پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

سروش صحت برنامه ای با عنوان «کتاب باز» دارد که در آن با دعوت از یک مهمان درباره نشر و کتاب صحبت می کنند. تا به حال نشده که یک برنامه را کامل ببینم، اما یک بار که متوجه شدم دکتر محمود انوشه مهمان برنامه بوده است، ترغیب شدم که نگاهی به آن برنامه بیاندازم. گتفگوی مهمان و مجری خیلی برایم شگفت انگیز نبود. چه بسا بخش دوم برنامه که با حضور یک خانم فعال در حوزه نشر و بررسی کتاب کودک بود، برایم جذاب تر بود. اما در بین صحبت مجری و مهمان، دکتر انوشه اشاره ای به اسم برنامه کردند و گفتند کتاب باز با سکون «ب»، معنای خوبی ندارد و بیشتر به یک کلکسیونر دلالت می کند و بهتر بود حرف «ب» را با کسره ادا کنیم و اسم برنامه کتابِ باز باشد. من شخصا با دکتر انوشه مخالفم و به نظرم کتاب باز با همان سکون حرف «ب» بسیار جالب تر و جذاب تر است. کتاب باز سهوی یا عمدی، بسیار خوب انتخاب شده است و به تنهایی چند مفهوم را می رساند. اول از همه همان کلکسیونر. به هر حال شاید هر کسی که اهل کتاب باشد، کمی هم خوی کلکسیونری در وجودش داشته باشد. علاوه بر این موضوع، مفهوم Open Book را هم می رساند، اگرچه شاید خیلی با آن برنامه مأنوس نباشد. معنی دیگری که از این اسم به دست می آید، بیان وضعیتی است که در آن کتاب باز است. حالتی که مطالعه مستمر را القا می کند. از کتابِ باز هم که قبلا اشاره شد می توان در کنار این قرائت یاد کرد. نوع دیگر، خوانش امری کتاب باز است که کمی تحکم هم با خود دارد. کتاب باز! یعنی همه کتاب را باز کنند. در نتیجه به نظرم انتخاب بسیار خوب، جذاب و هوشمندانه ای بوده است.

۰ نظر ۱۵ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۱۱
محمد حسن شهبازی

معنی واقعی لَختی و اینرسی رو میشه با بخش کلمه های کلیدی وبلاگ درک کرد. بعد از این همه سال که وبلاگ داره به روز میشه، یک کلمه به سختی واردش میشه و یک کلمه هم به سختی از این مجموعه بیرون میاد. اما چشمم یهو متوچه یه تغییر شد. ظرف چند ماه کرونا خودشو وارد این مجموعه کرده و احتمالا از ته جدول خودشو چند ردیف بالا خواهد کشید...

در این عمر 27 ساله، از دیدگاه اثرگذاری، رویدادی به این بزرگی رو تجربه نکرده بودم. گاهی با خودم میگم چرا covid اومد؟ برای منی که اعتقادی به تصادفی بودن پدیده های جهان ندارم، این وضعیت کمی مبهمه و این نگرانی رو دارم که covid قدرتمند، با تمام تغییراتی که ایجاد کرد، به هدف خودش نرسید. غرور انسان اون طور که باید جریحه دار نشد و بازگشتی که یه روز باید بهش تن بده رو کلید نزد. حالا که یواش یواش داره بوی واکسن به مشام میرسه و انگار covid هم رفتنیه، آیا فرصت استراحت خواهیم داشت؟ یا باید بلافاصله منتظر پدیده نوظهور بعدی برای رام کردن انسان سرکش باشیم؟ دارم اشتباه می کنم؟

۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۴۰
محمد حسن شهبازی

بیشترین فاصله رو با این فضاها داشتم. شاید مزد کاری باشه که تو روزای خیلی دور، از روی ناخودآگاهم، بدون آلودگی های نفسانی، از یه جای ناشناس، وسیله انجامش شده باشم. هر چی که بود، عرفه 99 رو هم خوندم. باز هم پای لپتاپ و باز هم از روی همون فایل پی دی افی که چند سالی هست منتشر شده و متن درشت و ترجمه روونی داره.

توفق خوندن عرفه 99، لطف یا عادت، حاشیه های مشترکی با سال قبلی داشت. کاغذ کنار دستم بود و بعضی جاهاش رو برای خودم نوشتم؛ نمیدونم چرا، شاید برای مرور دوباره خودم، شاید از سر هیجان و شاید هم ذوق به اشتراک گذاشتن چند جمله با بعضی که این حال رو درک کنن...

حالا تا اینجاش، برای یک مخاطب عام و یا خاص، شاید خیلی شخصی و بی مزه باشه. اما اینکه پارسال هم دقیقا همین کارو کردم و الان دیدم یکی از این جمله ها دقیقا پارسال هم تکرار شده، نشون دهنده چند تا چیز میتونه باشه. اول اینکه من دیگه دارم به یه ثبات میرسم. میتونه هم خوب باشه و هم بد. به اسلوب رسیدن چیزی بوده که سال ها دنبالش بودم و نظام مند بودن رو همیشه به عنوان یک ارزش میشناختم و در نقطه مقابل همواره هم از جمود ترسیدم و این حس همراهم بوده که نکنه این ها خاصیت سن و سال و سفت شدن گچ و سیمانی باشه که گچ کار و بناش به اندازه کافی ماهر نبوده و کارو خوب در نیاورده. خوف دیگه ای که نسبت به این تکرار دارم، تنگ شدن نگاهه، نکنه خیلی محدود شدم، نکنه دیگه دایره نگاهم اونقدر کوچیک شده که فقط یه سری چیزا رو میبینه و به تکرار افتاده...

پ.ن: من تا حالا خیلی نوشتم. شما هم بنویسید. نوشتن اصلا عمر آدمو چند برابر می کنه. من اگر خیلی چیزا رو نمی نوشتم، اگر قرار بود فقط با اتکا به ذهن و حافظه م زندگیم رو مرور کنم، شاید یک پنجم از چیزی که هست رو یادم میومد. بدون ترتیب، بدون جزئیات و بدون حس و حال اون مقطع.

این متن رو وقتی نوشتم که سری به آرشیو زمانی وبلاگ زدم. درازی این آرشیو توجهم رو جلب کرد و گفتم برم یک سال قبل ببینم چی نوشتم و مرداد 98 و دو نوشته ای که منتشر کردم، یادآور عرفه بود و کوهی که با چند تا از بچه های دانشگاه رفتم...

۰ نظر ۱۳ مرداد ۹۹ ، ۲۱:۳۸
محمد حسن شهبازی

قبل تر ها وقتی برای مدتی، متنی در وبلاگ منتشر نمی‌کردم،‌ در ناخودآگاهم خالی ماندنش را حس می‌کردم و کمی برایم دغدغه ایجاد می‌کرد و وقتی ماه تمام می‌شد و چیزی نمی‌نوشتم، کمی افسوس می‌خوردم و به فکر فرو می‌رفتم. چه شده که یک ماه گذشت و چیزی برای نوشتن نداشتی. تیر 99 که گذشت،‌ نه تنها چیزی ننوشتم، حتی آن دغدغده همیشگی را هم حس نکردم...

انگار سنگی به پایم بسته شده و تا عمق اقیانوسی عمیق پایین آمده‌ام. اینجا نه نوری هست و نه صدایی؛ شاید خاصیت فشار است و فشار...

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۰۴
محمد حسن شهبازی

چقدر ترسناک که آدم حس کنه معنای زندگیشو از دست داده...

 

۱ نظر ۲۵ خرداد ۹۹ ، ۱۵:۳۱
محمد حسن شهبازی

یه سری کارا هست که آدم بهتره هیچ وقت سمتشون نره، انجامشون نده و کلا اتفاق نیفتن.

علت: بهتره که هیچ دید و ذهنیتی نسبت بهشون نداشته باشیم. ذهن از خودشون و حواشیشون پاک پاک باشه.

حالا چرا؟ چون فراموش کردن و جبران کردنشون به مراتب سخت تر و ناممکن تر از اینه که مقاومت کنیم و به سمتشون نریم.

اما یه اشکال هست: آدم قبل از اتفاق افتادنشون این موضوع رو نمی فهمه...

 

پ.ن: اعم از حرام و حلال و مباح،‌ گناه و صواب.

۰ نظر ۰۴ خرداد ۹۹ ، ۰۲:۰۴
محمد حسن شهبازی

توی حال خودم بود و فکرها توی سرم چرخ می خورد. رشته یکی‌شان ادامه پیدا کرد و به این جا رسید که دیدم دور و برم چقدر آدم شصت ساله و همان حدود دیده می شود. دایی و عمو و خاله و... انگار این ها همان دایی و عموی بچگی هستند و همیشه جوان!

بعد تلنگردار بعدی داستان اینجاست: اگر این عزیزان در کانال 60 سالگی پیش می روند [که ان شاءالله عمرشان پربرکت و دراز باشد] و دیگر آن دایی و خاله کودکی نیستند، یعنی من هم دیگر آن کودک نیستم. من هم بخش زیادی از مسیر را آمده ام؛ فرصت اندک است و کیسه خالی...

۰ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۲۳
محمد حسن شهبازی

حس اول: امروز که به بلاگ.آی‌آر سر زدم، دو ستاره جدید در نوار بالای پنل کاربری دیدم. مثل همیشه روی ستاره کلیک کردم تا ببینم کدام یک از وبلاگ های مورد علاقه ام که دنبال‌شان کرده ام، مطلب جدید منتشر کرده اند. وبلاگ استاد هم بین آن ها بود و با هدایت ضمیر ناخودآگاهم اول رفتم سراغ آن و صاد را بازم کردم. نوشته اول، سال آخر بود. متن را که خواندم یاد نوشته دیشب خودم افتادم و از این قرابت بین این دو مطلب شگفت زده شدم.

حس دوم: در میانه ی سال آخر ، به مطلبی قدیمی تر ارجاعی داده شده بود. 1 فروردین 98، استاد درباره سال جدید و افق پیش رو نوشته بود که طبق شواهد موجود به نظر می آید در پایان سال اهداف محقق شده اند. کاش من هم زودتر برای 99ای که با قرنطینه شروع شد و پر بود از حیرت و سردرگمی و چالش های جدید، زودتر افق را ترسیم و حرکت رو به آن را شروع کنم و یک سال بعد [به شرط حیات] از خوبی سالی که گذشت برایتان بنویسم. 

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۴۹
محمد حسن شهبازی

دقت کردید به همین سادگی یک ماه از 99 گذشت؟

11 تای دیگر از این ها بگذرد، وارد قرن 15ام خواهیم شد...

این قافله عمر عجب می گذرد...

۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۱۰
محمد حسن شهبازی

همیشه معنقد بودم، هستم و احتمالا خواهم بود که ریشه خیلی از بیماری های جسمی و روحی اضطراب و استرس است. اضطراب یا مستقیما بیمار می کند، یا غیر مستقیم راه را برای بیماری هموار می سازد. حتی این اتفاق در بررسی های متعدد هم به اثبات رسیده است و خیلی از مشکلات را ناشی از ناراحتی های عصبی می دانند. حتی اگر این یافته ها را معتبر ندانید، مشکلاتی که در هفته گذشته تجربه شان کردن و الحمدلله در حال حاضر رفع شده، شاهدی بر آن مدعاست:

چند مشکل بر سرم هوار شده بود. به خاطر قرنطینه، به شدت بی برنامه شده بودم. اتفاقات محیطی رفتار عمومی زندگیم را مختل کرده بود. وظایفی را که طبق روال انجام می دادم رها کرده بودم و مشغول کارهای دیگر شده بودم. کلاس های برخط (آنلاین) دانشگاه را دانه به دانه دور می زدم و تکالیف را هم پشت گوش می انداختم. پروژه های محل کار را یا با بی میلی انجام می دادم و یا نمی توانستم مطابق برنامه پیش ببرم، یکی دو مشکل دیگر که از مشکلات ذکر شده، کوچکتر نبودند هم بر سرم آوار شده بود و وضعیت پیچیده و آزاردهنده ای را رغم زده بود. همه این ها از یک نقطه بیرون زد. در یک مدت کوتاه 4 عدد آفت در دهانم پدیدار شد. یک دارو به نام پرسیکا داشتم که در این شرایط استفاده می کردم، اما چند قطره آخرش بود. حوصله خرید از داروخانه و شستشوهای مکرر و ... را هم نداشتم. به همین دلیل تلاش کردم با همان داروهای خانگی از جمله نمک و رب انار و محلول جوش شیرین و ... شرشان را بکنم، اما به هیچ وجه تسلیم نمی شدند. روز به روز شرایط بدتر می شد. آفت ها بزرگ و بزرگ تر می شدند. نوشیدنی و غذای داغ و حتی گرم را هم گاهی نمی توانستم بخورم. خوردن یک خرمای معمولی با کلی درد همراه می شد.

اما خدا لطف کرد و مشکلات سبک شدند. انگار از همان لحظه، ورق برگشت. کاتالیزور رشد و پیشروی آفت ها از بین رفت و سیستم ایمنی بدن شیر شد. طولی نکشید که بخش عمده آفت ها از بین رفتتند و بعد چند روز تقریبا محو شدند.

پ.ن: این استرس لعنتی است، من هم سست ایمان!

۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۲:۴۰
محمد حسن شهبازی