پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۱۲:۰۳ - حسین غفاری
    لایک!
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفر» ثبت شده است

   وقتی فهمیدم قرار است برویم همدان، خیلی خوشحال نشدم. دلم می خواست خیلی بی حاشیه و به صورت خطی روی صندلی همیشگی ام بنشیم، کارهایم را پشت سر هم انجام بدهم و آخر تابستان که رسید بگویم کارهای x و y و z را پس از مدت ها به طور کامل انجام دادم و پرونده اش بسته شد. اما واقعا چنین کاری ممکن نبود. چند ماه پیش که خیلی گرم خواندن کنکور بودم، در برنامه های دیگران کلی تغییر ایجاد کردم. در مهمانی های خانوادگی شرکت نمی کردم، در خیلی موارد از انجام کارها دور بودم و خلاصه اکثر اوقاتم در اختیار خودم بود. کنکور که عقب افتاد، خودم هم خسته شده بودم. نه درس می خواندم و نه از کنکور دل کنده بودم. هر طور که بود روزهای منتهی به کنکور هم سپری شد دوران پسا کنکور آغاز شد. دورانی که دیگر در آن قید و بندهای ذهنی وجود ندارد. هر کار غیر درسی ای را، نه آنکه جدید باشند و بعد کنکور شروعشان کرده باشم، با طیب خاطر انجام می دهم. دیگر نفس لوامه سازمان سنجش توی مخم رژه نمی رود که هر کار کنم یک نیش و کنایه ای بزند. 
   سفر همدان را نمی شد نیایم. بهانه ای هم نداشتم. البته اگر می گفتم نمی آیم کسی مجبورم نمی کرد که باید بیایی، ولی درست نبود که بعد از این همه ناز و ادا اینجا هم همکاری نکنم. خیلی راحت و سریع به برنامه سفر چراغ سبز نشان دادم، اما احساسات منفی ای که داشتم قابل چشم پوشی نبود. از سفر جاده ای و رانندگی خیلی دل خوشی ندارم. بی قانونی راننده ها کلافه ام می کند. در همین راه نه چندان طولانی تهران-همدان آن قدر حماقت به چشم می آید که برای توی هم رفتن سگرمه ها کافی است. اگر پولش را داشتم و فرودگاهش هم برپا بود، همه سفرهایم را هوایی انجام می دادم. شاید گاهی محض تنوع یک سفر زمینی هم می رفتم که دوباره مطمئن شوم بهترین روش همان هوایی است. 
   بعد از ظهر برای شروع سفر انتخاب شده بود. کمی تاخیر ناخواسته زمان شروع حرکت را به تعویق انداخت، ترافیک شهر هم مزید بر علت شد که نصف سفر در شب باشد. بعد از یکی دو ساعت که دیگر وارد جاده شده بودیم و خبری از ساختمان و مصنوعات دست بشر نبود، خورشید در حال غروب به خوبی دیده می شد. جسم گرد نارنجی رنگی که در موقعیت های مختلف صحنه های زیبایی خلق می کرد که برای یک شهرنشین شگفت انگیز است. گاهی پشت ابر با تلألؤ شعاع های نوری، گاهی قرص کامل درخشان و گاهی هم در حال غروب و ابرهای نازک خاکستری رنگ که مثل خنجر دل خورشید را می شکافند. این ها را در شهر نمی شود دید، چون از هر طرف که نگاه می کنیم، ساختمانی سر بر آورده. سر را که از پنجره بیرون کنی، نوک دماغت می چسبد به دیوار خانه روبرو. البته شهر هم ویژگی های خودش را دارد، اما بی تردید این نمایش زیبای روزانه را از مردمش دزدیده و دریغ می کند.
   کمی که گذشت و شب در روز داخل شد، سر و کله ستاره ها هم پیدا شد. برای نماز ایستادیم. توی ماشین بودم تا بقیه بروند نمازشان را بخوانند و جایمان را عوض کنیم. سرم را از ماشین بیرون آورده بودم و تفریح جدیدم را شروع کردم. دنبال دب اکبر می گشتم و بعدش هم ستاره قطبی تا قبله را پیدا کنم و ببینم قبله نمازخانه درست است یا نه. وقتی جایمان را عوض کردیم و وارد نمازخانه شدم روی دیوارش نوشته بود قبله کمی مایل به راست. این که «کمی» دقیقا چقدر است خدا می داند. این فلش هایی که قبله را نشان می دهند در نمازخانه روی دیوار بود،‌ اما مثل تمام فلش هایی که نمی شود به راحتی تفسیرشان کرد،‌ این فلش هم مبهم بود. همواره منتقد این مساله بوده ام که چرا روی دیوار؟ همان فلش را اگر روی سقف می زدند دیگر هیچ اما و اگری وجود نداشت. برای اولین بار در یک بیمارستان دیدم که بالای تخت بیمار و روی سقف جهت قبله را مشخص کرده اند. بررسی ستاره قطبی و پیدا کردن جهت های جغرافیایی، در کنار بقیه راهنماها جهت را برایم مشخص کرد و در نمازخانه گرم و پر حشره یکی از مجتمع های رفاهی میان راه نمازم را خواندم. صدای یک حشره ای که پروازش صدای «ویز» ممتدی می داد و بعد وقتی روی دیوار می نشست «تق» صدا می داد حواسم را پرت کرده بود و برای این که موقع رفتن وقتی پایم را داخل کفش می کنم، حس چندش آور له شدن یک حشره زمخت را تجربه نکنم کفشم را تکاندم و بعد پوشیدم. هر چه می گذشت، آسمان تاریک تر می شد. دور شدن از آبادی ها هم به حذف آلودگی های نوری کمک می کرد. بعد از چند دقیقه آسمان پر از ستاره شده بود. حالا برای پیدا کردن دب اکبر میان این همه ستاره کمی باید بیشتر وقت می گذاشتم و مثل آسمان شهر که یک نگاه به آسمان برای پیدا کردنش کافی است،‌ قابل پیدا کردن نبود. اگر مهارتم بیشتر بود برای پیدا کردن دب اصغر تاریک تر از برادر بزرگش دیگر نیازی به پیدا کردن دب اکبر نبود، چون همه شان قابل مشاهده بودند. آسمان پرستاره هم دومین چیزی بود که شهرها از ما گرفته اند. می دانیم گاوصندوق زندگی شهری،‌ تا الان دو طلا را از ما گرفته اند و پنهان کرده اند: طلوع و غروب خورشید و آسمان پر ستاره شب! چند گوهر دیگر نیز توی این صندوق محبوس است؟
۰ نظر ۰۵ تیر ۹۸ ، ۱۲:۲۴
محمد حسن شهبازی
در آستانه 25 سالگی، این تجربه را به واسطه چندین بار تکرار آموختم که در هنگام خرید سوغاتی، چند عدد اضافه و خارج از حساب و کتاب عادی تهیه کنم تا وقتی رسیدم و متوجه شدم افراد غیر مترقبه ای از سفرم با خبر شده اند و از قضا منتظر دیدارم هستند،‌ کاسه چه کنم دستم نگیرم و مجبور نشوم دنبال راه حل های محیرالعقول بگردم تا از این گونه بحران ها به سلامت عبور کنم! پس قرار من با شما این طور شد که در هنگام خرید سوغات علاوه بر افرادی که به ذهن می رسند، برای چند شخصیت خیالی هم سوغات بخرم تا از یک وضعیت قرمز پیشگیری شود. اگر هم وضعیت سفید بود که خدا را شکر، سوغاتی ها را خودمان استفاده می کنیم.

پ.ن: الان بعد از جستجوهای اینترنتی چند نقطه در شهر را نشان کرده ام و امیدوارم مشابه همان محصولاتی را که از مشهد خریده ام، پیدا کنم. 
۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۰۸
محمد حسن شهبازی

جای شما خالی در یک سفر کوتاه اما دلچسب سری به قم و کاشان زدیم. دو روز بیشتر طول نکشید اما الحمدلله بیشتر از این ها روحمان را تازه کرد. ابتدا سری به حضرت معصومه(س) زدیم و بعد جمکران و عصر هم کاشان بودیم. شب یک برنامه خانوادگی تماشای آسمان کویر داشتیم که سر فرصت از آن بیشتر خواهم گفت ان شاءالله. و فردایش هم به بازدید از تپه های سیلک و خانه بروجردیها و دو امامزاده(هلال ابن علی(ع) و نوه امام جواد(ع)) به همراه گشت و گذاری کوچک در نیاسر سپری شد. اما آن چیزی که کاشان را با آن کاشانی که در دوران دبیرستان رفته بودیم متمایز می کرد بافت جمعیتی حاضر در مکان های گردشگری بود. به طوری که گاهی احساس غربت هم می کردیم بس که دور و برمان را چینی ها و اروپایی ها اشغال کرده بودند. می رفتند و بلند بلند با هم حرف می زدند. در حدی که حتی داخل امامزاده هم سر و کله شان پیدا شد و تعداد افراد حاضر در محوطه امامزاده اگر نگوییم بیشتر از زایرین نبود، کمتر به نظر نمی آمد. و آثار مراجعه شان به آن جا را با دلارهایی که در ضریح بود نیز می شد به وضوح مشاهده کرد. اما در میان همه این ها، وقتی خانه بروجردی ها را بازدید می کردیم با صحنه هایی مواجه شدیم که خبر از یک عقب ماندگی عمیق می داد. در حالی که گردشگران خارجی به احترام قانون کشور میزبان از روسری استفاده می کردند و حتی یک خانم اهل آسیای شرقی در امامزاده چادر به سر داشت، دختران ایرانی که در کنار بعضی از آن ها یک آقا پسری هم حضور داشت، روی زمین، روبروی ساختمان تاریخی مشغول طراحی نمیدانم چه اثر هنری ای بودند، اما آنقدر غرق در آفرینش شاهکاری هنری بودند که از خود بیخود شده و از بند تن گریخته بودند، به طوری که دیگر از محیط اطراف خود به کلی فارغ شده و روسری شان از سرشان افتاده بود. یکی هم بود برای نیفتادن از این حال با همراهش در سیر و سلوک هنری چیزی لوله مانند را در دهان می گذاشتند و لحظاتی بعد دودی از دهانشان خارج می شد. خلاصه وضعیتی بود... در مجموعه سیلک نیز چند گردشگر اروپایی دیگر [که فرانسوی به نظر می آمدند] را دیدیم که به بازدید تپه های کشف شده توسط گیرشمن، هم وطن فرانسوی شان آمده بودند. پیرمردی در دفتر مجموعه نشسته بود که اتفاقا بلیت را از او خریدیم. در هنگام بازدید گردشگران از نمایشگاه مستقر در دفتر، چند کلامی را با آن ها فرانسوی صحبت کرد و بعدا کاشف به عمل آمد که پیرمرد در کارنامه اش مرمت آثار باستانی دارد و کوزه بزرگی که چند متر جلوتر از درب دفتر در شیشه ای قرار داشت نیز به دست او مرمت شده. از مکالمه شان پرسیدیم و گفت یکی از آن گردشگران گفته که در این چند روزی که به ایران آمده ام شما اولین نفری هستید که فرانسوی صحبت کردید و پیرمرد هم گفته این وظیفه سفارت شماست که مترجمی برایتان دست و پا کند. دو نکته از کلامش برداشت کردم یکی این که افسوس بر وضعیت گردشگری مان که با این همه آثار نتوانسته ایم آن طور که باید استفاده کنیم که نبود مترجم و راهنما گوشه ای از آن است؛ دوم اینکه درود بر غیرت پیرمرد که بی معطلی مملکتش را نفروخت و بگوید بله اینجا فلان است و بهمان و خوش به حال شما، که از بعضی افراد نسل امروز بعید نیست روزی در جایگاهی مشابه بنشینند با یک اشاره تا ته خط تخریب و خود باختگی را بروند. ان شاءالله که آن پیرمرد سال ها برقرار باشد و با خدمتش جور کمکاری ما و امثال ما را بکشد. سرتان را درد نیاورم؛ مخلص کلام، این است درد جامعه ما؛ اجنبی در حفظ هویت و فرهنگ و قانون ما بیشتر می کوشد تا خود ما!

۱ نظر ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۵
محمد حسن شهبازی

اواسط مرداد بود. البته خیلی اتفاقی رخ نداد، از مدت ها قبل حرفش افتاده بود. یک مشهد با بعضی دوستان. برای آغاز این سلسله عظیم شروع خوبی بود. از بین خیل مشهد هایی که رفتم (الحمدلله؛ باشد که روزی در شرایط بحرانی که شاید پدید آید، کمک حالم باشد) متفاوت عمل کردم. از رویه جدید هم راضی بودم و هم ناراضی. تغییر تاکتیکی که اعمال شد رفتن زیارت بود. با عقل بروم یا دل؟ دفعه های پیش عقل بیشتر حکم می کرد. البته عقل که نه آن عقلِ معیار؛ عقلِ خودم. اما این سری دل را حاکم کردم. و راضی هم بودم، اما خوب این هم مسائل خودش را داشت... بماند. 

یک یادگاری از این مشهد:
http://www.lenzor.com/p/0pIV3

روز های پایانی مشهد بود؛ با منزل که صحبت می کردم(منزل داریم تا منزل) و صحبت درباره جهادی رفتن بود ، به این نتیجه رسیدم که رفتن روا نیست. بر خلاف دفعه های پیش هم حقیقتا قانع شده بودم. اما نمی دانم چه شد که وقتی برگشتم انگار کسی حافظه ام را به طور موقت غیر فعال کرده باشد، با وقایعی که اطرافم افتاد (صحبت دوستان، تفکرات عمیق در طول روز و ...) ، همه چیز پیچید و برعکس شد. تصمیم گرفتم که بروم. جهادی دانشگاه تهران بود(وارث). مسلماً از قبل یک سفر کاملا ایده آل برایم نبود و نهایتا هم اینطور شد(یعنی ایده آل نبود) اما خوب لطف های خودش را داشت. دست و پنجه نرم کردن با گوشه ای از تهدید های زندگی روستایی. و البته فرصت های زیادش. و بقیه اش هم که بماند، قبلا صحبت کرده ام.

http://instagram.com/p/saeG-nn4P6/?modal=true

پس از آن فرصت مناسبی برای ادای یک قول قدیمی فراهم بود. سر زدن به فامیل های اندکی که در کرمانشاه مانده اند. شاید زیاد پیر شدنشان یکی از محرک های قوی ای بود که مجابم کرد که باید بروی، فرصت نباید از دست می رفت. تا باشد با همین دیدار های سالیانه ، بارهای بیشتری به حضورشان رسید. انصافا هم به سبک و نوبه خودش خوش گذشت.
و این هم یک یادگاری دلنشین از کرمانشاه؛ پدیده عجیب انسانی:
http://www.lenzor.com/p/UY8rV

همیشه خانواده جایگاه خودش را داشته و کماکان باید داشته باشد. خصوصا اگر سفر شلوغ و پرجمعیتی باشد. درست است این آخری افتاده بود با خانواده و خستگی و ...؛ اما روی آمدن آن اصرار ویژه ای داشتم و جایگاه خاصی در برنامه ریزی ها داشت. جوری که چیزی قادر به تکان دادن آن نبود. البته این ها همه در سطح اختیارات انسانی این حقیر ذکر شد؛ وگرنه قضا و قدر که بماند. حتی هشتگرد دوستانه هم تحت الشعاع آن قرار گرفت.
وقایع مترقبه و غیر مترقبه جالبی داشت.
این هم باشد به عنوان یادگاری شمال؛ احتمالا آخرین سفر فیزیکی شهریور 93 (الله اعلم البته!):
http://www.lenzor.com/p/7SPtU


از همه عزیزانی که در این مدت به اینجا سر زدند با #چاه_بی_آب مواجه شدند پوزش می طلبم. این ها همه مجازند و اصل جای دیگر است... ;)

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۴۴
محمد حسن شهبازی