پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
مطلب قبلی از کتاب علامه طباطبایی بود، انتشارات روایت فتح.
امروز یکی از رفقای دانشگاه یک بخشی از آن را باز کرد و گفت بخوان. بعد از خواندن بخش مذکور، کتاب را قرض گرفتم که کامل بخوانم.
کتاب خسته کننده ای نیست. گاهی بعضی کتابها را باید خواند ولی تا به ته برسد، چندین لایه پوست کنده می شود و می ریزد. گاهی هم بر عکس. پوست یکی دیگر کنده می شود که بیاید کتاب را از دست آدم بگیرد. خلاصه... زیاده گویی نکنم. در بخشی از کتاب، پرداخته شده بود به روابط زناشویی. رابطه ای بین علامه و هم سرشان! یک الگوی واقعی:
(قمرسادات ، هم سر علامه) همیشه به نجمه سادات(دختر علامه) می گفت: «مرد ها تحملشان کم است. اگر زن زندگی را یک جوری اداره کند که مرد فکرش آزاد باشد، آن وقت می تواند پیش رفت کند. کارش را بهتر انجام بدهد.» الان نورالدین مریض است، نافش چرک کرده، هیزمشان برای اجاق تمام شده، بچه ها لباس زمستانی ندارند، اما آقا جون هیچ کدام این ها را نمی داند. مادر نمی گذارد بفهمد. می گوید: «حاج آقا روحش لطیف است. با تلنگری به هم می ریزد.»

پ.ن:
-اینه که میگن همیشه پشت یه مرد موفق، یه زن موفق هستا!
-زن زندگیمان آرزوست... :)
۲ نظر ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۲۱
محمد حسن شهبازی

شانزده سالش بود که تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و وارد مدرسه ی طالبیه ی تبریز شد، که یک جور مدرسه ی علوم دینی بود. محمدحسین همان سال های اول، وقتی تازه به صرف و نحو رسیده بودند، از چیزهایی که می خواند دل سرد شد. وقتی دل سرد شد، دیگر توی مغزش هم نمی رفت. کج دار و مریز مدرسه می رفت و کج دار و مریز درس می خواند. یک روز وقتی در نحو به «سیوطی» رسیده بودند، استاد از آن ها امتحان گرفت و او رد شد. وقتی کاغذش را می گرفت، استاد بدون این که او را نگاه کند، گفت «پسر جان! وقت خودت و من را ضایع کردی.» محمدحسین سرخ شد. کاغذ را پشتش قایم کرد و از مدرسه آمد بیرون. از خودش بدش می آمد. همین را تکرار می کرد. نمی توانست آرام بگیرد یا برود بنشیند خانه. از وسط یکی از کوچه ها برگشت و رفت. رفت بیرون شهر. شاید توی همان تپه هایی که همه شان سبز بودند، و بعد ها گفت که آن جا «به عملی مشغول شد. » وقتی برگشت شهر، دوباره رفت سراغ درس و مدرسه، و خواند. طوری می خواند که انگار دنیا به آخر رسیده. به قول خودش «با هر خودکشی ای که بود» می خواند و حل می کرد و می نوشت. تا آخر همین طور بود و تا آخر، تا وقتی زنده بود، برای کسی نگفت آن روزها ، آن گوشه ی دور از شهر، به چه عملی مشغول بوده. جواب همه ی آن هایی که پرسیده بودند هم یک چیز بود: «عنایت خداوندی دامین گیرم شد و عوضم کرد.»


پ.ن:
-یه مطلب برای اونایی که خیلی خسته ن؛ گیر کردن، بی انگیزه ن!

-این آقایی که صحبت کردیم ، «علامه محمدحسین طباطبایی» بودن.
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

منبع: کتاب «سید محمدحسین طباطبایی» - انتشارات روایت فتح

۱ نظر ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۲
محمد حسن شهبازی

مثل حرف معلمان قدیم و استادان حال که می گویند سوال دوستتان را گوش کنید، شاید سوال شما باشد. و یا از سوال پرسیدن نترسید؛ شاید سوال شما سوال خیلی های دیگر باشد. بنده هم سوالی دارم. از شما پیر خردی که ممکن است از اینجا بگذری، از شما تحصیلکده روانشناسی که سر راهت این طرف ها هم بیایی و یا از شما دوست هم سن و سال و حتی کوچکتر که شاید به مشکل بنده برخورده باشی و به راه حل رسیده باشی.
اینکه :
چه بر سر ما(من و أمثالِی) آمده که دیگر پتانسیل انجام کارهای آموختنی بزرگ را نداریم. به خوبی یادم هست که وقتی کوچکتر بودم، یکهو به سرم می زد که بروم فلان چیز را درست کنم. بعد میرفتم ملزوماتش را یاد می گرفتم و آخر سر انجامش می دادم. اما این روز ها وقت به سرم می زند که بروم فلان چیز را درست کنم، می بینم که باید بروم فلان حرفه ها را بیاموزم. سبک سنگین می کنم و با خود می گویم: "حسش نیست، بیخیال"! این دیالوگ خانمان سوز از چه دردی بر آمده؟ درمانش چیست؟

۲ نظر ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۴۸
محمد حسن شهبازی

الان که این پست را می نویسم شب شهادت حضرت زهرا(س) است...
امروز سیزده فروردین بود. 1393. یادتان هست؟ حدودا 8:30 29 اسفند را؟ همین پارسال. به همین سادگی 13 روز پس از آن سپری شد. 27 تای دیگر همین طوری بگذرد می شود 94. "بـــــه همـــــــــــین ســــــــــادگــــــــی"
بیرون نرفتم که ببینم مردم چگونه 13شان را در کردند و از موج نحسی ای که در کمینشان بود گریختند! فقط امیدوارم بی حرمتی ای نشده باشد. انشاءالله که همینطور بوده.
اما غرض از پست.
سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی است. رهبر کشور نام سال را این گذاشته. به راستی اگر هر سال همه مردم یا حداقل اکثریت به این پیام ها توجه می کردند الان اوضاع چگونه بود؟
آیا عده ای هر روز غرغر کنان و ناله کنان از شرایط نمی نالند؟ به راستی برای تحقق خواسته هایشان چه تلاشی کرده اند؟ برای پیشرفت کشورشان گوشه کدام کار را گرفته اند؟
مسلما بخش عمده ای از ضعف و عقب ماندگی ما ، بر می گردد به همین فرهنگ. دایره وسیعی هم هست. هر کسی همت کند، یک گوشه اش را صادقانه، مخلصانه و با تعهد بگیرد و تلاش کند، به نقطه ایده آل نرسد، حداقل به یک جایی بهتر از اینجایی که هست می رسد.
بخش عمده ای از فرهنگ هم فرهنگ کتاب و کتابخوانی است.
ما هم به نوبه خودمان، در این منزل صفر و یکیمان تلاشی بکنیم.



چندی پیش بود، به توصیه یکی از نزدیکان، کتابی را خواندم. اصلا خود ایشان کتاب را قرض دادند.(یکی از کارهای خوب، قرض دادن کتاب است. در این دوره زمانه گرانی کتاب و ...)
نام این کتاب "قدرت حقیقی" بود.
نوشته لیندا فرانسیس و گری زوکاو.
همانطور که از نام کتاب هم پیداست، هدف نویسنده معرفی قدرتی است که پایدار باشد و واقعی. چیزی فراتر از قدرت های رایج حال و چیزی که به کمک بشر امروزی بیاید و او را از درد های امروزی، سردرگمی و ناامیدی نجات دهد. البته نباید غافل از این بود که این نویسندگان از آنجایی که بهره مند از معارفی که به دست ما رسیده نیستند، در بعضی موارد به نقطه هایی رسیدند که در نزد ما راه اشتباه و مسیر نادرست تلقی می شود. درست است که اصل و ریشه اندیشه هایشان، منطبق با اصول مورد پذیرش ما نیست، اما به هر حال با استفاده از تعقل و تفکری که خرج کرده اند به نتایجی رسیده اند که بعضی صحیح می باشد و حتی منطبق بر معارف دینی ما نیز می باشد.
خلاصتا قصد دارد در طول لحظه هایی که برای بشر اتفاق می افتد و هر لحظه احساسی رخ می دهد، انسان را متوجه وقایع پنهانی بکند که در پس وجود رخ می دهد و در پی فهماندن نکاتی به بشر است. نویسنده قصد دارد با بررسی عمیق تر این حالات درونی، هوشیاری عاطفی را در خواننده تقویت کند و به او بفهماند که احساسات و عواطف نشانگر بروز اتفاقاتی است که به رشد کمک می کنند و با جدی گرفتن آنها و عدم سرکوب، پنهان سازی و فراموش کردن می توان مسیر صحیح زندگی را پیدا کرد.
کتاب بدی نیست. توصیه می کنیم در جهت آشنایی با اندیشه های دیگران و تقویت روحیه کتابخوانی و افزایش سرانه مطالعه سراغ این کتاب بروید.
ترجمه کتاب خوب و روان است.
توصیه: در خواندن کتاب ، از تکرار بیش از حد برخی نکات خسته نشوید. ویژگی کتابهای روانشناسی این سبکی معمولا تکرار است و تکرار.
برویم سر معرفی کتاب.

قدرت حقیقی

نام : قدرت حقیقی
اثر: گری زوکاو / لیندا فرانسیس
ترجمه: فرناز فرود
نشر:آوند دانش

۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۰۰
محمد حسن شهبازی
۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۳
محمد حسن شهبازی
چهارشنبه سوزی
فردا می شود سه شنبه آخر سال.
از زوایای زیادی می توان به فردا و آن چیزی که این روز ها رخ می دهد نگاه کرد.
هر کسی با هدفی بیرون می آید و با خاطراتی به خانه می رود(اگر نهایتا به خانه برسد!!)
فردا در شهر به ظاهر جشنی برپا می شود.
فردا در این شهر درندشت، عده ای بیرون می آیند که خیلی چیزها را زیر پا می گذارند و این را جشن می گیرند.
فردا میلیاردها تومان دود می شود می رود هوا... (بخوانید)
فردا چشم هایی از وحشی بازی آتش می گیرند و چشم هایی هم از هوسرانی!
خلاصه فردا خیلی اتفاق ها می افتد!
خوب به خاطر دارم که سالهای پیش در وحشی بازیشان هم خیلی پرشور تر بودند. جدیدا کمرنگتر شده. حالا هر دلیلی دارد، داشته باشد. مهم اینست که بزودی این وحشی بازی ها کلا تمام می شوند؛ انشاالله!
اما حالا که هست و تریبون هم که موجود، بگذارید نظرم را بگویم!
بنده هم جوان هستم و شور جوانی دارم و عاشق هیجان. بنده هم دلم می خواهد بزنم یک چیزی را بترکانم و از احساس سوپرشعفی کنم و خرکیف شوم. اما...

شاید کلیشه ای باشد، ولی حقیقت است. در کنار آتش بازی های من و انفجارهای شعفناکم، در خانه ای، شاید پیرزنی زندگی کند که پسرهایش او را تنها گذاشته اند و شب می ترسد از این همه سر و صدا. شاید دانش آموزی کنکوری مانده باشد و کلی کار  که آن شب از این همه سر و صدا به هیچ کدام از کارهایش نرسد. شاید خانواده ای هنوز نرسیده باشد کارهای خانه و خرید را به سرانجام رسانده باشد و یک روز هم برایش غنیمت باشد. شاید پسری چشمش به حقوق یک روز پادویی بیشتر در مغازه و فروش بیشتر در شب عید باشد. شاید پسری در شهرستان نگران مادر مریضش باشد که بیماری قلبی دارد. و هزاران شاید دیگر که احتمالا فقط برای همسایه است و هیچ وقت گریبان ما را نمی گیرد...
باور کنید این وقایع را...
باور کنید ترسیدن از صدای مهیب یک انفجار را.
باور کنید میلیاردها پول را که دود می شود، سلامتیتان را به خطر می اندازد، گوش هایتان را می خراشد و عیدتان را تلخ می کند.
باور کنید این سرمایه ها را که با آن می شود گره ها از زندگی ها باز کرد.
شاید به ذهنتان خیلی مسخره و خنده دار بیاید اینکه هر کس در کل کشور، خریدش از این لوازم را چند هزار تومان کاهش دهد و آن را به صندوق صدقاتی بیندازد.
اما نهایتا با همین ها شاید کودکانی برای اولین لذت پوشیدن لباسی نو هرچند ساده را در سال جدید بچشند.
لباس نویی که تبدیل شده به انتظارات پیش پا افتاده بعضی از فرزندان امروز. انتظاری که برای بعضی ها رویاست.

حقیقت به همین سادگیست...
باور کنید!
پ.ن: دلم خیلی پر بود؛ از بی سر و تهی متن پوزش!
۲ نظر ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۵۴
محمد حسن شهبازی
هفته شهدا بود و دوشنبه روزی اگر اشتباه نکنم. قرار بود خودم را برای مراسم برسانم مدرسه.
هوا هم تازه بهاری شده بود و بی ژاکت و کاپشن می شد توی شهر چرخید و خستگی زمستان را در کرد.
در همین حال و هوا هم عده ای مشغول بازی در زمین دانشکده بودند. آن ها هم احتمالا در دلشان همین حس ها جاری شده بود که "حالا که اینقدر هوا خوب است، پس برویم یک دست والیبال بزنیم".
هوا واقعا خوب بود و دلیلی وجود نداشت که به جمع آن ها نپیوندم. شرایط به گونه ای برای بازی مساعد بود که در دانشکده ما با آن دانشجوعای خسته اش، تیم 3 تشکیل شده بود و منتظر ماندیم. بازی دو تیم داخل زمین تمام شد و نوبت تیم ما رسید. پست مورد علاقه ام پر بود و بالاجبار در پستی ایستاده بودم که خیلی راحت نبودم و تسلط کافی نداشتم. پاسور هم به صورت کاملا روباتیک، توپ ها را می انداخت آن طرف. بارها با انواع روش ها_از غر زیر لب تا انتقاد رو در رو_ درخواستم را نسبت به تغییر مسیر پاس ها که بیاید این طرف را مطرح کردم اما خیلی کارساز نبود. بازی اول را بردیم و بازی دوم شروع شد. حریف یک بازیکن خوب داشت که محور تیم بود و اکثر امتیاز ها را او برای تیمش می گرفت. در خلال بازی بودیم که یک لحظه رویم را برگرداندم دیدم همان بازیکن آمده اینطرف و روی زمین افتاده و ناله می کند. به خودم آمدم دیدم صحنه دلخراشی رخ داده. یک چیزی شبیه حادثه ای که برای فریدون زندی رخ داده بود را می دیدیم.

مصدومیت

بالطبع بازی قطع شد و حتی آن هایی که فوتبال بازی می کردند بازی را متوقف کردند و این سمتی آمدند. یک مصدوم در شرایط نه چندان خوب مانده بود و قشر دانشجوی فنی! چهره ها اکثرا مضطرب. اولین فکر که خیلی سریع به ذهن جمع رسید تماس با اورژانس بود. 115 را مطلع کردند ولی حادثه واکنش شدید تری را می طلبید. یک کمک فوری نیاز بود. بعد گذشت ثانیه هایی به ذهن عده ای رسید که در کوچه نزدیک دانشکده آمبولانس های خصوصی ای پارک هستند. یک نفر رفت تا همراه خود یکی از آن ها را بیاورد. بنده هم که واقعا متنبه شده بودم(در انتها عرض خواهم کرد چرا) و قرار هم داشتم که بروم مدرسه، صحنه را ترک کردم. در کوچه منتهی به دانشکده بودم که دیدم آمبولانس رسید. از حس کنجکاوی که پزشک آمبولانس چه می کند برگشتم و رسیدم به جمع. با قیچی شلوار مصدوم را برید. پا را بررسی کرد و به مصدوم واقعه را توضیح داد. به او گفت که باید بر روی کمر بخوابی و این طور نمی شود کاری کرد. با کمک دوستانت تو را می چرخانیم. با همکاری چند نفر، که یکی فقط پا را نگه داشته بود به روی کمر چرخانده شد. دیدم روند درمان خیلی طولانی تر از این حرف هاست و بمانم خیلی دیر به مدرسه می رسم. از دانشگاه خارج شدم و سوار تاکسی ون شدم. در مسیر فکر های گوناگونی به ذهنم می رسید. حس های متفاوت. سوال های بنیادی. مثلا چیزی شبیه اینها : این که چرا این طور شد؟ چرا در جمعی که من نوعی در آن حاضر بودم این اتفاق افتاد در صورتی که میشد روزی که نبودم این اتفاق بیفتد. چرا آن شخص برایش چنین اتفاقی افتاد و مشکل مذکور برای من پیش نیامد و سوال ها و حس های دیگر...
در مسیر مثل اوقات دیگر که بعضا با رایتل سرگرم می شدم گفتم این همه در مسیر لهو و لعب شارژ مصرف شد. بیا یک بار هم جستجو کن ببین وقتی بزرگان(ائمه)با بلایی مواجه می شدند چه واکنشی نشان می دادند. حدس زدم که ممکن است از امام علی(ع) مطلبی پیدا شود. جستجو کردم "امام علی هنگام دیدن بلا".
از بین نتایج یافت شده موردی توجهم را جلب کرد و آن چیزی بود که می خواستم. صفحه ای بود از Hadithlib.com با عنوان "دعا به هنگام دیدن فرد بلا زده- کتابخانه احادیث شیعه" .
باز که کردم و خواندم قدری آرام شدم. با خودم قرار گذاشتم که بیایم و شرح واقعه را اینجا بنویسم. همان موقع هم تصویری از صفحه گوشی گرفتم تا حال و هوای آن لحظه ها به یادگار بماند.

دعا هنگام دیدن بلا


و اما آن جامانده هایی که قول داده بودم در انتها بگویم:
- چند هفته پیش پای این جانب هم حادثه ای برایش رخ داد. خانواده خیلی خیلی دلسوز تر از بنده نگران این پا بودند. می گفتند دیگر بازی نکن. بگذار کامل خوب شود. در پیری بیچاره می شوی ها!! ما هم که اسیر کله داغی جوانی و هیچ جوره توی کتمان نمی رفت! این صحنه را که دیدم چنان متنبه شدم که احتمالا زین پس نکات بهداشتی و سلامت را بنده به خانواده گوشزد خواهم کرد. در این حد!!
- مورد بعدی هم حکمت پاس ندادن های پاسور. بعد از آن روز خوشحال بودم که به من پاس نمی داد. اصلا چه معنی دارد که به اسپکر پاس داد؟!!

و در پایان شکر ایزد منان به خاطر نعمات بی شمار. از جمله سلامتی، خانواده دلسوز و ...
والسلام

۱ نظر ۱۷ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۵۶
محمد حسن شهبازی

هفته شهدا ۹۲ هم فرا رسید.
از دوران تحصیلم مجموعه خاطرات خوبی دارم که مواقع دلتنگی به آنها فکر می کنم و غرق در زمان می شوم و شاید هم دلتنگ تر!
یکی از بخش های مهم آن مجموعه هفته شهداست. عصر های هر روز و نمازخانه و کلیپ و مقاله و فکر. شاید بعضی اوقات به ظاهر هیچ دستاوردی برای من نمی داشتند‍‍، اما در کل حالم خوب بود.
هفته شهدا امسال هم شروع شد.


هفته شهدا 92


به بهانه آن چند سوالی که مدتها ذهنم را مشغول کرده پخش می کنم اینجا،‌ تا هر کسی که اهل فن بود و جوابش را می دانست بیاید و تکلیف این آوارگان ذهنی را مشخص کند.
یک هفته برایمان مراسم می گذاشتند و هر روز کسانی را معرفی می کردند که آدم های خیلی خوبی بودند و رفتند و شهید شدند. خیلی سعی داشتند که جلوی این تفکر را هم بگیرند که آنها از آسمان نیفتاده بودند و انسان هایی بودند مثل بقیه!‌ و در همان مراسم ها هم کسانی را می آوردند از همرزمان همان ها که حالا در کنار ما بودند و از رفقای خود جا مانده بودند.
یکی از سوال هایم این بوده که چه شد که آن ها رفتند و این ها ماندند؟
آیا آن هایی که رفتند خالی خالی از هر گناهی بودند؟ بعید به نظر می رسد که چنین باشد. پس اگر گناهی هم داشتند چه بوده،‌ در چه سطح بوده و چگونه با آن ها حساب شده است؟
و اما یک سوال مهم تر از بقیه:‌ آن هایی که گناه کردند و گناهشان را یکی از آدم ها دید،‌ آیا رفتند یا آن گناه مثل میخی کوبیده شد بر روحشان و دوختشان به زمین؟
اگر این چنین باشد ،‌ پس با این حجم اشتباهات باید بنشینیم و انتظار بکشیم تا مرگ برسد و ما را در آغوش بگیرد. شانس بیاوریم موقع رفتنمان ذلیلانه نرویم و بعد رفتن عده ای نباشند که نفس راحت بکشند و بگویند: «آخیش،‌ راحت شدیم...»

۳ نظر ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۴۲
محمد حسن شهبازی
افقهای روشنی در مقابل شما جوانان قرار دارد، این کشور و انقلاب با دست پرتوان شما آینده‌ای امیدبخش در پیشِ‌رو خواهد داشت؛ بر تلاشهای خود بیفزایید و برای رسیدن به قلّه‌های پیشرفت و تعالی از همدیگر سبقت بگیرید.

مقام معظم رهبری ؛ ‍‍پیام شفاهی به تشکل های دانشجویی انقلابی؛ ۲۳ بهمن ماه ۱۳۹۲

بله؛ لابد می پرسید که چه؛ اما باید بدانید که بنده پس از چندین هفته و شاید هم حتی چندین ماه قله ای را فتح کردم که یقینا از آن دسته قله هایی خواهد شد که فراموش نخواهم کرد.
البته این ها قله های شخصیست. اما ارزشمند. حالا برای رفع هاله های ابهام بگوییم که آن قله چیست. (اهالی کامپیوتر قول بدهند که نخندند)
بله. پس از ماه ها تلاش مداوم بالاخره موفق شدیم که یک نسخه اوبنتو و ویندوز را به صورت موفق که هر دو بوت بشوند در کنار هم با صلح و صفا بنشانیم و کسی هم نق نزند!
مدتها درگیر بوت نشدن ویندوز و خطای invalid signature هنگام بوت ویندوز بودیم که بحمدالله با برنامه boot repair مشکل مرتفع شد!
دوستانی که احیانا مبتلابه همین مشکل هستند می توانند از دو کد زیر در ترمینال استفاده کنند!


sudo add-apt-repository ppa:yannubuntu/boot-repair && sudo apt-get update


sudo apt-get install -y boot-repair && (boot-repair &)

دستور ها را جداگانه وارد کنید. اگر در مرحله اول مشکل حل نشد ناامید نشوید. دوباره امتحان کنید. بشخصه در مرحله دوم نتیجه گرفتم.
این بود داستان فتح قله ما. پیش از این بارها به مسئول سایت دانشکده مراجعه کرده بودم و بخاری از آن جانب بلند نشده بود.(ولی از همکاریشان حقیقتا کمال تشکر را دارم ) بارها هم دستور بروزرسانی Sudo update-grub‌ را هم امتحان کرده بودم ولی نتیجه ای حاصل نشده بود. خلاصه برای کسانی که در به در دنبال یک راه حل تضمینی هستند این راه را پیشنهاد می کنم.
در انتها تشکر از سایت اصلی اوبونتو و پس از آن سایت اوبونتو.آی آر که از طریق آن به راه حل نهایی هدایت شدم. و در انتها که همان ابتدا باید می گفتیم "خداروشکر".
اوبونتو
پ.ن: چرا این همه ذوق؟ زیرا الان از طریق اوبونتو این مطلب را گذاشتم. اوبونتویی که حرف پ آن روی M جا خوش کرده. اوبونتویی که نمیدانم ویرگولش کجاست... (دقت کنید هیچ جای مطلب ویرگولی مشاهده نمی شود. شاید احیانا ناخوانایی مطلب به این دلیل باشد.) محسن چاووشی گوشان بر روی ذخیره و انتشار کلیک خواهیم کرد...
این بود ماجرای فتح قله ما و سبقتی که گرفتیم...
والسلام

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۶
محمد حسن شهبازی
    امروز روز به اصطلاح ترمیم یا همان حذف و اضافه مرسوم بود. به همین سادگی به ایستگاه چهارم قطار 14 ساله تحصیل رسیدیم! این 14 سال که این طور گذشت، پس دیگر چه امیدی می توان به طول باقیمانده های احتمالی داشت؟ به معنای واقعی کلمه مثل برق و باد!
می گفتم، روز حذف و اضافه بود و به بهانه آن برنامه کمی از مسیر عادی پیچید و نهایتا تصمیم گرفته شد که بمانم منزل!
ماندم و از سیستم منزل ثبت نام را کامل کردم. بعد از آن، در به در محتاج اینترنت بودم برای انجام قولی که به یکی از رفقا داده بودم! سرعت خیلی پایین بود، دسترسی به منابع هم محدود. با شرکت خدمات اینترنتمان(ISP) تماس گرفتم و قبل از اینکه وقت یکی از کارشناسان را بگیرم، خانم گویا پیشدستی کرد و گفت که اشکال از مخابرات و ... است. اگر می خواهید با کارشناس صحبت کنید ولی قضیه اینگونه است. ما هم قطع کردیم و هنوز هم که هنوز است اوضاع فرقی نکرده. از این طرف و آن طرف هم شنیدم که حوزه این اشکال ظاهرا خیلی وسیع است. یعنی کلا همه چی ترکیده! به هر زوری که شده به یکی از شبکه های اجتماعی هم که سر زدم تعداد حضار برخط(online) شاهدی بر آن مدعا بود!
برای رسیدن به آن شبکه اجتماعی لعنتی، منابعِ برای ادای قول دوستم و سایر کارها خیلی وقت گذاشتم. وسط این وقت گذاشتن ها هم کلی الکی از این سایت به آن سایت می پریدم و لحظه ای آرام نمی گرفتم! شیطنت های فیزیکیم فقط تغییر ماهیت داده بود.
    این فقط یک روز از زندگی بود. سایر روزها هم از فاصله خیلی دور همین طور است. همه کاری می کنم، برای هدف های بیهوده ام ساعتها وقت می گذارم اما یک کتابی همیشه در نزدیکی هایم است که خیلی مورد بی انصافیم قرار می گیرد. حتی امروز و دیروز کلی کتاب های مختلف خواندم! اطرافم پر از کتاب هاست و کلی توی نوبت وجود دارد، اما...
کتابی هست که همیشه توی کتابخانه، جدا از بقیه کتابها نزدیک شیشه قرار دارد، تا هر از گاهی مثل مغرب امروز که عذاب وجدان گرفتم، برش دارم و کمی بخوانم! که مبادا نامردی کرده باشم. و فقط کمی می خوانم، که مبادا دلزده شوم. پیش خودم می گویم: "آهسته و پیوسته می روم"!
از خطاها که بگذریم، این واقعه یک ویژگی دارد، آن هم اینکه وقتی با رضایت کامل همان مقدار خوانده می شود، از ته دل است و به دل می نشیند.
برای همین تصمیم گرفتم، بخشی در اینجا درست شود که "تذکره" هایی باشد از این کتاب!

Quran

برای خودم و برای بقیه، برای همه.
بخش های خیلی کوچکی که برایم جذاب بوده اند، و امیدوارم برای بقیه هم باشد، انشاالله.
امشب که "عشقی" قرآن را باز کردم، سوره "حاقه" آمد.
ترجمه را می خواندم، به آخرهایش که رسیدم، از ادبیات آن تعجب کردم. ابتدا نفهمیدم که مخاطب کیست. بعد که جلوتر رفتم و قضیه برایم جا افتاد، به نکته ای کنکوری برخوردم! نزدیکی خشم و محبت! باریک بودن این مرز. اصلا شاید به باریکی=هیچ. به سادگی تغییر رویه دادن و رها از احساس بودن.
این بود ترجمه:
پس نه؛ سوگند به آنچه می بینید
و آنچه نمی بینید
که این(قرآن) به یقین گفتار فرستاده ای گرامی است.
و آن گفتار یک شاعر نیست؛(ولی) کمتر ایمان می آورید.
و نه گفتار یک کاهن(اما) کمتر متذکر می شوید.
(این کتاب) فرو فرستاده ای است از جانب پروردگار جهانیان.
و اگر او برخی از گفتار ها را به ناحق به ما می بست،
مسلما او را به تمام قدرت می گرفتیم(و به عذاب می کشیدیم).
سپس بی تردید شاهرگ قلبش را می بریدیم.
در آن صورت هیچ یک از شما جلوگیر از (عذاب) او نبود.

این از تذکره 1!
نظرتان؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انشاالله که مداوم بماند...

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۰۲
محمد حسن شهبازی