پرباز

نگاه رو به جلو؛ اما اسیر در گذشته

پرباز

نگاه رو به جلو؛ اما اسیر در گذشته

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

نگذارید شوق زندگی در چشمان شما نابود شود؛

نگذارید نور زندگی در وجود شما خاموش شود؛

نگذارید معنای زندگی از ذهن شما زدوده شود.

به قول Dylan Thomas:

Rage, Rage against the dying of the light.

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۰۱ ، ۱۱:۰۰
محمد حسن شهبازی

من رها کردن بلد نبودم و به همون اندازه گیر دادن خوراکم بود. بازه های زمانی ای بود که این جا رو به روز می کردم، بدون اینکه تعریف روشن، دقیق و منطقی ای از این کارم داشته باشم. یه وقتایی هم به روز نکردم، چون نتونستم. اما الان که از نوشته قبلیم حدود 2 ماه میگذره، میخوام بگم که عمدا ننوشتم. خیلی وقتا بلاگ رو چک کردم و فقط دو تا پست جدید خوندم و یه چرخی زدم و رفتم بیرون، بدون اینکه دغدغه اینو داشته باشم که تا توی پنل هستم یه پستی بنویسم و اون توالی به روزرسانی رو حفظ کنم تا هر ماه حداقل یک نوشته وجود داشته باشه. برنامه ای هم برای به روزرسانی ندارم، اگرچه برنامه تعطیل کردن و حذف رو هم ندارم. راحت ترین و دم دستی ترین راه حل، رها کردنه. همینطوری بمونه. من اگه در طول این این 9 سال که این وبلاگ گوشه ایش رو نشون میده تغییر کرده باشم، نمیتونم منکر این تغییرات بشم. شاید بتونم مخفیشون کنم، ولی انکار نه. نوشته های این سال ها همه محصولی از وجود من بودن که با توجه به شرایطی که اون موقع داشتم تولید شدن. 

حالا من رها کردن رو به سادگی برای وبلاگ انتخاب می کنم. این رها کردن رو توی خیلی از ابعاد زندگیم هم به کار میگیرم. برای رسیدن به این مهارت، من سختی ها و سختگیری های زیادی رو پشت سر گذاشتم. هر چی هست، به نظرم اتفاق مبارکیه.

اما اینجا که قراره دیگه از نظم و اصول و قانون خاصی پیروی نکنه، شاید همینجوری چند وقت یه بار به روز شه، شاید هم از دسترس خارج شه. رهاس، هر اتفاقی ممکنه براش بیفته.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۹:۳۳
محمد حسن شهبازی

موجز و مختصر و ریاضی وار بگم:

(خیر مطلق ، شر مطلق)

دقت کنید که از پرانتز استفاده شده.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۱ ، ۱۷:۴۰
محمد حسن شهبازی

خب علاوه بر اینجا، دیروز هم یک تجربه مشابه داشتم. به رسم همیشه که برای رسیدن به مقصد تکراری مسیریاب زده بودم، مسیر متفاوتی بهم داد و به یه دوراهی رسیدم که سمت چپ خالی و سمت راست ترافیک نیمه سنگینی بود و در کمال تعجب مسیریاب، گزینه سمت راست و مسیر شلوغ تر رو انتخاب کرده بود. دوراهی سختی بود و دودل بودم و ظرف چند ثانیه ای که فرصت تصمیم گیری داشتم، دو سه بار تصمیمم عوض شد که از مسیر راست برم یا چپ. در نهایت به مسیریاب اعتماد کردم و افتادم توی ترافیک ولی خب باز ته دلم یه جوری بود و میگفتم آخه چرا اون ور که خالیه و همه دارن با 90 تا میرن! دیگه افتاده بودم توی ترافیک و چاره ای نداشتم و به مسیرم ادامه دادم. 4،5 دقیقه گذشت و راه من باز شد و دیدم اوه اوه، اون ور چه خبره! خلاصه جامون عوض شده بود و احتمالا اون وریا میگفتن خوش به حال اون وریا و ما گازشو گرفتیم و رفتیم!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۰۷
محمد حسن شهبازی

اینجا رو یادتونه که درباره مسری بودن رفتارهای بیمارگونه نوشته بودم؟ مثال براش زیاده. به طور مثال چند روز پیش توی جاده تهران-شمال مقداری ترافیک بود و مجدد در یک جاده دوبانده ماشین ها به طرز مرتب و متمدنانه ای ایستاده بودن. بعد چند دقیقه از شونه خاکی جاده یک کامیون نامحترم مسیر جدیدی برای خودش باز کرد و گرد و خاکی هم به پا کرد. چند ثانیه بیشتر نگذشت که پشت سرش یک سواری اومد و پشت اون هم ماشین بعدی و به همین صورت زنجیره بی فرهنگی و بیشعوری تشکیل شد.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۰۱ ، ۰۹:۳۶
محمد حسن شهبازی

توی وبلاگ ablogofonesown.blog.ir چالشی دیدم که البته برگزارکننده‌ش ایشونه: blog.hatefblog.ir و توی blog.hatefblog.ir/post/219 توضیح دادن.

جایزه و ... هم داره که البته من حوصله این چیزا رو ندارم ولی سوالاش برام جالب بود و اگرچه الان واااقعا خیلی احساس سرشلوغی دارم ولی بدم نیومد شرکت کنم :)

۱.وبلاگ‌نویسی را چه زمانی ، چگونه آغاز کرده‌اید. چگونه آشنا شدید. از حال و هوای‌تان بنویسید؟

ج: راهنمایی بودم :) شاید 14 سال پیش!

۲. آیا وبلاگ‌نویسی چارچوب و قوانین خاصی داره؟ منظور نوشتن است. آیا باید به قواعدی پایبند بود؟نظر شخصی خودتون رو بگین؟

ج: نه به نظرم. خود جامعه وبلاگ نویسی در بلند مدت به سمت خوبی هدایت میشه؛ به احتمال زیاد.

۳. برای چه کسی یا چه کسانی می‌نویسید‌ (مخاطب هدف وبلاگ شما چه کسانی هستند به نظر خودتان و با بررسی که نموده‌اید)؟

ج: همممم. واقعا مخاطب خاصی ندارم؛ برعکس شبکه های اجتماعی. اینجا بیشتر برای دل خودم مینویسم و اگرچه دوست دارم عموم و تعدادی از دوستام بخونن ولی همزمان کمی هم واهمه دارم از خونده شدن اینجا :)

۴. وضعیف فعلی وبلاگستان و وبلاگ‌های فارسی را چگونه می‌بینید؟

ج: نه چندان مناسب، اما خیلی هم خراب نیست.

۵. گمان می‌کنید برای کپی نشدن باید چه کار کرد؟ آیا خودتان درگیر این مساله شدید؟ چه راه‌حلی را انجام داده‌اید؟ بنظرتان کپی کردن خوب است؟

ج: نه کپی کردن خوب نیست؛ به چند دلیل: 1- غنای وب فارسی وابسته به تولید محتواس. 2- محصول کپی چون انگیزه پشتش ناشی از تنبلیه، کیفیت لازم رو هم نداره. 3- دزدیه. برای کپی نشدن که فقط فرهنگ سازی. اگر هر کس روزی با دزدی دسترنجش مواجه بشه این موضوع رو بیشتر درک میکنه. حمایت های قانونی هم که بخش دیگه ای از کاره. درگیر شدم ولی کاری نتونستم بکنم :) مثلا یه بار آمدنیوز یه چیزی ازم کپی کرد.

۶. آیا شبکه‌های اجتماعی را دشمن وبلاگ‌نویسی می دانید؟ به نظرتان چه تاثیری گذاشتند ؟ خوب بوده یا بد؟

ج: همممم. به صورت مطلق نه، ولی الان توی ایران به وبلاگ خیلی آسیب زدن. 

۷. وبلاگ‌نوشتن چه تاثیری روی زندگی شخصی شما گذاشته؟ 

ج: نمیدونم. ارزیابی نکردم. ولی اثرش مثبت بوده ولو اندک.

۸. نقطه اوج وبلاگ‌نویسی تون چه زمانی بوده؟ آیا هنوز هم در نقطه اوج هستید؟ اصلا با چه خط‌کشی این را اندازه می‌گیرید و نقطه اوج را حساب می‌کنید؟

ج: والا همیشه در اوج بوده :)) شوخی کردم ولی خب به نظرم همیشه تلاش کردم رو به جلو باشه و تا حدی هم اینطور بوده. هر چند خیلی وقتا از نظر کمی پر از بالا و پایین بوده وبلاگ.

۹. چقدر نظرات ، مخاطب و آمار وبلاگتون مهمه براتون(چه محتوایی و چه تعدادی)؟ آیا برای آمار می‌نویسید؟

ج: نمیتونم بگم مهم نیست، ولی خیلی هم مهم نیست.

۱۰. وبلاگ‌نویسی به شما چه داد و چه گرفت؟

ج: تمرکز، خاطره، عمق.

۱۱. شده وبلاگ‌نویسی باهاتون بدرفتاری کنه و یا توی این فضا اذیت بشید؟

ج: همممم؛ نه خیلی. پسر خوبیه. :)

۱۲. مشکلاتی که سر راه وبلاگ‌نویسی هست چیه به نظرتون؟

ج: مشکل که نمیشه گفت ولی به هر حال مثل هر موجودی برای بقا نیاز به نگهداری، توجه و مراقبت داره.

۱۳ . جذابیت وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسی رو توی چه چیزی می‌بینید؟

ج: برشی متن محور از عمق زندگی آدم های مختلف. چی از این زیباتر؟

۱۴. دوست خوبی از دنیای وبلاگ پیدا کردین؟ چقدر باهاش صمیمی شدین؟

ج: دوستی نمیشه بهش گفت ولی با یکی دو نفر ارتباط خیلی کمی برقرار شده؛ حقیقی هم نه، مجازی. :)

۱۵. آرزو و ایده‌آلتون رو از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تون بنویسید

ج: آرزوی خاصی ندارم. گاهی در حد یه جرقه به ذهنم میرسه که کاش وبلاگ پرمخاطب و زنده تری داشتم ولی با خودم میگم که چی؟ دنبال چی هستی؟ اون موقع روح وبلاگم کدر میشه پس همینجوری بهتره.

۱۶. تا حالا به وبلاگی حسودی کردین؟ بنویسید.

ج: آره :) وبلاگ هایی که interaction خوب و مفیدی دارن غبطه خورشون ملسه :) اونایی که قالب خوب و شخصی سازی شده مناسبی دارن هم جالبن.

۱۷. تا حالا از وبلاگی متنفر بودین؟ بنویسید.

ج: شاید! مال سال ها پیشه و این حسم ارزش توجه نداره.

۱۸. تا حالا وبلاگی شما را به وجد آورده؟

ج: احتمالا بوده ولی الان حضور ذهن ندارم.

۱۹ . چند‌تا از وبلاگ‌هایی که خیلی دوست داشتید رو به ما معرفی کنید ( حداکثر ۸ عدد )

ج: والا نمیدونم :) یا بهتره نگم الان :)

۲۰. یه سوال خودتون از خودتون بپرسید که فکر می‌کنید توی این لیست خالیه و پاسخ بدین

ج: ندارم! 

۲۱. یه سوال از سوال شماره ۲۰ بقیه شرکت کنندگان پیدا کنید و پاسخ بدید.

ج: لیست خالی بود متاسفانه.

۲۲. احساس خوشحالی در کل در دنیای وبلاگ‌ها می‌کنید؟ بیشتر توضیح بدید

ج: خوشحالی نمیشه اسمشو گذاشت. ولی حسم مثبته.

۲۳. جمله آخر: از شرکت در این چالش، بین این همه کار عقب مونده پشیمون نیستم. الانم توی یه کلبه چوبی در هوای مه ابری گرفته شمال نشستم و منتظرم بارون بباره. آیا میباره؟

۲۴. کلمه آخر: محبت.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۰۱ ، ۲۰:۲۹
محمد حسن شهبازی

این داستان مال چند روز پیشه. اگرچه شاید بهتر بود ننویسمش ولی خب به نظرم بد نیست توسط بقیه خونده بشه. شاید اثرات خوبی داشته باشه.

یکی از محله های شهر هست که علامت گذاری نسبتا پیچیده ای داره و خیابوناش به صورت قطعه ای یه طرفه‌ن. من 99.999% مواقع و تو ساعات مختلف شبانه روز فارغ از شلوغی و خلوتی و حضور یا عدم حضور پلیس، این قوانین رو رعایت کردم، اگرچه گاهی روی مخمه. امروز از پارکینگ اومدم بیرون ولی پشتم جا نبود و اومدم وسط خیابون وایسادم. کنترل در پارکینگ رو زدم و منتظر موندم تا در بسته بشه. همون موقع یه مزدا3 مشکی به صورت خلاف از سر کوچه اومد و رسید جلوم. من در همون حالت که منتظر بودم در بسته شه، از جام تکون نخوردم و یه 10 ثانیه ای توی همون موقعیت ایستاده بودم. دیدم طرف داره نگاه می کنه و دستامو به علامت "خب چی کار کنم؟" بردم بالا. (🤷🏻‍♂️) بعد سرمو از پنجره بردم بیرون و گفتم خلاف اومدی. اونم با حالت عصبانی و با داد زدن گفت: «یعنی الان همه چیت درسته جز این یه مورد؟» منم گفتم: «آره، همیشه جهت خیابونا رو رعایت می کنم و خلاف نمیام.» واقعا تو کتم نمی رفت که از بدیهی ترین قانون و حق شهروندیم کوتاه بیام و به یه نفهم قلدری مثل اون حق بدم و کنار بکشم. گفت خب بگیر راست تا من رد شم. فضا پر تنش بود. منم بعد چند ثانیه برای اینکه تنش رو مدیریت کنم و نذارم طرف وحشی شه (خیلی گنده هم بود و ترکیب هیکلش و شعورش خیلی ترکیب سمی ای بود) یه ذره گرفتم راست اما خودمو خیلی زحمت ندادم که حتما ماشینو رد کنم. همونجا وایسادم و گفتم حالا برو عقب تا رد شم. هر لحظه بیشتر فشاری می شد و وقتی دنده عقب گرفت و من رد شدم یه بد و بیراهی گفت و منم یکی دو تا بهش برگردوندم و رد شدم. (البته در حد و اندازه های خودم :) خیلی فکر بد نکنید) بعد این، طرف یه مرحله دیگه فشاری تر شد و از ماشین اومد پایین و با صدایی که نشون دهنده جر خوردن بود یه مرحله دوز بد و بیراهش رو جدی تر کرد و گفت وایسااا و از این صحبتا. خب من معمولا از فحش دادن بقیه حرصم نمیگیره چون به این نتیجه رسیدم که نشونه ضعفشونه و آروم موندن من و وارد نشدن به بازیشون به نفع خودمه و حتی اونو عصبانی تر هم ممکنه بکنه. برای همین گازش رو گرفتم و از همون پشت شیشه [سانسور] و گازشو گرفتم و رفتم. این حرکت آخر واقعا دیگه تیر خلاص بود چون حرص انباشته‌ش داشت می‌پاشید تو سر و صورت خودش. یه بخشی از اقداماتم رو نمیتونم ایجا بگم. در کل همین که وارد درگیری با یه همچین گولاخ نفهمی نشدم پیروزی بزرگی بود. البته تا 5 دقیقه هیجان همراه با استرس که توی ضربان قلبم مشهود بود رو داشتم تجربه می کردم اما عصبی و حرصی نشده بودم. صرفا کمی از پررویی، گستاخی و بی شعوری این جور آدما ناراحت شدم. اما اینکه سر حق واضحم مثل قدیما شل عمل نکردم و صریح حقمو به خودم و طرف یادآوری کردم حس خوبی دارم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۰۱ ، ۱۹:۱۰
محمد حسن شهبازی

امروز عصر که رفتم خونه مادربزرگ، بعد ناهار خواستم یه چرت بزنم و قبل از اینکه خوابم ببره یه حالی داشتم. حس عجیبی بود. نمیدونم واقعا از نظر جسمی و بدنی مشکلی داشتم یا همه‌ش روانی و ذهنی بود. اما هر چی بود حس کردم دارم می‌میرم. مثلا انگار نفسم یواش یواش داره قطع میشه و کاری نمیتونم بکنم. توی یه حالت خواب و بیداری هم بودم و نمی‌تونستم کاری بکنم. واقعا عجیب، سخت و دردناک بود. بعدش به این فکر کردم که چقدر غرق توی زندگی شدم و دیگه حتی به مرگ هم فکر نمی‌کنم و اینقدر سر خودمو شلوغ کردم و برنامه پشت برنامه چیدم که اصلا انگار جاودانه‌م و فناناپذیر شدم. به خودم میگم وا بده مرد! هر لحظه ممکنه همه چی تموم شه.

ولی همونجا آرزو کردم که کاش ساده و راحت و بی درد بمیرم :) 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۰۱ ، ۰۲:۰۷
محمد حسن شهبازی

توی اقوام یکی رو داریم که امسال کنکور داد. دیروز بود که اعلام شد نتایج آخر شب میاد. چند ساعت قبل اعلام نتایج بهم زنگ زد و یه کم گپ زدیم. از خاطره روز اعلام نتایج خودم براش گفتم. خب اون موقع ما ADSL نداشتیم و با توجه به شلوغی سایت سنجش خیلی منطقی و البته عملی نبود که آدم با Dial-up نتیجه بگیره ولی با این وجود تا چند ساعت ما تو همون خونه مشغول تلاش برای دیدن نتایج بودیم اما موفق نمی شدیم. من کد ملیم رو همیشه کامل میزدم ولی نتایج نمیومد. یواش یواش به ذهنم رسید که بیا بدون 00 اولش امتحان کن ولی یه کم از نظر ذهنی فرار می کردم. احتمالا از روبرو شدن با نتایج می‌ترسیدم. دست آخر با پیشنهاد اطرافیان قرار شد بریم کافی نت. اونجا دیگه گفتم جهنم! هر چی شده دیگه شده و همونجا بدون 00 اول کد ملی فرم رو پر کردم و نتایج اومد.

از اون موقع تا الان نتیجه کنکور یه نفر برای اطرافیان جزو جذاب ترین چیزا بوده. برای خود منم هست و بدم نمیاد بدونم اونایی که از آشنا و فامیل کنکور داشتن چند شدن، ولی ریشه این حس خودم رو فضولی میدونم و برای همین جلوش رو میگیرم. اگر خواست خودش میاد میگه بهم. این روزا این بحث هم خیلی رایجه که رتبه کنکور یه چیز شخصیه و اینا. ولی زمان ما واقعا اینجوری نبود و اصلا کسی به این چیزا بها نمیداد. اما توی مکالمه تلفنی دیروز، من همینا رو گفتم. هم خاطره دیدن نتیجه خودم رو گفتم و هم اینکه نتیجه کنکور یه چیز شخصیه. اگه دوست داشتی و راحت بودی میتونی به منم بگی. این رو هم اضافه کردم که اگه نتیجه کنکورت اون چیزی که میخواستی نشد، غصه نخور. راه موفقیت فقط از دانشگاه نمیگذره. زمان ما که خیلی فضای فکری اینطوری بود گذشت و الان خیلی عوض شده اوضاع. اینا رو که گفتم، گفت: نه بابا. مگه من دخترم که رتبه‌م رو نگم. شاید واقعا این حرف از ته دلش بوده باشه، ولی من این طور حس نکردم. یک غرور پسرانه و مستانه با ترکیب فرار رو به جلو و سرکوب احساسات. شاید این حرف ناشی از بولی دوران مدرسه باشه. اینکه فضای مدرسه های پسرونه طوری بوده و احتمالا هست که اگه یه جا ضربه ای خوردی، نباید غمگین بشی و از اون بدتر نباید بروز بدی. این که سرکوب احساسات برای پسرا یه اجبار مقدسه و تو هر چقدر هم زخم بخوری، نباید وا بدی و خب خروجیش میشه همین جمله ها: «مگه من دخترم؟» نه داداش. اگه کسی با غمگین شدن سر یه شکست بهت انگ های جنسیتی میزنه، اشکال از تو نیست. اشکال از اونه. احتمالا اونه که ضعیفه و نمیخواد با واقعیت رو در رو بشه و دیگران رو هم به این سرکوب دعوت میکنه. چی از این بهتر که آدم با احساساتش شجاعانه مواجه بشه؟ تو برای کنکورت یه مقدار تلاش کردی و یه نتیجه ای هم گرفتی. اگر فاکتور شانس و ... رو کنار بذاریم و رتبه‌ت متناسب با تلاشت باشه، بهترین فرصته که با این واقعیت کنار بیای و به جای سرکوب، با درون خودت رو به رو شی. اون غصه ای که فکر می کنی باعث میشه دخترونه به نظر بیای، یه الماسه که توی وجود همه آدما با هر جنسیتی وجود داره. با این بهونه ها روش خاک نریز.

تموم شد؛ خیلی تاثیرگذار بود؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۰۱ ، ۱۹:۱۸
محمد حسن شهبازی

یه زمانی فکر می‌کردم که استعدادهای مختلفی دارم و میتونم خیلی کارارو انجام بدم. ولی همون موقع که این توهم رو داشتم هم بر این باور بودم که تدریس اصلا مهارت و استعداد من نیست و هنوزم همینطور فکر می‌کنم. در حین تماشای همون ویدئویی که پست قبل بهش اشاره کردم دوباره این موضوع بهم ثابت شد. داشتم فکر می کردم من اگه جای اون آقا بودم، موقع ریختن طرح درس یا آموزش با خودم میگفتم این چیزا که خیلی بدیهین. چرا من باید این چیزای ساده رو دوباره و چندباره توضیح بدم؟ اصلا یادگیری اینا مگه کاری داره؟ توجه نمی کنم که خود من اینارو خیلی به تدریج یاد گرفتم و یا کم هزینه های مادی، زمانی و معنوی ندادم براشون. میدونم اینوها، ولی خب...

از طرف دیگه، نسبت به این موضوع که آیا مُدَرَّس اصلا درسو گرفته یا نه درکی ندارم. واقعا نمیفهمم الان شیرفهم شده یا کلا هیچی نفهمیده. آیا نیاز به تکرار داره یا اینکه بریم جلو بعدا براش جا میفته؟ برای دیوار خوب میتونم تدریس کنم ولی برای انسان واقعا نه.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۰۱ ، ۲۳:۴۴
محمد حسن شهبازی