پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عبرت» ثبت شده است

معنی واقعی لَختی و اینرسی رو میشه با بخش کلمه های کلیدی وبلاگ درک کرد. بعد از این همه سال که وبلاگ داره به روز میشه، یک کلمه به سختی واردش میشه و یک کلمه هم به سختی از این مجموعه بیرون میاد. اما چشمم یهو متوچه یه تغییر شد. ظرف چند ماه کرونا خودشو وارد این مجموعه کرده و احتمالا از ته جدول خودشو چند ردیف بالا خواهد کشید...

در این عمر 27 ساله، از دیدگاه اثرگذاری، رویدادی به این بزرگی رو تجربه نکرده بودم. گاهی با خودم میگم چرا covid اومد؟ برای منی که اعتقادی به تصادفی بودن پدیده های جهان ندارم، این وضعیت کمی مبهمه و این نگرانی رو دارم که covid قدرتمند، با تمام تغییراتی که ایجاد کرد، به هدف خودش نرسید. غرور انسان اون طور که باید جریحه دار نشد و بازگشتی که یه روز باید بهش تن بده رو کلید نزد. حالا که یواش یواش داره بوی واکسن به مشام میرسه و انگار covid هم رفتنیه، آیا فرصت استراحت خواهیم داشت؟ یا باید بلافاصله منتظر پدیده نوظهور بعدی برای رام کردن انسان سرکش باشیم؟ دارم اشتباه می کنم؟

۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۴۰
محمد حسن شهبازی

شاید دوباره همان حماقت های اوایل کارشناسی را تکرار کردم. احتمالا یک نوع حماقت ذاتی که اگر کنترلش نکنم دایم گند به بار می‌آورد. در اوایل کارشناسی به این صورت عمل می‌کرد که همه را مثل دوست واقعی و خویشاوند حقیقی می‌دیدم. البته نباید همه تقصیر ها را هم گردن خودم بیاندازم. بدون شک مدرسه و سیاست های دبیرستان در رخدادهای دوران کارشناسی موثر بود. این که به ما نگفتند بعد از این که از مدرسه بیرون رفتی، گرگ ها در لباس گوسفند کمین کرده اند. همه جا هستند، کف خیابان، در دانشگاه، در کوچه پس کوچه های تنگ و جاهایی که اصلا فکرش را هم نمی‌کنی. و ما توسط این گوسفندان دریده شدیم؛ نه یک‌بار، بلکه چندین بار. و اشتباه دوم همین بود. ما پند نمی‌گرفتیم، چون باورش سخت بود. می‌گفتیم: «شاید این یک داده پرت است.» چرا بقیه گوسفندان را به خاطر این گرگ در لباس گوسفند باید سر ببریم؟ اما گوسفند پشت گوسفند، همه گرگ بودند.
حالا دوباره از یک گوسفند فریب خورده ام. دوباره بعد از دوری از گوسفندها، یادم رفت که هر لبخند و هر معصومیت نهفته در چشم‌ها گواه گوسفند بودن نیست. وقتی دوباره با چند تا از این‌ها مواجه شدم، بنای مهربانی، برادری و خویشاوندی گذاشتم و دوباره از همان ناحیه گزیده شدم. داستانش این است که در مورد یکی از پروسه های اداری دانشگاه به کسی که حس می‌کردم به شدت نیاز به کمک دارد، تجربه‌هایم را عینا منتقل کردم. در حالی که هنوز کار خودم انجام نشده بود و وابسته به اما و اگرهای متعدد بود، از هیچ‌گونه انتقال اطلاعاتی مضایقه نمی‌کردم. هر چقدر که من بیشتر اطلاعات می‌دادم، معصومیت چشم‌های گوسفند روبرویم بیشتر و بیشتر می‌شد. می‌گفت من خیلی بدبختم، هیچ کاری برای آن کار اداری نکردم. فوقش روز آخر در بدترین شرایط کارم را حل می‌کنند و با بدبختی هایش می‌سازم. و هر چه بیشتر می‌گفت من هم بیشتر سعی می‌کردم کمکش کنم که لااقل کمی کمتر اذیت شود.
اما تا کی می‌شود پنجه های گرگی را پنهان کرد؟ بالاخره که روزی دمش بیرون خواهد زد. آن روز فهمیدم از من برای کار اداری هم پیگیر تر است و زودتر اقدام کرده و حالا بر سر ظرفیت‌های باقیمانده، با تمام راهنمایی‌هایی که خودم در اختیارش گذاشتم، پنجه در پنجه من انداخته و می‌خواهد موقعیتی که قرار است به من برسد را از چنگم در بیاورد.

کی می‌خواهم عبرت بگیرم، خدا می‌داند!

۲ نظر ۱۹ آذر ۹۸ ، ۱۸:۴۴
محمد حسن شهبازی