پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هفته شهدا» ثبت شده است

مثل قرار هر ساله هفته شهدا، پنج شنبه ها ظهر به زیارت قبور شهدای مدرسه اختصاص دارد. بعد از فارغ التحصیلی خیلی کم توفیق کمک در انجام کار های هفته شهدا داشتم. سال اول فارغ التحصیلی هم که به برکت بعضی اساتید ممنوع الورود بودم. دو سال پیش در نقش راهنمای یک گروه از دانش آموزان برای زیارت قبور بودم. فارغ از اجر معنویش، از نظر مادی آن طور که باید شور و شعف نداشتم. کمی هم گروه راهنماهای آن روز و اتفاق هایی که افتاد تاثیرگذار بود. البته این مباحث مادی خیلی اهمیتی ندارند. فقط در این مورد موثرند که امسال دوباره پیشنهاد شد که بیا و راهنما باش. با اذن خانواده قبول کردم که پنج شنبه بروم مدرسه. شب قبلش پیامک دادند با فلانی هماهنگ کن. خاطرات دوره پیش می آمد جلوی چشمم و در یک دوراهی گیر افتاده بودم. از یک طرف شهدا و از طرفی دیگر حس انفعال. پیامک را هی پشت گوش انداختم تا دیر وقت شد و دیگر خوابیدم. فردا پیامک آمد که ساعت 9:30 منتظریم. پنج شنبه ها معمولا مختص یک سری کارهایی است که حالا با این برنامه کمی به آن خلل وارد شده، بعد مسافت هم انگیزه ام را کم کرده و کمی مضطرب شده ام که چه کار کنم. حقیقتا خیلی دلم می خواست که یک طوری برنامه را کنسل کنم و به کارهایم برسم. اما وقتی به نحوی قول داده ام، خیلی سخت می توانم خودم را قانع کنم که در لحظه آخر بگویم نه، نمی توانم بیایم. به هر نحوی که شده با تاخیر و برقراری تماس و ... رسیدیم مدرسه و دیدیم که هنوز راه نیفتاده اند. رفتم یک سری به یکی از بچه های دوره که مشغول کار بود زدم و چند دقیقه هم به این نحو گذشت و بالاخره آماده رفتن شدیم. از بین معدود کسانی که اعلام آمادگی کرده بودند تقریبا همه کنسل کردند و نهایتا قرار شد راهنماها از دوره های 17، 19 ، 20، 24 و 32 باشد! یعنی از بین دوره های 35، 34، 33 و ... 5 نفر پیدا نمی شد که این کار را بکنند؟
حالا فضای فکری ام کمی عوض شده بود. شاید عده ای در این شرایط حس دور زده شدن، سادگی و ... بکنند. اما بارهاست که از این اتفاقات برایم می افتد و بی مسئولیتی، عدم وجود دغدغه و بی تعهدی را دیده ام. از مرحله احساسات فوق تقریبا گذر کرده ام و بیشتر حسرت و افسوس می خورم که با این وضع به کدام آینده باید امید داشت؟
آیا نقش شهدا در دایره فکری عده ای کمرنگ شده؟ آیا یک تنبلی عمومی و عمیق، یک بی انگیزگی و یک سردرگمی همه جانبه بر افراد حاکم شده؟
این رفتارها فقط مختص فارغ التحصیلان مفید و در رابطه با هفته شهدا نیست، به خیلی از حوزه های دیگر نیز سرایت کرده.


ای کاش زودتر تکلیف این مسائل روشن شود...

پ.ن: خوب شد قرار را کنسل نکردم. هیچ چیز مثل بهشت زهرا(س) و مزار شهدا نمی تواند ترمز انسان باشد...

۲ نظر ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۰۹
محمد حسن شهبازی

هفته شهدا ۹۲ هم فرا رسید.
از دوران تحصیلم مجموعه خاطرات خوبی دارم که مواقع دلتنگی به آنها فکر می کنم و غرق در زمان می شوم و شاید هم دلتنگ تر!
یکی از بخش های مهم آن مجموعه هفته شهداست. عصر های هر روز و نمازخانه و کلیپ و مقاله و فکر. شاید بعضی اوقات به ظاهر هیچ دستاوردی برای من نمی داشتند‍‍، اما در کل حالم خوب بود.
هفته شهدا امسال هم شروع شد.


هفته شهدا 92


به بهانه آن چند سوالی که مدتها ذهنم را مشغول کرده پخش می کنم اینجا،‌ تا هر کسی که اهل فن بود و جوابش را می دانست بیاید و تکلیف این آوارگان ذهنی را مشخص کند.
یک هفته برایمان مراسم می گذاشتند و هر روز کسانی را معرفی می کردند که آدم های خیلی خوبی بودند و رفتند و شهید شدند. خیلی سعی داشتند که جلوی این تفکر را هم بگیرند که آنها از آسمان نیفتاده بودند و انسان هایی بودند مثل بقیه!‌ و در همان مراسم ها هم کسانی را می آوردند از همرزمان همان ها که حالا در کنار ما بودند و از رفقای خود جا مانده بودند.
یکی از سوال هایم این بوده که چه شد که آن ها رفتند و این ها ماندند؟
آیا آن هایی که رفتند خالی خالی از هر گناهی بودند؟ بعید به نظر می رسد که چنین باشد. پس اگر گناهی هم داشتند چه بوده،‌ در چه سطح بوده و چگونه با آن ها حساب شده است؟
و اما یک سوال مهم تر از بقیه:‌ آن هایی که گناه کردند و گناهشان را یکی از آدم ها دید،‌ آیا رفتند یا آن گناه مثل میخی کوبیده شد بر روحشان و دوختشان به زمین؟
اگر این چنین باشد ،‌ پس با این حجم اشتباهات باید بنشینیم و انتظار بکشیم تا مرگ برسد و ما را در آغوش بگیرد. شانس بیاوریم موقع رفتنمان ذلیلانه نرویم و بعد رفتن عده ای نباشند که نفس راحت بکشند و بگویند: «آخیش،‌ راحت شدیم...»

۳ نظر ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۴۲
محمد حسن شهبازی