پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

اون وقتایی که آدم خیلی غرق کار و زندگیه و اصن حواسش نیست با چه سرعتی داره میره جلو، یاد مرگ مثل ترمز اضطراری قطاره که یهو با کله پرتت میکنه تو دیوار روبروت!

یاد مرگ میتونه با صحنه ناگهانی یاد کردن از یه هنرمند وسط برنامه طنز باشه، یا دیدن جنازه یه گربه کف اتوبان یا حتی خرد شدن یه برگ خشک شده زیر کفش.

۱ نظر ۳۱ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۴۰
محمد حسن شهبازی

داشتم رانندگی می کردم که یهو دیدم یه بچه گربه ولو شده کف اتوبان. طبیعتا غمگین شدم.[زیاد] داشت غمم فروکش می کرد که یهو چند متر جلوتر دیدم یکی دیگه هم به همون سرنوشت دچار شد. غم دلم خیلی زیادتر شد. این دو تا بچه اینجا چی کار می کردن؟ لابد از بی تجربگی و خامی پریدن وسط اتوبان. اما دنبال چی بودن؟ مامانشون رو اون ور دیدن؟ داشتن بازیگوشی می کردن؟ نکنه فکر کردن ماشین یه موجودیه که باهاشون دوسته و کاریشون نداره؟ کاش حالا که مردن خیلی زود مرده باشن و اصلا درد نکشیده باشن. کاش حالا که مردن، با هم مرده باشن و اون یکی اصلا متوجه مرگ اون یکی نشده باشه و اون لحظه رو ندیده باشه. کاش مادرشون هم این صحنه ها رو ندیده باشه. این دو تا بچه و سرنوشتشون گوشه ای از تاریکی های موجود توی این دنیا بودن. خیلی چیزای تاریک تر از این هم هست. خلاصه که کاش تو اون لحظه، رنج نکشیده باشن.

توی دنیای ما آدما هم رنج زیاده. کاش ما هم در حد توان رنجی کم کنیم...

۵ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۰:۳۹
محمد حسن شهبازی

آقا تعارف توش دروغ مستتره. تعارف خیلی سمه. من خودم خیلی تعارف می کنم و هنوز هم سمش تو بدنم هست و گاهی تعارف می کنم و گاهی برای تعارف کردن با خودم جنگ درونی دارم. ولی بیاید تعارف نکنیم. مثالش همین امروز. فوتبال دیشب رو که رفتیم، یکی از دوستامو با خودم بردم و موقع حساب کتاب هی دو دل بودم که سهمش رو بدم و بعدا بهش بگم اینقدر سهمت شد، یا همین الان شماره کارت و مبلغ رو براش بفرستم. دومی رو انتخاب کردم ولی یه چند لحظه ای با خودم مکث داشتم. خب که چی؟ اصن هر چقدر صمیمی، چرا باید همچین کاری کنم؟ این کجاش نشون دهنده رفاقت و ایناس؟

خلاصه من تلاش می کنم سم زدایی کنم از خودم. شما هم تلاش کنید. 

۰ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۳۰
محمد حسن شهبازی

خب من امشب دومین کیک زندگیم رو درست کردم. به این امید که فردا صبح که از خواب پا شدم و ماه رمضون نبود، صبح کیک بزنیم.

این کیک ها رو یه بار که توی هایپرمی تخفیف زیادی خورده بود برداشته بودم. دو تا بسته بودن و توی کابینت ها داشتن خاک می خوردن و تصمیم گرفتم قبل از اینکه مثل پودر کیک قبلی تاریخ انقضاشون بگذره، به کمال برسونمشون. خلاصه وسایل و اینا رو آماده کردم و پروسه رو شروع کردم. این بار به جای فر گاز سعی کردم از ماکروفر استفاده کنم. اگرچه خروجی کیک دوم خیلی بهتر از اولی بود، ولی باز نتونستم کثیف کاری نکنم. درسته مثل قبل گرد و خاک نکردم ولی باز موقع استفاده از همزن مقادیر زیادی پودر به اطراف پاشیدم و باید تا شعاع یکی دو متری اطراف رو گردگیری کنم. ماکروفر هم از اون چیزی که فکر می کردم قوی تر بود و 20 دقیقه ای کیک رو تحویل میده و نباید به راهنمای پشت جعبه کیک وقع می نهادم! خلاصه که یه کم روی کیک زیادی برشته شد. اما همون طور که گفتم خروجی بهتری از قبلی داشت. قبلی یه حالت الاستیک عجیبی داشت. عین لاتکس بود :) دلیل اصلیش میدونید چیه؟ این که توی کیک قبلی یادم رفته بود 100 سی سی روغن بریزم توی مایع! شایدم به خاطر این بود که تاریخ انقضاش گذشته بود. هر چی بود، این سری الاستیک نبود و تاریخ مصرفش هم درست بود. تازه از این تزیین های رنگی رنگی هم خریده بودم و ریختم روش. در کل بد نشد. پیشرفت قابل توجهی داشتم. شاید سری بعدی پای خامه هم باز شد. زندگی و مهارت هایی که آدم به دست میاره همینه دیگه. از زمین های خاکی شروع می کنی و تهش میشی شِف محمدحسن! البته نمیدونم، شاید اگه همزن و اون قالب کیک و اینا تو خونه نبود، من هیچ وقت تو زندگیم کیک نمی پختم و هیچ وقت نمیتونستم این کارو تجربه کنم. انگار امکانات خیلی چیز مهمیه.

راستی؛ شاید تو دلتون بگید خب عکس کیک رو هم میذاشتی. خب من واقعا آدم عکسی ای نیستم. نمی‌دونم دقیقا دلیلش چیه. شاید چون دوربین خوبی ندارم، یا عکاس خوبی نیستم. یا مثلا حوصله‌شو ندارم و یا کمالگرا هستم و باید خروجی کارم خیلی خوب باشه تا با بقیه به اشتراک بذارمش. یا حتی اعتماد به نفس کافی رو ندارم. در هر حال خیلی تمایل ندارم عکسش رو به صورت عمومی منتشر کنم. برای خودم احتمالا یادگاری بگیرم و نگه دارم. هر چند الان نصف کیک خورده شده و یه کم برای عکس گرفتن دیره. بنابراین به همین نوشتن و توصیف ماوقع اکتفا می کنم چون نوشتن رو بیشتر از انتشار عکس دوست دارم، فرقی هم نداره درباره تجربه درست کردن کیک باشه، یا سد لتیانی که جمعه قبلی رفتیم. 

۱ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۱:۳۱
محمد حسن شهبازی

یه ظرف از یه نوع میوه و چسب هم؛ اما یه سری پر از کپک و یه سری سالم سالم!

داستان از این قراره که ظرف توت فرنگی رو از یخچال برداشتم تا قبل از کپکی شدن کلشون، لااقل چندتاییشونو که سالم موندن رو بخورم. وقتی داشتم به توت فرنگیای کنار هم نگاه می کردم و کپک زده ها رو می دیدم این سوال توی ذهنم اومد که چرا توت فرنگی بغلیشون که کاملا بهشون چسبیده کپک نداره؟ انگار بعضیاشون کاملا مستعد کپک زدنن و بعضیاشون به این سادگیا دم به تله نمیدن. نمی‌دونم چرا اما یاد دنیای انسان ها افتادم. اینکه بعضی از ماها هم در برابر تهدیدها خیلی آسیب پذیرتریم. دو تا آدم، تو یه شرایط یکسان و با ظاهرهایی کاملا شبیه هم در برابر شرایط واکنش های کاملا متفاوتی نشون میدن. در برابر ناملایمات یکی درگیر افسردگی میشه و اون یکی کاملا سرحال و شکوفا. واقعا عجیبه. خیلی وقتا هیچ خرده ای هم نمیشه گرفت. انگار چیزهایی هست که هنوز ما ازشون اطلاع نداریم یا اینکه خیلی کم میدونیم. شاید مثلا ژنتیک!

 

پ.ن: خیلی مادی‌گرایانه نگاه کردم؟ من که این طور فکر نمی‌کنم.

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۱:۱۶
محمد حسن شهبازی

یه رفیق دارم که توی کارشناسی باهم آشنا شدیم. این دوستم وقتی کلاسا تموم می شد جنگی از دانشگاه میزد بیرون و میرفت خونه. می گفت برم استراحت کنم و اینا. نمیدونم راست می گفت یا نه. واقعا شاید شرایط زندگیش جوری بود که باید زود میرفت خونه تا به یه کاری برسه، ولی اگه واقعا مشکلش همین استراحت و اینا بود به نظرم حیف بود. چرا اینو میگم؟ چون وقتی چند بار با هم رفتیم بیرون و برنامه های تفریحی گذاشتیم واقعا هم به اون خوش میگذشت هم به ما. وقتی برنامه تموم میشد ابراز رضایت قلبی نشون میداد ولی هر بار برای برنامه بعدی باید کلی منتش رو می کشیدم که بیاد. امیدوارم مشکل خاصی نداشته باشه و این نیومدناش بابت همون میل به استراحت باشه ولی خب واقعا اگه اینطور باشه، حیف نیست؟ تو که خوشت میاد چرا هر سری اینقدر مقاومت می کنی؟ :) البته این رو هم میشه گفت که شاید استراحت بیشتر بهش حال میده و تو خونه نشستن بهش حس بهتری میده. کی میدونه؟ کی حکم می کنه که حتما باید هر شب بیرون بود و هر آخر هفته یه برنامه طبیعت گردی و اینا داشت؟

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۵۰
محمد حسن شهبازی

مادربزرگ من بیش از 5 فرزند دارد. الان که به سن دیدن نتیجه رسیده است، از نظر سلامتی شکننده شده است و نیاز به مراقبت دارد. با اینکه تعداد فرزندانش کم نیست، اما باز آن طور که باید دور و برش شلوغ نیست و گاهی برای مراقبت نیاز به برنامه ریزی خارج از نوبت حس می شود. امشب مادربزرگ برای انجام یک سری آزمایش فوری راهی بیمارستان شده و چهار نفر از فرزندانش برای انجام کارهای او بسیج شده اند. دقایقی پیش خبر رسید که نتایج آزمایش هم مثبت بوده و جای نگرانی وجود ندارد.

پرونده امشب هم که بسته شد، به این فکر می کردم که آینده ما چه خواهد شد؟ باز نسل والدین ما شاید تعداد فرزندان زیادی نداشته باشند، اما باز همسر و چند خواهر و برادر در کنار خود دارند و می توانند به هر لطایف الحیلی که شده از یکدیگر کمک بگیرند ولی ما چه؟ من اگر به سنین پیری برسم و همین طور مجرد مانده باشم در چه وضعیتی خواهم بود؟ همسر و فرزند که ندارم هیچ، اطرافم هم خیلی خلوت است و احتمالا همه درگیر مشکلات خودشان هستند. واقعا نمی دانم. دلم نمی خواهد از آینده بترسم ولی خیلی هم از این ابهام موجود دل خوشی ندارم.

۱ نظر ۲۵ اسفند ۰۰ ، ۰۰:۵۰
محمد حسن شهبازی

یکی از تلخ‌ترین و آزاردهنده‌ترین مواجهه های من با وقایع اطرافم وقتیه که یک فرد درگیر با اعتیاد به مواد مخدر و یا کسی که عمیقا با فقر دست و پنجه نرم می کنه رو می‌بینم. این جور وقتا _هر چند کوتاه_ یه درد عمیق تو وجودم حس می‌کنم. از واکنش بقیه آدم ها در این موقعیت و موقعیت های مشابه اطلاعی ندارم. راه حل چیه؟

۱ نظر ۲۱ اسفند ۰۰ ، ۲۰:۵۶
محمد حسن شهبازی

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور

خیام نیشابوری

۰ نظر ۱۵ اسفند ۰۰ ، ۱۹:۰۲
محمد حسن شهبازی

باورم نمی‌شود که ظرف این مدت کوتاه، این همه تغییر کرده باشم.

۰ نظر ۲۶ دی ۰۰ ، ۱۱:۴۱
محمد حسن شهبازی