پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهـــر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند

حافظ

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفرنامه» ثبت شده است

اربعین امسال بدون اینکه قطعیتی در کار باشد و عزم جزمی برای رفتن به پیاده‌روی نجف تا کربلا داشته باشم، تقدیر اینگونه رقم خورد که ما هم رفتیم. 
در طول سفر سعی کردم وقایعی که اتفاق افتاد را بدون داشتن دیدگاه خاصی و همان‌گونه که هستند روایت کنم. ذات سفر طوری بود که خیلی فرصت نوشتن فراهم نبود. بخش‌های ابتدایی که درگیر رانندگی بودم و اگر وقتی خالی پیدا می‌شد سعی می‌کردم استراحت کنم؛ در طول پیاده‌روی هم که نمی‌شد چیزی نوشت. سر شب قبل خوابیدن و یا فرصت‌های اتفاقی که دست می‌داد مقداری می‌نوشتم. این تنگی وقت و کمبود زمان باعث شد از گذر زمان شدیداً عقب بیفتم. و هرچه به روزهای آخر سفر نزدیک شدیم شرایط سخت‌تر و فاصله بیشتر شد. 
فعلاً این سفرنامه نیمه‌کاره مانده. چند صفحه تایپ شده موجود است و چند خط عنوان که اگر حس و حال آن شرایط و اتفاقات آن مکان و زمان از خاطرم نرود، خرد خرد کاملش خواهم کرد؛ ان شاء الله. دوست داشتم چند روز پس از اربعین امسال همین‌جا منتشر شود ولی نشد. نقشه بعدی انتشار در چند روز مانده به اربعین ۹۸ است. اگر عمری باشد و توفیقش هم سلب نشود سال بعد در همین مکان می‌توانید آن‌چه در اربعین ۹۷ برای این حقیر رخ داد را بخوانید. خلاصه باشد طلب‌تان.
۰ نظر ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۲۵
محمد حسن شهبازی
این کتاب هم در دسته کتاب هایی که خیلی زود تمام شدند قرار می گیرد. البته هستند کتابخوان های خیلی قهارتر و سریع تر از من، اما تمام کردن کتابی که سه شنبه خریده شود و صبح یکشنبه قبل عزیمت به دانشگاه شهید رجایی که با نقلیه عمومی چیزی حدود ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه زمان می برد، برای بنده رکورد خوب و قابل قبولی است. البته که تمام کردن کتاب هایی به این سبک ساده تر از بقیه کتاب هاست. نه مجبوریم اسم شخصی را حفظ کنیم و نه اسم مکانی را، فکر کردن و نتیجه گیری و... هم نمی خواهد. همین طور پیش می رویم و چند صفحه که نشده، بحث تمام می شود و بخش جدید شروع. مارک و پلو مجموعه ای از سفرنامه ها به همراه تصاویر متعددی است که از سفرهای منصور ضابطیان در طول سال های گذشته جمع شده و در قالب کتابی ۱۷۶ صفحه ای جمع آوری شده. البته اکنون تا صفحه ۱۵۴ پیش تر نخوانده ام. اما با همین فرمان و با احتساب تصاویر زیاد و بزرگ کتاب، تا پایان آن چیزی نمانده و روی کاغذ، ان شاءالله، تا قبل از مراجعت به منزل کتاب تمام شده است، اگر به خانه برسیم... 

پ.ن1: و حالا باید کتاب بعدی را مشخص کنیم. به نظر می آید از سرگیری "دنیای قشنگ نو" آلدوس هاکسلی گزینه خوبی باشد تا پس از آن، برویم سراغ پرونده نیمه باز "زندگی در عیش، مردن در خوشی".
پ.ن2: در بخشی از مقدمه کتاب، فرض را بر این می دارد که خواننده قبل از مطالعه آن، دو کتاب "1984" اثر جورج اورول و "دنیای قشنگ نو" هاکسلی را خوانده است.
۰ نظر ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۷
محمد حسن شهبازی

اواسط مرداد بود. البته خیلی اتفاقی رخ نداد، از مدت ها قبل حرفش افتاده بود. یک مشهد با بعضی دوستان. برای آغاز این سلسله عظیم شروع خوبی بود. از بین خیل مشهد هایی که رفتم (الحمدلله؛ باشد که روزی در شرایط بحرانی که شاید پدید آید، کمک حالم باشد) متفاوت عمل کردم. از رویه جدید هم راضی بودم و هم ناراضی. تغییر تاکتیکی که اعمال شد رفتن زیارت بود. با عقل بروم یا دل؟ دفعه های پیش عقل بیشتر حکم می کرد. البته عقل که نه آن عقلِ معیار؛ عقلِ خودم. اما این سری دل را حاکم کردم. و راضی هم بودم، اما خوب این هم مسائل خودش را داشت... بماند. 

یک یادگاری از این مشهد:
http://www.lenzor.com/p/0pIV3

روز های پایانی مشهد بود؛ با منزل که صحبت می کردم(منزل داریم تا منزل) و صحبت درباره جهادی رفتن بود ، به این نتیجه رسیدم که رفتن روا نیست. بر خلاف دفعه های پیش هم حقیقتا قانع شده بودم. اما نمی دانم چه شد که وقتی برگشتم انگار کسی حافظه ام را به طور موقت غیر فعال کرده باشد، با وقایعی که اطرافم افتاد (صحبت دوستان، تفکرات عمیق در طول روز و ...) ، همه چیز پیچید و برعکس شد. تصمیم گرفتم که بروم. جهادی دانشگاه تهران بود(وارث). مسلماً از قبل یک سفر کاملا ایده آل برایم نبود و نهایتا هم اینطور شد(یعنی ایده آل نبود) اما خوب لطف های خودش را داشت. دست و پنجه نرم کردن با گوشه ای از تهدید های زندگی روستایی. و البته فرصت های زیادش. و بقیه اش هم که بماند، قبلا صحبت کرده ام.

http://instagram.com/p/saeG-nn4P6/?modal=true

پس از آن فرصت مناسبی برای ادای یک قول قدیمی فراهم بود. سر زدن به فامیل های اندکی که در کرمانشاه مانده اند. شاید زیاد پیر شدنشان یکی از محرک های قوی ای بود که مجابم کرد که باید بروی، فرصت نباید از دست می رفت. تا باشد با همین دیدار های سالیانه ، بارهای بیشتری به حضورشان رسید. انصافا هم به سبک و نوبه خودش خوش گذشت.
و این هم یک یادگاری دلنشین از کرمانشاه؛ پدیده عجیب انسانی:
http://www.lenzor.com/p/UY8rV

همیشه خانواده جایگاه خودش را داشته و کماکان باید داشته باشد. خصوصا اگر سفر شلوغ و پرجمعیتی باشد. درست است این آخری افتاده بود با خانواده و خستگی و ...؛ اما روی آمدن آن اصرار ویژه ای داشتم و جایگاه خاصی در برنامه ریزی ها داشت. جوری که چیزی قادر به تکان دادن آن نبود. البته این ها همه در سطح اختیارات انسانی این حقیر ذکر شد؛ وگرنه قضا و قدر که بماند. حتی هشتگرد دوستانه هم تحت الشعاع آن قرار گرفت.
وقایع مترقبه و غیر مترقبه جالبی داشت.
این هم باشد به عنوان یادگاری شمال؛ احتمالا آخرین سفر فیزیکی شهریور 93 (الله اعلم البته!):
http://www.lenzor.com/p/7SPtU


از همه عزیزانی که در این مدت به اینجا سر زدند با #چاه_بی_آب مواجه شدند پوزش می طلبم. این ها همه مجازند و اصل جای دیگر است... ;)

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۴۴
محمد حسن شهبازی