پرباز

نگاه رو به جلو؛ اما اسیر در گذشته

پرباز

نگاه رو به جلو؛ اما اسیر در گذشته

پرباز

پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی‌ست...
فروغ فرخزاد

بایگانی
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

مادامی که وضع مناظره ها این طور باشد و ۶ نفر بیایند با چهره های خندان، اما باطن‌های خشن و عبوس کنار هم بنشینند و بخواهند مناظره کنند، چیزی عوض نخواهد شد. اصلا کلمه مناظره، که در باب مفاعله است، اشاره می کند به یک فعالیت رودررو، به یک کار دو نفره. پس این محصولی که صدا و سیما عصرهای جمعه تحویل ما می دهد و خیلی پزش را هم می‌دهد، هر چه باشد، اسمش مناظره نیست. در حقیقت اسمش معلوم نیست، یعنی بهتر است که معلوم نباشد. اصلا اسم نداشته باشد از همه چیز بهتر. چون همین جنگ گلادیاتوری ای که آخر هفته ها از تلویزیون می بینیم را هم خوب در نیاورده اند. یا رومی رومی، یا زنگی زنگی. اگر مناظره دو به دو را بر هم زدید و حالا آن چهره های عبوس قرار است نوبتی و تیمی با هم بجنگند، آن میزی دراز و طویلی که گذاشتید و مجبور شدید استودیو را هم خیلی در طول کش بدهید، را بر می‌داشتید و به جایش یک میز گرد می گذاشتید تا این ها خوب بتوانند شمشیر را بر فرق سر یکدیگر فرود آورند. 

حالا اما ۱۳ روز بیشتر تا روز موعود نمانده؛ و این قضیه هم چیزی نیست که تازگی ها پدید آمده باشد، تا حافظه این حقیر کار می کند، آن کسی برنده مناظره بود که بیشتر حمله کرد، نه آن که بهتر دفاع کند. شده است مثل همین بازی وحوش امریکایی_کشتی کچ را عرض می‌کنم_ آن کسی محبوب تر می شود که دائم حمله می‌کند و از چپ و راست می زند، نه آن‌که دفاع می‌کند، ولو این‌که خوب دفاع کند. مردم از آن هجمه های مهاجم بیشتر خوششان می آید تا گارد بسته مدافع. سال ۹۲ هم همین‌طور شد که نامزد مهاجم، منتخب ملت شد. یعنی ما ازضرب شستش خوشمان آمد و رییس جمهور شد. دیگر کار نداشتیم قرار است چه‌کار کند و قبلا چه‌کاره بوده، فقط خوب مشت می‌زند. 

داستان امروز هم همین است، شاید باید این‌طور مبارزه کرد. وقتی کسی را بخاطر تعارف، رودربایستی، مصلحت و یا هر چیز دیگر وارد بازی کردند و از قضا این فرد کسی باشد که سبک بازیش طوری است که می‌آید برای زدن، عقلانی نیست که در مقابلش ساکت نشست و رفت گوشه رینگ. اینجا باید اتفاقا به وسط رینگ آمد و مشت اول را زد. اگرچه می‌توان همین مشت زدن هم در راه خدا باشد و با اخلاق خدایی. به هر حال باید یک فرق بین شمشیری که با حیله عمروعاصی فرود می آید با شمشیری که امیرالمومنین(ع) از سر تکلیف می زند، باشد؛ بلاتشبیه همه این‌ها.

همین خط شکنی ها هم کار خودش را تا الان کرده است، روی مین رفتن یک نفر، شوری در جبهه انداخته و فضای بازی را روشن کرده است. حالا کسی دیگر به خودش اجازه نمی دهد ساکت باشد.

اما حالا که از این مناظره هایی که شبیه آش‌های همه چی دار است و معلوم نیست دقیقا چه طعمی دارد و فایده اش چیست، چیزی در نمی آید چه باید کرد؟ پیشنهاد دارم حالا که یک طرف به هیچ وجه نمی‌خواهد با صراط مستقیم تشنگی خدمتش را ارضا کند، به همان مبارزه، ببخشید مناظره ادامه دهند. خوب که کارهای سلبی خود را انجام دادند، در متن جامعه، به دور از آن هیاهوها و به صورت انفرادی بیایند برنامه های خود را مفصل بگویند. نشست های چند ساعته_و نه ۵دقیقه ای_ در دانشگاه ها و فرهنگسرا ها برگزار کنند و بیایند بگویند که چه می‌خواهند بکنند. هرچه طولانی‌تر بهتر. اصلا از قدیم گفته اند که تا فرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. چوبی هم که تا بحال خورده ایم به خاطر همین بوده است که هیچ وقت فرصتو بستری مهیا نکرده ایم تا بیایند با جزئیات برنامه ۴ساله‌شان را بگویند. برای همین است که تا حافظه کار می کند، یکی هول هولکی، بعضا در حالی که هنوز باورش نشده، وارد ساختمان ریاست جمهوری شده و ۸ سال در سرگردانی به سر برده و نفر بعدی! 

خلاصه این که با این وضع،‌ بهترین سبک همین است که بیایند در آن کارزار ناجوانمردانه علیرغم میل باطنی شمشیر بزنند و بعد بروند در محافل خصوصی‌تر آن‌چه لازم است را بگویند و تشریح کنند. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۲۷
محمد حسن شهبازی

اپیزود ۱: یک روز بعد از ظهر، در حالی‌که منتظر ماشین های گذری سیدخندان-تعاون بودم_که معمولا کمی طول می‌کشد تا یکی پیدا شود و حاضر باشد این همه راه را برای ۳هزار تومان برود_ از این باران های بهاری گرفته بود که حجم زیادی آب را از آسمان در مدت زمان کوتاهی روانه زمین می‌کند. چند متر آن طرف‌تر مرد مسنی ایستاده بود و او هم منتظر بود. شرایط را که دید، بی‌درنگ تعارف زد که جوان، بیا زیر چتر که خیس نشوی! لطفی کرد و من هم از خداخواسته پذیرفتم. تا لحظه رسیدن ماشین، چتر را خودش نگه داشت و هر چه اصرار کردم نگذاشت لااقل من چتر را نگه دارم.

اپیزود ۲: صبح بود و سوار تاکسی بودم، به مقصد دانشگاه. دوباره از همان باران های بهاری می‌آمد. به مقصد رسیدم و خواه ناخواه باید پیاده می‌شدم. در راه دانشکده یکی از اساتید را دیدم که با چتر از همین مسیر به سمت دانشکده می‌رفت. در کل مسیر چند صد متری که باید پیاده می رفتیم، در چند متری هم قرار داشتیم و این فاصله تا مقصد باقی ماند. اما دریغ از یک بار تعارف که جوان، بیا تا مقصد زیر چتر باش تا خیلی خیس نشوی!


پ.ن: این دره بین استاد و دانشجو کی و چه‌طور افتاده که حتی دانشجو لیاقت ندارد دقایقی بیرون از دانشگاه زیر چتر استاد باشد؟ 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۷
محمد حسن شهبازی
برای کره خاکی چه فرقی می کند که یک نقطه اش پس از یک سال برگشته سر جای اولش؟ 
همه ی این ها بر می گردد به برداشت انسان از این واقعه؛ می تواند به لحظه ای بزرگ و سرنوشت ساز تبدیل شود، می توان هم ساده و بی تفاوت از کنار آن گذشت. که هر دوی این ها در بین اطرافیانم دیده ام. 
در هر صورت سال نو را به هر کس که الان مشغول خواندن این متن است، تبریک عرض می کنم و دعا می کنم برای همه سالی پربرکت باشد و 96 بستری برای اتفاق هایی که سال‌هاست بشر منتظر وقوع آن هاست، باشد. 
کاری که امسال کردم، چیزی بود که سال های گذشته آرزوی انجام آن را داشتم و به دلایل مختلفی از جمله بی توجهی، تنبلی و ... انجام نشد. از یادداشت های کل سال که داشتم، وقایع مهم را لیست کردم و برای هر کدام خلاصه چند خطی نوشتم. نهایتا 4 صفحه کل رویدادهای سال را مرور کردم و از دلشان نتیجه ای به دست آمد. پس از آن برنامه ی کلی ای هم برای سال جدید تعیین کردم_که در حال تکمیل است_ تا ان شاء الله به شرط حیات، در سال 97 وقتی به گذشته نگاه می کنم، بتوان با نگاه به معیار اولیه اندازه گیری منطقی ای انجام داد. پیشنهاد هم می‌کنم شما که این متن را می خوانید این کار را انجام دهید. اگرچه شاید کمی سخت و حوصله سر بر و گنگ باشد، اما بعد از کمی کلنجار رفتن با آن، ابهام کمتر می شود و می‌توان روشن تر به قضیه نگاه کرد. 
در پایان امیدوارم نوروز واقعی که همان روز فرج است، زودتر محقق شود، ان شاءالله...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۰
محمد حسن شهبازی

این مطلب را دیروز نوشتم، با تاریخ و حال و هوای دیروز:

امروز که از خانه بیرون زدم، هوا به طرز محسوسی با هوای دو سه هفته پیش تفاوت داشت. از نظر دما کاملا بهاری و در عین حال باید ملایمی هم می وزید. این تغییر تا حدی زیاد بود که حس کردم همه چیز تغییر کرده است، برای همین سعی کردم پدیده های دیگر روزمره را هم نگاه کنم تا ببینم این گستره تغییر تا کجاست. سرم را بالا بردم و آسمان را وارسی کردم. اگرچه آلودگی کمی رمق آبی آسمانی سقف بالای سرم را گرفته بود، اما باز هم منظره ابرهای پنبه ای بزرگ و وسیع با خورشید پنهان پشتش و پس زمینه آبی، خیره کنند بود. انگار نسبت به روزهای قبل سقف آسمان کیلومترها به پایین سقوط کرده و می شود سنگینی اش را حس کرد. 

در اتوبوس نشسته بودم و منتظر حرکت از ابتدای خط بودم. اما ابرها مشغول حرکت خودشان بودند و گه‌گاهی خورشید از لابلایشان سرکی می کشید و دوباره پنهان می شد. در یکی از همین رفت و آمدها خورشید آخرین روزهای زمستان به ساختمان های روبه‌رو که نماهای روشنی داشتند در حال تابیدن بود و سطح روشن ساختمان های انعکاس عجیبی داشتند. همین طور که به ساختمان ها خیره شده بودم، از سمت چپ سایه ای بزرگ شروع به آمدن کرد و ظرف چند ثانیه همه ساختمان های درخشان را در خود فرو برد. 

اگرچه ممکن است چیز جدیدی نباشد، اما صحنه واقعا شگفت انگیزی بود که این روزها زیاد دیده می شوند. اصلا بهار است و هنرنمایی خدا در طبیعت...


پ.ن: و نمی‌دانم گاهی چه در سر بنی بشر می‌گذرد که زیبایی را در انفجار و ویرانی آخرین سه شنبه سال می بیند!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۸
محمد حسن شهبازی
کم پیش آمده است که یک ماه بگذرد و مطلبی منتشر نکنم. بهمن 95 هم شد یکی از آن ماه هایی که در آن نوشته ای منتشر نشد. دلایل متعددی داشت که حوصله طرح و بیان مفصل آن نیست. اما امروز از دو دلیل بزرگ و مؤثر که جلوی تمرکز بر روی وبلاگ را می گرفت خلاص شدم. اولی جشنواره نوآوری و کسب و کار خواجه نصیر (اینوکاپ) که مسئولیت گروه طراحی و تبلیغات آن را بر عهده داشتم و دیگری کار بر روی فیلم جهت شرکت در جشنواره فن. امروز که هر دو کار تقریبا به سرانجام رسید حس خوبی ندارم. 
چند ماه پیش که با دبیر جشنواره سر موضوع همکاری صحبت می کردم، نمی دانم چه شد که این پیشنهاد را پذیرفتم. به عقب برگردم بعید است دوباره همان تصمیم را بگیرم و احتمال بسیار زیاد یک "نه" محکم خواهم گفت. خیلی بیشتر از آن چیزی که توافق کرده بودیم کار انجام دادم و خارج از چارچوب تعهداتم به دانشگاه خدمت کردم و بسیار اندک تر از آن چیزی که به نظرم از نظر مادی بایست حاصل می شد، نصیبم شد. و اگر از نظر معنوی بین خودم و خدای خودم چیزی در میان نباشد قطع به یقین ضرر کرده ام. ضرر بسیار بزرگ. 
و اما درباره فن(جشنواره فیلم نصیر)، دوباره خاطرات سال گذشته برایم مرور شد. انگار خواجه نصیر در جایزه دادن، همایش و مسابقه برگزار کردن بد عادت شده است. پارسال سر اهدای جوایز فیلم ها، تیم فخیمه داوری اعلام کرد چون فیلمی در سطح فیلم اول نبود، کسی جایزه فیلم اول را نمی گیرد و از جایزه نفر دوم شروع می کنیم! همان موقع دانشگاه خودش را تحقیر کرد و عده ای به این نوع فعالیت ها پشت کردند. و امسال دوباره شاهد این رفتار زشت و زننده از سمت دانشگاه بودیم. و این بار از سمت مرکز رشد. در جشنواره نوآوری و کسب و کار داور ها پس از جمع بندی اعلام کردند که هیچ کس به رتبه تیم اول نرسیده است. حتی اگر اشتباه نکنم در یک بخش دوم هم نداشتیم! اگرچه از قبل سیستم امتیازدهی را گفتند که هر کس 90درصد امتیاز را بیاورد اول است، اما این از اساس مشکل دارد که برای اول شدن امتیاز گذاشته شود. با این شیوه، داوری و یا حتی مسئولین برگزاری به راحتی می توانند با ندادن امتیاز لازم، خیلی ساده بزنند زیر همه چیز و هیچ کس هم نتواند اعتراض کند. اکر قرار است به اول، دوم و سوم جایزه داده شود، دیگر سقف چه صیغه‌ای است؟ در هر صورت یک نفر امتیازش از بقیه بیشتر بوده است و مستحق رتبه اول است و به همین ترتیب مابقی رتبه بندی خواهند شد. اگر نگران این هستید که کسی که حقش نبوده رتبه آورده دیگر این تقصیر شما نخواهد بود. وقتی شرایط جوایز را اعلام کرده اید، یک نفر زرنگ آمده و با شرایط موجود جایزه را از آن خود کرده؛ نوش جانش! نمی شود که طرح های در سطح گوگل بیایند برای جایزه نه چندان بزرگ دانشگاه خواجه نصیر رقابت کنند تا هیئت داوری شگفت زده شود و آخر سر به زور امتیاز 90 از 100 را بدهد. 
 مع الاسف بار دیگر دانشگاه خواجه نصیر حرکت غیر منطقی و مخربی انجام داد و به جای چیدن آجر برای بالا رفتن دیوار افتخارات، با مشت همان دیوار موجود را هم متزلزل کرد. 
 حالا 3 روز دیگر اختتامیه دومین جشنواره فن است و خاطرات سال گذشته بیش از پیش زنده شده است. هیچ تعجب نخواهم کرد اگر اتفاقات پارسال تکرار شود و شاید حتی تعجب کنم اگر چیزی غیر از آن به وقوع بپیوندد. 

پ.ن:خدا عاقبت همه‌مان را به خیر کند...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۱
محمد حسن شهبازی

در انتظار اتوبوس، فوتبال چند نفر را تماشا می کردم. افغانی ها ظاهرا زیاد این زمین را کرایه می کنند و این بار اگر اشتباه نکنم چند نفری هم بین‌شان افغانی دیده می شد. از ساعتی که به ایستگاه رسیدم تا زمان حرکت اتوبوس، ۸دقیقه فاصله بود و در این مدت بازی‌شان را با دید تاکتیکی و سبک بازی نگاه کردم. اگرچه خیلی فوتبالیست حرفه ای به نظر نمی آمدند و توان دویدن معمولی را هم نداشتند، اما مثل خیلی جوانان و نوجوانان ایرانی هم بازی نمی کردند. خاطرم هست که وقتی فوتبال بازی می کردیم تعداد نه چندان اندکی کارشان این بود به یک فاصله معین از دروازه که می رسیدند مربع را بگیرند و تا آخر قدرت را پر کنند و بشوتند! اما امروز هر چه نزدیک می شدند کسی از این گزینه استفاده نمی کرد و تا جایی که جا داشت با پاس جلو می رفتند و البته در اکثر موارد هم توپ را لو می‌دادند، اما کسی شوت نمی زد. حتی در مواقعی که فرصت مناسبی برای شوت وجود داشت، باز کسی این کار را نمی کرد، انگار اصلا دروازه را نمی بینند و موقعیت را درک نکرده اند. 

 با دیدن فوتبال ۱۰٬۱۵ نفر نمی شود حکم کرد اما شاید بتوان به‌ عنوان یک فرضیه این را مطرح کرد که مردم افغان پاس را به شوت ترجیح می‌دهند، حتی اگر نتیجه نامطلوبی داشته باشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶
محمد حسن شهبازی
یکی از رفقا فیلمی در گروه رفقای هم مدرسه ای گذاشت که در باب مقایسه دانشگاه ها و دانشجوهای داخل و خارج بود. مفهوم کلی آن این بود که آن ها خیلی کار می کنند و میزان کار مفیدشان فلان قدر است و در مقابل در ایران این میزان 45دقیقه می باشد. وسط فیلم هم حالا یک صحبتی درباره وجه استعماری یک دانشگاه آمریکایی کرد.
حالا یک نفر این وسط کل داستان را ول کرده و گیر داده فلان دانشگاه وجه استعماری دارد؟! خیلی هم شاکی شده بود.

پ.ن: بخشی از جوانان ما این گونه به مسائل اطراف خود نگاه می کنند.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۷
محمد حسن شهبازی

ظهر بود. در حین درس خواندن و خبرهایی که از چپ و راست درباره مرحوم حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی به گوشم می رسید، تصمیم گرفتم برای خودم تمامی ورودی ها و اتفاقات این یکی دو روز را به طور خلاصه جمع بندی کنم. برای همین از سینی پرینتر که نزدیکم بود یک کاغذ برداشتم، نصفش کردم و شروع کردم به نوشتن. پس از پایان تصمیم گرفتم اینجا هم آن را منتشر کنم:

21 دی ماه 1395 / سه شنبه
حجت الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی دو شب پیش دار فانی را وداع گفت. خیلی اتفاقی تر از آن که به نظر بیاید. همان شب که امیرحسین_از رفقای دانشگاه_ خبر بستری شدن و وخامت حال ایشان را داد، این بیماری را هم مثل یک بیماری عادی دیگر تلقی می کردم و وقتی خبر فوت(اخبار غیررسمی) منتشر شد باور نمی کردم. در هر صورت این اتفاق افتاد و برگشت پذیر هم نیست. هاشمی انسان بزرگی بود و زندگی پرفراز و نشیب و تاثیرگذاری داشت. سال های قبل و بعد انقلاب و سختی های آن روزها چیزی نیست که هر کس توان تحملش را داشته باشد. 
اکنون که ساعت های نه چندان زیادی از فوت ایشان می گذرد، رسانه های داخلی و خارجی اعم از ریز و درشت و مخالف و موافق  شدیدا فعال هستند. یک ویژگی مشترک و عجیب بین آن ها تلاش برای بیان خوبی‌ها، خاطرات خوش و وحدت‌آمیز است، به طوری که اصلا نشود و یا سخت باشد که بتوان روزهای بد و اتفاقات ناگوار را یادآوری کرد. به طور مثال پخش فیلم تازه معروف شده ای که ایشان می گویند آقای خامنه ای عشق من است و من حجت شرعی دارم که از ایشان اطاعت کنم اما ایشان ندارند و... رویه کنونی در هر صورت دهان ضدانقلاب را بسته و از طرفی دیگر فوت ناگهانی ایشان فرصت را از عناصر فتنه جو و تفرقه طلب گرفت تا نتوانند برنامه خاصی را پیاده و اجرا کنند. [ناگفته نماند که سعه صدر و رفتار صحیح افراد مخالف ایشان در پیشگیری از وقوع بسیاری از اتفاقات بی تاثیر نبود.] اما رویکرد رسانه هایی مثل صدا و سیما بیشتر ناشی از احساسات به نظر می آید. یعنی در پشت تمام این ها یک حس عاطفی نهفته است که قبل از فوت ایشان فرصت بروز پیدا نکرده بود. اگرچه قبل و بعد از فوت کماکان تمام اتفاقات و اعمال در گوشه اذهان باقی‌ست و به زودی نوبت به ظهور و بروز آن ها هم می رسد، اما حس از دست دادن چنین شخصی خیلی ها را وارد فضای احساسی-عاطفی کرده است. فضایی از این جهت که تا قبل از مرگ داستان جور دیگری بود و الان بازی به یکباره تمام شده است؛ ای کاش این سال‌های اخیر این طور نمی شد و حالا که نمی توان کاری کرد، لااقل کمی به یاد آن چهره گذشته ها سوگواری کنیم و با در نظرگرفتن شخصیت تماماً خوب و مثبت هاشمی این احساسات خفته و تل‌انبار شده را اکنون تخلیه کنیم تا ببینیم فردا چه پیش خواهد آمد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۹
محمد حسن شهبازی
مرکز رشد دانشگاه خواجه نصیر قصد برگزاری جشنواره ای در حوزه ی کسب و کار دارد. این جشنواره که برای اولین بار برگزار می شود، بر این اصل تاکید دارد که برگزارکنندگان آن از افراد درون دانشگاه و دانشجوها باشد. از طرف دیگر یکی از شعارهایی که قصد مانور بر آن را دارد، حمایت از تولید ملی است. 
یکی از مواردی که معمولا در جلسات در مورد آن بحث می شود، پیگیری همین موضوع حمایت از تولید ملی است که بررسی می شود تا کنون چقدر در تبلیغات های جشنواره به این موضوع پرداخته شده است. در طول یکی از همین جلسات قرار شد که یک عکس از جلسه گرفته شود. بحث شد که با گوشی چه کسی عکس را بگیریم و در حین همین بحث تعداد زیادی از افراد حاضر در جلسه تکیه هایی که در مورد گوشی GLX در جامعه رایج هست را تکرار کردند. اگرچه گوشی خود بنده هم اکنون از یک برند غیرایرانی خریداری شده اما مفتخر هستم که برای مدتی از همین گوشی GLX استفاده می کردم. در آن لحظه صرفا سکوت کردم و در دل خود ریشخندی به این جمع خوش خیال کردم. بین خودمان بماند که کمی افسوس هم خوردم. اول از این جهت که این جا هم این روحیه شعاردهی نفوذ کرده و حمایت از تولید ملی در حد حرف باقی مانده؛ دوم هم فارغ از مباحث این جلسه و جشنواره، آیا یک ایرانی این قدر باید از قضیه پرت باشد؟ حمایت که نمی کند هیچ، تمسخر هم بکند؟ بدون شک این ظلم در حق یک هموطن است و آخر سر دودش در چشم خودمان می رود. الحمدلله نمونه های مشابه خارجی هم تا دلمان بخواهد وجود دارد. مثلا شرکت تولید خودرو استرالیایی که ماشین های خارجی را با کیفیت پایین تر صرفا مونتاژ می کند و آخر سر هم لوگوی شرکت را روی آن می زند و با استقبال گسترده استرالیایی ها مواجه می شود! اما این جا بعضی از مردم نه تنها از تولید ملی حمایت نمی کنند، بلکه نیش و کنایه‌شان هم این مهم را نشانه گیری می کند. اشکالی ندارد اما آن روزی تلخ است که این خنجر در پشت خودمان فرو برود. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۲
محمد حسن شهبازی

پنجشنبه به رسم رفاقت، پس از مدت ها دور هم جمع شدیم. اما جمعی که کامل نبود. یعنی نمی شد که کامل باشد. ساعت ها هماهنگی هم که می کردیم، با همه تماس می گرفتیم و همه جوره امکانات را ردیف می کردیم باز نمی شد که کامل باشیم. یک نفر نمی آمد، نمی توانست که بیاید. علی دیگر رفته است.
راستش حواسمان از قضیه به کلی پرت شده بود. اصلا توی باغ نبودیم. خوش خوشان گذران زندگی می کردیم و قواعد بازی یادمان رفته بود. اما این داستان شوخی بردار نیست. آنی می رسد که می بینی یک نفر خط خورده است. به چشم بر هم زدنی می بینی که یکی نیست؛ و دیگر هم نخواهد بود. و این جدایی درست شبی رقم خورد که داستان به روزهای خوش خود رسیده بود. 

داستان به اینجا رسید که در گروه تلگرام، یکی دو عکس از قدیم ها گذاشتیم. همین دو عکس سفره دل بقیه را هم باز کرد و عکس ها پشت سر هم ردیف شدند. یکی از عکس ها اما خاص بود. چهره های کودکانه اکثر بچه ها در عکس دیده می شد و شده بود سوژه خنده! گذشته مان را می دیدیم و یاد دوران می کردیم و لبخند می زدیم.اما  این لبخند و حال خوش خیلی طول نکشید. همان شب بود که عکس علی با نوار سیاه کنارش به گروه ارسال شد. شوکه شدیم و خیلی طول کشید تا باورمان شود این عکس حقیقت است و دروغ نیست! تا دقایقی فکر می کردیم شوخی است. حتی اصرار داشتیم شوخی باشد؛ اما...

حالا یک روز از مراسمی که به همت رفقای علی برگزار شد می گذرد و این خاک سرد روز به روز داغ این جدایی را کمرنگ تر می کند. اما آن چیزی که این چند روز و تا وقتی که فکر و یاد علی در ذهنم زنده و تازه است جلوی چشمم تکرار می شود، خنده های اوست. خنده هایی که صدای تیزش از خنده دیگران به سادگی قابل تشخیص بود. و این خنده ها گریه همه را در آورد. کلیپی که به یاد علی ساخته و پخش شد پر بود از این خنده ها. خنده هایی که هر چه بیشتر و بلندتر بود، گریه بیشتری هم پشت بندش شنیده می شد...
و این چنین دوره 32 دبیرستان،یک نفرش را از دست داد و هر چقدر هم که تلاش کند، دیگر کامل نخواهد شد.
پ.ن: شادی روح همه رفتگان فاتحه ای بخوانیم...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۸
محمد حسن شهبازی