پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

اسمش شبیه چیست؟ 99امین پادشاه از خاندان برساوش؟ نام یک سیستم عامل بومی؟ نام پیشنهادی برای یک فضاپیما؟

هیچ کدام! تا بدین جای زندگی من، برساوش 99 برچسبی است برای زیباترین و بزرگ ترین شهاب سنگی که تا به حال دیده ام. داستان از این جا شروع می شود که هر ساله در تابستان، زمین از بین بقایای یک دنباله دار رد می شود و این ذرات با جو زمین برخورد می کنند و بارش شهابی برساوشی را به وجود می آورند. پارسال به گمانم ماه در آسمان کامل بود و شرایط رصد فراهم نبود. اما دو سال پیش را به خاطر دارم که من به همراه برادرم و یکی از پسرخاله هایم به پشت بام رفتیم و چشم به آسمان منتظر سنگ های آتشین بودیم. دقیق یادم نیست که چند شهاب دیدیم، حتی شاید با آن حجم آلودگی نوری تهران چیزی دستمان را نگرفته باشد. امسال اما با همان جمع، بعلاوه دو نفر دیگر، چند ده کیلومتر دورتر از تهران برای رصد به پشت بام رفتیم. باد شدیدی می آمد و سرمای باد و گردن کشیده ی رو به بالا، درد محسوسی را در فک ایجاد می کرد. هیبت آسمان و شدت باد هم کمی حس بی تعادلی را القا می کرد. ساعت 11 بود و صورت فلکی برساوش به اندازه خوبی از افق و آلودگی نوری شهرهای اطراف فاصله گرفته بود. آسمان هم صاف و بدون ابر بود. اول که رفتیم کمی به خود آسمان و ستاره ها خیره شدیم. در گوشه ای از آسمان مشتری و زحل به راحتی دیده می شدند. ماه هم در آسمان نبود. همین طور که چشم به نقطه های مختلف آسمان دوخته بودیم، درست در زیر دب اکبر، یک گلوله آبی رنگ در کسری از ثانیه سر تا ته این صورت فلکی را طی کرد. هر چند خیلی سریع، ولی برای لحظات کوتاهی مرا در شوک فرو برده بود. باورم نمی شد این شهاب باشد و در یک لحظه ذهنم دنبال سناریوهای دیگری می گشت که این تصویر را به آن ها نسبت بدهد. ولی واقعا این شیء و این خط بسیار بلند شهاب بود! شهابی که دودش تا یک ثانیه بعد از محو شدنش در آسمان قابل رؤیت بود.

تا وقتی که روی بام بودیم، گردنمان رو به آسمان بود تا یک بار دیگر، چنین پدیده شگفت انگیزی را با این وضوج ببینیم، ولی نشد که نشد!

۲ نظر ۲۵ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۱۹
محمد حسن شهبازی

سروش صحت برنامه ای با عنوان «کتاب باز» دارد که در آن با دعوت از یک مهمان درباره نشر و کتاب صحبت می کنند. تا به حال نشده که یک برنامه را کامل ببینم، اما یک بار که متوجه شدم دکتر محمود انوشه مهمان برنامه بوده است، ترغیب شدم که نگاهی به آن برنامه بیاندازم. گتفگوی مهمان و مجری خیلی برایم شگفت انگیز نبود. چه بسا بخش دوم برنامه که با حضور یک خانم فعال در حوزه نشر و بررسی کتاب کودک بود، برایم جذاب تر بود. اما در بین صحبت مجری و مهمان، دکتر انوشه اشاره ای به اسم برنامه کردند و گفتند کتاب باز با سکون «ب»، معنای خوبی ندارد و بیشتر به یک کلکسیونر دلالت می کند و بهتر بود حرف «ب» را با کسره ادا کنیم و اسم برنامه کتابِ باز باشد. من شخصا با دکتر انوشه مخالفم و به نظرم کتاب باز با همان سکون حرف «ب» بسیار جالب تر و جذاب تر است. کتاب باز سهوی یا عمدی، بسیار خوب انتخاب شده است و به تنهایی چند مفهوم را می رساند. اول از همه همان کلکسیونر. به هر حال شاید هر کسی که اهل کتاب باشد، کمی هم خوی کلکسیونری در وجودش داشته باشد. علاوه بر این موضوع، مفهوم Open Book را هم می رساند، اگرچه شاید خیلی با آن برنامه مأنوس نباشد. معنی دیگری که از این اسم به دست می آید، بیان وضعیتی است که در آن کتاب باز است. حالتی که مطالعه مستمر را القا می کند. از کتابِ باز هم که قبلا اشاره شد می توان در کنار این قرائت یاد کرد. نوع دیگر، خوانش امری کتاب باز است که کمی تحکم هم با خود دارد. کتاب باز! یعنی همه کتاب را باز کنند. در نتیجه به نظرم انتخاب بسیار خوب، جذاب و هوشمندانه ای بوده است.

۰ نظر ۱۵ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۱۱
محمد حسن شهبازی

معنی واقعی لَختی و اینرسی رو میشه با بخش کلمه های کلیدی وبلاگ درک کرد. بعد از این همه سال که وبلاگ داره به روز میشه، یک کلمه به سختی واردش میشه و یک کلمه هم به سختی از این مجموعه بیرون میاد. اما چشمم یهو متوچه یه تغییر شد. ظرف چند ماه کرونا خودشو وارد این مجموعه کرده و احتمالا از ته جدول خودشو چند ردیف بالا خواهد کشید...

در این عمر 27 ساله، از دیدگاه اثرگذاری، رویدادی به این بزرگی رو تجربه نکرده بودم. گاهی با خودم میگم چرا covid اومد؟ برای منی که اعتقادی به تصادفی بودن پدیده های جهان ندارم، این وضعیت کمی مبهمه و این نگرانی رو دارم که covid قدرتمند، با تمام تغییراتی که ایجاد کرد، به هدف خودش نرسید. غرور انسان اون طور که باید جریحه دار نشد و بازگشتی که یه روز باید بهش تن بده رو کلید نزد. حالا که یواش یواش داره بوی واکسن به مشام میرسه و انگار covid هم رفتنیه، آیا فرصت استراحت خواهیم داشت؟ یا باید بلافاصله منتظر پدیده نوظهور بعدی برای رام کردن انسان سرکش باشیم؟ دارم اشتباه می کنم؟

۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۴۰
محمد حسن شهبازی

بیشترین فاصله رو با این فضاها داشتم. شاید مزد کاری باشه که تو روزای خیلی دور، از روی ناخودآگاهم، بدون آلودگی های نفسانی، از یه جای ناشناس، وسیله انجامش شده باشم. هر چی که بود، عرفه 99 رو هم خوندم. باز هم پای لپتاپ و باز هم از روی همون فایل پی دی افی که چند سالی هست منتشر شده و متن درشت و ترجمه روونی داره.

توفق خوندن عرفه 99، لطف یا عادت، حاشیه های مشترکی با سال قبلی داشت. کاغذ کنار دستم بود و بعضی جاهاش رو برای خودم نوشتم؛ نمیدونم چرا، شاید برای مرور دوباره خودم، شاید از سر هیجان و شاید هم ذوق به اشتراک گذاشتن چند جمله با بعضی که این حال رو درک کنن...

حالا تا اینجاش، برای یک مخاطب عام و یا خاص، شاید خیلی شخصی و بی مزه باشه. اما اینکه پارسال هم دقیقا همین کارو کردم و الان دیدم یکی از این جمله ها دقیقا پارسال هم تکرار شده، نشون دهنده چند تا چیز میتونه باشه. اول اینکه من دیگه دارم به یه ثبات میرسم. میتونه هم خوب باشه و هم بد. به اسلوب رسیدن چیزی بوده که سال ها دنبالش بودم و نظام مند بودن رو همیشه به عنوان یک ارزش میشناختم و در نقطه مقابل همواره هم از جمود ترسیدم و این حس همراهم بوده که نکنه این ها خاصیت سن و سال و سفت شدن گچ و سیمانی باشه که گچ کار و بناش به اندازه کافی ماهر نبوده و کارو خوب در نیاورده. خوف دیگه ای که نسبت به این تکرار دارم، تنگ شدن نگاهه، نکنه خیلی محدود شدم، نکنه دیگه دایره نگاهم اونقدر کوچیک شده که فقط یه سری چیزا رو میبینه و به تکرار افتاده...

پ.ن: من تا حالا خیلی نوشتم. شما هم بنویسید. نوشتن اصلا عمر آدمو چند برابر می کنه. من اگر خیلی چیزا رو نمی نوشتم، اگر قرار بود فقط با اتکا به ذهن و حافظه م زندگیم رو مرور کنم، شاید یک پنجم از چیزی که هست رو یادم میومد. بدون ترتیب، بدون جزئیات و بدون حس و حال اون مقطع.

این متن رو وقتی نوشتم که سری به آرشیو زمانی وبلاگ زدم. درازی این آرشیو توجهم رو جلب کرد و گفتم برم یک سال قبل ببینم چی نوشتم و مرداد 98 و دو نوشته ای که منتشر کردم، یادآور عرفه بود و کوهی که با چند تا از بچه های دانشگاه رفتم...

۰ نظر ۱۳ مرداد ۹۹ ، ۲۱:۳۸
محمد حسن شهبازی

قبل تر ها وقتی برای مدتی، متنی در وبلاگ منتشر نمی‌کردم،‌ در ناخودآگاهم خالی ماندنش را حس می‌کردم و کمی برایم دغدغه ایجاد می‌کرد و وقتی ماه تمام می‌شد و چیزی نمی‌نوشتم، کمی افسوس می‌خوردم و به فکر فرو می‌رفتم. چه شده که یک ماه گذشت و چیزی برای نوشتن نداشتی. تیر 99 که گذشت،‌ نه تنها چیزی ننوشتم، حتی آن دغدغده همیشگی را هم حس نکردم...

انگار سنگی به پایم بسته شده و تا عمق اقیانوسی عمیق پایین آمده‌ام. اینجا نه نوری هست و نه صدایی؛ شاید خاصیت فشار است و فشار...

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۰۴
محمد حسن شهبازی