پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهـــر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انرژی» ثبت شده است

   چراغ های پارکینگ منزل، مجهز به همین حسگرهایی است که با حضور افراد چراغ ها را روشن می کنند و پس از چند لحظه که حرکتی صورت نگیرد خاموش می شوند. این سیستم باعث می شود در اکثر اوقات پارکینگ نیمه تاریک و یا شب ها به طور کامل خاموش باشد. از آن جایی که فاصله چراغ های خودکار کمی زیاد است، ممکن است کمی طول بکشد که به واسطه عبور شخص عابر فضا روشن شود. همچنین مساله امنیت عمومی محوطه پارکینگ ایجاب می کند که در شب یک روشنایی حداقلی وجود داشته باشد. به همین علت در انتهای دیوار غربی پارکینگ چراغی نصب شده است که برقش از پریزی که چند متر آن طرف تر است تامین می گردد. اوایل نصب کننده بی ذوق این چراغ چند تکه سیم را به طرز فجیعی به هم پیوند زده بود. سعی کرده بود کلیدی هم در مسیر سیم بکشد که بتوان آن را در طول روز خاموش و روشن کرد. در انتهای سیم هم نمی دانم چرا، اما دوشاخه ای نگذاشته بود. یعنی شیوه روشن کردن چراغ مثل قدیم بود که سیم را دودستی می گرفتی و شاخه ها را به سمت سوراخ ها هدایت می کردی! صبح ها که از منزل بیرون می زدم این وضعیت را می دیدم و می رفتم سمت پریز که چراغ را خاموش کنم. اوایل کلید را زدم و دیدم کار نمی کند. چاره ای نبود. هر روز سیم را از چند سانتی متر عقب تر می کشیدم و از پریز بیرون می آوردم و بعد به سمت درب خروجی می رفتم. توی لیست کارها نوشته بودم که در فرصتی مناسب، یک دوشاخه و کلید را بخرم و این معضل را حل کنم. دوشاخه در منزل بود، اما کلید نداشتیم. مساله را به برادرم که او هم به شدت به این مسائل حساس است، مطرح کردم و قرار شد برویم ببینیم آیا می شود همان کلید را سر پا کرد؟ 
   روزها و هفته های شلوغی را پشت سر می گذاشتم و فرصت نمی شد این کار را انجام دهم. تا اینکه یک روز صبح که مثل هر روز رفتم چراغ را خاموش کنم دیدم درست شده است. توی دلم خوشحال شدم و گفتم: «آخیش، بالاخره تو این ساختمون یکی دلش به حال این چراغ و مصرف برقش سوخت!». بعد کار که به منزل برگشتم فهمیدم کار برادرم بوده است. سیم تکه پاره پر شده بود از پانسمان های سیاه رنگ! کلید هم کار به درستی کار می کرد. دو سر سیم را هم به صورت ثابت داخل پریز قرار داده بود و رویش را چسب کاری کرده بود تا دیگر کسی آن را خارج نکند و روشن/خاموش کردن چراغ فقط از طریق کلید انجام بپذیرد. بعدا که درباره این عملیات صحبت می کردیم، فهمیدم که چرا سیم ها تکه پاره شده اند. آن آقای مهندسی که کلید را وصل کرده بود، از سه شاخه استفاده کرده بود. یعنی دو سیم که فاز و نول باشند مستقیم به چراغ وصل شده اند. یک انشعاب هم از یکی از سیم ها گرفته اند برای آقای کلید؛ جمعا سه رشته سیم!
نقش کلید به روایت تصویر

   حالا چند روزی است وضعیت چراغ مرتب شده و به راحتی می توان خاموش و روشنش کرد. اما شب ها که می رسم چراغ روشن است و صبح ها هم که می روم باز روشن است. همه برای روشن کردنش عجله دارند ولی کسی برای خاموش کردنش داوطلب نیست! در فاز بعدی، قصد دارم کاغذی را در پایین آن نصب کنم و این مساله را به وضوح توضیح بدهم. شاید اهمیت دادن به همین تک چراغ ها، اتلاف انرژی در مقیاس های بزرگ را برای همسایه ها، هم شهری ها و هم وطنانم قابل درک تر کند...

پ.ن: کلمه کلیدی «انرژی» و موضوعی به همین نام (از اینجا ببینید) ایجاد کرده ام و هر از گاهی به این مساله خواهم پرداخت، ان شاء الله. باشد که ظرف چند سال آینده، شاهد کاهش مصرف انرژی و بالتبع افزایش صادرات آن باشیم.
۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۰
محمد حسن شهبازی

امروز در خانه تنها بودم و سایر اعضای خانواده برای سه شنبه خود برنامه ای ترتیب داده بودند. مثل همیشه که نمی‌گویم از قبل برنامه ام چیست، باز موجبات غافلگیری مادر را فراهم کردم و یک غصه مادرانه خوردند که چرا تنها می‌مانم. از بس روزها بیرون از منزل بوده‌ام که انگار وقتی خورشید در افق دید آدم ها باشد و من هم زیر سقف خانه باشم، روز خاصی است و باید آن را ارج نهاد! 

بگذریم و خیلی زیاده گویی نکنم. امروز هم مثل بقیه روزها لیست کارهای روزانه را نگاه کردم و سعی برای انجام وظایف یادداشت شده، روز به نیمه رسید و عزم نماز و نهار کردم. در همین حین حس کردم خانه کمی سرد است. به اشتباه نیفتید. سرمای ناشی از عدم وجود گرمای اعضای خانواده منظورم نیست، بلکه صرفا وسایل گرمایشی خاموش بودند و باعث شده بود کمی احساس سرما کنم. رفتم که فتیله گرما را روشن کنم و کمی خانه گرم شود، اما یکهو رگ ژاپنی ام زد بیرون و گفتم نه! با لباس خودت را گرم کن. البته بعد از آن یک رگ دیگر از سرزمین نمیدانم کجا که مربوط به تنبلی بلافاصله بیرون زد و مانع شد لباسی بپوشم و تا الان که دیگر آفتاب بی رمق شده و آرام آرام کوه ها را مثل لحاف به روی خود می‌کشد و می‌خوابد، وضعیت همان است؛ وسایل گرمایشی کماکان خاموش و بیخیال پوشیدن لباس! و این چنین است که دست ها و پاها سردشان است اما کسی نیست که به آن ها توجه کند.

پ.ن: 

-ای کاش یک گزارش وجود داشت که می‌توانستم مجموع انرژی‌هایی که تا کنون هدر نداده ام را می‌دیدم و با دیگران بر سر عددش رقابت می کردم!

-نمی‌دانم آیا ژاپنی‌ها همان قدر که معروف است در مصرف انرژی صرفه جو هستند یا نه. آخر قبلا می‌گفتند ژاپنی‌ها خیلی خنگ هستند و دانشمندانشان به زور قدر دبستانی‌های ایرانی می فهمند. اما در مورد مصرف انرژی شنیده ام استرالیایی ها هم زبانزد هستند. 

- یک بخش جدید در وبلاگ افتتاح شده است به نام «ریا!». ریاهایم و ریاهای‌مان را می‌خواهم آنجا بنویسم ان شاء الله.

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۰۶
محمد حسن شهبازی