پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

روز آخر

جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۰۹ ق.ظ

مثل قرار هر ساله هفته شهدا، پنج شنبه ها ظهر به زیارت قبور شهدای مدرسه اختصاص دارد. بعد از فارغ التحصیلی خیلی کم توفیق کمک در انجام کار های هفته شهدا داشتم. سال اول فارغ التحصیلی هم که به برکت بعضی اساتید ممنوع الورود بودم. دو سال پیش در نقش راهنمای یک گروه از دانش آموزان برای زیارت قبور بودم. فارغ از اجر معنویش، از نظر مادی آن طور که باید شور و شعف نداشتم. کمی هم گروه راهنماهای آن روز و اتفاق هایی که افتاد تاثیرگذار بود. البته این مباحث مادی خیلی اهمیتی ندارند. فقط در این مورد موثرند که امسال دوباره پیشنهاد شد که بیا و راهنما باش. با اذن خانواده قبول کردم که پنج شنبه بروم مدرسه. شب قبلش پیامک دادند با فلانی هماهنگ کن. خاطرات دوره پیش می آمد جلوی چشمم و در یک دوراهی گیر افتاده بودم. از یک طرف شهدا و از طرفی دیگر حس انفعال. پیامک را هی پشت گوش انداختم تا دیر وقت شد و دیگر خوابیدم. فردا پیامک آمد که ساعت 9:30 منتظریم. پنج شنبه ها معمولا مختص یک سری کارهایی است که حالا با این برنامه کمی به آن خلل وارد شده، بعد مسافت هم انگیزه ام را کم کرده و کمی مضطرب شده ام که چه کار کنم. حقیقتا خیلی دلم می خواست که یک طوری برنامه را کنسل کنم و به کارهایم برسم. اما وقتی به نحوی قول داده ام، خیلی سخت می توانم خودم را قانع کنم که در لحظه آخر بگویم نه، نمی توانم بیایم. به هر نحوی که شده با تاخیر و برقراری تماس و ... رسیدیم مدرسه و دیدیم که هنوز راه نیفتاده اند. رفتم یک سری به یکی از بچه های دوره که مشغول کار بود زدم و چند دقیقه هم به این نحو گذشت و بالاخره آماده رفتن شدیم. از بین معدود کسانی که اعلام آمادگی کرده بودند تقریبا همه کنسل کردند و نهایتا قرار شد راهنماها از دوره های 17، 19 ، 20، 24 و 32 باشد! یعنی از بین دوره های 35، 34، 33 و ... 5 نفر پیدا نمی شد که این کار را بکنند؟
حالا فضای فکری ام کمی عوض شده بود. شاید عده ای در این شرایط حس دور زده شدن، سادگی و ... بکنند. اما بارهاست که از این اتفاقات برایم می افتد و بی مسئولیتی، عدم وجود دغدغه و بی تعهدی را دیده ام. از مرحله احساسات فوق تقریبا گذر کرده ام و بیشتر حسرت و افسوس می خورم که با این وضع به کدام آینده باید امید داشت؟
آیا نقش شهدا در دایره فکری عده ای کمرنگ شده؟ آیا یک تنبلی عمومی و عمیق، یک بی انگیزگی و یک سردرگمی همه جانبه بر افراد حاکم شده؟
این رفتارها فقط مختص فارغ التحصیلان مفید و در رابطه با هفته شهدا نیست، به خیلی از حوزه های دیگر نیز سرایت کرده.


ای کاش زودتر تکلیف این مسائل روشن شود...

پ.ن: خوب شد قرار را کنسل نکردم. هیچ چیز مثل بهشت زهرا(س) و مزار شهدا نمی تواند ترمز انسان باشد...

۹۴/۱۲/۱۴
محمد حسن شهبازی

بهشت زهرا

هفته شهدا

نظرات  (۲)

شما ففقط بهشت زهرا رو دیدی. من توی کل کارهای هفته شهدا، توی 90 درصد کارهایی که به دانش آموز و فارغ‌التحصیل و همکار سپردم همین رویه سرم آمد و کار به خودم برگشت

پاسخ:
ای بابا...
خدا قوت
دقیقا همونه که گفتید...فارغ از اجر معنوی اش...یعنی دیگه اجر معنی و حال خوب روحانی کار مد نظر نیت و دیگه کسی فکر نمیکنه بااین کار چه بن بست هایی که  براش باز میشه!خب مسلما هم کاری که برای خدا انجام نشه علاوه بر اینکه هیچ فایده ای نداره، حال آدم رو خوب نمیکنه که هیچ، یه چیزیم دستی از آدم میگیره...
پاسخ:
بله...
ولی باز هم دم شهدا گرم که وقتی با این حال و هوا هم میریم نمیذارن دست خالی برگردیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی