پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

داشتم رانندگی می کردم که یهو دیدم یه بچه گربه ولو شده کف اتوبان. طبیعتا غمگین شدم.[زیاد] داشت غمم فروکش می کرد که یهو چند متر جلوتر دیدم یکی دیگه هم به همون سرنوشت دچار شد. غم دلم خیلی زیادتر شد. این دو تا بچه اینجا چی کار می کردن؟ لابد از بی تجربگی و خامی پریدن وسط اتوبان. اما دنبال چی بودن؟ مامانشون رو اون ور دیدن؟ داشتن بازیگوشی می کردن؟ نکنه فکر کردن ماشین یه موجودیه که باهاشون دوسته و کاریشون نداره؟ کاش حالا که مردن خیلی زود مرده باشن و اصلا درد نکشیده باشن. کاش حالا که مردن، با هم مرده باشن و اون یکی اصلا متوجه مرگ اون یکی نشده باشه و اون لحظه رو ندیده باشه. کاش مادرشون هم این صحنه ها رو ندیده باشه. این دو تا بچه و سرنوشتشون گوشه ای از تاریکی های موجود توی این دنیا بودن. خیلی چیزای تاریک تر از این هم هست. خلاصه که کاش تو اون لحظه، رنج نکشیده باشن.

توی دنیای ما آدما هم رنج زیاده. کاش ما هم در حد توان رنجی کم کنیم...

۵ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۰:۳۹
محمد حسن شهبازی

آقا تعارف توش دروغ مستتره. تعارف خیلی سمه. من خودم خیلی تعارف می کنم و هنوز هم سمش تو بدنم هست و گاهی تعارف می کنم و گاهی برای تعارف کردن با خودم جنگ درونی دارم. ولی بیاید تعارف نکنیم. مثالش همین امروز. فوتبال دیشب رو که رفتیم، یکی از دوستامو با خودم بردم و موقع حساب کتاب هی دو دل بودم که سهمش رو بدم و بعدا بهش بگم اینقدر سهمت شد، یا همین الان شماره کارت و مبلغ رو براش بفرستم. دومی رو انتخاب کردم ولی یه چند لحظه ای با خودم مکث داشتم. خب که چی؟ اصن هر چقدر صمیمی، چرا باید همچین کاری کنم؟ این کجاش نشون دهنده رفاقت و ایناس؟

خلاصه من تلاش می کنم سم زدایی کنم از خودم. شما هم تلاش کنید. 

۰ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۳۰
محمد حسن شهبازی

چندین بار تا حالا پیش اومده بابام یه چیزی بهم گفته و من تو دلم گفتم پدرجان اینا مال قدیمه و الان دیگه اینجوری نیست. یا مثلا با خودم گفتم شما زیادی حساسی و این طور که شما میگی نیست.

آخریش میدونید چی بود؟ داشتم میرفتم سمت قم، بهم گفت اونجا خیلی سرعت بالا رانندگی نکنیا. 80 تا بیشتر نرو. لاستیکت ممکنه بترکه. منم تو دلم گفتم پدرجان حالا چون شما یه بار لاستیکت اونجا ترکیده دلیل نمیشه که مال منم بترکه. حدس می زنید چی شد؟ تو جاده چندتا لاشه لاستیک ترکیده دیدم :|

۰ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۲۶
محمد حسن شهبازی

خب من امشب دومین کیک زندگیم رو درست کردم. به این امید که فردا صبح که از خواب پا شدم و ماه رمضون نبود، صبح کیک بزنیم.

این کیک ها رو یه بار که توی هایپرمی تخفیف زیادی خورده بود برداشته بودم. دو تا بسته بودن و توی کابینت ها داشتن خاک می خوردن و تصمیم گرفتم قبل از اینکه مثل پودر کیک قبلی تاریخ انقضاشون بگذره، به کمال برسونمشون. خلاصه وسایل و اینا رو آماده کردم و پروسه رو شروع کردم. این بار به جای فر گاز سعی کردم از ماکروفر استفاده کنم. اگرچه خروجی کیک دوم خیلی بهتر از اولی بود، ولی باز نتونستم کثیف کاری نکنم. درسته مثل قبل گرد و خاک نکردم ولی باز موقع استفاده از همزن مقادیر زیادی پودر به اطراف پاشیدم و باید تا شعاع یکی دو متری اطراف رو گردگیری کنم. ماکروفر هم از اون چیزی که فکر می کردم قوی تر بود و 20 دقیقه ای کیک رو تحویل میده و نباید به راهنمای پشت جعبه کیک وقع می نهادم! خلاصه که یه کم روی کیک زیادی برشته شد. اما همون طور که گفتم خروجی بهتری از قبلی داشت. قبلی یه حالت الاستیک عجیبی داشت. عین لاتکس بود :) دلیل اصلیش میدونید چیه؟ این که توی کیک قبلی یادم رفته بود 100 سی سی روغن بریزم توی مایع! شایدم به خاطر این بود که تاریخ انقضاش گذشته بود. هر چی بود، این سری الاستیک نبود و تاریخ مصرفش هم درست بود. تازه از این تزیین های رنگی رنگی هم خریده بودم و ریختم روش. در کل بد نشد. پیشرفت قابل توجهی داشتم. شاید سری بعدی پای خامه هم باز شد. زندگی و مهارت هایی که آدم به دست میاره همینه دیگه. از زمین های خاکی شروع می کنی و تهش میشی شِف محمدحسن! البته نمیدونم، شاید اگه همزن و اون قالب کیک و اینا تو خونه نبود، من هیچ وقت تو زندگیم کیک نمی پختم و هیچ وقت نمیتونستم این کارو تجربه کنم. انگار امکانات خیلی چیز مهمیه.

راستی؛ شاید تو دلتون بگید خب عکس کیک رو هم میذاشتی. خب من واقعا آدم عکسی ای نیستم. نمی‌دونم دقیقا دلیلش چیه. شاید چون دوربین خوبی ندارم، یا عکاس خوبی نیستم. یا مثلا حوصله‌شو ندارم و یا کمالگرا هستم و باید خروجی کارم خیلی خوب باشه تا با بقیه به اشتراک بذارمش. یا حتی اعتماد به نفس کافی رو ندارم. در هر حال خیلی تمایل ندارم عکسش رو به صورت عمومی منتشر کنم. برای خودم احتمالا یادگاری بگیرم و نگه دارم. هر چند الان نصف کیک خورده شده و یه کم برای عکس گرفتن دیره. بنابراین به همین نوشتن و توصیف ماوقع اکتفا می کنم چون نوشتن رو بیشتر از انتشار عکس دوست دارم، فرقی هم نداره درباره تجربه درست کردن کیک باشه، یا سد لتیانی که جمعه قبلی رفتیم. 

۱ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۱:۳۱
محمد حسن شهبازی

یه ظرف از یه نوع میوه و چسب هم؛ اما یه سری پر از کپک و یه سری سالم سالم!

داستان از این قراره که ظرف توت فرنگی رو از یخچال برداشتم تا قبل از کپکی شدن کلشون، لااقل چندتاییشونو که سالم موندن رو بخورم. وقتی داشتم به توت فرنگیای کنار هم نگاه می کردم و کپک زده ها رو می دیدم این سوال توی ذهنم اومد که چرا توت فرنگی بغلیشون که کاملا بهشون چسبیده کپک نداره؟ انگار بعضیاشون کاملا مستعد کپک زدنن و بعضیاشون به این سادگیا دم به تله نمیدن. نمی‌دونم چرا اما یاد دنیای انسان ها افتادم. اینکه بعضی از ماها هم در برابر تهدیدها خیلی آسیب پذیرتریم. دو تا آدم، تو یه شرایط یکسان و با ظاهرهایی کاملا شبیه هم در برابر شرایط واکنش های کاملا متفاوتی نشون میدن. در برابر ناملایمات یکی درگیر افسردگی میشه و اون یکی کاملا سرحال و شکوفا. واقعا عجیبه. خیلی وقتا هیچ خرده ای هم نمیشه گرفت. انگار چیزهایی هست که هنوز ما ازشون اطلاع نداریم یا اینکه خیلی کم میدونیم. شاید مثلا ژنتیک!

 

پ.ن: خیلی مادی‌گرایانه نگاه کردم؟ من که این طور فکر نمی‌کنم.

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۱:۱۶
محمد حسن شهبازی

یه رفیق دارم که توی کارشناسی باهم آشنا شدیم. این دوستم وقتی کلاسا تموم می شد جنگی از دانشگاه میزد بیرون و میرفت خونه. می گفت برم استراحت کنم و اینا. نمیدونم راست می گفت یا نه. واقعا شاید شرایط زندگیش جوری بود که باید زود میرفت خونه تا به یه کاری برسه، ولی اگه واقعا مشکلش همین استراحت و اینا بود به نظرم حیف بود. چرا اینو میگم؟ چون وقتی چند بار با هم رفتیم بیرون و برنامه های تفریحی گذاشتیم واقعا هم به اون خوش میگذشت هم به ما. وقتی برنامه تموم میشد ابراز رضایت قلبی نشون میداد ولی هر بار برای برنامه بعدی باید کلی منتش رو می کشیدم که بیاد. امیدوارم مشکل خاصی نداشته باشه و این نیومدناش بابت همون میل به استراحت باشه ولی خب واقعا اگه اینطور باشه، حیف نیست؟ تو که خوشت میاد چرا هر سری اینقدر مقاومت می کنی؟ :) البته این رو هم میشه گفت که شاید استراحت بیشتر بهش حال میده و تو خونه نشستن بهش حس بهتری میده. کی میدونه؟ کی حکم می کنه که حتما باید هر شب بیرون بود و هر آخر هفته یه برنامه طبیعت گردی و اینا داشت؟

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۵۰
محمد حسن شهبازی

آقا ما یه بار تلاش کردیم تو تعطیلات نوروز بریم دشت هویج ولی نشد. از اونجایی که تو چند تا سایت گردشگری خونده بودم اوایل بهار به دلیل شروع سبز شدن دشت و خنکی هوا یکی از بهترین زمان های دیدن دشت هویجه، خیلی تلاش کردم که این فرصت رو از دست ندم. شلوغی تعطیلات نوروز از نظر برنامه ها یه کم روی برنامه اثر گذاشته بود. مثلا همراه بالقوه کم شده بود. خودم هم یه کم خسته شده بودم ولی انگیزه بر خستگی و مابقی موانع چربید و برنامه رو چیدیم. خیلی وارد جزئیات برنامه نشم، فقط این رو بگم که وقتی یه هفته قبل برنامه رو فیکس کردیم، آب و هوا مساعد بود و همه چیز برای یه برنامه کوهپیمایی فراهم بود.

صبح که راه افتادم با یه فضای عجیبی روبرو شدم. بیرون هوا یه جوری بود. من خیلی کم خوابیده بودم ولی توهم نمی زدم. هوا تار بود. نمی فهمیدم غباره یا مه. خنکی و رطوبت مه رو نداشت. میدان دید در حد فاصله های نزدیک هم کم شده بود. برج میلاد رو که نزدیک بود، خوب نمی‌دیدم. وقتی توی بزرگراه با خورشید روبرو شدم که دیگه اصن همه چی خیلی عجیب شد. صاف می شد زل زد تو خورشید! انگار ماه بود. ناخودآگاه یاد اینترستلار افتادم. اون روز برنامه رو لغو نکردیم و ادامه دادیم. وقتی به دشت رسیدیم هم هوا تقریبا همونجوری بود. واقعا نمی دونستیم چیه. وقتی رسیدیم خونه فهمیدیم تو یکی از آلوده ترین روزهای تهران رفته بودیم کوهپیمایی. خلاصه اولین دیدار با دشت هویج تو این شرایط رقم خورد. دو تا عکس که تا حدودی گویای وضعیت هستن رو این پایین گذاشتم.

۱ نظر ۲۲ فروردين ۰۱ ، ۲۳:۰۲
محمد حسن شهبازی

خب من واقعا اهل گل و گیاه و اینا نیستم. به واسطه چینش ژئوپلتیک مسئولیت بسیار محدود بخشی از گیاهان به من سپرده شد. داستان از این قراره که توی تعطیلات نوروز چند روزی خونه نبودیم و کسی نبود به گلا برسه. خب طبیعیه که اونا یه مقدار دلخور شن. حالا هر کس به نسبت روحیات خودش. خلاصه کم و زیاد داشت. میون این گلای تنها مانده یه سنبل بود که چند تا برگش از خاک در اومده بودن ولی خیلی سرحال به نظر نمیومد. باز میگم من خیلی اطلاعات ندارم ولی تا جایی که میدونم پیاز این گلا عقیم شده هستن و بعد یکی دو سال احتمالا دیگه گل نمیدن تا دوباره بریم بخریم. گفتم شاید این سنبل قدیمیه و امسال دیگه توانش در حد همین برگ دادن بوده. ولی مناعت طبع و سخاوت به خرج دادم و وقتی بعد چند روز رسیدم خونه به اونم آب دادم خلاصه در حقش پدری کردم. الان که این مطلب رو مینویسم چند روز از اولین دیدارمون تو 1401 گذشته و سنبل مهربونمون با سرعت خیره کننده ای رشد کرده و نه تنها فقط برگ نبود، بلکه الان گل هاش هم در اومدن. از اون سفید خوشگلا. امسال کمی از بقیه دوستاش جا موند و به هفت سین نرسید ولی خودشو به همگان ثابت کرد و نشون داد کت تن کیه. خلاصه که این از معدود تجربه های موفق من در نگهداری از گیاهه. یعنی با چند روز آب دادن شکوفایی یک گل زیبا رو به چشم دیدم. تجربه جالبی بود و خب نیازی نیست به بقیه توصیه کنم چون فکر کنم همه این کاره‌ن.

۲ نظر ۱۷ فروردين ۰۱ ، ۱۳:۳۶
محمد حسن شهبازی

کانال طبیعت رو قبلا معرفی کردم و احتمالا آشنایی دارید باهاش. اگر نمیدونید چیه، باید بگم که 27 فروردین 98 توی پیام رسان بله من یه کانال درست کردم که توش عکس طبیعت و حیوانات میذاشتم. روزی 1 عدد، نه بیشتر و نه کمتر. با دو هدف این کارو انجام دادم. اول اینکه خیلی شلوغ نباشه تا مخاطب آزاری باشه. دوم اینکه هر عکس به حدی زیباس که بشه یک روز کامل رو بهش اختصاص داد. سوم اینکه بتونم بین تعداد محتوا و کشش کانال تعادل ایجاد کنم چون سعی داشتم و دارم هر محتوایتغییری رو چه از نظر سوژه و چه از نظر کیفیت منتشر نکنم.

توی این حدود سه سال، خب تغییرات جزئی داشتیم و از بازخوردهایی که گرفتم سعی کردم به سمت نظرات مخاطبا تغییر جهت بدم. نکته مهم اینه که کانال طبیعت برای بار اول توی پیامرسان بله ساخته شد. پیامرسان بله به اندازه تلگرام و واتس اپ مخاطب نداشت و هنوز هم نداره، ولی من به دلایلی اون موقع انتخابش کرده بودم. به دلیل بکر بودن فضای این پیامرسان، خب کانالی که محتوای کیفیت مناسب رو عرضه کنه و این کار رو پیوسته انجام بده کم بود. از امکانات و مسیرهای ارتقا و ترفیع کانال توی این پیامرسان استفاده کردم و بعد یه مدت وارد ویترین بله شدم. ویترین بله یه جاییه که خود پیامرسان یه سری کانال منتخب رو تبلیغ می کنه و این تبلیغ باعث رشد قابل توجه مخاطبای کانال طبیعت شد. از ویژگی های منحصر به فرد کانال طبیعت اینه که رفتار مخاطبا با پست های کانال شباهت زیادی با رفتار توی شبکه های اجتماعی تصویر محور داره و بیننده ها پست هارو بر اساس سلیقه شون لایک می کنن و نرخ لایک به نسبت پست، توی کانال طبیعت نسبت به بقیه کانال های پیامرسان بله نرخ بالاتریه. خب تقریبا میشه گفت توی این سه سال کانال طبیعت هیچ تبلیغی نداشته! واقعا تبلیغ رو یکی از موانع آرامش مخاطب میدونم و به نظرم این خودش یه ارزش افزوده برای کانال طبیعت بوده. حتی اواسط این دوره سه ساله که کانال تلگرام طبیعت رو هم با همون آدرس باز کردم، اونجا هم تبلیغی نذاشتم.(هر چند یه مدت خیلی جدی بهش فکر می کردم). الان کانال طبیعت توی بله بیش از 12هزار عضو داره و تعداد مخاطب ها توی تلگرام در کل 130 نفره. اما وقتی تبلیغات نداریم، آیا درآمدی هم نداریم؟ جواب اینه که «داریم!»

شیوه درآمد رو از طریق کمک های مالی یا اهدا انتخاب کردم. در واقع هم Donation. هر سال در نوروز یک درخواست هدیه منتشر کردم که مخاطبا بسته به مقدار مورد علاقه شون به کانال عیدی بدن. البته یک سال این درخواست رو در پاییز منتشر کردم. در ادامه میزان هدیه ها رو در هر مرحله میتونید ببینید:

1- پاییز 98: در مجموع 16 هزار تومان (10+3+3)

2- نوروز 1399(اولین سالگرد تاسیس کانال): در مجموع 45 هزار تومان (20+10+10+5)

3- نوروز 1400: در مجموع 87 هزار تومان (50+15+5+5+5+5+2)

4- نوروز 1401: در مجموع 358 هزار تومان (80+50+50+30+20+14+12+10+10+10+5+5+5+5+2)

 

شناسه کانال طبیعت در هر دو پیامرسان تلگرام و بله: @NaturalAttractions

۰ نظر ۰۷ فروردين ۰۱ ، ۱۴:۴۶
محمد حسن شهبازی

داشتم بزرگراه حکیم را به سمت غرب می‌رفتم که چشمم به برجک‌های یک پادگان افتاد. وقتی که مطمئن شدم یک سرباز در حال نگهبانی دادن است،‌ شیشه را پایین دادم. با دست راست با ریتم عروسی برایشان بوق می‌زدم و با دست چپ از بیرون شیشه برایشان دست تکان دادم. در اولین روز سال برای دو سرباز این کار را انجام دادم. یکی از آن‌ها در جواب سلام نظامی داد و دیگری هم برایم دست تکان داد. امیدوارم برای لحظاتی هر چند کوتاه اندکی از سیاهی و تباهی سربازی اجباری را برایشان کاسته باشم و کمی دلشان را شاد کرده باشم.

۳ نظر ۰۲ فروردين ۰۱ ، ۰۱:۴۶
محمد حسن شهبازی