پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انگیزه» ثبت شده است

چند بار به این فاجعه که یک ماه بگذرد و مطلبی در «پرباز» منتشر نکنم، اشاره کرده ام. آخرینش در تاریخ 27 دی 97 منشتر شده بود.[وضعیت نارنجی] ظاهری ترین اثر این اتفاق به هم خوردن پیوستگی آرشیو ماهانه است. از فروردین، اردیبهشت، تیر! دیشب که 31 خرداد بود خواستم بیایم و همین طور الکی مطلبی بنویسم، فقط برای حفظ همین توالی! اما با خودم گفتم که چه؟ پیوستگی آرشیو چه چیزی است که بخواهی الکی کلمه پشت هم ردیف کنی، وقت خود را بگیری، وقت خواننده را هم تلف جملات بی هدف و بی معنی کنی. و از نوشتنش هم نه تنها شعفی درونت ایجاد شود، بلکه حالت بد هم بشود که عجب کار سبکی کردم! الا ای حال، خرداد 98 هم رفت پیش دو سه ماه دیگری که قبلا وبلاگ چشم به راه آمدن مطلبی بود، اما به مرادش نرسید.
هر بار که ننوشته ام، فکر کرده ام که چرا این طور شده است و چند دلیل را نام برده ام. این بار هم به رسم گذشته هر چه به ذهنم می رسد میگویم. اولینش احتمالا کنکور است. کنکور دل و دماغ عقل و هوشم را برده بود. قرار بود 5 و 6 اردیبهشت همه چیز تمام شود. سیل آمد و همه برنامه ها را شست و برد! یکی دو ماه آخر دیگر کار و فعالیت های دیگر را به حداقل رسانده بودم تا با تمام وجود درس بخوانم و درست از 7 اردیبهشت که فردای کنکور باشد کار را از سر بگیرم. سیل آمد و به بهانه سیل زدگان چند ده روزی عقبش انداختند. من معتقدم سیل و سیل زدگان دستاویزی بودند تا موسسه های کنکور چند روز دیگر در آتش کسب و کارشان بدمند، دو آزمون بیشتر برگزار کنند و پول بیشتری به جیب بزنند. وگرنه سیل زده ای که خانه و کاشانه اش بر آب رفته و سقف بالای سرش آسمان خداست، دیگر کتاب کنکور و خلاصه درس و دفتر و چرکنویسش کجا بود که بخواهد به کنکور بیاندیشد و از به تعویق افتادن آن خوشحال باشد. چند هزار نفر به پویش درخواست از نمایندگان مجلس برای تعویق کنکور ارشد پیوسته بودند. آخر سر هم کار خودشان را کردند. به نظرتان این چند هزار نفر سیل زدگانی بودند که تا زانو در گل داشتند گل و لای را پارو می کردند یا کنکوری ای که زیر باد کولر نشسته بود و در حالی که منتظر بود کاپوچینو اش کمی خنک شود، فرم پویش درخواست از نمایندگان را در لپتاپ پر می کرد؟ خلاصه که این تغییر برنامه، ضربه بزرگ ی به محاسبات و برنامه ریزی هایم زد. به یکباره شل شدم. اگرچه روزی که خبر تعویق را شنیدم ته دلم خوشحال شدم. با خودم می گفتم بیشتر مرور می کنم. نقاط ضعف را کامل پوشش می دهم و خروجی بهتری می گیرم. حساب روزهای پیش رو را نکرده بودم. ماه رمضان شد، دو سه اتفاق بزرگ که هر کدام برای تحت تاثیر قرار گرفتن کنکور کافی بودند رخ داد و نهایتا این شد که 40 روز درس خواندنم تعطیل شد. علت اصلی اش تنبلی بود، ماه رمضان و آن چند اتفاق کاتالیزورهای قدرتمندی بودند که با شتاب سرسام آوری وضعیت را به سمت ول کردن مطالعه بردند. این وسط دیگر هر اتفاقی می افتاد به درس نخواندن کمک بیشتری می کرد. از کلیپ های مجید حسینی بگیرید تا خالی شدن جیبم و دنبال پروژه گشتن برای چند لقمه نان حلال! ماه رمضان که تمام شد حدود 10 روز تا کنکور فرصت بود. چند روزش صرف استارت زدن مجدد شد. ماند 5،6 روز که مثل روزهای قبل از دوران رکود، درس خواندم و دو کنکوری که ثبت نام کرده بودم را دادم و تمام. بعدا شاید درباره این دو کنکور بیشتر بنویسم. تا همین جای کار برای موضوع این نوشته کافی است. مطالعه سنگین کنکور به حدی خسته ام کرده بود که دستم به هیچ کار دیگری نمی رفت. یکی از آن کارها وبلاگ نوشتن بود.
حذف مطالعات آزاد کار دیگری بود که به خاطر کنکور تعطیل شده بود. کتاب نخواندن همانا و ننوشتن هم همانا. چند باری هم که می خواستم بیایم بنویسم، آن قدر بی انگیزه بودم که می گفتم که چه؟ بنویسی که چه بشود؟ اصلا این همه نوشتی چه شد؟ این فشارها که از انواع و اقسام وارد شده بود_که کنکور فقط یکی از آن ها به حساب می آمد_ نسبت به انجام کارهایی که قبلا با ذوق انجام می دادم دلسردم کرده بود. وقتی وبلاگ را نگاه می کردم که مدت هاست به روز نشده، با خودم می گفتم اگر بنویسی پول هم از آن در می آید؟ دیگر همه چیز را با پول می سنجیدم. الان هم تقریبا همین طور هستم. از معیارهای اصلی محاسباتم در زمینه های مختلف همین شده: «ازش پول در میاد؟» یا «چطوری از توش پول در بیارم» و در نهایت وقتی قید یکی از کارهایی که به ذهنم می آید را می زنم این دلیل را برایش می آورم: « ولش کن؛ پول از توش در نمیاد. به درد نمیخوره». 

پ.ن: من به این که روزی آدم را خدا می دهد اعتقاد دارم.


۰ نظر ۰۱ تیر ۹۸ ، ۲۰:۴۸
محمد حسن شهبازی
در دو کتابی که اخیرا می خواندم، از دو دیدگاه مطالبی درباره سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نوشته شده بود. کتاب اول «خدا بود و دیگر هیچ نبود» مصطفی چمران، و دومی کتاب «ناگفته های جنگ» است که وقایع جنگ را از زبان شهید صیاد شیرازی روایت می کند. 
1:
خرداد 1385
   برنامه آمریکا و هرج و مرج، عدم استقرار و قتل و تخریب، جنگ های داخلی و خستگی مردم، عدم رضایت عکس العمل شدید در برابر احزاب و کارهای ناشایست، شکست سیستم اسلامی و فرو ریختن کاخ آرزوها، پذیرش محیط برای یک کودتای نظامی و ایجاد یک حکومت نظامی توسط یک افسر جوان ضد شاه اما نوکر آمریکا...
   می گویید ارتش را منحل کنید و یک ارتش مردمی به وجود آورید. مگر ایحاد پاسداران انقلاب که یک ارتش مردمی است جزء اولین برنامه ها نیست؟ قبل از آن که شما بگویید، حکومت در صدد اصلاح ارتش و انحصار آن برای پاسداری های مرزی و کارهای تخصصی و به علاوه ارتش مردمی به نام پاسداران انقلاب است. این کمیته ها در حال حاضر همان کارها را انجام داده و می دهند تا پاسداران در همه جا مسلط شوند. بنابراین اختلاف بر سر چیست؟ بهانه برای هجوم و اغتشاش برای چیست؟ مگر ما خواسته ایم به نظام موجود ارتش تکیه کنیم؟ مگر خاطره بیست و هشت مرداد را فراموش کرده ایم؟
   اما ایجاد ارتش ملی یا پاسداران انقلاب و حتی کمیته های موجود، کار ساده ای نیست. وقت می گیرد، سازماندهی لازم دارد، تربیت اخلاقی و شایستگی می خواهد. اگر فکر می کنید همین احزاب و سازمان های موجود اسلحه به دست بگیرند و خود را پاسداران انقلاب بنامند، خاطره تلخ لبنان را در یادها زنده می کنیم که احزاب اسلحه به دست گرفتند، ارتش و پلیس و قانون از بین رفت و همه شب دزدی و قتل، هتک حرمت و چه اعمال ناشایست به وقوع پیوست...
   اگر الگوی لبنان را برای تقلید انتخاب کرده اند بسیار نامناسب و کثیف و ناراحت کننده است، به این دلیل که بعد از دو سال سیطره مسلحانه احزاب، همه مردم از آن ها رمیده اند و حتی گاه گاهی دشمن خارجی اسرائیل را بر این احزاب ترجیح می دهند. آیا شما می خواهید این الگوی شکست خورده مفتضح را برای انقلاب مقدس و پاک اسلامی ایران توصیه کنید؟ چه خطای نابخشودنی و چه جنایت بزرگی!
   مگر امروز بیست افسر ساواکی وجود ندارد؟ چرا وجود دارد. بلکه صدها وجود دارد. مگر آمریکا حاضر نیست که بیست میلیون دلار بپردازد. بله حاضر است که بیست میلیون دلار بپردازد تا کودتا به راه بیندازد. مگر توده نفتی وجود ندارد؟ چرا فراوان، گروه هایی که شعار مارکسیستی می دهند ولی آمریکا محرک آن ها است. پس چرا کودتا نمی کنند؟ جواب آن که زمینه کودتا وجود ندارد، چون مردم نمی پذیرند، مردم قیام کرده اند و مردم وحدت کلمه دارند و با وجود خمینی بزرگ، این مظهر ایمان و پاکی و اخلاص و نور و هدایت، مجال برای کودتاچیان نیست، چقدر مسخره است که کسانی به بهانه دلسوزی از انقلاب اسلامی و ترس از کودتای نظامی، به این وحدت ملی ایران تیشه می زنند و از فرمان رهبر انقلاب سرپیچی می کنند و عملا مطابق با نقشه آمریکا، مثل بیست و هشت مرداد، زمینه مردمی برای کودتا به وجود می آورند و خود را نیز انقلابی می شمرند...

2: 
   ما تمام جلسات توجیه عملیاتی را داخل نمازخانه گذاشته بودیم. نمازخانه پربرکتی پیدا کرده بودیم، در قرارگاه عملیاتی سنندج، که در پادگان لشکر 28 بود. کم کم زمزمه ای را میان ارتشی ها شنیدم شنیدم که معترض می شدند چرا بیشتر از برادران سپاه استفاده می کنید؟ این قلب من را روشن کرد. رقابت به وجود آمده بود و این ها می خواستند بیشتر بجنگند. قبلا گفته بودند که این ها انگیزه ای برای جنگیدن ندارند. در آنجا حالت رقابت به وجود آمده بود. وقتی این را به بنی صدر گزارش دادم، عجیب تحت تأثیر قرار گرفت و بارها درباره آن مانور داد و قلم زد.
   بعضی موقع ها می گفتم:«اینجا یک جریان دوطرفه بین انگیزه و تخصص دارد به وجود می آید. انگیزه مال بچه های انقلابی است و تخصص از آن نیروهای نظامی. این ها لازم و ملزوم همدیگر شده اند. در صحنه های عملیات، یک جریان دوطرفه به وجود آمده که یکی کمبود انگیزه اش را تأمین می کند و دیگری هم کبود تخصصش را کامل می کند. این مرحله کمال است و معنی وحدت را ما آنجا به صورت ریشه ای فهمیدیم.
   جریان تخصص و انگیزه نیاز دو طرف بود. نه می توانستیم با اتکا به تخصص بجنگیم، که نیاز به انگیزه داشت، و نه می توانستیم با انگیزه خالی بحنگیم. اگر به تخصص اتکا داشتیم، فقط باید دور تا دور پادگان ها را کانال می کشیدیم و دفاع می کردیم. حرکتی به وجود نمی آمد. انگیزه چاشنی حرکت بود. نمی توانستیم تنها به انگیزه متکی باشیم که آشنایی به رزمیدن هنوز نبود. بچه ها تند تند شهید و مجروح می شدند؛ به علت اینکه بلد نبودند از اسلحه و زمین و تاکتیک استفاده کنند. لازم بود همان جا یاد بگیرند و می دیدم این ها در میدان عمل دارندشکل می گیرند. این صحنه ها خیلی پر برکت بود. 
۰ نظر ۲۴ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۴۸
محمد حسن شهبازی

مثل حرف معلمان قدیم و استادان حال که می گویند سوال دوستتان را گوش کنید، شاید سوال شما باشد. و یا از سوال پرسیدن نترسید؛ شاید سوال شما سوال خیلی های دیگر باشد. بنده هم سوالی دارم. از شما پیر خردی که ممکن است از اینجا بگذری، از شما تحصیلکده روانشناسی که سر راهت این طرف ها هم بیایی و یا از شما دوست هم سن و سال و حتی کوچکتر که شاید به مشکل بنده برخورده باشی و به راه حل رسیده باشی.
اینکه :
چه بر سر ما(من و أمثالِی) آمده که دیگر پتانسیل انجام کارهای آموختنی بزرگ را نداریم. به خوبی یادم هست که وقتی کوچکتر بودم، یکهو به سرم می زد که بروم فلان چیز را درست کنم. بعد میرفتم ملزوماتش را یاد می گرفتم و آخر سر انجامش می دادم. اما این روز ها وقت به سرم می زند که بروم فلان چیز را درست کنم، می بینم که باید بروم فلان حرفه ها را بیاموزم. سبک سنگین می کنم و با خود می گویم: "حسش نیست، بیخیال"! این دیالوگ خانمان سوز از چه دردی بر آمده؟ درمانش چیست؟

۲ نظر ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۴۸
محمد حسن شهبازی