پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

سربار!

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۹ ب.ظ
عکس پروفایل "سرباز مرد" و انتشار "آخرین عکس سربازان اتوبوس" و کمپین های "نه به سربازی" و ... را یادتان هست؟ یادتان هست که مردم چگونه عکس و داغشان را سر دست می گرفتند و در کوچه پس کوچه های فضای مجازی آه و ناله می کردند و این وسط احتمالا شیطنت های شیطان های همیشگی چنین جنجال هایی را هم یادتان می آید...
حالا امروز صبح در مترو مثل اکثر اوقات ایستاده بودم. قبل از ادامه مطلبی درباره مترو بگویم: به نظر بنده در اکثر قریب به اتقاق موارد، در موقعیت داخل مترو که یک طرف قضیه من باشم و طرف دیگر صندلی خالی، طرف سومی هم هست که لایق تر از بنده برای نشستن است. نه ریایی در کار است و نه زیاده خواهی. بیشتر اوقات افراد پیرتر، مسن تر، خسته تر و ناتوان تری هستند که برای آن صندلی خالی ،آن ها شایسته تر باشند تا بنده. بنابراین تلخ یا شیرین یا خسته کننده، معمولا در مترو و اتوبوس ایستاده مبدا به مقصد را طی می کنم.
در یکی از همین سفرهای درون شهری ایستاده بودم و گهگاهی صندلی های نزدیکم خالی می شد. هر بار سرم را می چرخاندم تا ببینم از همین سوژه های لایق تر گیرم می آید یا خیر که یا پیدا می شد و یا یک جوان مثلا زرنگی، جوری که انگار کسی را ندیده است به سرعت خود را به صندلی می رساند و سرش را هم پایین می انداخت تا آب از آسیاب بیفتد و کسی را هم نبیند که مبادا عذاب وجدانش تحریک شود(البته این از نوع خوبش است. انواعی هم هست که کلا آپشن عذاب وجدان را ندارد. کلا راحت است...). بگذریم؛ در یکی از ایستگاه ها، قطار توقف کرد و در ها باز شد. صندلی ها همه پر بودند و چند نفری هم ایستاده بودند. در آخرین لحظات مسافرگیری مترو، سربازی خسته و کم رمق وارد مترو شد. نگاهی به چپ، نگاهی به راست و آرام به یکی از میله های متصل به سقف نزدیک شد. در همان لحظه جمعیت نشسته روی صندلی را سریع و سطحی برانداز می کردم. رابطه ای بین آن ها و آن برچسبی که شهرداری در وسایل نقلیه عمومی منتشر کرده بود و می گفت:"اولویت نشستن با معلولان،سالمندان و افراد کم توان" نمی شد برقرار کرد. همین طور که به سرعت چشمم از روی چهره ها می گذشت با خودم فکر می کردم به کدامشان می خورَد از آن افرادی باشد که گریبان برای سربازان نی ریز چاک می کرد. البته نمی شد قضاوت کرد اما در حد همین سوال های درون ذهنی، با خودم حساب می کردم از این جمع چندین نفره نزدیک آن سرباز، دیگر یکی دو نفری احتمال زیاد باید از همان ها باشند. و مثل اکثر موارد مشابهِ این کمپین های فضای مجازی، دوباره وقتی پای عمل رسید همه انگار سرهایشان زیر خروار ها برف است...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی