پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علم» ثبت شده است

همین که آدم بداند نسبت به مرحله ای که موجود است، عقب مانده است، خودش خیلی خوب است. ("آن کس که بداند که نداند و...")

کوتاه و موجز بگویم. قدیم تر ها وقتی مدرسه می رفتیم، حسن مدرس، ابن سینا و سید جمال الدین اسدآبادی و ... همه آدم های خوبی بودند. اصلا بحثی نبود سر اینها. اما الان در سال سوم دوران دانشجویی، وقتی کتاب "مشروطه شناسی" سیر مطالعاتی(برگزار شده توسط بسیج دانشکده) را می خوانیم می بینیم که مدرس ابعاد دیگری هم در زندگی دارد و یا سید جمال همه کارهایش صحیح نبوده. لب مطلب: همه قهرمان نیستند. و این واقعه دو نکته دارد؛ یکی اینکه به هر حال دیر است که این اخبار برای بنده فاش می شوند و نکته بعدی اینکه: تازه از آن دنیای حقیر وارد فضایی بزرگ تر شده ام، که این فضای کنونی اگر شیوه کنونی را به حول و قوه الهی ادامه دهم، به زودی یدک کش لقب همان دنیای حقیر قبلی را خواهد گرفت و باب جدیدتری باز خواهد شد. و مسیر مطالعه و کسب علم حالا حالا ها باز است...


۳ نظر ۱۷ آذر ۹۳ ، ۲۳:۲۳
محمد حسن شهبازی

شانزده سالش بود که تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و وارد مدرسه ی طالبیه ی تبریز شد، که یک جور مدرسه ی علوم دینی بود. محمدحسین همان سال های اول، وقتی تازه به صرف و نحو رسیده بودند، از چیزهایی که می خواند دل سرد شد. وقتی دل سرد شد، دیگر توی مغزش هم نمی رفت. کج دار و مریز مدرسه می رفت و کج دار و مریز درس می خواند. یک روز وقتی در نحو به «سیوطی» رسیده بودند، استاد از آن ها امتحان گرفت و او رد شد. وقتی کاغذش را می گرفت، استاد بدون این که او را نگاه کند، گفت «پسر جان! وقت خودت و من را ضایع کردی.» محمدحسین سرخ شد. کاغذ را پشتش قایم کرد و از مدرسه آمد بیرون. از خودش بدش می آمد. همین را تکرار می کرد. نمی توانست آرام بگیرد یا برود بنشیند خانه. از وسط یکی از کوچه ها برگشت و رفت. رفت بیرون شهر. شاید توی همان تپه هایی که همه شان سبز بودند، و بعد ها گفت که آن جا «به عملی مشغول شد. » وقتی برگشت شهر، دوباره رفت سراغ درس و مدرسه، و خواند. طوری می خواند که انگار دنیا به آخر رسیده. به قول خودش «با هر خودکشی ای که بود» می خواند و حل می کرد و می نوشت. تا آخر همین طور بود و تا آخر، تا وقتی زنده بود، برای کسی نگفت آن روزها ، آن گوشه ی دور از شهر، به چه عملی مشغول بوده. جواب همه ی آن هایی که پرسیده بودند هم یک چیز بود: «عنایت خداوندی دامین گیرم شد و عوضم کرد.»


پ.ن:
-یه مطلب برای اونایی که خیلی خسته ن؛ گیر کردن، بی انگیزه ن!

-این آقایی که صحبت کردیم ، «علامه محمدحسین طباطبایی» بودن.
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

منبع: کتاب «سید محمدحسین طباطبایی» - انتشارات روایت فتح

۱ نظر ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۴۲
محمد حسن شهبازی