پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مترو» ثبت شده است

تحفیف 50 درصد کلیدواژه تله است. هر جا دیدید کالایی را با 50درصد تخفیف می فروشند، اگر این تخفیف دلیل تمایل شما برای خرید شد، خودتان 99 دلیل بتراشید تا آن کالا را نخرید. حتی اگر نشود این قضیه را به همه کالاها تعمیم داد، اما با قدرت می توانم بگویم درباره کتاب صادق است. احتمالا شما هم با غرفه های تخفیف 50 درصدی کتاب در مترو و یا پارک ها روبرو شده اید. 2 مورد خرید از این غرفه ها را که به خاطر دارم، 2 مورد از بدترین کتاب هایی است که خواندم. نمی دانم خود کتاب چقدر ارزشمند بوده، اما به واسطه ترجمه کتاب نه تنها به موضوع علاقمند نشده ام، بلکه گاهاً حس تنفر از آن کتاب نیز به سراغم آمده و حرمت نگه داشته ام که به واسطه وقتی که از من تلف شده چیزی نگفتم. اولین کتاب «کوری» اثر ژوزه ساراماگو و دومی «قمارباز» داستایوفسکی بود. هر دو کتاب جان بر لبم آوردند تا به پایان برسند. یکی از این دو را که اتفاقا مترجمش ادیب بسیار شناخته شده ای است (اگر آن چه روی جلد آمده راست باشد و واقعا فرد مذکور ترجمه کرده باشد) بالکل نفهمیدم نویسنده از کتابت آن چه منظوری داشته. مخلص کلام این که سعی کنید خریدتان را از همین فروشگاه های سطح شهر و یا رویدادهایی مانند نمایشگاه(فروشگاه) کتاب تهیه کنید و گول 50 درصد را نخورید. 
۰ نظر ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۷
محمد حسن شهبازی
عکس پروفایل "سرباز مرد" و انتشار "آخرین عکس سربازان اتوبوس" و کمپین های "نه به سربازی" و ... را یادتان هست؟ یادتان هست که مردم چگونه عکس و داغشان را سر دست می گرفتند و در کوچه پس کوچه های فضای مجازی آه و ناله می کردند و این وسط احتمالا شیطنت های شیطان های همیشگی چنین جنجال هایی را هم یادتان می آید...
حالا امروز صبح در مترو مثل اکثر اوقات ایستاده بودم. قبل از ادامه مطلبی درباره مترو بگویم: به نظر بنده در اکثر قریب به اتقاق موارد، در موقعیت داخل مترو که یک طرف قضیه من باشم و طرف دیگر صندلی خالی، طرف سومی هم هست که لایق تر از بنده برای نشستن است. نه ریایی در کار است و نه زیاده خواهی. بیشتر اوقات افراد پیرتر، مسن تر، خسته تر و ناتوان تری هستند که برای آن صندلی خالی ،آن ها شایسته تر باشند تا بنده. بنابراین تلخ یا شیرین یا خسته کننده، معمولا در مترو و اتوبوس ایستاده مبدا به مقصد را طی می کنم.
در یکی از همین سفرهای درون شهری ایستاده بودم و گهگاهی صندلی های نزدیکم خالی می شد. هر بار سرم را می چرخاندم تا ببینم از همین سوژه های لایق تر گیرم می آید یا خیر که یا پیدا می شد و یا یک جوان مثلا زرنگی، جوری که انگار کسی را ندیده است به سرعت خود را به صندلی می رساند و سرش را هم پایین می انداخت تا آب از آسیاب بیفتد و کسی را هم نبیند که مبادا عذاب وجدانش تحریک شود(البته این از نوع خوبش است. انواعی هم هست که کلا آپشن عذاب وجدان را ندارد. کلا راحت است...). بگذریم؛ در یکی از ایستگاه ها، قطار توقف کرد و در ها باز شد. صندلی ها همه پر بودند و چند نفری هم ایستاده بودند. در آخرین لحظات مسافرگیری مترو، سربازی خسته و کم رمق وارد مترو شد. نگاهی به چپ، نگاهی به راست و آرام به یکی از میله های متصل به سقف نزدیک شد. در همان لحظه جمعیت نشسته روی صندلی را سریع و سطحی برانداز می کردم. رابطه ای بین آن ها و آن برچسبی که شهرداری در وسایل نقلیه عمومی منتشر کرده بود و می گفت:"اولویت نشستن با معلولان،سالمندان و افراد کم توان" نمی شد برقرار کرد. همین طور که به سرعت چشمم از روی چهره ها می گذشت با خودم فکر می کردم به کدامشان می خورَد از آن افرادی باشد که گریبان برای سربازان نی ریز چاک می کرد. البته نمی شد قضاوت کرد اما در حد همین سوال های درون ذهنی، با خودم حساب می کردم از این جمع چندین نفره نزدیک آن سرباز، دیگر یکی دو نفری احتمال زیاد باید از همان ها باشند. و مثل اکثر موارد مشابهِ این کمپین های فضای مجازی، دوباره وقتی پای عمل رسید همه انگار سرهایشان زیر خروار ها برف است...
۰ نظر ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۹
محمد حسن شهبازی