پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طبیعت» ثبت شده است

آقا ما یه بار تلاش کردیم تو تعطیلات نوروز بریم دشت هویج ولی نشد. از اونجایی که تو چند تا سایت گردشگری خونده بودم اوایل بهار به دلیل شروع سبز شدن دشت و خنکی هوا یکی از بهترین زمان های دیدن دشت هویجه، خیلی تلاش کردم که این فرصت رو از دست ندم. شلوغی تعطیلات نوروز از نظر برنامه ها یه کم روی برنامه اثر گذاشته بود. مثلا همراه بالقوه کم شده بود. خودم هم یه کم خسته شده بودم ولی انگیزه بر خستگی و مابقی موانع چربید و برنامه رو چیدیم. خیلی وارد جزئیات برنامه نشم، فقط این رو بگم که وقتی یه هفته قبل برنامه رو فیکس کردیم، آب و هوا مساعد بود و همه چیز برای یه برنامه کوهپیمایی فراهم بود.

صبح که راه افتادم با یه فضای عجیبی روبرو شدم. بیرون هوا یه جوری بود. من خیلی کم خوابیده بودم ولی توهم نمی زدم. هوا تار بود. نمی فهمیدم غباره یا مه. خنکی و رطوبت مه رو نداشت. میدان دید در حد فاصله های نزدیک هم کم شده بود. برج میلاد رو که نزدیک بود، خوب نمی‌دیدم. وقتی توی بزرگراه با خورشید روبرو شدم که دیگه اصن همه چی خیلی عجیب شد. صاف می شد زل زد تو خورشید! انگار ماه بود. ناخودآگاه یاد اینترستلار افتادم. اون روز برنامه رو لغو نکردیم و ادامه دادیم. وقتی به دشت رسیدیم هم هوا تقریبا همونجوری بود. واقعا نمی دونستیم چیه. وقتی رسیدیم خونه فهمیدیم تو یکی از آلوده ترین روزهای تهران رفته بودیم کوهپیمایی. خلاصه اولین دیدار با دشت هویج تو این شرایط رقم خورد. دو تا عکس که تا حدودی گویای وضعیت هستن رو این پایین گذاشتم.

۱ نظر ۲۲ فروردين ۰۱ ، ۲۳:۰۲
محمد حسن شهبازی

کانال طبیعت رو قبلا معرفی کردم و احتمالا آشنایی دارید باهاش. اگر نمیدونید چیه، باید بگم که 27 فروردین 98 توی پیام رسان بله من یه کانال درست کردم که توش عکس طبیعت و حیوانات میذاشتم. روزی 1 عدد، نه بیشتر و نه کمتر. با دو هدف این کارو انجام دادم. اول اینکه خیلی شلوغ نباشه تا مخاطب آزاری باشه. دوم اینکه هر عکس به حدی زیباس که بشه یک روز کامل رو بهش اختصاص داد. سوم اینکه بتونم بین تعداد محتوا و کشش کانال تعادل ایجاد کنم چون سعی داشتم و دارم هر محتوایتغییری رو چه از نظر سوژه و چه از نظر کیفیت منتشر نکنم.

توی این حدود سه سال، خب تغییرات جزئی داشتیم و از بازخوردهایی که گرفتم سعی کردم به سمت نظرات مخاطبا تغییر جهت بدم. نکته مهم اینه که کانال طبیعت برای بار اول توی پیامرسان بله ساخته شد. پیامرسان بله به اندازه تلگرام و واتس اپ مخاطب نداشت و هنوز هم نداره، ولی من به دلایلی اون موقع انتخابش کرده بودم. به دلیل بکر بودن فضای این پیامرسان، خب کانالی که محتوای کیفیت مناسب رو عرضه کنه و این کار رو پیوسته انجام بده کم بود. از امکانات و مسیرهای ارتقا و ترفیع کانال توی این پیامرسان استفاده کردم و بعد یه مدت وارد ویترین بله شدم. ویترین بله یه جاییه که خود پیامرسان یه سری کانال منتخب رو تبلیغ می کنه و این تبلیغ باعث رشد قابل توجه مخاطبای کانال طبیعت شد. از ویژگی های منحصر به فرد کانال طبیعت اینه که رفتار مخاطبا با پست های کانال شباهت زیادی با رفتار توی شبکه های اجتماعی تصویر محور داره و بیننده ها پست هارو بر اساس سلیقه شون لایک می کنن و نرخ لایک به نسبت پست، توی کانال طبیعت نسبت به بقیه کانال های پیامرسان بله نرخ بالاتریه. خب تقریبا میشه گفت توی این سه سال کانال طبیعت هیچ تبلیغی نداشته! واقعا تبلیغ رو یکی از موانع آرامش مخاطب میدونم و به نظرم این خودش یه ارزش افزوده برای کانال طبیعت بوده. حتی اواسط این دوره سه ساله که کانال تلگرام طبیعت رو هم با همون آدرس باز کردم، اونجا هم تبلیغی نذاشتم.(هر چند یه مدت خیلی جدی بهش فکر می کردم). الان کانال طبیعت توی بله بیش از 12هزار عضو داره و تعداد مخاطب ها توی تلگرام در کل 130 نفره. اما وقتی تبلیغات نداریم، آیا درآمدی هم نداریم؟ جواب اینه که «داریم!»

شیوه درآمد رو از طریق کمک های مالی یا اهدا انتخاب کردم. در واقع هم Donation. هر سال در نوروز یک درخواست هدیه منتشر کردم که مخاطبا بسته به مقدار مورد علاقه شون به کانال عیدی بدن. البته یک سال این درخواست رو در پاییز منتشر کردم. در ادامه میزان هدیه ها رو در هر مرحله میتونید ببینید:

1- پاییز 98: در مجموع 16 هزار تومان (10+3+3)

2- نوروز 1399(اولین سالگرد تاسیس کانال): در مجموع 45 هزار تومان (20+10+10+5)

3- نوروز 1400: در مجموع 87 هزار تومان (50+15+5+5+5+5+2)

4- نوروز 1401: در مجموع 358 هزار تومان (80+50+50+30+20+14+12+10+10+10+5+5+5+5+2)

 

شناسه کانال طبیعت در هر دو پیامرسان تلگرام و بله: @NaturalAttractions

۰ نظر ۰۷ فروردين ۰۱ ، ۱۴:۴۶
محمد حسن شهبازی

درکتون نمی‌کنم. نمی‌فهممتون!

پذیرشش برام سخته چه‌طور می‌تونید عضو کانال طبیعت نباشید؟

چه‌طور می‌تونید خودتون رو از این همه عکس و فیلم شگفت‌انگیز محروم کنید؟

 

Ble.ir/NaturalAttractions

T.me/NaturalAttractions

 

 

۰ نظر ۱۴ دی ۰۰ ، ۱۹:۴۱
محمد حسن شهبازی

این روزا کرونا ما رو خونه نشین کرد. نه این که خیلی بخوایم تریپ مراعات و بهداشت برداریم، نه! وضعیت ما واقعا طبیعی نبود و نیست و باید تا حد توان احتیاط کنیم. کرونا فقط یه ور ماجرا بود. روی صندلی چسبیده به دیوار که میشینیم و از اون تیکه بالای پنجره بیرون رو نگاه می کنیم، دیگه کوه ها دیده نمیشن. هوا خیلی آلوده س. ما اصن اومدیم این محل که وقتی بقیه جاها آلوده باشن، ما نباشیم. ولی حالا ما هم شدیم مث اونا. حس می کنیم بین یه دوراهی گیر کردیم که ته یکیش کروناس، ته یکی آلودگی. اگه نخوای راه کرونا رو بری، باید خودتو بندازی تو جاده آلودگی.

این روزای سیاه ادامه داشت تا اینکه خدا ارتش بادهاش رو فرستاد. یه روز صبح از صدای زوزه باد بیدار شدیم. پا شدیم بیرونو نگاه کردیم دیدیم آسمون آبی، کوها همه شفاف. سفیدی برف روی یکی از کوها تو چشم میزد. چند روز هم بود که تو خونه اسیر شده بودیم. حالمون بد بود. من که حالت فنر داشتم، وقتی مدتهاست یکی فشارش داده و آماده انفجاره. جمع کردیم زدیم و با همون شرایط ایزوله، یه کم بریم دنیای بدون آدما و بدون کرونا رو ببینیم. انداختیم تو یکی از این جاده های نزدیکمون که ما رو میبره به یکی از روستاهای خوش آب و هوا. جاده خلوت، روستا خلوت و طبیعت هم خلوت. همین جوری رفتیم و رفتیم. چپ و راستمون کوه بود و تو حصار کوه های سنگی که بعضیاشون یه دست سفید و بعضیا هم خشک بودن به حرکت ادامه میدادیم. پایین جاده صدای سنگین آب رودخونه شنیده میشد و کنار جاده هم یه رود کوچیک از برفایی که داشتن آروم آروم آب میشدن تشکیل شده بود. چپ و راست صدای آب میومد. گهگاهی شاید یه ماشینی هم رد میشد. بعضی جاها می رسید که تعداد سگ ها خیلی بیشتر از تعداد آدما میشد. سگ ها تو این هوای سرد بالای کوه، همین جوری می چرخیدن و زمین رو بو می کردن. اون روزایی که هنوز این کرونای منحوس نیومده بود شاید آدما بیشتر این سمتی میومدن و شاید سگ ها کمتر گرسنه میموندن. این آلونک های بین راهی همه سوت و کور. رستوران ها بسته و سگ ها ویلون و سیلون وسط جاده. 

همین طور که داشتیم آروم آروم با دنده 1 یا 2 جاده رو میرفتیم بالا، یه سگ قهوه ای نه چندان بزرگ رو دیدیم. با چشمای درشت سیاهش داشت نگاهمون می کرد. انگار یه آدمی که خیلی تا حالا بهش ظلم شده گیر کرده تو یه بدن سگ و تنها راه حرف زدنش الان چشماشه. همین طوری خیره شد به ما و حس می کردم اندازه کوه های اطرافمون میخواد باهامون حرف بزنه. چشماش پر از معصومیت بود. شاید همه این حس هایی که می کردم ناشی از توهم من باشه و صرفا با چشم هاش داشت اوج نیازش که غذا و گرسنگی باشه رو به ما اعلام می کرد. چیزی تو ماشین نداشتیم که بهش بدیم. جیگرم داشت کباب میشد و نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم. بوی جیگرم وقتی بلند شد که حرکت کردیم و شروع کرد آروم آروم دنبالمون اومدن. دلم نمیومد که یهو گازشو بگیرم و برم. با همون سرعت کم میرفتم که درد رفتن آروم آروم قلبمون رو سوراخ کنه، شاید بتونیم تحمل کنیم. چند متر که رفتیم نا امید شد، وایساد و از دور فقط نگاهمون کرد...

نمیدونم چرا اینقد از وضعیت این سگ ناراحت شدم ولی کاش هر خواسته ای که اون روز داشت بهش رسیده باشه. چند روز بعد به یادش چند تا استخون رو کنار گذاشتیم و ریختیم یه گوشه برای یه سری سگ دیگه...

۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۴۵
محمد حسن شهبازی

این مطلب را دیروز نوشتم، با تاریخ و حال و هوای دیروز:

امروز که از خانه بیرون زدم، هوا به طرز محسوسی با هوای دو سه هفته پیش تفاوت داشت. از نظر دما کاملا بهاری و در عین حال باید ملایمی هم می وزید. این تغییر تا حدی زیاد بود که حس کردم همه چیز تغییر کرده است، برای همین سعی کردم پدیده های دیگر روزمره را هم نگاه کنم تا ببینم این گستره تغییر تا کجاست. سرم را بالا بردم و آسمان را وارسی کردم. اگرچه آلودگی کمی رمق آبی آسمانی سقف بالای سرم را گرفته بود، اما باز هم منظره ابرهای پنبه ای بزرگ و وسیع با خورشید پنهان پشتش و پس زمینه آبی، خیره کنند بود. انگار نسبت به روزهای قبل سقف آسمان کیلومترها به پایین سقوط کرده و می شود سنگینی اش را حس کرد. 

در اتوبوس نشسته بودم و منتظر حرکت از ابتدای خط بودم. اما ابرها مشغول حرکت خودشان بودند و گه‌گاهی خورشید از لابلایشان سرکی می کشید و دوباره پنهان می شد. در یکی از همین رفت و آمدها خورشید آخرین روزهای زمستان به ساختمان های روبه‌رو که نماهای روشنی داشتند در حال تابیدن بود و سطح روشن ساختمان های انعکاس عجیبی داشتند. همین طور که به ساختمان ها خیره شده بودم، از سمت چپ سایه ای بزرگ شروع به آمدن کرد و ظرف چند ثانیه همه ساختمان های درخشان را در خود فرو برد. 

اگرچه ممکن است چیز جدیدی نباشد، اما صحنه واقعا شگفت انگیزی بود که این روزها زیاد دیده می شوند. اصلا بهار است و هنرنمایی خدا در طبیعت...


پ.ن: و نمی‌دانم گاهی چه در سر بنی بشر می‌گذرد که زیبایی را در انفجار و ویرانی آخرین سه شنبه سال می بیند!


۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۸
محمد حسن شهبازی