پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس» ثبت شده است

از مواردی که این روزها شاید ذهن عده ای را به تسخیر درآورده باشد، فاکتورها و عوامل غیر حقیقی در انتخاب برای خرید می باشد. به جای این که مواردی مانند کارایی، قیمت، کیفیت و... در اولویت باشند،  سریعا معیار "چه طور باشد که در چشم دیگران بهتر باشد" و موارد مشابهی که عمدتا بر محور ظاهر می چرخد در راس تصمیم گیری رخ می نماید. بررسی علمی و عمیق آن چه که موجب این اتفاق می شود بماند برای روان شناسان و جامعه شناسان. اما چیزی که عجیب و ناراحت کننده است،  همین اولویت بالای نظر دیگران در برابر نیازهای حقیقی شخصی می باشد که در ازای دید مثبت اطرافیان حاضر شویم سختی های غیر منطقی را(سختی در دو بعد. هم از دست دادن یک لذت شخصی و محرومیت از آن یا واقعا تحمل یک فشار اضافه) به جان بخریم. متاسفانه در اقشار زیادی هم این اتفاق رسوخ کرده. شاید از عوام انتظاری نرود،  اما وقتی قشر آگاه هم به این رذیله دچار شود، دیگر نمی توان انتظار داشت تا عوام الناس از درون خود به سادگی این مشکل را مرتفع نمایند. زیرا مادامی که در نگاه عوام آن شخص فهمیده و آگاه هم این طور عمل می کند. دیگران به او به چشم یک الگو می نگرند و این چرخه بی وقفه تکرار خواهد شد.

حال باید کمی بیشتر و عمیق تر اندیشید که چرا در مواردی که سطح نیازهایمان در خرید یک کالا تا حد مشخص و معلومی است برای تامین نظر دیگران احیانا هزینه و سختی هایی را به خود تحمیل کنیم؟


پ.ن ها:

-متاسفانه به شخصه بارها درگیر این موضوع شده ام. وسوسه یک به اصطلاح آپشن اضافه وقتی استفاده خاصی از آن ندارم. یک جورهایی فقط به جهت کلاس!

-باز این ایام امتحانات رسید و این سفره دل باز...

-موضوع "مطلب اتوبوسی" افتتاح شد!

۲ نظر ۱۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۱
محمد حسن شهبازی

پس از تاسیس انجمن و پیگیری ها برای تخصیص یک مکان فیزیکی به عنوان دفتر، دانشگاه مشترکا دفتر شورای صنفی را پیشنهاد داد. سه نفر عضو شورای دانشکده بودند. سه تایشان را هر کدام با یک بهانه می شناختم. یکی به عنوان هم ورودی، یکی را با تبلیغ شورای صنفی و نشریه اش و دیگری را هم اول از فوتبال و بعد به عنوان عضو همین شورا و هماهنگی های اتاق. به خاطر روابط دوستانه گرمی که با همه داشتم با این آخری هم ارتباط معمولی ای داشتم. از قضا این ترم یک کلاس با هم برداشتیم. کلاسی که از 89 تا 93 دانشجو دارد. طبعا قدیمی ها نطقشان بیشتر باز می شود. استاد داشت درباره مراسم های همیشگی دانشگاه و تبلیغ آن صحبت می کرد و بحث را کمی عمیق کرد. به فضای امامت وارد شد و گفت: اصلا آیا امروز به امامت نیاز است؟ امامت داریم؟ و همان نفر مذکور یک گستاخی ای کرد و یک حرف هجو آلوده به سیاسی بازی های کف خیابانی زد. تعدادی هم خندیدند. استاد واکنشی نشان نداد. شاید نشنیده باشد(که بعید می دانم). شاید برایش خط قرمز نیست و خیلی شاید های دیگر. ولی از آن موقع به بعد سخت ذهنم را مشغول کرده است. خیلی اهل این نیستم که صدای بال پشه ها آزارم دهد، اما این بار نمی دانم چه شده! شاید چوب خطی پر شده است و نیاز به واکنش احساس می شود. خلاصه فعلا با یک بزرگتر آشنا به ابعاد مساله ای قضیه را مطرح کرده ام و منتظر جواب هستم....

پ.ن: راستی خوشحالم که دیروز در واپسین لحظات صدایم به گوش نماینده ها رسید. هنوز نمی دانم چه نتیجه ای داشته؛ امیدوارم مثمر ثمر بوده باشد؛ ان شاء الله...

۱ نظر ۱۲ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۱
محمد حسن شهبازی