پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل نوشته» ثبت شده است

سر سفره باصفای مادربزرگ، سس قرمز هاینز را می‌بینم! این پدیده دیدنش آن‌قدر خارج از قاعده است که مطلب را با آن شروع کردم. حدس زدنش خیلی سخت نیست که از کجا آمده. یکی از اعضای فامیل که ید طولایی در این نوع کارها دارد آن را خریده و حالا این سس قرمز عجیب وصله ای است در سفره مادربزرگ. تابحال نشده و یادم نمی‌آید سس قرمز خارجی خریده باشم، خصوصا در شرایطی که تنوع تولیدات داخلی‌اش آن‌قدر بالاست که اگر هم خارجی در ویترین مغازه باشد، باید یک به چند رقابت کند. از کمیت که بگذریم، در کیفیت هم سرآمد هستند این تولیدات داخلی؛ حالا نگوییم همه‌شان، ولی اکثرا این طور هستند. اما خب حالا که سس بر سر سفره است و پولش را هم من نداده‌ام که خبطی مرتکب شده باشم[که به زعم بنده خرید کالای خارجی خطاست. در این حالت خاص با نکاتی که در بالا اشاره کردم، دو برابر خطاست]. گفتم یک تست بکنم که فردا روز نگویند از روی هوا و متعصبانه قضاوت می‌کند. ظرف همان ظرف، رنگ همان رنگ و مزه همان مزه. شاید بگردید یک برتری بخواهید پیدا کنید، ظرف شفافش است که سس از پشت آن معلوم است! همین و بس.

حالا شما اسم این کار که در شرایط اقتصادی فعلی و با این وضعیت اشتغال، یک نفر بین خیل سس قرمزها بگردد و خارجی‌اش را پیدا کند را چه می‌گذارید؟

پ.ن: خیلی سعی کردم طوری بنویسم تا آن شخص عزیز که سس را خریده اگر روزی این متن را دید، ناراحت نشود. طوری که درد وطن را بیشتر از کنایه متن حس کند.

۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۶
محمد حسن شهبازی
خوب یا بد چند وقته(به معنای مدت طولانی) برخلاف بعضی (نمیخوام بگم اون بعضیا بدن؛ کلا عرض کردم) اهل رسانه ای کردن بعضی چیزا نبودم. مثلا خیلیا تو ایران عاشق امام زمانن، اما خوب من هیچ وقت نتونستم حس اون ها رو درک کنم. وقتی مثلا تو اینستاگرام، تو وبلاگ های شخصی و هر جای دیگه احساسات عده ای رو درباره امام زمان(عج) می دیدم که می گفتن آقا بیا، من زنده ام به عشق تو یا صاحب الزمان و ... حس خاصی بهم دست نمی داد. سعی نمی کردم ببینم آیا واقعا طرف این طوریه یا نه؛ چون که واقعا قابل تشخیص نبود. اما خودم رو بررسی می کردم می دیدم این طوری نیستم. به این اعتقاد داشتم که الکی هی بگی آقا عاشقتم، آقا بیا بی شما نفس زندگی کردن ندارم و ... بعد یه مدت اصن ریا و دروغ میشه حالت عادیم و در کل نسبت به کل این قضیه هم شل و بی احساس میشم. درست یا غلط این طوری پیش رفتم و الان هم ناراضی نیستم چرا که احساس می کنم ذهنم رو تازه نگه داشتم برای یه عرض ارادت واقعی.
وقتی به مقوله ظهور فکر می کنم چند تا کلیدواژه به ذهنم میاد. حکومت اسلامی، 313 نفر، تحقق واقعی زندگی در سایه ولایت و این جور مسائل. یعنی کاملا حقیقی به قضیه فکر می کردم. اینکه وقتی امام زمان(عج) ظهور کنن به هر حال یه سری عوامل نیاز هست برای حکومت. نه یه سری عاشق دلسوخته که فقط بگن بیا بیا و بعد دست ولی رو بذارن تو پوست گردو. همش تو فکر این بودم که یه تیم آماده باید باشه، یه نقشه معلوم (در حد توان حالا) که وقتی امام زمان(عج) ظهور کردن وقت تلف نشه. و پیش بینیم هم همینه که اصلا تا این مقدمات حاضر نشه ظهور هم اتفاق نخواهد افتاد. یعنی تا همین الان که هنوز ظهور رخ نداده, علت همین ناآمادگی شرایط هست. به محض آماده شدن شرایط این امر مبارک رخ خواهد داد و اصل قضیه از اون به بعد شروع خواهد شد. یه تلاش همگانی برای رسیدن به اون چیزی که باید.
حالا اینا رو بگذریم، از بعد انتظار نگاه کنیم.
شرم بر من...
ولی داشتم فکر می کردم وقتی مثلا سفارش میدیم فلان چیز رو دیجیکالا بیاره و میگه فلان روز میرسه دستتون، آدم همش گوش به زنگه که بیاد و تحویل بگیره و ذوق اون کالا رو داره. هر چند قیاس صحیحی نیست، اما آیا برای انتظار این طوری هستم؟
به طور مثال یه روز نیمه شعبانو هی تو فکر باشم که چی میشه امروز؛ امام زمان میان؟ نمیان؟
چقدر کار کردم برای رسیدن به اون زمینه آماده ظهور؟
اصن خیلی گاهی خنده داره؟ این همه فکر و اینها آیا باور حقیقی هست توی ما؟ 
که یه روز یه نفری میاد مسیر دنیا عوض میشه؟ آمادگیش هست؟ اون روز دیگه وقت آماده شدن و فکر کردن و نتیجه گیری نیست؛ انتظار جز اینه که آدم آماده باشه تا اون اتفاق بیفته؟
من که در همین لحظه می تونم بگم آماده نیستم...


پ.ن: گاهی خوبه آدم تو دلیاشو عمومی کنه؛ یه ذره باعث میشه جدی تر بهشون فکر کنه...
این رو دل نوشته ای نوشتم!
دیروز نیمه شعبان بود...
۲ نظر ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۷
محمد حسن شهبازی

به شدت به این معتقدم که پستی که از دل برنیاید ، پست نیست...

حالا شاید استثنا برایش پیش آمده باشد ، اما جزو اصول کلی ست...

۲ نظر ۲۷ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۱۲
محمد حسن شهبازی