پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

دل مشغولی، دغدغه و حتی درد متعالی

پرباز

داده‌ام باز نظـــــر را به تــذروی پــــرواز
بازخواند مگرش نقش و شــکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خــویش برون آید و کاری بکند

حافظ

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۳ مطلب با موضوع «مطلب اتوبوسی» ثبت شده است

از کودکی به یاد دارم که هر از گاهی میانه ایران و آمریکا شکرآب تر از همیشه می شد و راننده سرویس‌مان که ماهواره هم تماشا می‌کرد می‌گفت آمریکا به ایران اولتیماتوم داده. آن روزها هم باور نمی‌کردم و با خودم می‌گفتم حرف الکی است. خیلی هم متوجه نمی‌شدم دقیقا اولتیماتوم چیست و چگونه آمریکا اولتیماتوم می‌دهد و چه‌طور به گوش مردم می‌رسد. مثلا در ذهنم تصور می‌کردم در شبکه های ماهواره ای یکهو رییس جمهور آمریکا می‌آید و خیلی صریح تهدید به جنگ می‌کند و می‌گوید این سری خیلی جدی هستیم [این تو بمیری از اون تو بمیری ‌ها نیست!] چون همیشه راننده سرویسمان می‌گفت این بار واقعا قضیه جدی است. از آن سال ها خیلی می گذرد و حالا من شخصا می‌توانم آن اولتیماتوم ها را که هنوز هم جدی هستند را ببینم و اگر راننده سرویس شدم به بچه ها بگویم دیشب آمریکا به ایران اولتیماتوم داده و خیلی خیلی جدی است. اما نمی‌توانم واکنش‌شان را پیش بینی کنم، شاید آن ها باور کنند. 

خلاصه از کودکی ما با این اولتیماتوم ها بزرگ شدیم. عده ای از همان موقع باور می‌کردند و در ذهن از غولی که ساخته بودند هر باره شکست می‌خوردند. عده ای اما با این غول می‌جنگیدند و مثل هر جنگی گاهی پیروزی و گاهی هم شکست نصیبشان می‌شد، یک گروه دیگر هم بودند که اصلا غولی نمی‌دیدند. آمریکا را بچه لات و جاهل محله بغلی می‌دیدند که اهل اولدورم بولدورم است. از این‌هایی که چک اول را که بخورد مثل بادکنکی که سوزن خورده، بادش خالی می شود و حتی از فسقل‌ترین بچه محل خودشان هم کتک خورش ملس تر است. این گروه ها هر کدام با نوع تفکر خودشان بزرگ شدند و هر کدام به دستاوردهای مختص خودشان رسیدند. گروه اول که عطای مبارزه و پیروزی را به لقایش بخشید. همان اول کار قبل این‌که کسی دلخور شود پا را تا جایی که جا می‌شد جمع و جور کرد تا مبادا حتی به لبه گلیم نزدیک شود. بخشی هم از گلیم که باقی ماند را هم پیشکش غول کرد تا روابط حسنه شود. گروه دوم اما نمی‌خواست به غول سواری بدهد. به غول زورگو معترض بود ولی گاهی می‌گفت هیکل غول کجا و هیکل من کجا! آرزو داشت شاخ غول را بشکند ولی هر وقت هیبت غول را تصور می‌کرد دست و پایش شل می‌شد. برای اینکه از این حس نفرت‌انگیز و تحقیر آمیز رها شود فکری به سرش زد. گفت من که نمی‌توانم دائم با این غول سر شاخ شوم، بهتر است بروم با غول این وری از باب دوستی و منافع مشترک صحبت کنم و دوتایی بریزیم سر غول آن وری. این طوری حتما شاخش می‌شکند. غول این وری واقعا قوی است و کارهایی می‌کند که غول آن وری هم نمی‌تواند انجام دهد. در همین خیالاتش کارهایی که خودش دلش می‌خواست انجام دهد را هم در قامت غول این وری تصور می‌کرد و از این هیبت ذوق زده می‌شد و حس می‌کرد که خودش دارد یک تنه با غول آن وری می‌جنگد و این طوری تمام حس و حال بدش را سرکوب می‌کرد و از خود دور می‌کرد.

گروه آخر هم که از ابتدا در ذهنش غولی نبود. نهایتش بچه لات محله بغلی بود که کارش همان چک اول است. شاید چک را بخورد کلی مشت و لگد بپراند و بخاطر هیکل گنده‌اش درد هم بگیرد ولی چک اول همانا و نفس آخر همان! برای همین بچه لات محل خودش همیشه حواسش به این گروه آخر بود که کاری نکند چک اول زده شود. 

بنده فکر می‌کنم مردم سرزمینم در این سه گروه توزیع شده اند. فراوانی هر کدام را نمی‌دانم اما شاید توزیع نرمال باشد، شاید هم تصاعدی، به ترتیب گروه ها از زیاد به کم باشد. نمی دانم...

اما چه شد که این متن را نوشتم؟ بعد از سفر به یاد ماندنی عتبات که تابستان سال گذشته نصیبم شد یک گروه تلگرامی از بچه های مجرد کاروان تشکیل شد و هنوز هم هر از گاهی پیام هایی رد و بدل می‌شود. چند روز پیش یکی از دوستان گروه که از قضا از همه بزرگتر هم هست ویدئویی ارسال کرد که در آن یک سلاح عجیب و غریب و کاملا تخیلی در یک سناریوی تخیلی تر حملاتی را انجام می‌دهد. نکته تکمیل کننده و جالب این ویدئو توضیح زیرش بود که بدین شرح است:

«بعد از کل کل های تند ترامپ علیه روسیه، پوتین از مخوف ترین سلاحش رونمایی کرد!

ترامپ بعد دیدن این ماشین کشتار عجیب روسی انگشت به دهان خواهد ماند!»

بدیهی است که نگارنده عنوان فیلم(کپشن) و کسانی که با آن هم نظرند و فیلم را به اشتراک می‌گذارند در کدام گروه از گروه های بالا قرار می‌گیرند و نیاز به توضیح اضافه نیست.

به نظر شما توزیع این گروه ها در کشور ما به چه ترتیب است؟

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۰
محمد حسن شهبازی

امسال ۲۸ اسفند که به صورت رسمی آخرین روز سال به حساب می آید نه افتاده آخر هفته و نه اول هفته که بگوییم تق و لق است[که اساسا همین تق و لقی از ابتدا پدر ما را در آورد و حالا شده یک رسم ملی که اعتراض به آن گویی اعتراض به مقدسات است]

دیروز برنامه ریزی کردم که کل روز را به چند کار اداری اختصاص دهم تا آن ور سال که از ابتدای سال ملت خسته شروع می‌کنند و ۱۵ روز نیاز به استراحت دارند، معطل و اسیر حضرات نشوم. صبح را با تمدید بیمه شروع کردم که البته قابل تقدیر بود. افراد به طور میانگین نسبت به سایر ادارات دولتی با نرخ بیشتری کار می کردند. حتی یک جا یک نفر از یک اتاقی بیرون آمد و کار یک گروه که در صف طویل منتظر خدمات مختلف بودند را حل کرد. پس از بیمه باید به سازمان سنجش می رفتم. پس از این که ال سی دی گوشی قبلی شکست و اطلاعات ثبت نامی در آن مدفون شد، دیگر به آن ها دسترسی نداشتم و در تاریخی که می توانستیم معدل را ویرایش کنیم و در حالی که تهران نبودم، موفق به انجام این کار نشدم. با لطایف الحیلی که اگر حوصله بود کامل شرحش می دادم، پس از تماس با بانک و پیدا کردن کد پیگیری تراکنش بانکی که برای خرید کارت ثبت نام اختصاص یافته بود و تلاش های مکرر توانستم کد کارت ثبت نامی را پیدا کنم و این آخرین قدمی بود که توانستم در این باتلاق رو به جلو بردارم. پس از آن علیرغم این که سازمان سنجش مدعی بود سیستمی برای دریافت اطلاعات پرونده و ثبت نامی دارد، اما من موفق نشدم که آن ها را دریافت کنم و هر بار هم که تماس گرفتم، یا بالکل تماس برقرار نمی شد و با بوق های عجیب و غریب مواجه می شدم، یا وصل می شد ولی هیچ کسی گوشی را برنمی داشت. در آن لحظه که در مشهد بودم کمی برافروخته شدم اما نهایتا این نقص و بی در و پیکری را فراموش کردم. این فراموشی تا دیروز دوام آورد و با خودم گفتم آن ور سال که آخرین روزهای مانده به کنکور است خیلی درگیر این موارد نشوم و همین ور سال کار را تمام کنم و برای همین بود که حضوری به سازمان عریض و طویل سنجش مراجعه کردم. ابتدا از درب اصلی که اسم سازمان سنجش می آید همه به یاد آن می افتند وارد شدم اما دیدم که برای ورود عموم نیست و باید از در پشتی وارد شد! بخش روابط عمومی سالنی شبیه بانک داشت و دور تا دور عزیزان زحمت کش سازمان سنجش نشسته بودند و سخت مشغول تکریم ارباب رجوع بودند. شماره ای گرفتم و پس از مدت زمان اندکی نوبتم شد و داستان را در حالی که ایستاده بودم، برای خانمی که نشسته بود شرح دادم. ایشان انگار که بعضی سیناپس های مغزش شبیه رود نیل و ما بقی مثل آبریزش بینی بچه نوزاد بود، حرف توی کله اش نمی رفت و در برابر توضیحات بنده هی یک عبارت را تکرار می کرد که «الان سیستم کار نمی کند» و من هم بلافاصله تکرار می کردم «الان را نمی گویم، همان روزی که باز بود را عرض کردم» و پس از چند بار تکرار به نظر آن آب باریکه گشاد شد و صحبت هایم توانست در مغزش بنشیند. این اتفاق مبارک که افتاد، مرا به باجه روبرویش در آن سوی سالن حواله داد، جوری که انگار دمغ شده باشد. آن سمت سه مرد حضور داشتند و بالای سرشان تابلویی نصب شده بود که نوشته بود رفع نقص. به نظر می آمد که کار من اصلا به آن ها مربوط نیست ولی چون مرد بودند گفتم شاید کارم راه بیفتد. دوباره این داستان طولانی تکراری را برایشان تعریف کردم و گفتند بالا را ببین، کار ما نیست! با کارت ملی برو روبرو باجه یک. دوباره برگشتم همان جا و از همان خانم پرسیدم باجه یک تشریف ندارند؟ گفتند نه، اگر بود که خودم می گفتم بیایی همین جا[خدا خیرشان بدهد خیلی دل سوز هستند]. گفتم امروز نمی آیند؟ گفت: نه؛ بعد عید می آیند! قیافه ام در آن لحظه شبیه یک ایموجی شد. همان که چشم هایش تماماً گرد و بزرگ شده و شدید متعجب است. در جواب گفتم خانم امروز روز کاری است. فردا و پس فردا هم همین طور. آن وقت ایشان از الان رفته اند؟! در جوابم خیلی سریع گفتند: شما تعیین می کنی؟! با خودم گفتم نه من تعیین نمی کنم. اصلا شاید جا داشت بیاید و بزند توی گوش من. چون من و امثال من آن خانم بیچاره را تا 24 اسفند روی صندلی اسیر کرده بودیم. این بیچاره که تا 26ام هم هنوز اینجاست! اما در ظاهر جور دیگری بود و کم نیاوردم و نهایتا با تغییر زاویه این بار مرا به یک آقایی که پشت سرش در حال صحبت با یک نفر دیگر بود پاس داد. دیالوگ آن دو نفر خیلی عمیق بود و دیدم حالا حالاها این سمت را نگاه نمی کند. دستی تکان دادم و صدایش کردم و از همان دور واقعه را شرح دادم. او هم مثل سایر همکارانش و یا شاید زیردستانش همان فرمان را رفت. اصلا شاید این مدل را خود او ابداع کرده بود و نگارنده بنر بزرگ در سالن که با خط ریز حقوق ارباب رجوع و طرح تکریمش را شرح داده بود و به مسئولیت پذیری این سازمان و تعهد حرفه ای و اخلاقی اشاره می کرد هم نوشته همین بزرگوار بوده باشد. این آقا به من گفت برو در سالن کناری و از طریق تلفن های دیواری با داخلی فلان و آقای بهمان صحبت کن. مسئول سامانه ایشان هستند. رفتم و پس از تلاش برای تماس با آقای بهمان، متوجه شدم که ظاهرا کشی هم که او را به صندلی شکنجه بند کرده و احتمالا خیلی آزارش می داده آزاد شده و او هم نیست. البته شاید هم رفته باشد دوری بزند، قضاوت بیجا نکنیم. القصه این سعی بین روابط عمومی و باجه تلفن ها ادامه داشت و نفر بعدی که باید تماس می‌گرفتم آقای شکری نام داشت. داخلی ایشان را از حراست گرفتم و تماس که گرفتم گفتند من آن شکری که باید نیستم! شماره یک شکری دیگر را گرفتیم و چه شکری خوبی هم بود. سرتان را درد نیاورم. هر چقدر افراد قبلی بدقلق، یکدنده، مسئولیت ناپذیر و کوشا در تحقیر ارباب رجوع بودند و انگار گوش هایشان عایق صوتی شده بود و حرف توی کله‌شان نمی‌رفت، برعکس آقای شکری آرام، منطقی، کار راه انداز و با حوصله بود و حتی گفت که همان افراد می‌توانستند کارت را راه بیاندازند. الان که فکر می‌کنم این طور به نظر می‌آید که ارتباط چهره به چهره در سازمان سنجش نتیجه عکس می‌دهد و هر چه روابط سطحی تر باشد بهتر به نتیجه می رسد.  یک احتمال قوی‌تر هم وجود دارد، اینکه اساسا آقای شکری نفوذی بوده است. آقای شکری هر چه که بودی خدا خیرت بدهد.

۰ نظر ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۸
محمد حسن شهبازی

خیلی وقت نیست که به محل کار فعلی می‌روم و البته خیلی هم قرار نیست بمانم. اما برای این روزهای ماندن باید بهترین راه هم از جهت قیمت و هم از جهت مسافت به سمت منزل را پیدا کنم.
امروز چندمین راهی بود که آزمایش می‌کردم. اولین مورد از آزمایش‌ها با شکست عجیبی روبرو شد. مبدا بلوار مرزداران بود و می‌خواستم به بزرگراه حکیم برسم. یکی از خیابان‌های شمالی بلوار را انتخاب کردم و مستقیم بالا رفتم. وقتی به چند متری بزرگراه رسیدم، با یک سازه عایق صوتی چند متری مواجه شدم. عبور از بالای آن غیرممکن است. پس باید یا چپ و یا راست را برای گریز از این مانع ناخواسته امتحان می‌کردم. اما مشکل بعدی این بود که تا چشم کار می‌کرد از همین دیوار دیده می‌شد و بس. مجبور به انتخاب تصادفی بودم. با یکی دو استدلال ساده به این نتیجه رسیدم که احتمالا این دیوار از چپ زودتر تمام می‌شود. یاعلی گفتم و به راه افتادم. اما هرچه می‌رفتم انگار دیوار هم با من می‌آمد. هوا بسیار گرم بود اما خوشبختانه قبل از حرکت بطری آبم را پر کرده بودم و بخش زیادی از آب را در همین مسیر تنها و در سکوت فیلتر شده بغل اتوبانی خوردم. دیوار چه می‌خواست و چه نمی‌خواست باید تمام می‌شد و لحظه رفع محدودیت‌ها فرا رسید و بالاخره به بزرگراه حکیم دست پیدا کردم. ولی خوب قطعا این راه را دیگر انتخاب نخواهم کرد.
یکی دیگر از روش‌ها این بود که مرزداران را تا انتهای شرقی‌اش بروم و بعد تا حکیم پیاده بروم. به جز گذر از چند معبر نسبتا خطرناک و یک پل عابر که چند دقیقه ای بر زمان مسیر اضافه می‌کند و البته هزینه اضافی تاکسی برای رسیدن به سر شیخ فضل الله این روش گزینه خوبی‌است.
اما داستان امروز شاید متفاوت‌ترین و ماجراجویانه‌ترین آن‌ها باشد. قبل از شروع آن این نکته را اضافه کنم که پای ثابت راهنماهایم در سفرهای درون شهری نقشه داخل موبایل است. ناگفته نماند در مسیر اول که ذکر شد، عامل همه بدبختی‌ها همین نقشه بود که اعلام نکرد آن دیوار آن جا سبز شده است. 
امروز در حالی که چندین روز از تجربه ناموفق مورد اول می‌گذشت دوباره قصد کردم تا از راهی که شبیه آن بیراهه کذا بود بروم به شرطی که اشکالاتش رفع شده باشد. ریسکش را پذیرفتم و راه افتادم.
در واقع امروز روزی است که انگار درهای جدیدی دوباره به رویم باز شده است. پس از آن ضربه ی دردناکی که در یک عصر تابستانی و در حالی که دوستانه فوتبال بازی می‌کردیم به زانویم وارد شد، تا همین چند روز پیش پیش پا افتاده ترین کارها را هم نمی‌توانستم انجام دهم. حدود ۶۰ روز می‌گذشت اما کماکان این زانو میل به خم شدن نداشت. عاقبت مجبورم کرد کلی مسکن و کپسول های نه چندان شبیه به کپسول‌های خوراکی را بخورم، تا بحمدالله برسد به این روزها که می‌توانم با اراده خودم در حالی که فشار خاصی رویش نیست و قرار نیست ضرب الاجلی برایم کاری انجام بدهد، خمش کنم و توی مشتم باشد_به جایی رسیدم که خم شدن زانو برایم مثل گرفتن یک هدیه دوست داشتنی شد و از وقوعش چشمانم برق زد_ و البته کلی قول و قرار با هم گذاشتیم و وعده و وعید به هم دادیم که مراعات حال هم را بکنیم. هم من کارهایی که او دوست دارد را_اعم از ورزش‌های روزانه‌ای که ظاهراً خیلی به آن علاقه‌مند است چون زود به آن‌ها واکنش مثبت نشان داد_ انجام بدهم و هم او زودتر بشود همان زانوی دوست‌داشتنی که ساعت‌ها دویدن و فشار و راه رفتن را تحمل می‌کرد بی آن که زبان به شکوه باز کند.
امروز هم یک رزمایش موفق را پشت سر گذاشت و الان هم او خوشحال است و هم من. مشروح رزمایش را بخوانید:
گفتم که راهی شبیه راه اول را قرار شد آزمایش کنم، اما بدون ایرادات قبلی. دوباره مسیر یکی از خیابان‌های شمالی را در پیش گرفتم، اما این بار آخرین خیابان قبل از یادگار امام، به نام نسیبه. از روی نقشه انتهای نسیبه به یک فضای سبز می رسد و پس از آن هم حکیم دیده‌ می‌شود. پیش بینی کردم مثل یکی از راه‌های قبلی پس طی فضای سبز به ورودی یادگار به حکیم خواهم رسید و خیلی ساده و سریع از کنارگذر بزرگراه وارد مسیر ماشین‌رو خواهم شد. نسیبه را که از همان ابتدا معلوم بود خیابان خلوتی است بالا می‌رفتم و هر از چند گاهی یک یا دو نفر را در حال قدم زدن می‌دیدم. گاهی هم ماشینی رد می‌شد. خیابان پهن دو بانده ای که ظاهرا خیلی مشتری ندارد. شاید همه ۱۵ متر جلوتر را که بزرگراه یادگار شمال است را به آن ترجیح می‌دهند. آن لحظه خیلی به این مسائل فکر نمی‌کردم و بیشتر این فکر در ذهنم تلو تلو می‌خورد که هر چه کالری اضافی در روز ذخیره می‌کنم در چنین پیاده‌روی‌هایی خصوصا با این سطح شیب سوخت می‌شود و در ادامه به ذهنم رسید که خوب آن‌هایی که اضافه وزن دارند چرا از چنین راه‌های رایگانی برای لاغر کردن استفاده نمی‌کنند؟ بلافاصله بعد از این فکر دنباله‌اش آمد که چاق‌ها چون از این جور جاها بالا نمی‌روند چاق شده‌اند و حالا که چاق شده‌اند دیگر توان بالا رفتن ندارند، توان هم اگر باشد، اصلا دلشان نمی‌خواهد چنین مصیبتی را تحمل کنند. در همین فکر ها بودم که به انتهای نسیبه نزدیک شدم. همان فضای سبزی که در نقشه دوبعدی دیده بودم. اما مشکل کار همین‌جا بود. نقشه دوبعدی! انتهای نسیبه، یک تپه های چند متری که دیواری صاف و غیرقابل صعود دارد، اکنون جدی‌ترین مشکل است و سد راه شده. بنا به تجربه چنین تپه‌هایی اگرچه صعب الوصول، اما معمولا یک راهی برای ورود دارند. دیدن دو نفر بالای تپه این گمانه را تقویت می‌کرد. کمی که تپه را برانداز کردم یک مسیر پاکوب را پیدا کردم که بخش هایی از آن شیب زیادی داشت. اولین چالش سخت برای زانو! چاره ای نبود. به خیال این‌که بالای تپه، به‌ حکیم می‌رسم، حرکت از مسیر مذکور را شروع کردم. درست مثل مسیرهای کوه‌پیمایی که مجبور می‌شویم مسافت بیشتری را طی کنیم تا شیب سنگین سرشکن شود، این‌جا هم در ابتدا کمی از هدف دور شدم، اما بعد مسیر پاکوب چرخید و در راستای مقصد قرار گرفت. با کمی ریسک و البته توکل، بالا رفتم و پس از کمی صعود به بالای تپه رسیدم. درست همان جایی که آن دو نفر ایستاده بودند. چند متر آن طرف‌تر اما یک موتور دیده می‌شد که نشان می‌داد پای پیاده نیامده اند و قطعا این بالا یک مسیر سواره رو لااقل برای موتور دارد. 
آن چیزی که آن بالا دیدم با آن چیزی که دیدم مغایرت داشت. شرایط برای این‌که به حکیم غرب دست پیدا کنم فراهم نبود. ماشین‌های حکیم شرق با سرعت زیادی در حال حرکت بودند و امکان عبور از بزرگراه به هیچ وجه وجود نداشت. از این بخش رد می‌شدم، در جهت مخالف هم وضعیت مشابه همین سمت بود. تصمیم گرفتم از همان استراتژی حرکت از کنار گذر یک بزرگراه شمالی جنوبی به یک بزرگراه شرقی غربی استفاده کنم. اما ظاهراً سبک کنار گذر تقاطع یادگار و حکیم نیز با آن‌چه در ذهنم از مسیرهای قبلی ثبت شده بود فرق داشت. کمی اطراف را برانداز کردم و پس از مدت کوتاهی نقشه جدید را انتخاب کردم. حرکت از عرض یادگار و ورود به حکیم. 
اما مشکل فعلی شیب زیاد تپه تا کف یادگار بود. چاره ای نبود. برای رسیدن به کف بزرگراه مجبور بودم این مسیر را طی کنم. با احتیاط فراوان که مبادا این فشار زانوجان را آزرده‌خاطر کند، پایین رفتم و یک بخشی را هم به دلیل شیب تند مجبور شدم بدوم. از عرض اولین خروجی گذشتم. به فضای سبز بین دو بزرگراه رسیدم. با خودم فکر می‌کردم آیا اصلا کسی تا بحال پایش را در این نقاطی که الان مشغول پیاده‌روی هستم گذاشته است؟ پوشش گیاهی عجیبی داشت. بوته‌هایی با برگ های دراز و باریک و انبوه که هر کدام در یک چاله کاشته شده بودند. در میانشان گه گاهی گیاه دیگری نیز دیده می‌شد. بین‌شان هم خاک بود و خبری از چمن و چیزهای دیگر نبود. در حدی این مکان بکر جلوه می‌کرد که انتظار وجود حیوان های عجیب و غریب را داشتم و در خیالم تصور می‌کردم الان یک سوراخ کف زمین پیدا می‌شود و مار لاغر بی حال و رمقی که اسیر زندگی شهری شده بیرون می‌آید و به قدر وسع خودش به این تجاوز که به قلمرواش صورت گرفته اعتراض می‌کند. برای همین این بخش را خیلی سریع و تند رد کردم و بعد از آن رسیدم به سطح صافی که سراسر سبز بود. چیزی شبیه چمن، اما قطورتر و خشن‌تر. در بخش‌هایی هم همیق. به حدی که در یکی دو جا غافل‌گیر شدم و پایم در چاله فرو رفت. پس از مرحله، عبور از یک پیچ ماشین رو را در پیش داشتم، که البته به سادگی انجام شد. حالا دوباره باید بررسی می‌کردم که الان کجا هستم و کجا باید بروم؟ نگاه سرتاسری به اطراف کردم و سعی کردم منطقه را به طور دقیق ارزیابی کنم و هر مسیر را آن طور که هست نامگذاری کنم. پس از این دوباره راه افتادم. تصمیم گرفتم از کنار بزرگراه شرقی-غربی که یک پل بود حرکت کنم تا در یک موقعیت مناسب به نقطه مقابل بروم و مابقی راه را با تاکسی بروم. اگرچه نزدیک غروب بود و معمولا کل شریان‌های ارتباطی شهر شبیه پارکینگ، اما در این مورد خاص، ترافیک بسیار روان و همه خوشحال و شادان، پا بر روی گاز و دست از پنجره بیرون مشغول رانندگی بودند. این شرایط سخت مانع عبور از وسط بزرگراه می‌شد و می‌بایست یک راه دیگر را انتخاب می‌کردم. از کنار مسیر همین‌طور مستقیم پیش‌رفتم تا به یک خروجی دیگر رسیدم. در واقع در این نقطه بخش پل مانند بزرگراه مذکور به پایان می‌رسید. سمت چپ همین نقطه، یک مثلثی وجود داشت با یکی دو پله سیمانی که خیلی هم راحت نمی‌شد از آن استفاده کرد. برای خروج از این جریان، زیر پل بهترین مسیر بود. از زیر مسیر عبور ماشین‌ها، به فاصله اندکی از کف پل که سقف بالای سر را تشکیل می‌داد و در حالی‌که لرزش ماشین‌ها حس می‌شد به سمت مقابل رفتم و پس از طی چند دقیقه ماجراجویی و مواجهه با معماهای مسیریابی بالاخره به نقطه ‌ای رسیدم که بتوان با تاکسی ادامه مسیر را رفت.
درست همین‌جا:

پ.ن: این مطلب را در چند مرحله نوشتم. اگر اشتباه نکنم همه مطلب را در وسایل نقلیه نوشتم. از تاکسی گرفته تا اتوبوس و بخش آخر را که به دلیل طولانی شدن فاصله زمانی بین روز مذکور و زمان‌های نوشتن، با انگیزه کمی نوشته شد، در قطار نوشتم.
۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۴
محمد حسن شهبازی

مادامی که وضع مناظره ها این طور باشد و ۶ نفر بیایند با چهره های خندان، اما باطن‌های خشن و عبوس کنار هم بنشینند و بخواهند مناظره کنند، چیزی عوض نخواهد شد. اصلا کلمه مناظره، که در باب مفاعله است، اشاره می کند به یک فعالیت رودررو، به یک کار دو نفره. پس این محصولی که صدا و سیما عصرهای جمعه تحویل ما می دهد و خیلی پزش را هم می‌دهد، هر چه باشد، اسمش مناظره نیست. در حقیقت اسمش معلوم نیست، یعنی بهتر است که معلوم نباشد. اصلا اسم نداشته باشد از همه چیز بهتر. چون همین جنگ گلادیاتوری ای که آخر هفته ها از تلویزیون می بینیم را هم خوب در نیاورده اند. یا رومی رومی، یا زنگی زنگی. اگر مناظره دو به دو را بر هم زدید و حالا آن چهره های عبوس قرار است نوبتی و تیمی با هم بجنگند، آن میزی دراز و طویلی که گذاشتید و مجبور شدید استودیو را هم خیلی در طول کش بدهید، را بر می‌داشتید و به جایش یک میز گرد می گذاشتید تا این ها خوب بتوانند شمشیر را بر فرق سر یکدیگر فرود آورند. 

حالا اما ۱۳ روز بیشتر تا روز موعود نمانده؛ و این قضیه هم چیزی نیست که تازگی ها پدید آمده باشد، تا حافظه این حقیر کار می کند، آن کسی برنده مناظره بود که بیشتر حمله کرد، نه آن که بهتر دفاع کند. شده است مثل همین بازی وحوش امریکایی_کشتی کچ را عرض می‌کنم_ آن کسی محبوب تر می شود که دائم حمله می‌کند و از چپ و راست می زند، نه آن‌که دفاع می‌کند، ولو این‌که خوب دفاع کند. مردم از آن هجمه های مهاجم بیشتر خوششان می آید تا گارد بسته مدافع. سال ۹۲ هم همین‌طور شد که نامزد مهاجم، منتخب ملت شد. یعنی ما ازضرب شستش خوشمان آمد و رییس جمهور شد. دیگر کار نداشتیم قرار است چه‌کار کند و قبلا چه‌کاره بوده، فقط خوب مشت می‌زند. 

داستان امروز هم همین است، شاید باید این‌طور مبارزه کرد. وقتی کسی را بخاطر تعارف، رودربایستی، مصلحت و یا هر چیز دیگر وارد بازی کردند و از قضا این فرد کسی باشد که سبک بازیش طوری است که می‌آید برای زدن، عقلانی نیست که در مقابلش ساکت نشست و رفت گوشه رینگ. اینجا باید اتفاقا به وسط رینگ آمد و مشت اول را زد. اگرچه می‌توان همین مشت زدن هم در راه خدا باشد و با اخلاق خدایی. به هر حال باید یک فرق بین شمشیری که با حیله عمروعاصی فرود می آید با شمشیری که امیرالمومنین(ع) از سر تکلیف می زند، باشد؛ بلاتشبیه همه این‌ها.

همین خط شکنی ها هم کار خودش را تا الان کرده است، روی مین رفتن یک نفر، شوری در جبهه انداخته و فضای بازی را روشن کرده است. حالا کسی دیگر به خودش اجازه نمی دهد ساکت باشد.

اما حالا که از این مناظره هایی که شبیه آش‌های همه چی دار است و معلوم نیست دقیقا چه طعمی دارد و فایده اش چیست، چیزی در نمی آید چه باید کرد؟ پیشنهاد دارم حالا که یک طرف به هیچ وجه نمی‌خواهد با صراط مستقیم تشنگی خدمتش را ارضا کند، به همان مبارزه، ببخشید مناظره ادامه دهند. خوب که کارهای سلبی خود را انجام دادند، در متن جامعه، به دور از آن هیاهوها و به صورت انفرادی بیایند برنامه های خود را مفصل بگویند. نشست های چند ساعته_و نه ۵دقیقه ای_ در دانشگاه ها و فرهنگسرا ها برگزار کنند و بیایند بگویند که چه می‌خواهند بکنند. هرچه طولانی‌تر بهتر. اصلا از قدیم گفته اند که تا فرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. چوبی هم که تا بحال خورده ایم به خاطر همین بوده است که هیچ وقت فرصتو بستری مهیا نکرده ایم تا بیایند با جزئیات برنامه ۴ساله‌شان را بگویند. برای همین است که تا حافظه کار می کند، یکی هول هولکی، بعضا در حالی که هنوز باورش نشده، وارد ساختمان ریاست جمهوری شده و ۸ سال در سرگردانی به سر برده و نفر بعدی! 

خلاصه این که با این وضع،‌ بهترین سبک همین است که بیایند در آن کارزار ناجوانمردانه علیرغم میل باطنی شمشیر بزنند و بعد بروند در محافل خصوصی‌تر آن‌چه لازم است را بگویند و تشریح کنند. 

۳ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۲۷
محمد حسن شهبازی

این مطلب را دیروز نوشتم، با تاریخ و حال و هوای دیروز:

امروز که از خانه بیرون زدم، هوا به طرز محسوسی با هوای دو سه هفته پیش تفاوت داشت. از نظر دما کاملا بهاری و در عین حال باید ملایمی هم می وزید. این تغییر تا حدی زیاد بود که حس کردم همه چیز تغییر کرده است، برای همین سعی کردم پدیده های دیگر روزمره را هم نگاه کنم تا ببینم این گستره تغییر تا کجاست. سرم را بالا بردم و آسمان را وارسی کردم. اگرچه آلودگی کمی رمق آبی آسمانی سقف بالای سرم را گرفته بود، اما باز هم منظره ابرهای پنبه ای بزرگ و وسیع با خورشید پنهان پشتش و پس زمینه آبی، خیره کنند بود. انگار نسبت به روزهای قبل سقف آسمان کیلومترها به پایین سقوط کرده و می شود سنگینی اش را حس کرد. 

در اتوبوس نشسته بودم و منتظر حرکت از ابتدای خط بودم. اما ابرها مشغول حرکت خودشان بودند و گه‌گاهی خورشید از لابلایشان سرکی می کشید و دوباره پنهان می شد. در یکی از همین رفت و آمدها خورشید آخرین روزهای زمستان به ساختمان های روبه‌رو که نماهای روشنی داشتند در حال تابیدن بود و سطح روشن ساختمان های انعکاس عجیبی داشتند. همین طور که به ساختمان ها خیره شده بودم، از سمت چپ سایه ای بزرگ شروع به آمدن کرد و ظرف چند ثانیه همه ساختمان های درخشان را در خود فرو برد. 

اگرچه ممکن است چیز جدیدی نباشد، اما صحنه واقعا شگفت انگیزی بود که این روزها زیاد دیده می شوند. اصلا بهار است و هنرنمایی خدا در طبیعت...


پ.ن: و نمی‌دانم گاهی چه در سر بنی بشر می‌گذرد که زیبایی را در انفجار و ویرانی آخرین سه شنبه سال می بیند!


۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۸
محمد حسن شهبازی
این عادت خیلی هاست که از اتفاقات اطرافشان بی خبرند تا اینکه به واسطه یک مسئولیت یا چیزی شبیه به آن، توجهشان به اتفاقات مذکور جلب شود. مثلا تا وقتی خودتان یا یکی از نزدیکانتان موتوری نشود، در رانندگی به مشکلات و مسائل یک موتورسوار فکر نمی کنید. یا مثلا عده ای تا خدای نکرده به آسم یا بیماری های تنفسی و قلبی دچار نشوند، حال آن دسته از شهروندان را درک نخواهند کرد که به واسطه آلودگی هوا از فعالیت های روزمره‌شان باز خواهند ماند.
وضعیت فعلی حقیر، در حالت پساآگاهی قرار دارد! یعنی اتفاقی رخ داده که به سبب آن از وقایع اطرافم آگاه شده ام. هر سال که پاییز و زمستان می رسید و می گذشت، هواشناسی و سازمان محیط زیست و... گلایه‌مند بودند که بارش کم بود و منابع آبی رو به اتمام است؛ پس لطفا مدارا کنید. اما امسال، پس از آن که کلنگ پروژه زمین ورزشی دانشکده برق و کامپیوتر خواجه نصیر خورد و لازم شد که زمین چند روزی خشک باشد تا عملیات آسفالت ریزی آغاز شود ما متوجه شدیم که چقدر درب آسمان باز است و همین طور نعمات الهی به سمت زمین سرازیر می شود. محاسبه نکردم که دقیقا چند روز یک بار بارشی رخ می دهد، اما با قدرت می توانم بگویم هر بار زمین به سمت خشک شدن می رفت و به مرز آماده شدن می رسید، ناگهان یک موج سرما و بارندگی سراسیمه خود را به سیدخندان می رساند و همه چیز را بر می گرداند به روز اول. خلاصه، الان وضعیت این چنین است. هر چه هست الحمدلله و المنة. اما من احساس می کنم قضیه چیزی فراتر از این هاست. درست است که پاییز و زمستان بارش زیاد است و از طرفی من هم توجهم به بارش ها بیشتر شده، اما این حجم از نزولات جوی هم خیلی عادی به نظر نمی آید و انگار آسفالت خواجه نصیر باعث شده دوران خشکسالی به سر آید!

پ.ن: مطلب مربوط به یکی دو‌روز پیش است.
۰ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۵
محمد حسن شهبازی

مطلبی که می خوانید مربوط به چند روز پیش است. اگر زمان یا حال و هوایش به الان نمی خورد دیگر متن است و شما و بزرگواریتان:

نمی دانم چرا نسل جدید ورودی های دانشگاه و حتی حاضرین فعلی این طور میانه شان با بسیج شکرآب شده. این اتفاق بارها و بارها موضوع اصلی افکار روزانه ام شده و در یکی از همان حالات، در حالیکه مشهد بودیم و عازم حرم، با سید محمدحسین در رابطه با آن صحبت می کردیم. از طرفی دیگر به خاطر مسائل مربوط به انجمن ورزشی، مکالمه مان کمی رنگ و بوی ورزش هم گرفت. از جمع این دو("بسیج و کار کردن نیروهای انقلابی" و "ورزش و انجمن ورزشی") سید این نتیجه را گرفته بود که درباره کتابی صحبت کند. «سلام بر ابراهیم»! اوایل دوران دانشجویی خیلی اسم این کتاب را می شنیدم و حتی چندین بار خود کتاب را دیده بودم اما به دلایلی اصلا سمتش نرفته بودم. این غربت تا همین چند روز پیش طول کشید. وقتی محرم شد و دنبال یک برنامه مطالعاتی متناسب می گشتم. به یاد محرم پارسال دلم هوای نامیرا(لینک) کرده بود و در کتابخانه دنبالش می گشتم تا دوباره بخوانمش، پیدایش هم کردم، اما در حین جستجو چشمم به سلام بر ابراهیم هم خورد. آن را هم بیرون کشیدم و نهایتا سلام بر ابراهیم قسمتش شد که این روزها در کیفم مهمان باشد. در همان صفحه های ابتدایی هم کتاب چشمه ای از حال و هوای محرم نشان داد: 

«  ما چه کرده ایم یا چه خواهیم کرد؟! آیا این خاکیان را که افلاکیان بر آدمیتشان غبطه می خورند الگو قرار داده ایم؟! 
    یا خدای ناکرده ناخلفی از نسل آدم را!! انسان نمایی از دین و دیاری دیگر که با ظاهری زیبا و قهرمان گونه، سوار بر امواج رسانه، برای غارت دل و دین جوان و نوجوان ما حمله ور شده؟!
    هر چند نهال های نورس بیشه شیران ایران، ریشه در خاک ولایت دارند و آب از چشمه های زلال اشک خورده اند. اشکی که از طفولیت به همراه نوشیدن شیر مادر در محافل روضه سیدالشهدا(ع) در خون و رگشان جاری است. مُهر مِهر عباس بر دل دارند و دل به مادر سادات فاطمه(س) دارند.
    جوانان ما در پی خوبی و خوبان عالمند و صداقت و عشقشان خلل ناپذیر، شاید بیگانگان غباری بر رویشان نشانده باشند،اما محرمی کافی است که دریای وجود و وجدانشان را طوفانی کند و رشته های خصم را پنبه.»

 و حالا کتاب بعدی ای که فکرش در سرم چرخ می خورد، کرشمه خسروانی است. سال ها پیش یک بار سمتش رفتم اما قسمت نشد که تمام شود؛ ببینیم این محرم چه می شود...

۳ نظر ۲۴ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۷
محمد حسن شهبازی

بخش دوم اورست را این بار در مترو داشتم دنبال می کردم. حالا تیم صعود بالاخره به قله رسیده و در حال بازگشت است، اما با توجه به تحمل فشار سنگین و بیش از حد در صعود، پیش بینی می شد که پایین آمدن دشواری داشته باشد. با دیدن این صحنه ها یاد سختی های صعود های کوچکی که در دوران دانش آموزی و صعودهای کوچک تر از آن در دوران دانشجویی افتادم که گاهی به نفس نفس می افتادم و می بریدم. اما در میانه کوه، هیچ دستاویزی وجود ندارد. استراحت بیش از حد بی فایده است و بدتر گرمای آفتاب و بعضا حضور حشرات آزار دهنده می شود؛ پس بهتر است مدام بروی، حالا با رو به پایین، یا رو به بالا. و کوه پیمایی از ورزش های عجیبی است که مسیرش خوش است، انتهایش قله است و آن چنان ماندن ندارد و مزد زحمت را باید در راه گرفت.
اما گوشه ای هم درباره اورست و کوهپیمایی. با خودم گفتم سری بعد که در کوه بریدم، یاد این صحنه های فیلم بیفتم و صبر کنم. تحمل کنم و چیزی نگویم، نه در کلام و نه حتی در ذهن. فقط بروم و از فرصت های ناب مسیر بهترین استفاده را بکنم. حتی فراتر رفتم و گفتم اصلا قبل صعود، بنشینم بار دیگر این صحنه ها را گزیده ببینم تا بیشتر در جانم اثر کند، اما همان موقع به ذهنم رسید که این فیلم دوباره نیشش را زد. حافظه و تخیل ناب را چنان به حاشیه و گوشه رینگ می برد که دیگر نفسشان بالا نیاید و خودش یکه تاز میدان باشد... 

پ.ن: الحق که راست می گویند فیلم و محتواهای بصری قوه خیال را با پنبه سر می برد...

۰ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۰
محمد حسن شهبازی
این کتاب هم در دسته کتاب هایی که خیلی زود تمام شدند قرار می گیرد. البته هستند کتابخوان های خیلی قهارتر و سریع تر از من، اما تمام کردن کتابی که سه شنبه خریده شود و صبح یکشنبه قبل عزیمت به دانشگاه شهید رجایی که با نقلیه عمومی چیزی حدود ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه زمان می برد، برای بنده رکورد خوب و قابل قبولی است. البته که تمام کردن کتاب هایی به این سبک ساده تر از بقیه کتاب هاست. نه مجبوریم اسم شخصی را حفظ کنیم و نه اسم مکانی را، فکر کردن و نتیجه گیری و... هم نمی خواهد. همین طور پیش می رویم و چند صفحه که نشده، بحث تمام می شود و بخش جدید شروع. مارک و پلو مجموعه ای از سفرنامه ها به همراه تصاویر متعددی است که از سفرهای منصور ضابطیان در طول سال های گذشته جمع شده و در قالب کتابی ۱۷۶ صفحه ای جمع آوری شده. البته اکنون تا صفحه ۱۵۴ پیش تر نخوانده ام. اما با همین فرمان و با احتساب تصاویر زیاد و بزرگ کتاب، تا پایان آن چیزی نمانده و روی کاغذ، ان شاءالله، تا قبل از مراجعت به منزل کتاب تمام شده است، اگر به خانه برسیم... 

پ.ن1: و حالا باید کتاب بعدی را مشخص کنیم. به نظر می آید از سرگیری "دنیای قشنگ نو" آلدوس هاکسلی گزینه خوبی باشد تا پس از آن، برویم سراغ پرونده نیمه باز "زندگی در عیش، مردن در خوشی".
پ.ن2: در بخشی از مقدمه کتاب، فرض را بر این می دارد که خواننده قبل از مطالعه آن، دو کتاب "1984" اثر جورج اورول و "دنیای قشنگ نو" هاکسلی را خوانده است.
۰ نظر ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۷
محمد حسن شهبازی

طبق برنامه قرار بود امروز علاوه بر برنامه های ثابت یومیه دو کار دیگر نیز انجام دهم. قید یکی را همان روز قبلش زدم و موکول شد به پنج شنبه. دومی را هم پس از کلی سبک سنگین و بروم نروم های ذهنی، آخر سر یاعلی گفتم و به راه افتادم. آدرس داده بودند تقاطع خ کارگر و هلال احمر. از گوگل چند باری مسیر را برانداز کردم و قرار شد اگر مترو رازی کار می کرد که از آن جا با کمی پیاده روی به مقصد بروم، اگر نه ایستگاه راه آهن پیاده شوم و مابقی راه را به نحوی طی کنم و باز هم مقصد. خوب ایستگاه رازی هنوز راه اندازی نشده بود و نقشه دوم باید پیاده می شد. با دیر به دیر آمدن متروی خط ۳ و مسیر طولانی بین دو ایستگاه که در واقع یک ایستگاه میان راه را رد می کردیم بالاخره رسیدیم و از تونل مترو که خارج شدیم سر از محوطه جلوی راه آهن درآوردیم. ناخودآگاه به یاد سفر افتادم به خصوص که اکثر سفرهای قطاری با جمع رفقا انجام شده. بگذریم، پیاده کمی جلو رفتم و از یک اتوبوس در پایانه که تازه حرکتش را شروع کرده بود پرسیدم :«میدون رازی هم میرید؟» با اشاره سر تایید کرد و سوار شدم و کمی بالاتر از میدان رازی پیاده شدم. در راه کلی فروشگاه توزیع لباس های ایمنی و نظامی دیدم و در حال و هوای همان ها بودم و بعد هم میدان رازی و مجسمه زکریای رازی بر سکوی وسط میدان و چهار شخص دیگر هم در چهارگوش سکو. نمی دانستم آن چهار نفر که بودند و نماد چه بودند اما در سرم افکار خنده داری می پروراندم. بدون شک اکثر افراد با شنیدن نام رازی به یاد الکل می افتند. من هم مثل بقیه میدان را که دیدم ذهنم قرابتی بین رازی و الکل برقرار کرده بود و فکر می کردم چه می شد حوض حاشیه میدان پر از الکل باشد، و اگر این میدان در کشور الحادی ای می بود، می شد پاتوق مستان عربده کش و جایی که شب ها دیگر احدی جرات نکند پایش را بگذارد. با رسیدن به ایستگاه رشته افکارم پاره شد و بعد از پیاده شدن همین طور که به سمت میدان رازی می رفتم ویترین مغازه ها را نگاه می کردم و جلوی یکی از مغازه ها که پوتین های نظامی خاکی رنگ مدرنی داشت کمی توقف کردم و به جهت کنجکاوی و از سر علاقه نگاهی هم به قیمت هایشان کردم و بعد هم راهم را ادامه دادم. از یکی از کسبه ها پرسیدم آقا این خیابان هلال احمر کدام است؟ با انگشت قطر میدان را نشان داد و من هم به راه افتادم. به تقاطع که رسیدم و آن طور که از تصویر مقصد در ذهنم بود در نبش خیابان ها به دنبالش می گشتم و بعد از کمی جستجو از پیدا کردنش ناامید شدم. شروع کردم دوباره از کسبه سوال کردن و این بار پرسیدن خود مقصد. «آقا ببخشید کتابفروشی فرهنگان کجاست؟» بعد از کمی مکث می فهمیدم که نمی شناسند و اضافه می کردم که آدرس داده اند تقاطع هلال احمر و کارگر، نزدیک میدان رازی. باز کسی در نزدیکی میدان، کتابفروشی ای نمی شناخت اما ویژگی هایش را که می گفتم در جواب می گفتند جلوتر که بروی(از میدان دور بشوم) یک کتابفروشی هست که تازه هم باز شده. به حرف یکی اعتماد نکردم و از یکی دیگر هم پرسیدم و همین جواب ها را شنیدم و راه مستقیم را ادامه دادم. به پردیس رازی رسیدم و کمی ناامید شدم ولی ادامه دادم تا گمانم به فرهنگسرای رازی رسیدم. از پشت درختان کنار خیابان تابلوهایی معلوم بود و نشان می داد چیزی نزدیک به آن چه می خواهم آن سوی خیابان است. بیشتر که جلو رفتم و دقت کردم از دور بنرهای نصب شده را دیدم و متوجه شدم که این همان مقصد است. اولش توی دلم یک غری به صفحه kntugram با این آدرس دادنش دادم و بعد وارد محیط مجموعه شدم. آن چه که از تصاویر و معرفی فروشگاه دیده بودم محوطه ای بزرگ، با محیطی روشن و نمای بیرونی چراغانی شده، به همراه فضایی خنک و ساکت که مسئولان فروشگاه آرام آرام در محیط قدم می زنند و حتی شنیده بودم فرصت گپ زدن با آن ها و یا حتی صرف یک فنجان چایی نیز فراهم است. با معرفی همان صفحه مذکور و این دیدگاه که کتابفروشی یک مکان دیدنی و جاذبه گردشگری شهر به حساب می آید و باید به آن سر زد، وارد شدم؛ اما خوب فضا را متفاوت با ایده آل ذهنیم دیدم. خوب بخشی بخاطر روز بودن و نبود امکان دیدن چراغانی نمای بیرونی بود :). اگر چه هوا هم خیلی گرم بود و در طول روز یکی دو بار حس کردم دارم گرمازده می شوم اما از تهویه فروشگاه انتظار بیشتری داشتم و تصور و انتظارم از کتابفروشی های بزرگ و معروف، همیشه یک جای فوق العاده خنک، که سرمای زیاد ماندن داخل فروشگاه اذیتم می کند بوده است. البته که این فروشگاه خیلی بزرگ تر از فروشگاه های دیگر بود، اما خوب امکانش موجود است که خنکش کرد. یک موردی دیگری که با تصوراتم تطابق نداشت تعداد پرسنل حاضر بود. قفسه ها دور تا دور دیوارهای جانبی و انتهایی فروشگاه چیده شده بودند و وارد بخش آن ها که شدم، در پشت یکی شان چند نفر به نظر مشغول باز کردم کارتن کتاب می آمدند و جوانی هم در منتهی الیه روبرو، کنار درب ورودی، پشت میز صندوق نشسته بود. یعنی یک طورهایی در این محوطه بزرگ که دوطبقه هم بود تنها بودم و بی هیج مزاحمتی کتاب ها را نگاه می کردم. بر خلاف خیلی جاها که کتاب ها سر به ته قرار داشت، در بعضی قفسه ها نمی دانم چرا اما کتاب ها برعکس قرار داشتند و مجبور بودم برا خواندن راحت تر عنوان کتاب سرم را به راست بچرخانم. در بخش ادبیات روس بیشار از سایر بخش ها توقف کردم و عنوان ها را با دقت و مکث بیشتری خواندم. بدون شک یکی از دلایلش نام خای آشنای نویسندگان، هم به جهت معرفی قبلی در کتب ادبیات فارسی دوران دانش آموزی و هم معرفی های مقام مهظم رهبری بود. اما حجم کتاب ها را که می دیدم از دو جهت دست و پایم می لرزید. هم از این جهت که چه کسی پول این همه کتاب را بدهد و هم از این جهت که چه کسی این همه را بخواند؟ آن هم در وضعیتی که هنوز کلی کتاب نخوانده در صف منتظر یک نگاه و همت ما هستند. اگرچه شایسته و بایسته است که این ها را بخوانیم و روزی ان شاءالله خواهیم خواند...
یگذریم؛ یک دور نگاه را به ترتیب از روی قفسه ها گذراندم و به انتها رسیدم. به دلیل حجم کتاب های در صف و البته قیمت بالای کتاب خیلی قصد خرید نداشتم، اما نام یک کتاب چند وقتی بود گوشه Google Keep و البته ذهنم را اشغال کرده بود. اولین بار تکه ای متنش را از کانال تلگرامی کافه کراسه خواندم. نمی دانم دقیقا از همین کتاب بود یا خیر، اما از یکی از همین دو جلد "مارک و پلو" و "مارک دو پلو"، اثر منصور ضابطیان بود که یادداشت ها و سفرنامه او از سفر به برخی کشور های آسیایی و... بود. نتوانستم به نتیجه برسم که با قسمت بندی قفسه در کدام می توان پیدایش کرد. داستان ایرانی؟ یا؟ برای همین به سمت همان جوانی که پشت دخل نشسته بود رفتم و گفتم سفرنامه های منصور ضابطیان را دارید؟ گفت بله و دست به کیبورد شد و چیزی جستجو کرد و از جایش بلند شد و به سمت یکی از قفسه ها رفت. اکر اشتباه نکنم تاریخ ایران. با چشم کتاب ها را دنبال می کرد و من هم با حسی مرکب از سریع تر پیدا کردن و انجام کار و یک مقدار هم رقابت شیطنت‌ گونه، کتاب ها را برانداز می کردم تا پیدایش کنم. جوان مسئول به علاکت پیدا شدن دستش را به ردیف های پایانی برد و نصفه دستش را برگرداند. اما من چشمم به همان سمت رفت و مارک و پلو را دیدم. همان لحظه او هم کتاب بغلیش را که نام دیگری داشت برداشت. من گفتم:«ایناهاش، همینه». او نیز گفت که این هم هست و کمی کتاب ها را بررسی کردیم و دیدیم بله، هر دو نوشته امیر منصور ضابطیان است اما نوشته پشت جلد کتاب دوم مساله را روشن کرد. ترتیب را این گونه معرفی کرده بود: ابتدا "مارک و پلو" و "مارک دو پلو" و سپس با این مثال که گاهی در رستوران بعد از صرف غذا هوس یک کباب برگ اضافه می کنید، کتاب سوم را در حکم آن دانست وفت کسانی که دو کتاب اول سیرشان نکرده، این سومی برای آن هاست. خلاصه، بنده همان مارک و پلو را برداشتم و رفتم سمت صندوق. یک امتیاز خوب این فروشگاه این بود که علاوه بر ۲۰ درصد تخفیف جشنواره تابستانه کتاب، ظاهرا ۱۰ درصد هم برای خواجه نصیری ها تخفیف داشت و سر جمع با ۳۰ درصد تخفیف به همین کتاب بسنده کردم و بعد از یک دور کوتاه دیگر در قفسه ها و بازدید مجدد قفسه ادبیات روسیه و این بار نگاه دقیق تر به ادبیان مستکبر دیگر، آمریکا :) از مغازه خارج شدم. 
این تا این جا؛ حالا اذان گفته اند و صدایش از مسجد آن سمت خیابان می آید. نفسی چاق کنید تا ادامه اش را برایتان بگویم.

در یک گیر و دار الهی-شیطانی که بروم مسجد یا نروم و به مسیر ادامه بدهم بودم و تصمیم گرفتم به سمت مترو جوادیه رفته و بعد بروم دانشکده و آن جا فریضه نهار و نماز را به جا بیاورم! از خیابان کنار مسجد به سمت پایین رفتم و در حین پیاده روی به سمت ایستگاه مترو، به مسیرهای جایگزین فکر می کردم. به ذهنم رسید خوب بروم میدان انقلاب و از آن جا با تاکسی بروم معقولانه تر است تا اینکه کلس معطل آمدن متروی خط ۳ بمانم و سپس تغییر مسیر و بعد از آن هم بی آر تی. پس مشیر آمده را برگشتم. و باز هم رد شدن از کنار مسجد! با خودم گفتم بیا برو مسجد عین آدم نمازت را بخوان. از پله ها بالا رفتم و وارد راهرویی با دیوارهای گچی شدم و سپس یک دو راهی که یک کدام منتهی به شبستان مسجد و دیگری سرویس بهداشتی. پله های رو به پایین را طی کردم و گلاب به رویتان اول گفتم با مکروهات نماز نخوانم. اما علیرغم ظاهر و فضای شیک سرویس، وضعیت اسفناک بود و نوجوانی که آن جا بود گفت:« اون دستشویی تهیه تمیزه، من خودم الان اون جا بودم. بقیه جاها آدم چندشش میشه بره». من که قبل از این راهنمایی اش با دیدن چند دستشویی دیگر قید مستحبات را زده بودم، کیفم را بهانه کردم و گفتم جای گذاشتن کیف ندارد، بیخیال. او هم گفت: «آره، کیفتو میذاری یهو عملیا میان می برن!». بعد آستین هایم را بالا دادم و مقدمات وضو را که شروع کردم گفت :«ءِ؛ فکر می کردم میخواید برید دستشویی، وگرنه برای وضو بالا هم جا بود.» گفتم:« ندیدم. کجا؟» گفت:«همان حوض بالا!» من هم اضافه کردم که وارد شدم فقط درب ورودی مسجد و اینجا را دیدم و مستقیم آمدم اینجا. در هر صورت تشکر کردم و او از پله های دایره ای رفت بالا. من هم وضو را گرفتم و رفتم به سمت مسجد. از درب مذکور که وارد شدم حوضی را که می گفت دیدم و از کنارش رد شده و از درب دوم وارد شدم. جمعیت نمازگزار در رکوع بودند. در مسجد همه چیز سعی داشت یکدست باشد. در جا مهری، اکثر مهر ها با ظاهری متفاوت نسبت به بقیه مساجد، گرد با ارتفاع زیاد بودند. در صف ها هم اکثریت عبا داشتند. نماز که تمام شد و جمعیت را نگاه می کردم دیدم اتفاقا اکثریت جوان و نوجوان هستند. اطلاعیه روی ستون هم دیگر معلوم کرد چه خبر است، در رابطه با امتحان نوبت دوم نوشته بود و با این اوصاف در یک مدرسه طلبه ها نماز خوانده بودم. آن نوجوان در سرویس بهداشتی با راهنمایی هایش هم گویا از طلبه های آن جا بوده و به نحوی میزبانی می کرده. خلاصه مسجد یکدست جالبی بود. فرش ها مرتب، جوان ها یکدست و میانگین سنی خیلی پایین. در حدی که می گشتم ببینم جز من آیا کشی هست شلوار جین پایش باشد؟ :) که بود...
خلاصه پس از اقامه نماز، از میدان رازی به میدان انقلاب رفتم و پس از صرف یک فلافل با سیستم پرکن بخورهای میدان انقلابی_که ان شاءالله بار آخرم باشد_ رفتم دانشکده...

پ.ن:بخش زیادی از این مطلب را یک نفس در اتوبوس نوشتم...

۳ نظر ۱۳ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۸
محمد حسن شهبازی