیماتوم داده. آن روزها هم باور نمی‌کردم و با خودم می‌گفتم حرف الکی است. خیلی هم متوجه نمی‌شدم دقیقا اولتیماتوم چیست و چگونه آمریکا اولتیماتوم می‌دهد و چه‌طور به گوش مردم می‌رسد. مثلا در ذهنم تصور می‌کردم در شبکه های ماهواره ای یکهو رییس جمهور آمریکا می‌آید و خیلی صریح تهدید به جنگ می‌کند و می‌گوید این سری خیلی جدی هستیم [این تو بمیری از اون تو بمیری ‌ها نیست!] چون همیشه راننده سرویسمان می‌گفت این بار واقعا قضیه جدی است. از آن سال ها خیلی می گذرد و حالا من شخصا می‌توانم آن اولتیماتوم ها را که هنوز هم جدی هستند را ببینم و اگر راننده سرویس شدم به بچه ها بگویم دیشب آمریکا به ایران اولتیماتوم داده و خیلی خیلی جدی است. اما نمی‌توانم واکنش‌شان را پیش بینی کنم، شاید آن ها باور کنند. 

خلاصه از کودکی ما با این اولتیماتوم ها بزرگ شدیم. عده ای از همان موقع باور می‌کردند و در ذهن از غولی که ساخته بودند هر باره شکست می‌خوردند. عده ای اما با این غول می‌جنگیدند و مثل هر جنگی گاهی پیروزی و گاهی هم شکست نصیبشان می‌شد، یک گروه دیگر هم بودند که اصلا غولی نمی‌دیدند. آمریکا را بچه لات و جاهل محله بغلی می‌دیدند که اهل اولدورم بولدورم است. از این‌هایی که چک اول را که بخورد مثل بادکنکی که سوزن خورده، بادش خالی می شود و حتی از فسقل‌ترین بچه محل خودشان هم کتک خورش ملس تر است. این گروه ها هر کدام با نوع تفکر خودشان بزرگ شدند و هر کدام به دستاوردهای مختص خودشان رسیدند. گروه اول که عطای مبارزه و پیروزی را به لقایش بخشید. همان اول کار قبل این‌که کسی دلخور شود پا را تا جایی که جا می‌شد جمع و جور کرد تا مبادا حتی به لبه گلیم نزدیک شود. بخشی هم از گلیم که باقی ماند را هم پیشکش غول کرد تا روابط حسنه شود. گروه دوم اما نمی‌خواست به غول سواری بدهد. به غول زورگو معترض بود ولی گاهی می‌گفت هیکل غول کجا و هیکل من کجا! آرزو داشت شاخ غول را بشکند ولی هر وقت هیبت غول را تصور می‌کرد دست و پایش شل می‌شد. برای اینکه از این حس نفرت‌انگیز و تحقیر آمیز رها شود فکری به سرش زد. گفت من که نمی‌توانم دائم با این غول سر شاخ شوم، بهتر است بروم با غول این وری از باب دوستی و منافع مشترک صحبت کنم و دوتایی بریزیم سر غول آن وری. این طوری حتما شاخش می‌شکند. غول این وری واقعا قوی است و کارهایی می‌کند که غول آن وری هم نمی‌تواند انجام دهد. در همین خیالاتش کارهایی که خودش دلش می‌خواست انجام دهد را هم در قامت غول این وری تصور می‌کرد و از این هیبت ذوق زده می‌شد و حس می‌کرد که خودش دارد یک تنه با غول آن وری می‌جنگد و این طوری تمام حس و حال بدش را سرکوب می‌کرد و از خود دور می‌کرد.

گروه آخر هم که از ابتدا در ذهنش غولی نبود. نهایتش بچه لات محله بغلی بود که کارش همان چک اول است. شاید چک را بخورد کلی مشت و لگد بپراند و بخاطر هیکل گنده‌اش درد هم بگیرد ولی چک اول همانا و نفس آخر همان! برای همین بچه لات محل خودش همیشه حواسش به این گروه آخر بود که کاری نکند چک اول زده شود. 

بنده فکر می‌کنم مردم سرزمینم در این سه گروه توزیع شده اند. فراوانی هر کدام را نمی‌دانم اما شاید توزیع نرمال باشد، شاید هم تصاعدی، به ترتیب گروه ها از زیاد به کم باشد. نمی دانم...

اما چه شد که این متن را نوشتم؟ بعد از سفر به یاد ماندنی عتبات که تابستان سال گذشته نصیبم شد یک گروه تلگرامی از بچه های مجرد کاروان تشکیل شد و هنوز هم هر از گاهی پیام هایی رد و بدل می‌شود. چند روز پیش یکی از دوستان گروه که از قضا از همه بزرگتر هم هست ویدئویی ارسال کرد که در آن یک سلاح عجیب و غریب و کاملا تخیلی در یک سناریوی تخیلی تر حملاتی را انجام می‌دهد. نکته تکمیل کننده و جالب این ویدئو توضیح زیرش بود که بدین شرح است:

«بعد از کل کل های تند ترامپ علیه روسیه، پوتین از مخوف ترین سلاحش رونمایی کرد!

ترامپ بعد دیدن این ماشین کشتار عجیب روسی انگشت به دهان خواهد ماند!»

بدیهی است که نگارنده عنوان فیلم(کپشن) و کسانی که با آن هم نظرند و فیلم را به اشتراک می‌گذارند در کدام گروه از گروه های بالا قرار می‌گیرند و نیاز به توضیح اضافه نیست.

به نظر شما توزیع این گروه ها در کشور ما به چه ترتیب است؟

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۰
محمد حسن شهبازی

قبل از هر چیز سال نو مبارک!


مثل پارسال آخرین ساعات سال را در خانه مادربزرگ دور هم جمع بودیم و مثل پارسال پدربزرگ نبود، با این تفاوت که سال گذشته اگرچه در جمع ما نبود ولی هنوز جسمش در این دنیای فانی نفس می کشید. امسال اولین سالی بود که روح پدربزرگ آزادانه و رها از زندان تن می توانست در کنار ما باشد. به رسم گذشته،‌ قبل از سال تحویل قرآن را باز کردم و یک صفحه را خواندم و بعد از سال تحویل هم دوباره با قرآن شروع کردم و صفحه ای دیگر. در شلوغی لحظه تحویل سال و میان توپ در کردن های دولتی و شخصی و ترکاندن اقلام باقیمانده چهارشنبه سوزی و روبوسی های سال نو،‌ فرصت نشد آن گونه که باید صفحه مورد نظر را بخوانم. نشانه را گذاشتم و قرآن را بستم و چند دقیقه بعد که آمدم بخوانم، خیال کردم صفحه گم شده. کمی غمگین شدم. چون اوایل صفحه را خوانده بودم سعی کردم صفحه به صفحه جلو بروم و پیدایش کنم ولی به اشتباه به صفحه دیگری مشکوک شدم و یادداشتش کردم. حتی یک بار دیگر هم صفحه ای جدید باز کردم و بعد از همه این ها یادم آمد که نشانه گذاشته بودم و خلاصه این طور شد که رزق سال جدید 3 صفحه باشد. امشب این صفحات را خواندم و در آخرین بخش،‌ صفحاتی از سوره اعراف بود. داستان مقابله موسی(ع) با فرعون و آن ماجرای عجیب اژدها و ایمان ساحران دربار بود و چه قدر عجیب بود. در یکی از روزهایی که از منزل به سمت دانشگاه می رفتم سوار ماشینی شدم و راننده شاید نمونه کوچک استیون هاوکینگ بود. معتقد بود در روزگار کنونی که علم آن قدر پیشرفت کرده، دیگر نیازی به دین نیست و چند سال دیگر همه ساکنان فعلی زمین بر روی مریخ زندگی خواهند کرد و آن جا دیگر محل استفاده از نسخه های 1400 سال پیش نیست. از قرآن یکی دو تا ایراد هم گرفت. مثلا می گفت قرآن گفته که زمین ثابت است و خورشید دور آن می گردد و حتی آدرس و آیه هم داد.[بماند که بعدا مراجعه کردم آیه ای که می گفت اصلا وجود نداشت]. یا می گفت معجزه موسی(ع) چیز خاصی نبوده و واکنش دو سه ماده شیمیایی بوده که امروزه در حد آزمایش کلاس های شیمی دانش آموزان کم سن و سال است. سرتان را درد نیاورم،‌ آن بخشی از سوره اعراف را که می خواندم داستان همین مواجهه موسی با جادوگران بود و آن چه که پس از آن رخ می دهد و مجازات فرعون و توصیف قرآن از مکالمه ساحران با فرعون. توصیه می کنم حتما این سوره را با تأمل بخوانید و اگر نشد لااقل ترجمه را به تنهایی بخوانید. 


پ.ن: ممنون می شوم اگر فاتحه ای برای پدربزرگم بخوانید. امروز اولین سالگرد عروج مرحوم حاج علی ضرابی است.

۱ نظر ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۱
محمد حسن شهبازی

امسال ۲۸ اسفند که به صورت رسمی آخرین روز سال به حساب می آید نه افتاده آخر هفته و نه اول هفته که بگوییم تق و لق است[که اساسا همین تق و لقی از ابتدا پدر ما را در آورد و حالا شده یک رسم ملی که اعتراض به آن گویی اعتراض به مقدسات است]

دیروز برنامه ریزی کردم که کل روز را به چند کار اداری اختصاص دهم تا آن ور سال که از ابتدای سال ملت خسته شروع می‌کنند و ۱۵ روز نیاز به استراحت دارند، معطل و اسیر حضرات نشوم. صبح را با تمدید بیمه شروع کردم که البته قابل تقدیر بود. افراد به طور میانگین نسبت به سایر ادارات دولتی با نرخ بیشتری کار می کردند. حتی یک جا یک نفر از یک اتاقی بیرون آمد و کار یک گروه که در صف طویل منتظر خدمات مختلف بودند را حل کرد. پس از بیمه باید به سازمان سنجش می رفتم. پس از این که ال سی دی گوشی قبلی شکست و اطلاعات ثبت نامی در آن مدفون شد، دیگر به آن ها دسترسی نداشتم و در تاریخی که می توانستیم معدل را ویرایش کنیم و در حالی که تهران نبودم، موفق به انجام این کار نشدم. با لطایف الحیلی که اگر حوصله بود کامل شرحش می دادم، پس از تماس با بانک و پیدا کردن کد پیگیری تراکنش بانکی که برای خرید کارت ثبت نام اختصاص یافته بود و تلاش های مکرر توانستم کد کارت ثبت نامی را پیدا کنم و این آخرین قدمی بود که توانستم در این باتلاق رو به جلو بردارم. پس از آن علیرغم این که سازمان سنجش مدعی بود سیستمی برای دریافت اطلاعات پرونده و ثبت نامی دارد، اما من موفق نشدم که آن ها را دریافت کنم و هر بار هم که تماس گرفتم، یا بالکل تماس برقرار نمی شد و با بوق های عجیب و غریب مواجه می شدم، یا وصل می شد ولی هیچ کسی گوشی را برنمی داشت. در آن لحظه که در مشهد بودم کمی برافروخته شدم اما نهایتا این نقص و بی در و پیکری را فراموش کردم. این فراموشی تا دیروز دوام آورد و با خودم گفتم آن ور سال که آخرین روزهای مانده به کنکور است خیلی درگیر این موارد نشوم و همین ور سال کار را تمام کنم و برای همین بود که حضوری به سازمان عریض و طویل سنجش مراجعه کردم. ابتدا از درب اصلی که اسم سازمان سنجش می آید همه به یاد آن می افتند وارد شدم اما دیدم که برای ورود عموم نیست و باید از در پشتی وارد شد! بخش روابط عمومی سالنی شبیه بانک داشت و دور تا دور عزیزان زحمت کش سازمان سنجش نشسته بودند و سخت مشغول تکریم ارباب رجوع بودند. شماره ای گرفتم و پس از مدت زمان اندکی نوبتم شد و داستان را در حالی که ایستاده بودم، برای خانمی که نشسته بود شرح دادم. ایشان انگار که بعضی سیناپس های مغزش شبیه رود نیل و ما بقی مثل آبریزش بینی بچه نوزاد بود، حرف توی کله اش نمی رفت و در برابر توضیحات بنده هی یک عبارت را تکرار می کرد که «الان سیستم کار نمی کند» و من هم بلافاصله تکرار می کردم «الان را نمی گویم، همان روزی که باز بود را عرض کردم» و پس از چند بار تکرار به نظر آن آب باریکه گشاد شد و صحبت هایم توانست در مغزش بنشیند. این اتفاق مبارک که افتاد، مرا به باجه روبرویش در آن سوی سالن حواله داد، جوری که انگار دمغ شده باشد. آن سمت سه مرد حضور داشتند و بالای سرشان تابلویی نصب شده بود که نوشته بود رفع نقص. به نظر می آمد که کار من اصلا به آن ها مربوط نیست ولی چون مرد بودند گفتم شاید کارم راه بیفتد. دوباره این داستان طولانی تکراری را برایشان تعریف کردم و گفتند بالا را ببین، کار ما نیست! با کارت ملی برو روبرو باجه یک. دوباره برگشتم همان جا و از همان خانم پرسیدم باجه یک تشریف ندارند؟ گفتند نه، اگر بود که خودم می گفتم بیایی همین جا[خدا خیرشان بدهد خیلی دل سوز هستند]. گفتم امروز نمی آیند؟ گفت: نه؛ بعد عید می آیند! قیافه ام در آن لحظه شبیه یک ایموجی شد. همان که چشم هایش تماماً گرد و بزرگ شده و شدید متعجب است. در جواب گفتم خانم امروز روز کاری است. فردا و پس فردا هم همین طور. آن وقت ایشان از الان رفته اند؟! در جوابم خیلی سریع گفتند: شما تعیین می کنی؟! با خودم گفتم نه من تعیین نمی کنم. اصلا شاید جا داشت بیاید و بزند توی گوش من. چون من و امثال من آن خانم بیچاره را تا 24 اسفند روی صندلی اسیر کرده بودیم. این بیچاره که تا 26ام هم هنوز اینجاست! اما در ظاهر جور دیگری بود و کم نیاوردم و نهایتا با تغییر زاویه این بار مرا به یک آقایی که پشت سرش در حال صحبت با یک نفر دیگر بود پاس داد. دیالوگ آن دو نفر خیلی عمیق بود و دیدم حالا حالاها این سمت را نگاه نمی کند. دستی تکان دادم و صدایش کردم و از همان دور واقعه را شرح دادم. او هم مثل سایر همکارانش و یا شاید زیردستانش همان فرمان را رفت. اصلا شاید این مدل را خود او ابداع کرده بود و نگارنده بنر بزرگ در سالن که با خط ریز حقوق ارباب رجوع و طرح تکریمش را شرح داده بود و به مسئولیت پذیری این سازمان و تعهد حرفه ای و اخلاقی اشاره می کرد هم نوشته همین بزرگوار بوده باشد. این آقا به من گفت برو در سالن کناری و از طریق تلفن های دیواری با داخلی فلان و آقای بهمان صحبت کن. مسئول سامانه ایشان هستند. رفتم و پس از تلاش برای تماس با آقای بهمان، متوجه شدم که ظاهرا کشی هم که او را به صندلی شکنجه بند کرده و احتمالا خیلی آزارش می داده آزاد شده و او هم نیست. البته شاید هم رفته باشد دوری بزند، قضاوت بیجا نکنیم. القصه این سعی بین روابط عمومی و باجه تلفن ها ادامه داشت و نفر بعدی که باید تماس می‌گرفتم آقای شکری نام داشت. داخلی ایشان را از حراست گرفتم و تماس که گرفتم گفتند من آن شکری که باید نیستم! شماره یک شکری دیگر را گرفتیم و چه شکری خوبی هم بود. سرتان را درد نیاورم. هر چقدر افراد قبلی بدقلق، یکدنده، مسئولیت ناپذیر و کوشا در تحقیر ارباب رجوع بودند و انگار گوش هایشان عایق صوتی شده بود و حرف توی کله‌شان نمی‌رفت، برعکس آقای شکری آرام، منطقی، کار راه انداز و با حوصله بود و حتی گفت که همان افراد می‌توانستند کارت را راه بیاندازند. الان که فکر می‌کنم این طور به نظر می‌آید که ارتباط چهره به چهره در سازمان سنجش نتیجه عکس می‌دهد و هر چه روابط سطحی تر باشد بهتر به نتیجه می رسد.  یک احتمال قوی‌تر هم وجود دارد، اینکه اساسا آقای شکری نفوذی بوده است. آقای شکری هر چه که بودی خدا خیرت بدهد.

۰ نظر ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۸
محمد حسن شهبازی

امروز در خانه تنها بودم و سایر اعضای خانواده برای سه شنبه خود برنامه ای ترتیب داده بودند. مثل همیشه که نمی‌گویم از قبل برنامه ام چیست، باز موجبات غافلگیری مادر را فراهم کردم و یک غصه مادرانه خوردند که چرا تنها می‌مانم. از بس روزها بیرون از منزل بوده‌ام که انگار وقتی خورشید در افق دید آدم ها باشد و من هم زیر سقف خانه باشم، روز خاصی است و باید آن را ارج نهاد! 

بگذریم و خیلی زیاده گویی نکنم. امروز هم مثل بقیه روزها لیست کارهای روزانه را نگاه کردم و سعی برای انجام وظایف یادداشت شده، روز به نیمه رسید و عزم نماز و نهار کردم. در همین حین حس کردم خانه کمی سرد است. به اشتباه نیفتید. سرمای ناشی از عدم وجود گرمای اعضای خانواده منظورم نیست، بلکه صرفا وسایل گرمایشی خاموش بودند و باعث شده بود کمی احساس سرما کنم. رفتم که فتیله گرما را روشن کنم و کمی خانه گرم شود، اما یکهو رگ ژاپنی ام زد بیرون و گفتم نه! با لباس خودت را گرم کن. البته بعد از آن یک رگ دیگر از سرزمین نمیدانم کجا که مربوط به تنبلی بلافاصله بیرون زد و مانع شد لباسی بپوشم و تا الان که دیگر آفتاب بی رمق شده و آرام آرام کوه ها را مثل لحاف به روی خود می‌کشد و می‌خوابد، وضعیت همان است؛ وسایل گرمایشی کماکان خاموش و بیخیال پوشیدن لباس! و این چنین است که دست ها و پاها سردشان است اما کسی نیست که به آن ها توجه کند.

پ.ن: 

-ای کاش یک گزارش وجود داشت که می‌توانستم مجموع انرژی‌هایی که تا کنون هدر نداده ام را می‌دیدم و با دیگران بر سر عددش رقابت می کردم!

-نمی‌دانم آیا ژاپنی‌ها همان قدر که معروف است در مصرف انرژی صرفه جو هستند یا نه. آخر قبلا می‌گفتند ژاپنی‌ها خیلی خنگ هستند و دانشمندانشان به زور قدر دبستانی‌های ایرانی می فهمند. اما در مورد مصرف انرژی شنیده ام استرالیایی ها هم زبانزد هستند. 

- یک بخش جدید در وبلاگ افتتاح شده است به نام «ریا!». ریاهایم و ریاهای‌مان را می‌خواهم آنجا بنویسم ان شاء الله.

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۶
محمد حسن شهبازی