پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه
نمایشگاه کتاب امسال بود که تعدادی از رفقا گزارش دادند که چه خریده اند. کار خوبی بود که می توانست کتاب هایی را که به تشخیص همدیگر خوب به نظر آمده را ببینیم و اگر ما هم پسندیدیم بخوانیم. منتها بنده به هر دلیلی پس از نمایشگاه موفق نشدم که بیایم گزارش تصویری و ... بدهم.
دو مرتبه به نمایشگاه رفتم. بار اول با یکی از رفقا که چرخیدیم و جز خالی کردن کارت دانشجویی فعالیت خاصی نداشتیم. دیگر هم قصد آمدن نداشتم و پیش خودم می گفتم که یک بارش بس است. اما هر چه از روز بازدیدم دور می شدم مورد به مورد احساس می کردم که یک بار دیگر بروم تا به جایی رسید که موارد به حدی زیادی حاد شدند. آن وقت بود که دیگر قطعی لازم شد بروم و رفتم. شکر خدا خیلی بازدید خوب و پرباری بود.
از خرید هایی که کردم و دلی بودند واقعا! تا انجام سفارش دیگران و البته هدایایی که گرفتم برای دوستان. و سورپرایز هایی که در سوره مهر دیدم. خیلی اهل ستاره پروری و رو دادن به ستاره ها نیستم اما گاهی بعضی واقعا گنجی در درون دارند که دیدنش از نزدیک لذت بخش است.
داستان دیدنشان جالب بود. درون سوره مهر بودم و به همان سبک خریدی که دارد، بارکدهای مورد نظرم را برداشته بودم و در صف ایستاده بودم. بعد با توجه به حضور افرادی که آمده بودند، با سبک سنگین کردن و هجوم کلی فکر به سرم، تغییری در سبد خرید دادم و بارکدها را جوری چیدم که بشود از آن ها(آدم های درون غرفه) نهایت استفاده را کرد. آخر سر یک "نامه های کوفی" برداشتم. یک "ضد" و یک "فیض بوک" . بعد خدا خدا می کردم که تا نوبتم برسد و کتاب ها را تهیه کنم، نروند. خداروشکر این گونه نشد و به سختی از آقای نظری و به راحتی از آقای فیض امضاها را گرفتم. فقط آقای بیابانکی نبودند، و گرنه دنبال ایشان هم می رفتم!

   




در میان خرید هایم یک کتاب بود که همین امروز تمام شد!
"سید عزیز"





همانطور که از روی جلد مشخص است، زندگی نامه توسط خود سید حسن نصرالله گفته شده و با تلاش حمید داودآبادی در قالب یک کتاب جمع آوری شده. سبک کتاب کمی شبیه "دغدغه های فرهنگی" نشر صهباست که در انتها یک سری پی نوشتی دارد که توضیح شخصیت ها و مواردی است که در متن اصلی به آن ها ارجاع داده و قابلیت پاورقی شدن را هم نداشته است(به خاطر حجم زیاد). خلاصه داستان جالبی روایت می کند از زندگی شخصی و فعالیت های سازمانی و تشکیلاتی. در بعضی قسمت ها هم شرح فعالیت های حزب الله صفحات کتاب را تشکیل داده. یکی از ایراداتی که بنده در طول خواندن به این کتاب گرفتم، شاید پراکندگی زمانی نوشته ها باشد که ذهن خواننده را آشفته می کند و گاهی مجبور است کلی فکر کند و بعضی از صفحات گذشته را حتی مجدد بخواند که با توجه به این سبک کتاب، پیدا کردن همان بخش گذشته هم شاید دشوار باشد. در کل کتاب خوبی است و ظاهرا در نمایشگاه هم فروش خوبی داشته(الحمدلله). نشر کتاب "یا زهرا(سلام الله علیها) می باشد. قسمت کتاب هم 6000 تومان می باشد.
فعلا چند تنی در صف نوبت خواندن این کتاب هستند. اگر شما هم مایلید می توانید ثبت نام کنید! برای ثبت نام اینجا کلیک کنید! :D
(برای ثبت نام کافیست نظر بگذارید)



۲ نظر ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۲۹
محمد حسن شهبازی

آخرین جشنی که از این سری(انتشار اوبونتو ها) رفته بودم، اولین بارم هم بود. دانشگاه تهران. خیلی با آن مراسم حال نمی کردم. دقیقا نمی دانم چرا. شاید از فاز آدم های آنجا خوشم نمی آمد. شاید از محیطش و خیلی شاید های دیگر...
اما این بار فرصت دیگری رخ داده بود تا در جشنی دیگر شرکت کنم. آن هم در خانه دومم، دانشکده!
آدم ها تقریبا همان ها بودند، فاز ها هم اکثرا همان فاز. اما حس و حال من جور دیگر. شاید از آن موقع تا الان من کلی عوض شده باشم که حس متفاوتی داشتم. خلاصه جشن برگزار شد و در کل رضایت بخش بود. فقط بعضی دلخوری هایی ماند روی دلم که فکر کنم همیشه باید جایی برایشان خالی بگذارم. چون رفع شدنی نیست...
برای  دیدن گزارش تصویری خُردی که روی تالار گفتگو انجمن کاربران ایرانی اوبونتو بارگزاری کردم می توانید اینجا کلیک کنید!


جشن انتشار اوبونتو و ایده آزاد

۰ نظر ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۲۰
محمد حسن شهبازی

دیروز که به فیض ادای نماز مغرب و عشاء پس از یک روز خسته کننده(انشاالله در پست های آتی شرح خواهم داد چرا!) نایل شدم، پس از نماز طلبه جوانی که خیلی وقت ها پیش خارج از لباس روحانیت او را دیده بودم و خوب به خاطر داشتم، پشت میکروفون آمد و گفت پنج شنبه این هفته از ساعت شش با رهبری یکی از افراد با سابقه محل پس از برگزاری جلسه های ظاهرا آموزشی و هماهنگی، حرکت می کنند در سطح محل برای ادای فریضه امر به معروف و نهی از منکر.
از صمیم قلب امیدوارم که لحظه لحظه انجام واجبشان، از مسیر اعتدال منحرف نشوند و تلاششان سراسر موفقیت باشد و به زودی شاهد فراگیر شدن کامل و صحیح این واجب "به شدت خفن" در بین همه جامعه مذهبی کشور باشیم، انشاالله.

۰ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۰۲
محمد حسن شهبازی

.:بدون شرح:.

خواب


کاری از فرهنگ نیوز



۱ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۰۵
محمد حسن شهبازی



۵ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۲:۳۹
محمد حسن شهبازی
چندی پیش در دیدار با دانشجویان دانشگاهی یکی از من پرسید: «فناء فی الله یعنی چه؟» گفتم: «نمی دانم فناء فی الله چیست، اما می توانم برایت تشبیهی بیاورم. اگر برای تو اتفاقی بیفتد و تو خودت، حواس و احساساتت و آن چه را که اطراف توست، فراموش کنی و جز به چیزی که در برابرت قرار دارد، مشغول نشوی. گمان می کنم این همان فناء است.» و ماجرای حسینیه ی جماران را برایشان نقل کردم. گفتم: « از همان لحظه ای که امام وارد شد تا لحظه ای که خارج شد، فشار شدیدی بود. ما نشسته بودیم و جایمان بسیار تنگ بود. امام بیش از نیم ساعت سخنرانی کرد و من در طول مدت حضور امام، چیزی حس نکردم. نه فشاری که بر من بود، و نه روح و جسمم و نه چیز دیگری. اصلا شک دارم که پلک زده باشم. می ترسیدم در آن لحظه از نگاه به صورت امام محروم شوم. کلا غرق در امام شده بودم.»

از کتاب “سید عزیز” ؛ زندگی خود گفته حجت الاسلام و المسلمین سید حسن نصرالله به کوشش حمید داودآبادی

سید عزیز
۱ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۳۳
محمد حسن شهبازی
یکی از همین وسیله هایی که الان روبروی شماست و با آن در حال دیدن blackagent.blog.ir هستید، طبق یک محاسبه میدانی در هر ثانیه حدودا 22537 بار محاسبات ریاضی انجام می دهد!
شما چند تا انجام می دهید؟
و تا کی ادامه می دهید و کی خسته می شوید؟
محاسبه

۴ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۳۱
محمد حسن شهبازی

بسان نرم افزار ها که هر گاه بروز رسانی جدیدی می آید هشدار می دهند، این روز ها هم بروزرسانی ای برایم بارگزاری شده!
در این فاز از زندگی، که نیاز به تلاشی دو چندان و حتی بیشتر دارم؛
نیاز به پرکاری و خستگی ناپذیری دارم؛
و در دورانی که خیلی چیز ها را باید نادیده بگیرم؛
و بر خلاف علایق، خواسته ها و هواهای نفسم پیش بروم،
همه اش ذهنم درگیر می شود و آدم هایی می آیند توی ذهنم که این طور بودند.
و در این لحظات یک نفر گوشه ذهنم عجیب برق می زند.
دکتر چمران!

دکتر چمران

۲ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۵۳
محمد حسن شهبازی
سالن مطالعه دانشکده ساعت 7 در را می بندد و باید کوچ کنیم برویم جای دیگر. از آنجایی که بنده راحت نیستم بروم جای دیگر و البته چندی دلیل دیگر، ترجیح می دهم برگردم منزل. با توجه به حجم ترافیک در آن ساعات و ساعت اذان و متراژ پیاده روی ای که دارم ، نزدیک های اذان از جلوی مسجد محل رد می شوم. در آن لحظات زمان کند می شود، همه کائنات به من می نگرند، چشم در چشم تمامی اشیاء در مقابل تصمیم گیری بزرگ و سختی قرار می گیرم که آیا بروم مسجد یا نروم؟
کیفم معمولا خیلی سنگین است و راحت ترم که اگر هم قرار است مسجد بروم ، ابتدا کیف را بگذارم خانه و بعد سبکبال بیایم مسجد. اما آن تردید لعنتی دست از سرم بر نمی دارد. اگر نروم عذاب وجدان. و اگر هم بروم شیطان لامذهب فرو می کند توی مخ که تو به زور و اجبار آمدی و کار اجباری هم خالی است از لذت. اما همین طور که از جلوی مسجد رد می شوم، جوانی را می بینم که در راه رفتن ناتوان است و جلوی در ورودی شبستان ایستاده و می خواهد برود داخل. البته سالها پیش جوان بود. وقتی کودک بودم هم توی هیئت ها می دیدمش. اما الان کمی سپید کرده! خلاصه این صحنه را که می بینم یکهو همه افکار بر باد می روند و این بار فکر حاکم این می شود که :
"شرم بر تو"؛ همین! با خودم قرار می گذارم که بروم خانه و اگر شرایط خوب بود برگردم. بحمد الله شرایط خوب بود و وضویی ساختیم و برگشتیم. برای اینکه به نماز برسیم از بین چند مسجد، مسجد نزدیک تر را که مسجد بزرگ محله هم هست را انتخاب کردم. وارد شدم و خیلی بی حاشیه رفتم نشستم در انتظار نماز. شخصی اذان می گفت. عده ای سر صف ها نشسته بودند و تعداد نه چندان کمی هم انتهای مسجد ایستاده بودند. سن بالا ها هم سمت راست مسجد روی نیمکت هایی منتظر بودند. اذان به آخرش رسیده بود که به ذهنم آمد گوشی را در بیاورم و ضبط صدا را روشن کنم. اما خوب آن موقع هم خیلی دیر نبود. ضبط را زدم و گوشی را در دست گرفتم تا صدای فضای کلی ضبط شود. نسبتا گویای شرایط است؛ بشنوید:
 


خیلی وقت بود به مسجد نیامده بودم و این همهمه خیلی توی ذوق می زد. دوست داشتم ، موقع اذان که موذنی خوش صدا هم اذانگو باشد، همه جا ساکت و فضا معنوی و روحانی باشد. این طور نباشد که از شدت همهمه آدم سردرد بگیرد. اگر هم صدایی می آید ، یک فضایی مانند حرم امام رضا(ع)...
جوری که انگار تبدیل به عادت شده؛ حرف زدن قبل نماز و استارت ناگهانی پس از بستن نماز توسط امام جماعت برای اقامه نماز!
خلاصه نماز را خواندیم و آمدیم بیرون؛ و در آرزوی روزی هستیم که مسجد، کانونی باشد ایده آل، مأمنی برای لحظات خستگی و در کل آرامش بخش...
(یکی باید بیاید خودم را جمع کند بعضی وقتها!)
۳ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۵۲
محمد حسن شهبازی
مطلب قبلی از کتاب علامه طباطبایی بود، انتشارات روایت فتح.
امروز یکی از رفقای دانشگاه یک بخشی از آن را باز کرد و گفت بخوان. بعد از خواندن بخش مذکور، کتاب را قرض گرفتم که کامل بخوانم.
کتاب خسته کننده ای نیست. گاهی بعضی کتابها را باید خواند ولی تا به ته برسد، چندین لایه پوست کنده می شود و می ریزد. گاهی هم بر عکس. پوست یکی دیگر کنده می شود که بیاید کتاب را از دست آدم بگیرد. خلاصه... زیاده گویی نکنم. در بخشی از کتاب، پرداخته شده بود به روابط زناشویی. رابطه ای بین علامه و هم سرشان! یک الگوی واقعی:
(قمرسادات ، هم سر علامه) همیشه به نجمه سادات(دختر علامه) می گفت: «مرد ها تحملشان کم است. اگر زن زندگی را یک جوری اداره کند که مرد فکرش آزاد باشد، آن وقت می تواند پیش رفت کند. کارش را بهتر انجام بدهد.» الان نورالدین مریض است، نافش چرک کرده، هیزمشان برای اجاق تمام شده، بچه ها لباس زمستانی ندارند، اما آقا جون هیچ کدام این ها را نمی داند. مادر نمی گذارد بفهمد. می گوید: «حاج آقا روحش لطیف است. با تلنگری به هم می ریزد.»

پ.ن:
-اینه که میگن همیشه پشت یه مرد موفق، یه زن موفق هستا!
-زن زندگیمان آرزوست... :)
۲ نظر ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۲۱
محمد حسن شهبازی