پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

مگر جز این است که تا فشار نباشد، آب زلال از چشمه بیرون نمی زند؟ و تا گرما، حرارت و فشار بی نهایت وارد نشود، کربن سیاه بدریخت به الماس درخشنده ی گرانبها تبدیل نمی شود؟

ایام امتحانات هم همین حکم را دارند. امروز 2تا، فردا و پس فردا و فردای پس فردا و حتی فردایش هم امتحان دارم. هفته بعد هم دوباره این سلسله از یکشنبه تا سه شنبه ادامه دارد. البته الان که این متن را می نویسم امتحان های امروز به پایان رسیده و الحمدلله نتیجه خوبی هم داشتند. اما خواستم بگویم اگر دیدید نرخ مطالب منتشر شده در وبلاگ رشد صعودی و غیر طبیعی ای دارد بدانید که منشأش چیست و ریشه در کجا دارد.

پ.ن: 

-این امتحان های بچگانه تهش این است که می افتی و دوباره! امتحان های سرنوشت ساز الهی را چه کنیم؟

-دعا بفرمایید حتی این ساده ها را هم به خوبی پشت سر بگذاریم.

۰ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۲۰
محمد حسن شهبازی

وقتی عزم کردم که مطلب قبلی درباره ویلایی ها را بنویسم، چند موردی را یادداشت کردم که حتما به آن ها بپردازم. اما وقتی متن را نوشتم و منتشر کردم تقریبا به هیچ کدام از آن ها اشاره نشد. معمولا از خیر این جور حالات می گذرم، اما در این مورد به دلایلی در مطلبی جداگانه موارد فراموش شده را می گویم.

این فیلم همان طور که در بخش قبلی اشاره شد، وضعیت زنان و حضور آن ها در پشت جبهه را نشان می دهد. نقشی که شاید وقتی وقایع جنگ را مرور می کنیم، به ذهن نمی آید و اگر هم بیاید خیلی مبهم و ناملموس است. اما در این فیلم به وسیله ملموس ترین رسانه که فیلم است و ترکیبی از تصویر، تحرک و صدا را با هم به مخاطب منتقل می کند، این ابعاد به نمایش گذاشته می شود. شاید بازگویی این حضور به مذاق عده ای خوش نیاید و بساط «نقش آفرینی های امروزی برای زنان» را به هم بزند!

نکته ی دیگر ناظر به تیتراژ پایانی است. آهنگ نوستالژیک «یاران چه غریبانه» کویتی پور که جزو مجموعه موسیقی های دفاع مقدس است. اصلا نمی خواهم قضاوت کنم و این حرفی را هم که می زنم، باد هوایی تصور کنید، مثل خیلی حرف ها که این روزها زده می شود. نه حرفش حسابی است و نه گوینده اش حسابی. وقتی آدم این فیلم را می بیند و وقتی تصور می کند، بعضی سینماگران امروزی که ممکن است متولی برگزاری جشنواره های به اصطلاح فجر شوند، اگر این فیلم را ببینند و بخواهند داوری اش کنند، از موضوع تا تیتراژش چنان حالشان را بد می کند که می گویند این چه چیزی بود که ما دیدیم؟ آیا اصلا فیلم بود؟ مگر چیزی که تیتراژش را کویتی پور خوانده باشد هم فیلم است؟ 

۰ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۴
محمد حسن شهبازی

این که «ویلایی ها» را این قدر دیر دیدم مایه بسی خجالت است. اصولا یک عادت بد افراد به اصطلاح حزب اللهی این است که پای عقیده شان نمی ایستند. شاید خیال می کنیم چون حالا جمهوری اسلامی حاکم شده پس دیگر همه چیز درست است و روزهای خوب فرا رسیده اند و باید پا را روی پا انداخت و از این محیط استفاده کرد. اما حقیقت آن است که داستان انقلاب و فعالیت تمام نشده، بلکه صرفا نوعش تغییر کرده. چه بسا سنگین تر هم شده باشد. اگر انقلاب سنگر را فتح کرد باید بتواند آن را هم نگه دارد. حال در میان این فعالیت ها بخشی هم مرتبط با مسائل فرهنگی است. اگر یک سینماگر به هر نیتی(اعم از احساس وظیفه، ادای دین و یا حتی بعضی اهداف که ارتباطی با تعلق عقیدتی به این مسائل ندارد) فیلمی در حوزه دفاع مقدس می سازد و قصدش بزرگداشت این برهه افتخارآفرین باشد، چرا نباید در جواب وقت و هزینه ای که گذاشته یک پاسخ درخور نگیرد؟ چرا باید نسبت به این فیلم ها بی اعتنایی شود؟ چرا قشر انقلابی همان طور که خود را ملزم به شرکت در انتخابات، راهپیمایی 22 بهمن و... می داند، در این حوزه وظیفه ای را بر عهده خود متصور نیست؟ نتیجه این سهل انگاری من و امثال بنده، این می شود که فیلم ساز ممکن است دلسرد شود (که البته مزد این زحمات از جای دیگر می آید) و جامعه سینمایی که گاها شاهد حضور افراد غیر متعهد، ساختارشکن و بی هویت است، شروع به قضاوت های نادرست و پی ریزی بناهای سست و مخرب برای هویت سینمای داخلی می کند. 

البته حقیر نه فیلم شناس هستم و نه استعداد خاصی در این حوزه دارم اما صرفا به عنوان یک نفر که چند فیلم داخلی و خارجی را دیده ام و از قشری حساب می شوم که فیلم دیدن را به عنوان یکی از تفریح هایش انتخاب کرده، به وضوح این کمکاری را می بینم که فیلم های خوب داخلی که موضوع دفاع مقدس و مسائل مرتبط با آن را دارند، مغفول واقع می شود و یک سری فیلم بی سر و ته که نه محتوا و نه فرم مناسبی دارند، بسیار بیشتر از آن چه که ارزششان است، مورد توجه قرار می گیرند. 

ویلایی ها را نشد در زمان اکران ببینم و پس از انتشار نسخه نمایش خانگی، از فروشگاه اینترنتی سینمامارکت تهیه کردم و در هفته گذشته و در حالی که از دانشگاه به منزل بر می گشتم، مثل خیلی فیلم های دیگر تز طریق گوشی دیدم. برداشتم از فیلم اگرچه فنی نیست و مثل منتقدان فیلم را نمی شکافم و از ابعاد مختلف آن را بررسی نمی کنم، اما در مجموع راضی هستم. نه فیلم خسته کننده ای است و نه اغراق دارد. زاویه دید جالبی هم نسبت به جنگ و وقایع پشت جبهه دارد. در نهایت توصیه می کنم که اگر شما هم حس می کنید انقلابی هستید، بسم الله. ویلایی ها برای دیدن فیلم خوبی است و لایق حمایت: cinemamarket.ir/1EX

۰ نظر ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۶
محمد حسن شهبازی
فرهنگ نداریم چون کتاب نمی خوانیم.
کتاب نمی خوانیم چون فرهنگ نداریم.
   این که از کجا می شود به دل این دور زد را نمی دانم، اما می شود نقطه شروع خوبی را برای حل این مشکل که چرا کتاب نمی خوانیم پیدا کرد. اصولاً افرادی که می گویند کتاب گران است و نمی توانیم بخریم ، هم درست می گویند و هم نمی گویند! درست از این جهت که انتظار دارند، این چیزی که آن را خیلی دوست ندارند تا جایی که ممکن است ارزان تمام شود، که با قیمت های امروزی ممکن نیست. غلط هم از این جهت که احتمالا بارها شنیده اید: قیمت اکثر کتاب ها از قریب به اتفاق پیتزاهایی که امروزه در شهر به فروش می رود ارزان تر است و یا لااقل هم قیمت هستند. 
   اما چه باید کرد که این سد شکسته شود؟ برنامه ریزی! اگر در بین خرج های ماهانه، یک بخش را به سبد فرهنگی اختصاص دهیم، به سادگی متوجه خواهیم شد که هزینه خرید کتاب بسیار هم ناچیز است. مهم این است که تصمیم بگیریم که یک مقدار کنار بگذاریم. در نهایت پس از گذشت چند ماه متوجه می شویم که نه تنها میزان مطالعه مان به مقدار زیادی افزایش داشته، بلکه از آن مبلغی که کنار گذاشته ایم هم ممکن است بخشی باقی بماند. یعنی کتاب کم خرج تر از آن است که به نظر می آید. اگر هم تمام شود، احتمالا ته دلمان یک فکری مدام قلقلک می دهد که «نمی خواهی سهم سبد را بیشتر کنی؟!»
   در مورد زمان های مطالعه هم لازم نیست، زمان خاصی را در هفته خالی کنید. همان ساعاتی که در تاکسی، اتوبوس، مترو و یا صفوف انتظاری که ممکن است در بانک، ادارات و ... با آن ها مواجه شوید بهترین اوقات برای مطالعه است. 

۰ نظر ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۴
محمد حسن شهبازی

   در مطلب قبلی به حال این روز ها اشاره ای کرده بودم. هنوز هم پس از این که از کارهای روزمره فارغ می شوم و چشمم به تلویزیون یا تلگرام می افتد، باز افکار مرتبط با زلزله کرمانشاه به ذهنم هجوم می آورند. این که الان در چه وضعیتی به سر می برند، تکلیفشان چه خواهد بود و ...

   حالا پس از گذشت چند روز، در حالی که از بار احساسات هموطن ها کمی کاسته شده و می توان به ابعاد این قضیه منطقی تر نگاه کرد، فرصت مناسبی است تا چند کلام کوتاهی درباره وضعیت امدادرسانی گفته شود. دیروز بود که بعد از جمع آوری انفجاری کمک های مردمی و در حالی که بی اعتمادی در بین افراد زیادی ریشه دوانده بود_فعلا از این که ریشه های این بی اعتمادی در کجاست و چه طور به وجود آمد می گذریم_ هر کس که به صورت شخصی یا از طرف نهاد خیریه ای کمک جمع کرده بود، خود را به کرمانشاه رساند تا بدون فوت وقت به مناطق زلزله زده برساند و با انتقال کمک ها مدیون خیرین نشود. مسلماً این افراد وضعیت مناطق مذکور را از نزدیک دیده اند. به شرطی که اول توانسته باشند از سد ترافیک خودروهای در مسیر به سمت روستاها و شهر های آسیب دیده گذشته باشند. احتمالاً پیش بینی کنید که قصد دارم به چه موردی اشاره کنم. چه لزومی دارد در یک کشور 80 و چند میلیونی که هلال احمر، سپاه، ارتش و ... دارد، در چنین شرایطی هر NGO با 5،6 نفر، هر سلبریتی دغدغه مند و هر استاد دانشگاه اهل و عیال را کول کند ببرد وسط شهری که توان میزبانی از صاحبانش را ندارد؟ اگر این حجم کمک ها به صورت متمرکز به یکی از این ارگان ها سپرده می شد و به صورت برنامه ریزی شده و با توجه به نیاز هر منطقه توزیع می گشت، آیا شاهد این همه لباس که بدون استفاده گوشه خیابان رها شده بودند و ماموران شهرداری همه را به درون کیسه زباله می ریختند می بودیم؟ نه! آیا اگر این کمک ها به این ارگان ها داده می شد آیا این حجم ترافیک که مانع عبور خودروهای امدادی شده است، شکل می گرفت؟ یقیناً نه. بعید می دانم عقل سلیمی این امر را رد کند که در چنین شرایطی کمک هایی هم که با خودروهای شخصی به منطقه ارسال می شود، باید در یک فاصله معین از شهر، توسط این ارگان ها دریافت و پس از بررسی و دسته بندی با توجه به نیازهای منطقه، در شرایط لازم توزیع شود. اما براستی چرا این اتفاق نیفتاد؟ اجازه بدهید یکی از اصلی ترین هایش را بگویم. عده ای هستند که ژست دلسوزی برای مردم می گیرند اما در واقع_با یقین می گویم_ اهمیتی برای آن ها قائل نیستند و به دنبال منافع خاصی هستند، در این روزها با نشر اکاذیب، سم پاشی و ایجاد تردید در ذهن ها، چنان بذر بی اعتمادی ای را در اذهان مردم خیر کاشته اند، که اگر سپاه، بیاید این وظیفه دریافت و نگهداری کمک های اهدایی را همان طور که در بالا اشاره شد، به عهده بگیرد، یک از خدا بی خبری مثل آمدنیوز می آید و فیلمی را بدین شرح در کانال خود که به اذعان سردبیر سایتش برای انتشار اخبار پوپولیستی است، منتشر می کند: «مردی که با سرعت از لاین مخالف خود فیلم برداری می کند، تصاویر حضور نیروهای نظامی را این گونه روایت می کند که سپاه با اسلحه و به زور _بماند که ماشین ها متعلق به نیروی انتظامی است_ کمک های مردمی را می گیرد و بعداً سوار ماشین های خودش می کند و به اسم سپاه توزیع می کند». شما خودتان را بگذارید به جای یک فردی که حالا خیلی دل خوشی از سپاه ندارد، از طرفی هم هیچ بویی از سواد رسانه ای نبرده. آیا بدبین نمی شود؟ آیا نمی گوید کمک هایم را ببرم بدهم به فلانی که می شناسمش؟ یا مثلا بدهم به علی دایی که خیالم راحت باشد؟ خدا علی دایی و بقیه را خیر دهد، اما مگر علی دایی مرد مدیریت بحران است؟ مگر می داند در چنین شرایطی اولویت ها با چه چیزهایی است؟ و انبوه سوال های دیگر که باید پرسید. اما به راستی در چنین شرایطی چه باید کرد؟ البته که مردم حق دارند بی اعتماد باشند، وقتی شفاف نیامدند همه چیز را بگویند، وقتی شرایط را ایجاد کردند و طوری رفتار کردند که در فضای غبارآلود، به جای این که چشم ها به سمت مرجع اصلی اخبار باشد، عده ای دروغگو و مزدور شدند رسانه مردمی و با لجن پراکنی شدند منبع خبری عده ای ساده که حالا هر چیزی جلویشان گذاشته شود، باور می کنند. راهش مشخص است. اول مخاطبین حق طلب_ کسی که دنبال حق نباشد که تکلیفش معلوم است. دنبال آن چیزی است که می خواهد _ خود را مجهز کنند به این نوع سواد که این روزها هیچ کم از سواد خواندن و نوشتن ندارد؛ دوم نهادهای خدوم بروند به سمت شفافیت که اگر خدای نکرده روزی فسادی هم در بدنه شان رخ داد، نشود ابزار سوء استفاده گرگ های در کمین و با برخورد مناسب و جبران، اعتماد از دست رفته را بازیابی کنند و از تکرار مجدد آن جلوگیری کنند. در نهایت خدا هم آن افرادی را که حیطه خدمت صادقانه را چنان مین گذاری کرده اند، که عده ای باید فدا شوند تا راه خدمت باز بماند را لعنت کند و کشور ما و در مقیاسی وسیع تر، جهان را عاری از این موجودات متعفن کند، ان شاء الله.

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۸
محمد حسن شهبازی
همه چیز به هم تابیده و من هم این قدر شلخته شده ام که دیگر سر رشته امور از دستم در رفته است. البته که وقایع اتفاقیه هم بیشتر از هر وقت دیگر است و خیلی نمی توانم به خودم خرده بگیرم. 
این روز ها که مطلب اصلی مورد بحث در اکثر گروه ها زلزله کرمانشاه است، برای من مثل یک Workshop گذشت. آدم های اطرافم را بهتر شناختم. فهمیدم که چقدر افراد ساده و بی خبری هستیم. وقتی عکس ساختمان های فروریخته در سوریه و مصر را به جای آوار های زلزله جا زدند و یا وقتی یک ستون ضخیم که رویش را نخاله ساختمانی کشیده بودند را نشان دادند و گفتند این هم وضع مسکن مهر و همه هم باور کردیم. حتی لحظه ای با عقل و IQای که همیشه توی سر ساکنین آسیای شرقی می زنیم این تصاویر را برانداز نکردیم که از کجا معلوم این تصاویر راست باشد؟ از کجا معلوم آن ستون برای مسکن مهر است؟ از کجا معلوم آن ساختمان ها ایران باشد و چند سوال دیگر. فقط تبدیل شده این به یک ربات پر مصرف که مدام غر زده و ادعایش همه را کر می کند و اوج هنرش این است که از دیدن بعضی پیام ها ذوق زده شده و سریعتر از دیگران به همه گروه ها فروارد کند. انگار اگر قبلاً دانشمندی معیار برتری بود، امروزه احمق ها سرترند. 
در میان این هیاهو اما عکسی دیدم که توجهم را بیشتر جلب کرد. نمی دانم راست باشد و یا دروغ؛ و تا از نزدیک با چشمان خودم نروم ببینم حرف هیچکس را باور نمی کنم، اما برایتان نقل می کنم. اخیراً عکسی در گروه ها منتشر شده که خانه ای ویلایی را نشان می دهد و می گوید «خانه ای در سرپل ذهاب که زلزله تخریبش نکرد. حتی یک سنگ هم از بنای این ساختمان ترک نخورده». یک خانه شیک و تر و تمیز که کولر گازی روی دیوار و شیروانی سقف و شیشه های ضد انعکاس آن خیلی به چشم می آید. کسی با خودش نمی گوید اولا مگر نگفته بودند سرپل ذهاب به شدت تخریب شده است؟ پس یا آن خبر کذب بوده و یا این کذب است. بعد در اطراف همین ساختمان بخشی از ساختمان های دیگری را می بینیم که آن ها هم آسیب خاصی ندیده اند. نکته جالب بعدی این است که عنوان خبر اشاره شده که یک سنگ هم ترک نخورده! یعنی نه تنها در IQ بلکه ایرانیان چشم هایشان آن قدر تیز است که از یک عکس 1000 در 750 پیکسلی ترک های روی ساختمان را تشخیص می دهند. البته قبل تر ها هم نشان داده بودند که با یک نظر ساختمان های فروریخته را آنالیز کرده و فوراً متوجه می شدند که در دولت قبل ساخته شده و آن خانه ای که آن طرف تر است سالم مانده و کلا همه در همان ساختمان های مسکن مهر جان باخته اند. 
برداشت من این است که این چند روز عده ای به قصد تفریح یک عکس را با یک کپشن مهیج منتشر می کردند. در کسری از ثانیه دست به دست می شد و از خبرگزاری های خرد و بی در و پیکر آرام آرام راه خود را به سمت خبرگزاری های به اصطلاح معتبر پیدا می کرد و نهایتا می رسید دست قشر ساده و زودباور که کافیست ببینند زیر عکس نوار قرمز رنگ «خبر فوری» خورده است. و این نوار کافی است تا هر چیزی که در عکس و نوشته زیرش وجود دارد واقعیت است. مثالش را هم به عینه دیدم وقتی پس از کلی بحث با یک دانشجوی آگاه جامعه در باره این ها، آخر سر در جواب این که آن ستون کذایی از کجا معلوم واقعا برای مسکن مهر کرمانشاه باشد و از کجا معلوم فقط لایه نازکی از روی آن نخاله نباشد، رفت برایم خبر را از «خبر فوری» فوروارد کرد توی گروه! سطح بحث در گروه های دانشجویی این است و سادگی در این حد است، دیگر شما خودتان تصور کنید که در فضای عام چه خبر است...

عکس مذکور:



پ.ن: تکلف باعث شده کمتر اینجا بنویسم. شاید کمی دوری از آن از اکثر جهات منفعت داشته باشد. این متن و تصویر هم به خاطر قدری کاهش این تکلف هاست. 
۰ نظر ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۹
محمد حسن شهبازی

دلم برای عصرهایی که خودم را از خانه یا دانشگاه به هیئت می رساندم تنگ می‌شود؛ برای تند راه رفتن که به هیئت برسم؛ به حس خوف و رجایی که آیا در خیابان کناری هیئت جای پارک پیدا می شود یا نه تنگ می‌شود. دل است دیگر، برای روضه‌ی روضه‌خوان و برای زمزمه های هر شب تنگ می‌شود. برای همه چیز این ده شب تنگ می‌شود. برای همه چیزش. جا گیر نیامدن ها، گریه ها، نوحه ها، سینه زدن ها، دم های پایانی و وصیت های شهدا. دم‌نوش های بعد هیئت و دیدن رفقای عزادار ارباب و دلگرم شدن به این همه جمعیت.

حالا باید یک سال چشم انتظار ماند و دید که آیا می‌رسد آن روز که زیر لب با بقیه زمزمه کنیم : «دوباره سلام ای هلال محرم». 


درد این دوری را فقط یاد اربعین و توفیق عزاداری دوباره تسکین می‌دهد و بس!

۰ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
محمد حسن شهبازی

روزنامه خوان نبودم و نیستم. اما تعریف مهدی محمدی را از روزنامه‌خوان بسیار آگاهی شنیدم که تحلیل هایش را با موضوع مسائل هسته‌ای منتشر شده در کیهان می‌پسندید. یادم هم نیست که چطور آدرس کانال عقل سرخ_نوشته های مهدی محمدی_ را پیدا کردم. اما از همان روز که شاید به ۳ سال پیش برگردد، کانال را دنبال می‌کنم. از حق نگذریم، در این مدت خیلی اتفاقات افتاد که خلاف گفته‌های ایشان بود. اما خیلی حرف‌ها هم بر پایه استدلال و منطق استوار بود. آن چه برایش این مقدمه ها را عرض کردم، سیر آرام یک تغییر بود. تغییری که شاید تحققش فقط وابسته به گذر زمان بود و از طریق دوپینگ و کپسول و... حاصل نمی‌شد. تحلیل اگر غلط هم باشد بر یک منطق استوار است و با لحنی خاص بیان می‌شود. اوایل اگرچه به ظاهر آقای محمدی با استواری سخن می‌گفت، اما شاید از اسلوب پیام گاهی تردید ولو اندک استنباط می شد. اما اخیراً که مطالب کانال ایشان را می‌خوانم دیگر آن تردید را مشاهده نمی‌کنم و به جای آن اقتداری آگاهانه با این هدف که هم به خواننده منتقل شود و هم موجب افزایش این حس در مخاطب شود را حس می‌کنم. شاید این نوع نوشتار به مذاق عده ای خوش نیاید، اما بدانند که همین آمریکا که امروز در زمینه هایی پیشتاز است با همین سبک شروع کرد.

پ.ن: 

- مردم به غرور و اعتماد به نفس ملی نیازمندند! 

- سختی کار ما این است که بر خلاف دیگران مجاز به استفاده از دروغ نیستیم. خدا یاری‌مان کناد!

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۹
محمد حسن شهبازی

هیئت علمی کامپیوتر دانشگاه خواجه نصیر استادی دارد که بیشتر با صنعت ارتباط دارد تا با فضای دانشگاه. یعنی خاطراتی که نقل می کند و حرف هایی که می زند این طور القا می کند، وگرنه همه می دانیم چه دره عمیقی بین دانشگاه و صنعت وجود دارد. این استاد گرامی پروژه های مختلفی را با شرکت های بزرگ و ادارات دولتی انجام داده که اگر حافظه خوب یاری کند، ایران خودرو و راهنمایی و رانندگی از نمونه های قابل توجه آن می باشد. 
اخیرا یکی از رفقا پروژه پایانی اش را با این استاد برداشت. موضوع پروژه پیاده سازی الگوریتم چراغ های چهارراه که بتواند هم تردد ماشین ها و هم تردد عابرین را کنترل کند بود. این پروژه با توجه به سابقه استاد مذکور، به نظر می رسد قرار است به جایی تحویل داده شود وگرنه میان این همه موضوع تئوری محض که کاربرد خاصی هم در صنعت ندارند، یکهو چنین پروژه ای چه نقشی می تواند داشته باشد؟ آن هم وقتی که در چهارراه های فعلی تایمر و چراغ راهنمایی وجود دارد. پس به احتمال زیاد اداره ای منتظر است که این طرح برسد. و حتما مستحضر هستید که واحد پولی اداره ها چیست و چه اندازه ای است. 
پروژه رفیق ما، مثل اکثر کارهایی که ما ایرانی ها عادت داریم در واپسین لحظات انجام دهیم، به روزهای پایانی ، که بهتر است بگوییم به لحظات پایانی کشیده شد. و دست آخر هم کامل نشد، به طوری که چسب هایش وسط ارائه ول شد، چند تایی از برد ها کار نکردند و اساسا نصب نشده بودند و ... اما آن چه دست آخر بر روی برگه ارزیابی نقش بست، نمره 20 بود؛ به علاوه رضایت استاد پروژه و استاد ارزیاب که البته بسیار هم سخت گیر است. این که این پروژه چه طور این دو نفر را راضی کرده را خدا می داند، اما می توان دو نظریه را بیان کرد. یا این که این پروژه میان پروژه هایی که ارائه می شود، با تمام نواقصش پادشاهی می کند( پس واویلا از مجموعه پروژه ها) و یا این که همین پروژه ناقص تا همین جا چند میلیونی از آن محصولی که باید به اداره مذکور تحویل داده شود را تامین کرده است و احتمالا با یک 20 به یک دانشجوی دیگر مابقی اش کامل می شود و جمعا با 40 عدد ناقابل، چند صد میلیونی از اداره می رود به سمت دانشگاه؛ مقصد دقیقا کجاست، الله اعلم! نکته جالب اینجاست که یکی دو میلیون خرج این پروژه شد که دانشگاه در ازای تحویل ماکت پروژه 300،400 هزار تومان به او می دهد. (باز خوب است که هویه و تجهیزاتی که خریده را می تواند برای خودش نگه دارد!)


پ.ن: پول در آوردن از علم، کار بسیار عاقلانه و مطلوبی است، به شرط آن که با سهمی عادلانه توزیع شود!

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۸
محمد حسن شهبازی

شورای صنفی دانشگاه خواجه نصیر یک سالی است که ساختار جدی و سازمان یافته ای پیدا کرده است و با عضوگیری در پردیس ها و خوابگاه ها سعی در رفع مشکلات دانشجویی داشته است. این که نیات این گروه تا چه حد مخلصانه است و تا چه حد فقط همین هدف را دنبال می کند را خدا می داند. اخیراً در پی انتقال دانشکده ریاضی از سیدخندان به تهرانپارس و مشکلاتی که برای دانشجویان این رشته پیش آمد، این شورا بیانیه ای را در حمایت از آن ها منتشر کرد و درخواست حمایت کرد. به نظرم رسید که در این گونه موارد شایسته است تشکل های انقلابی زودتر از دیگران به این گونه مشکلات حساس باشند و درصدد حل آن بر بیایند؛ اما حالا که یک تشکل دانشجویی دیگر پیش قدم شده، اقل کار این است که از این اقدام حمایت شود و پشت به پشت در راه حل این مشکلات قدم بردارند. جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه اولین گروهی بود که حمایت خود را اعلام کرد. همان موقع در گروهی که بعضی رفقای هم دانشکده ای حضور داشتند این مطالب را ارسال کردم و به یکی از دوستان که مسئولیتی در حوزه بسیج داشت پیشنهاد دادم که شما هم بپیوندید. پیشنهاد را پذیرفت و گفت به مسئولین بالاتر منتقل می کنم. به او اعتماد دارم و می دانم که به حرفش عمل می کند. پس از چند روز اعلامیه حمایت بعدی را در کانال شورای صنفی دیدم. اما نه از بسیج، بلکه از انجمن اسلامی! این بازتاب را هم در همان گروه فرستادم و موجبات افسوس عده ای شد. و این گونه باز هم بسیج در وظایف خود از همه عقب ماند؛ حتی آخر هم نشد!


پ.ن: 

-نمی دانم از کجا سرچشمه می گیرد؛ کیاست، سیاست و یا ... آن چه که به نظر می آید در این شرایط حرکت مثبت و سازنده باشد، حمایت از این جریان بود که به فرض اگر فردا روزی قصد بهره برداری ای هم در میان باشد، با این همراهی خنثی شود.

-این شائبه پیش نیاید که مسابقه ای در پیش است و حالا رقیب برنده شده است. صرفا کار درست را انجام دادن ملاک است و این جا آن کسی که کارش را انجام نداد، همان است که ذکر شد. و درود بر آن هایی که به وظایفشان عمل کردند. 

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۵۱
محمد حسن شهبازی