پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهـــر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب

قسمت

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۵۷ ب.ظ
به یک ماژیک سی‌دی احتیاج داشتم. چون در هفته پیش رو قصد داشتم برای انجام کارهای اداری به دانشکده بروم، گفتم که از پیرمرد لوازم‌التحریر فروشی که مغازه‌ای در‌ زیرزمین داشت خرید کنم یا نهایتا از لوازم التحریری کنار پل سیدخندان چون جنس‌های خوبی دارد. روز موعود فرا رسید و پس از انجام کارهایم وقتی داشتیم از دانشکده خارج می‌شدیم به دوستم امیرحسین گفتم تا تو بروی سمت موتور من هم یک دقیقه بروم، یک ماژیک بخرم و بیایم؛ اما امیرحسین گفت با هم برویم. وقتی به مغازه نزدیک شدیم دیدم حاجی رفته است و جایش را به یک فروشگاه چاپ روی لیوان و پیکسل و... داده. دیگر رویم نشد بگویم بیا برویم سراغ آن یکی مغازه. امیرحسین گفت از مغازه‌ای که روبروی محل کار است بگیر. حالا که دیدم مغازه حاجی تعطیل شده، دلیلی وجود نداشت از آن‌جا خرید نکنم. وقتی رسیدیم رفتم و داخل شدم. بر خلاف اکثر فروشگاه‌های لوازم‌التحریر و دفاتر فنی و... که نمی‌توان آزادانه در آن جولان داد و به دلیل تنوع بالای اجناس به راحتی یک جنس را انتخاب کرد بسیار بزرگ و خلوت بود. مرد نسبتا جوانی نشسته بود و پس از سلام من جواب گرمی داد. پرسیدم ماژیک سی‌دی دارید؟ گفت بله ولی فقط قرمز مانده. به دردم نمی‌خورد ولی قیمتش را پرسیدم. ۲ تومن بیشتر قیمت نداشت اما به کارم نمی‌آمد. نمی‌دانم چرا اما به سمت تنها ماژیک توی جعبه حرکت کردم. همان جا که بودم کمی چرخیدم و بقیه اجناس چیده شده را که هم تنوع و هم تعدادشان کم بود از نظر گذراندم؛ تشکر کردم و خارج شدم. با این احتساب مغازه سومین جایی بود که قصد خرید از آن را کرده بودم ولی توفیقی حاصل نشده بود. 
    امروز صبح کمی دیرتر از خانه بیرون زدم. مثل روزهای قبل وارد پایانه اتوبوسرانی شدم و سوار اتوبوس خالی اول خط شدم. چند روز بود که می‌خواستم ماژیک را بخرم و کلک کاری که داشتم را بکنم. یادم آمد در بازارچه نزدیک پایانه، یک لوازم‌التحریری بزرگ هست. گوشی را در آوردم و اپلیکیشن اتوبوس TehranBus را به سرعت باز کردم تا ببینم چند دقیقه دیگر حرکت می‌کند. بعد از چند ثانیه عدد ۵ روی صفحه ظاهر شد. سریع کیف و وسایلم را برداشتم و به حالت نصفه نیمه به سمت بازارچه دویدم. فروشگاه باز شده بود و خالی هم بود. کمی به نفس نفس افتاده بودم. سعی کردم کوتاه کوتاه صحبت کنم تا فروشنده متوجه این حالت من نشود که بعد با خود بگوید چرا این ساعت صبح یک نفر باید نفس نفس‌زنان وارد مغازه لوازم التحریری شود. مثل مورد قبلی پرسیدم ماژیک سی‌دی دارید؟ با توجه به تصویر مغازه جواب سوالم واضح بود. دیوارهای دور تا دور مغازه، ویترین های شیشه‌ای موازی با آن‌ها که فضای فروشنده را از مشتری جدا می‌کرد پر از جنس بود. اجناس داخل ویترین چسبیده به درب‌های شیشه‌ای نشکن مغازه را هم باید اضافه کرد. در جواب سوالم یک بله مطمئن گفت و در ادامه پرسید چه رنگی؟ سریعا جواب دادم مشکی. ماژیک مشکی را آورد و دو سر آن را بر روی کاغذ امتحان کرد. برای این که وقت بیشتر تلف نشود، در همین حین پرسیدم چند و فروشنده جواب داد: ۴ تومن. یک پنجی از جیبم در آوردم و دو عدد پانصدی پس گرفتم. ماژیک را در جیب کاپشن گذاشتم و به سرعت به سمت اتوبوس بازگشتم. کمی بعد هم اتوبوس حرکت کرد و این گونه سیب داستان خرید یک ماژیک سی‌دی چرخ خورد و چرخ خورد تا برسد به صبح سه‌شنبه و بازارچه محل و فروش ۴ تومنی اول صبح مغازه لوازم التحریری.
۹۷/۰۸/۳۰
محمد حسن شهبازی

قسمت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی