پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز
هزارساله ره اندر پرت نباشـــد دور
مولوی

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قرآن» ثبت شده است

بارها حضرت آقا در سخنرانی‌هایشان گفته بودند که با قرآن انس داشته باشید، برکات فراوانی دارد. از ایشان گفتن و از ما نشنفتن. 

خدا این الطاف بی مزد و منتش مانند شب قدر را از ما محروم نکند_که البته اگر پس از چند مرتبه لطف مکرر، قدر ندانیم ممکن است محروم شویم_ همین شب‌ها و سفارشاتی که شده،‌ آدم خمود گیر کرده در گل را به تکان وا می‌دارد تا از مرداب وجودش تکانی بخورد و تلنگری به خود بزند. در همین گام‌های اول اعمال،‌ سوره دخان چک اول را زد. آیات آخر بود که کلمات یک آیه وادارم کرد که به ترجمه‌اش نگاهی بیاندازم. «بی تردید درخت زقوم( که در ته جهنم می روید) خوراک فرد گنه پیشه است. مانند مس گداخته است که در شکم ها می جوشد. مانند جوشیدن آب جوشان. او را بگیرید و به قهر به میان جهنم بکشید. سپس از فرق سرش آب جوشانی که سراپا عذاب و شکنجه است بریزید. (و بگویید) بچش که حقا تو همان قدرتمند گرامی هستی! این همان (عذاب‌ها) است که شما در آن تردید می کردید. همانا پرهیزگاران در جایگاه امنی خواهند بود. در میان باغ ها و چشمه سارهایی. از لباس های ابریشم نازک و ضخیم می پوشند در حالی که رویاروی هم می نشینند.»

همین‌جا با خودم گفتم که در کشاکش زندگی که گاهی،‌انگار همه چیز فراموشمان می شود، سراسر زندگی را تردید و شک می پوشاند و انگار مثل یک نوزاد، تازه متولد شده ایم و هیچ چیز نمی دانیم، این انس با قرآن است که غبارها را کنار می زند و حقیقت را بازگو می کند.

چشم من از غفلت های مکرر آب نمی خورد. امشب( یا هر وقت که این مطلب را دیدید) ما را دعا کنید که این نادانی و بی‌توجهی از وجود ما پر بکشد و مانوس بشوم با کتاب خدا...

بارها حضرت آقا در سخنرانی‌هایشان گفته بودند که با قرآن انس داشته باشید، برکات فراوانی دارد. از ایشان گفتن و از ما نشنفتن. 
خدا این الطاف بی مزد و منتش مانند شب قدر را از ما محروم نکند_که البته اگر پس از چند مرتبه لطف مکرر، قدر ندانیم ممکن است محروم شویم_ همین شب‌ها و سفارشاتی که شده،‌ آدم خمود گیر کرده در گل را به تکان وا می‌دارد تا از مرداب وجودش تکانی بخورد و تلنگری به خود بزند. در همین گام‌های اول اعمال،‌ سوره دخان چک اول را زد. آیات آخر بود که کلمات یک آیه وادارم کرد که به ترجمه‌اش نگاهی بیاندازم. «بی تردید درخت زقوم( که در ته جهنم می روید) خوراک فرد گنه پیشه است. مانند مس گداخته است که در شکم ها می جوشد. مانند جوشیدن آب جوشان. او را بگیرید و به قهر به میان جهنم بکشید. سپس از فرق سرش آب جوشانی که سراپا عذاب و شکنجه است بریزید. (و بگویید) بچش که حقا تو همان قدرتمند گرامی هستی! این همان (عذاب‌ها) است که شما در آن تردید می کردید. همانا پرهیزگاران در جایگاه امنی خواهند بود. در میان باغ ها و چشمه سارهایی. از لباس های ابریشم نازک و ضخیم می پوشند در حالی که رویاروی هم می نشینند.»
همین‌جا با خودم گفتم که در کشاکش زندگی که گاهی،‌انگار همه چیز فراموشمان می شود، سراسر زندگی را تردید و شک می پوشاند و انگار مثل یک نوزاد، تازه متولد شده ایم و هیچ چیز نمی دانیم، این انس با قرآن است که غبارها را کنار می زند و حقیقت را بازگو می کند.
چشم من از غفلت های مکرر آب نمی خورد. امشب( یا هر وقت که این مطلب را دیدید) ما را دعا کنید که این نادانی و بی‌توجهی از وجود ما پر بکشد و مانوس بشوم با کتاب خدا...

پ.ن: ‌ذق انک انت العزیز الکریم. همین یک آیه برای یک یاغیِ مغرور کافی است تا به خود بیاید...
        یا ارحم الراحمین!

۱ نظر ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸
محمد حسن شهبازی

باورم نمی شود.
این بار با رویکردی جدید رفته بودم سمت قرآن خواندن؛ فقط فارسی! خیلی سریع تر از عربی آن پیش می رفت و به طبع فهمش هم بیشتر و عمیق تر بود. حتی این مدلی به سبب بعضی مفاهیم و معانی بیشتر هم شگفت زده می شدم(قبلها سنگینی اصل جملات نظرم را جلب می کرد).
صفحه 51 بود؛ وسط های صفحه. فضا، فضای کارهایی بود که خدا می کند. رسید به اینجا که:

"حقاً برای شما در دو گروهی که با هم(در جنگ بدر) برخورد کردند، نشانه ای(از توحید و قدرت خدا)بود، گروهی در راه خدا می جنگیدند و گروه دیگر کافر بودند که آنان مسلمین را به چشم خویش دو برابر خود می دیدند(و از این رو شکست خوردند). و خداوند هر که را بخواهد به یاری خود تایید می کند. البته در این(امر) عبرتی برای صاحبان بصیرت است."


این را که دیدم تصمیم گرفتم بیایم و کمی از کم لطفی هایم نسبت به تذکره بکاهم. از روی کنجکاوی تذکره را باز کردم که ببینم و نظراتش را باز کردم. یک نظر بود و آن هم برای 16 اسفند 92. "92" را که دیدم دوری عجیبی را حس کردم. الان 92 دیگر خیلی قدیمی شده! خود مطلب هم برای 27 بهمن است. باز هم عقب تر. یعنی حدود 1 سال و نیم بود که چیزی به تذکره اضافه نشده بود...
بگذریم؛ حوصله نیست که از نامردی من و برکت رمضان و رحمت خدا و ... بگویم.
روز آخری بنده را هم دعا کنید!
۰ نظر ۲۶ تیر ۹۴ ، ۰۳:۱۰
محمد حسن شهبازی

از شب قدر آخری که مراسم می گیریم به بعد، ماه رمضان بوی خداحافظی می دهد. باز خوب است که یک هفته زودتر خبر می دهد. نمی گذارد برای آن دمدمای آخر...
یک هفته طلایی...
ما رو هم دعا کنید!

آخرین روزهای رمضان المبارک

۲ نظر ۳۱ تیر ۹۳ ، ۰۲:۲۹
محمد حسن شهبازی
    امروز روز به اصطلاح ترمیم یا همان حذف و اضافه مرسوم بود. به همین سادگی به ایستگاه چهارم قطار 14 ساله تحصیل رسیدیم! این 14 سال که این طور گذشت، پس دیگر چه امیدی می توان به طول باقیمانده های احتمالی داشت؟ به معنای واقعی کلمه مثل برق و باد!
می گفتم، روز حذف و اضافه بود و به بهانه آن برنامه کمی از مسیر عادی پیچید و نهایتا تصمیم گرفته شد که بمانم منزل!
ماندم و از سیستم منزل ثبت نام را کامل کردم. بعد از آن، در به در محتاج اینترنت بودم برای انجام قولی که به یکی از رفقا داده بودم! سرعت خیلی پایین بود، دسترسی به منابع هم محدود. با شرکت خدمات اینترنتمان(ISP) تماس گرفتم و قبل از اینکه وقت یکی از کارشناسان را بگیرم، خانم گویا پیشدستی کرد و گفت که اشکال از مخابرات و ... است. اگر می خواهید با کارشناس صحبت کنید ولی قضیه اینگونه است. ما هم قطع کردیم و هنوز هم که هنوز است اوضاع فرقی نکرده. از این طرف و آن طرف هم شنیدم که حوزه این اشکال ظاهرا خیلی وسیع است. یعنی کلا همه چی ترکیده! به هر زوری که شده به یکی از شبکه های اجتماعی هم که سر زدم تعداد حضار برخط(online) شاهدی بر آن مدعا بود!
برای رسیدن به آن شبکه اجتماعی لعنتی، منابعِ برای ادای قول دوستم و سایر کارها خیلی وقت گذاشتم. وسط این وقت گذاشتن ها هم کلی الکی از این سایت به آن سایت می پریدم و لحظه ای آرام نمی گرفتم! شیطنت های فیزیکیم فقط تغییر ماهیت داده بود.
    این فقط یک روز از زندگی بود. سایر روزها هم از فاصله خیلی دور همین طور است. همه کاری می کنم، برای هدف های بیهوده ام ساعتها وقت می گذارم اما یک کتابی همیشه در نزدیکی هایم است که خیلی مورد بی انصافیم قرار می گیرد. حتی امروز و دیروز کلی کتاب های مختلف خواندم! اطرافم پر از کتاب هاست و کلی توی نوبت وجود دارد، اما...
کتابی هست که همیشه توی کتابخانه، جدا از بقیه کتابها نزدیک شیشه قرار دارد، تا هر از گاهی مثل مغرب امروز که عذاب وجدان گرفتم، برش دارم و کمی بخوانم! که مبادا نامردی کرده باشم. و فقط کمی می خوانم، که مبادا دلزده شوم. پیش خودم می گویم: "آهسته و پیوسته می روم"!
از خطاها که بگذریم، این واقعه یک ویژگی دارد، آن هم اینکه وقتی با رضایت کامل همان مقدار خوانده می شود، از ته دل است و به دل می نشیند.
برای همین تصمیم گرفتم، بخشی در اینجا درست شود که "تذکره" هایی باشد از این کتاب!

Quran

برای خودم و برای بقیه، برای همه.
بخش های خیلی کوچکی که برایم جذاب بوده اند، و امیدوارم برای بقیه هم باشد، انشاالله.
امشب که "عشقی" قرآن را باز کردم، سوره "حاقه" آمد.
ترجمه را می خواندم، به آخرهایش که رسیدم، از ادبیات آن تعجب کردم. ابتدا نفهمیدم که مخاطب کیست. بعد که جلوتر رفتم و قضیه برایم جا افتاد، به نکته ای کنکوری برخوردم! نزدیکی خشم و محبت! باریک بودن این مرز. اصلا شاید به باریکی=هیچ. به سادگی تغییر رویه دادن و رها از احساس بودن.
این بود ترجمه:
پس نه؛ سوگند به آنچه می بینید
و آنچه نمی بینید
که این(قرآن) به یقین گفتار فرستاده ای گرامی است.
و آن گفتار یک شاعر نیست؛(ولی) کمتر ایمان می آورید.
و نه گفتار یک کاهن(اما) کمتر متذکر می شوید.
(این کتاب) فرو فرستاده ای است از جانب پروردگار جهانیان.
و اگر او برخی از گفتار ها را به ناحق به ما می بست،
مسلما او را به تمام قدرت می گرفتیم(و به عذاب می کشیدیم).
سپس بی تردید شاهرگ قلبش را می بریدیم.
در آن صورت هیچ یک از شما جلوگیر از (عذاب) او نبود.

این از تذکره 1!
نظرتان؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
انشاالله که مداوم بماند...

۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۰۲
محمد حسن شهبازی